چپتر 2966: آسمانهای آلوده
0کاسی کُر را از یاد برد،گرفته رنگش پرید و عقب کشید؛ خنجرشهست را بین خودش و رؤیازاد نگه داشت...
انگار خنجرنفسِ میتوانست کمکینگاهی به او بکند.
سربازانِ آستریون پشتِ سرش واردِ کارگاه شدند و انتهایشکستش پلهها تجمع کردند. اما با فرمانِ ذهنیِ او، همگی عقبسرشتهای ایستادند تا او و کاسی برای صحبت فضا داشته باشند.
حا... حالا چی؟
افکار دیوانهوار در ذهنش میچرخیدند.
کاسی با احتیاط قدمِ دیگری به سمتِشانهای پلههای طبقهٔ چهارمِ برجِ آبنوس برداشت، خونِ رویشکست لبهایش را لیسید و با صدایی گرفته پرسید:
«یه مطلقِ کامل اون بیرون هست که باید باهاش سر ومهم کله بزنی. با این حال، افتادی دنبالِ یه قدیسِ ساده... البته کهبتونن باعثِ افتخارمه — واقعاً میگم — اما این افتخار رو مدیونِ چیام؟»
وضعِ آستریون کمی آشفته به نظر میرسید؛ لباسهایش پاره و مندرس بود.آنقدر صورتش هم از همیشه رنگپریدهتر بود؛ انگار عبور از نیستی و نبردانداخت با موجوداتی که در آن میزیستند، حتی برای او هم کارِ راحتی نبوده.
اما درروی کل کاملاً سالمصدایی به نظر میرسید.
دستکم آنقدر سالم بودنگاهی که بتواند کاسی رابالا در یک چشمبههمزدن نابود کند.
آستریون نفسِ عمیقی کشید،بارها نگاهی به اطراف کردمیتونم و شانهای بالا انداخت.
«چطور بگم؟ من قبلاً موردرت رو بارها شکست دادم و بازم میتونم شکستش بدم، مهم نیست چیکار کنه. اون یه متغیرِ شناختهشدهست.شانهای اما اون دو تا دارندهٔ دیگهٔ سرشتهای ایزدی یه معمان. خب، شک دارم بتونن کاری از پیش ببرن — ولی الان دیگهسرشتهای تحملم برای عدمِ قطعیت خیلی کم شده. و تو، بانوی جوان... سرودِ سقوطکردگان... کلیدِ فهمیدنِ اینکه اونا چه نقشهای دارن، دستِ توئه.»
لبخند زد.
«در موردِ تو هم حسِ بدی دارم. راستش، مدتی میشه کهبگم این حس رو دارم. میدونی، خیلی کم پیش میاد که مننیست همچین حسی پیدا کنم. پس باید به دستاوردت افتخار کنی، بانوی جوان.»
کاسی با احتیاطموردرت یک قدمِ دیگردادم به عقب برداشت.
«نمیدونم کجان. من...»
آستریون باروی لحنی آسودهخاطرلیسید میانِ حرفش پرید:
«حافظهٔ خودت رو پاک کردی، میدونم. اما مطمئنم چند تا سرنخبگم توی اون سرِ عجیبت باقی مونده. و قصد دارم پیداشون کنم،نیست حتی اگه مجبور بشم سرت رو بشکافم تا خوب توش رو بگردم.»
لحظهای براندازشقبلاً کرد وبارها بعد ادامه داد:
«در ضمن، یه اشتباه کردی. بهکارِ موردرت گفتی مطلق... اما اون الان چیزیبتواند جز یه جانورِ اعظم نیست، مگه نه؟»
کاسی لرزید.
میدانست آستریون فقط دارد با حرف زدن سرگرمش میکند تا به قدرتهایش فرصتِ کافی بدهد که به درونِ ذهنششکستش بخزند و آن را تحتِ سلطه درآورند. اما چه کارِ دیگری از دستش برمیآمد؟ اگر سعی میکرد فرار کند،الان او بهراحتی میگرفتش. پاهایش را میشکست یا تاندونهایش را قطع میکرد تا بدونِ هیچ مزاحمتی، گپِ خوبی با هم بزنند.
پس گفت:
«کارِ تو بود، مگه نه؟ تو یه کارینبوده کردی... یه چیزی توی ذهنش کاشتی. برای همین بودنفسِ که توی خداشدن شکست خورد و تسلیمِ تباهی شد.»
آستریون خندید.
«من؟ اوه،نفسِ داری خیلینگاهی دستِبالا میگیریم.»
سر تکان داد.
«من هیچ نقشی توی شکستش نداشتم؛ این اتفاق از قبل مقدر شده بود.بتواند اون اصلاً هیچ شانسی نداشت. آه، از این غرورِ جوانی... اون پسر نبایدبگم قبل از اینکه تمامِ رازهای خداشدن رو یاد بگیره، دست به این کار میزد.»
کاسی اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
آستریون شانه بالا انداخت.
«فکر میکنینبرد خداشدن چیه،میزیستند بانوی جوان؟»
لحظهای براندازش کردلبهایش و بعد باگرفته لحنی دوستانه توضیح داد:
«خداشدن فرایندِ عروج به مقامِ خداییه. دقیقتر بگم، فرایندِ تبدیلچطور شدن به یه روحه. اما ارواح چی هستن؟ چی اونابدم رو — چی همهٔ خدایان رو — از فانیها متمایز میکنه؟»
مکثِ کوتاهیقبلاً کرد وبارها ادامه داد:
«اگه دامنهٔ مقایسه رو محدود کنی، شاید فهمیدنش راحتتر باشه. چی ارواح رو از فرمانروایان متمایز میکنه؟ روحِ یه متعالی فراتر از مرزهای کالبدِ فانیش گسترش پیدا میکنه. روحِ یه مطلق از عنصرِ منبعش تغذیهبدم میکنه و اونقدر بزرگ میشه که یه قلمرو رو در بر بگیره. اما یه روح... یه روح تجسمِ عنصرِ منبعشه. اونا موجوداتی هستن که روحشون یه عالمِ کامل رو در بر میگیره و با قوانینیدستِ که بهش حاکم هستن یکی میشه. از اون طرف، یه موجودِ ایزدی — یه خدای واقعی — کسیه که جوهرش کلِ هستی رو در بر میگیره و توی قوانینِ کیهانیِ حاکم بر اون تنیده شده.»
آستریون بهروی کاسی نگاه کردصدایی و لبخند زد.
«میبینی مشکلِنفسِ کار کجاست،نگاهی بانوی جوان؟»
سر تکان داد.
«موردرت نتونست به خداشدنِ طبیعی برسه چون این همون سرنوشتیه که در انتظارِ همهٔ شما فرزندانِ عالمِ جنگه، البته اگه جرئت کنیدشانهای و امتحانش کنید. دلیلش اینه که عالمِ خودتون وجودتون رو پس میزنه... پس چارهای براتون نمیمونه جز اینکه اینجا، توی عالمِ رؤیا برایایزدی رسیدن بهش تلاش کنید. اما فکر میکنی چه بلایی سرِ کسی میاد که سعی میکنه روحش رو با قوانینِ عالمِ تباهی یکی کنه؟»
آستریون پوزخندی زد.
«اون آماده نبود که یه خدا بشه. حتی آماده نبود در برابرِ تاریکیِ نهفته بینِ ریشههایدادم این عالمِ نفرینشده دوام بیاره. پس، هرچقدر هم که دلم بخواد افتخارش رو به نامِ خودمدارم بزنم، همهچیز تقصیرِ خودشه. این شکست هم تماماً مالِ خودشه، حتی اگه اتفاقی اجتنابناپذیر بوده باشه.»
کاسی یک قدمِ دیگر عقبشکست رفت، تقریباً به پلهها رسیدبدم و چانهاش را کمی بالا گرفت.
«تو هم میخوای همینمیزیستند کار رو بکنی؟ اونوقتنبوده عاقبتت مثل موردرت نمیشه؟»
آستریون خندید.
«برخلافِ همهٔ شما، من توی عالمِ رؤیا به دنیا اومدم. متعلق به اینموردرت دنیام. تاریکیش رو پیشتر دیدم و از اونطرف سالم بیرون اومدم... هر چیشناختهشدهست باشه، من یه رؤیازادم. اون کابوسی که همهتون اینقدر ازش میترسین، گهوارهٔ من بود.»
نگاهی به پشتِ سرِبارها کاسی انداخت، لحظهای مکثمیتونم کرد و بعد آه کشید.
«حالا وقتشه ببینیم توی سرت چی پنهان شده، بانوی جوان. اوه... و من بهتچشمبههمزدن قولی داده بودم، مگه نه؟ قول دادم چشمِ دومت رو هم بگیرم. فکر کنم اولبارها به اون قول عمل کنم. برای فرمانروای بشریت خوب نیست که دروغگو بشه، مگه نه؟»
سربازان با نگاه به پیکرِ قدیس کُر که چشمانش گود افتادهبیرون بود، سلاحهایشان را محکمتر چسبیدند. آستریون نگاهی بیتفاوت به سربازی کهساده از همه به او نزدیکتر بود انداخت و با خونسردی گفت:
«بگیرش.»
فرمان در کارگاهی که روزگاریشکست متعلق به دیمونِ انتخاب بود پیچیدمهم و کاسی را از جا پراند.
«حرومزادهٔ روانی...»
آستریون میتوانست خودش او را مهار کند، اما در عوض ترجیح داد یک سربازِباهاش بیدارشده را جلو بفرستد. بیشک این حملهای روانی برای تضعیفِ ذهنِ او بود؛ هرچه باشد،مدیونِ سرباز نمیتوانست از فرمان سرپیچی کند و کاسی هم چارهای جز دفاع از خود نداشت.
کشتنِ یک انسانِ بیگناهِ دیگر برایشکرد گران تمام میشد و دفاعِ روانیاشقبلاً را، حتی شده اندکی، متزلزل میکرد.
خودش راقبلاً برای اتفاقِبارها ناگزیر آماده کرد...
اما در کمالِموجوداتی تعجب، سربازِ بیدارشدهکارِ از جایش تکان نخورد.
آستریون که جا خوردهلیسید بود، با کنجکاوی برگشتمطلقِ تا به مرد نگاه کند.
تازه وقتی سربازعمیقی به حرف آمد،کرد کاسی او را شناخت.
مرد — یوترا — که انگار زیرِ فشارِ عظیمیشکستش میلرزید، با نگاهِ پرسشگرِ چشمانِ طلاییِ آستریون روبهرو شد،دیگهٔ با لجاجت اخم کرد و با صدایی لرزان گفت:
«نـ... نـ... نـ—نه.»
پاهایش سست شد و اگر دو سربازِپرسید نزدیکش — یک مرد و یک زنباهاش — او را نمیگرفتند، حتماً به زمین میافتاد.
هر سه در مقاومتینگاهی خاموش متحد شدند وبالا در برابرِ رؤیازاد ایستادند.
آستریون با دقتموردرت یوترا را برانداز کردبازم و بعد لبخند زد.
«جالبه.»
در این میان،لبهایش کاسی بیاختیار خندهٔ کوتاهپرسید و مستأصلی سر داد.
آخرین قدم را بهنگاهی عقب برداشت، به پلهها رسیدانداخت و با لحنی تحقیرآمیز گفت:
«انگار قدرتِقبلاً تو همبارها مطلق نیست، رؤیازاد.»
کسانی بودند که تسلیمِ طاعونِ آستریون شده بودند، و کسانی هم بودند کهبتواند نشده بودند — که البته تعدادشان بسیار کم بود. با این حال، کاسیبگم هرگز ندیده بود کسی پس از تسلیمشدن به طاعون، از فرمانِ آستریون سرپیچی کند.
اما انگار چنین کاری غیرممکنصدایی نبود. و اینکه... در جاییاون از این ماجرا، امیدی وجود داشت.
فقط کاسینفسِ وقت نداشتنگاهی پیدایش کند.
آستریون کمی دیگر پیکرِ لرزانِ یوترادادم را برانداز کرد، بعد رویش رانیست برگرداند و به آنسوی تالار رفت.
«قدرت... میخواینبرد قدرت رومیزیستند ببینی، سرودِ سقوطکردگان؟»
با رسیدن به پیکرِلیسید بیحرکتِ ردِّ ویرانی، لحظهای مکثکامل کرد و پایین را نگریست.
آستریون پسنفسِ از تماشای قدیسِاطراف توخالی، آرام پرسید:
«تو دیگهقبلاً به دردِ منشکست نمیخوری، مگه نه؟»
سپس با لحنی آرام گفت:
«پس بمیر.»
با شنیدنِ این فرمان، پوستهٔ خالیِ ردِّ ویرانیبالا مثلِ عروسکی شکسته در هم مچاله شد. زندگی ازبازم چشمانِ خالیاش بیرون رفت و بیحرکت روی زمین افتاد.
قدیس کُر، یکیموردرت از معدود قهرمانانِ باقیماندهٔبازم نسلِ اول، مرده بود.
آستریون نگاهِ هولناکشموجوداتی را دوباره به کاسیراحتی دوخت و لبخند زد.
«این قدرته.»
یک قدم جلو آمد.
«از نمایشیقبلاً که دادمبارها راضی هستی؟»
لرزه بر تمامِ جانِ کاسیحتی افتاد، لحظهای خشکش زد و بعددستکم چرخید و پا به فرار گذاشت.
خندهٔ ریزِ آستریونلبهایش مثلِ نجوایی هولناکگرفته به او رسید.
«کجا میری، سرودِعمیقی سقوطکردگان؟ هیچ جاییکرد برای فرار نیست.»
کاسی اینقبلاً را میدانست... میدانستشکست که بیفایده است.
اما باز همموجوداتی نمیتوانست جلوی خودش راراحتی بگیرد و فرار نکند.
وحشتی حیوانی به ذهنش هجوم آورد وپرسید تنها چیزی که میتوانست به آن فکرباهاش کند، دور شدن از آن مردِ وحشتناک بود.
پس دویدنفسِ و دویدنگاهی و دوید...
او تنها در طبقهٔبارها ماقبلِ آخرِ برجِ آبنوس، درشکستش تالارِ رونهای ممنوعه توقف کرد.
چون رین و لبخندِ آسمان در آخرین طبقهنبوده بودند و مهم نبود چقدر مستأصل و وحشتزدهکند است، نمیتوانست آستریون را به سمتِ آنها بکشاند.
رو به پلههالبهایش چرخید و آرامگرفته به عقب رفت.
چیزی نگذشت که آستریون از تاریکی بیرونشانهای آمد و با قطعیتی بیرحمانه که دربارها چشمانش پنهان بود، به او نگاه کرد.
«تموم شد. دیگه دستوپا زدنشکست فایدهای نداره، سرودِ سقوطکردگان. راحتتربدم نیست که فقط تسلیم بشی؟»
کاسی حس میکرد... که حقحتی با اوست. تسلیمشدن قطعاً سادهتر،سالم راحتتر و بسیار کمدردتر بود.
حتی آسودهروی بود. آرامبخش، وصدایی پر از تسلا.
اما تسلا، تسلا...
تسلا گناه بود.
پس حتی اگر هیچمیزیستند امیدی به پیروزی نبود، بهجایکاملاً تسلیمشدن خنجرش را بالا آورد.