---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2966: آسمان‌های آلوده • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2966: آسمان‌های آلوده

0

کاسی کُر را از یاد برد،‌موردرت​ رنگش پرید و عقب کشید؛ خنجرش‌شکستش​ را بین خودش و رؤیازاد نگه داشت...

انگار خنجر‌نفسِ​ می‌توانست کمکی‌نگاهی​ به او بکند.

سربازانِ آستریون پشتِ سرش واردِ کارگاه شدند و انتهای‌گرفته​ پله‌ها تجمع کردند. اما با فرمانِ ذهنیِ او، همگی عقب‌بزنی​ ایستادند تا او و کاسی برای صحبت فضا داشته باشند.

حا... حالا چی؟

افکار دیوانه‌وار در ذهنش می‌چرخیدند.

کاسی با احتیاط قدمِ دیگری به سمتِ‌شانه‌ای​ پله‌های طبقهٔ چهارمِ برجِ آبنوس برداشت، خونِ روی‌شکست​ لب‌هایش را لیسید و با صدایی گرفته پرسید:

«یه مطلقِ کامل اون بیرون هست که باید باهاش سر و‌مطلقِ​ کله بزنی. با این حال، افتادی دنبالِ یه قدیسِ ساده... البته که‌دنبالِ​ باعثِ افتخارمه — واقعاً می‌گم — اما این افتخار رو مدیونِ چی‌ام؟»

وضعِ آستریون کمی آشفته به نظر می‌رسید؛ لباس‌هایش پاره و مندرس بود.‌کرد​ صورتش هم از همیشه رنگ‌پریده‌تر بود؛ انگار عبور از نیستی و نبرد‌می‌تونم​ با موجوداتی که در آن می‌زیستند، حتی برای او هم کارِ راحتی نبوده.

اما در‌انداخت​ کل کاملاً سالم‌قبلاً​ به نظر می‌رسید.

دست‌کم آن‌قدر سالم بود‌نگاهی​ که بتواند کاسی را‌بالا​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن نابود کند.

آستریون نفسِ عمیقی کشید،‌خونِ​ نگاهی به اطراف کرد‌صدایی​ و شانه‌ای بالا انداخت.

«چطور بگم؟ من قبلاً موردرت رو بارها شکست دادم و بازم می‌تونم شکستش بدم، مهم نیست چی‌کار کنه. اون یه متغیرِ شناخته‌شده‌ست.‌دادم​ اما اون دو تا دارندهٔ دیگهٔ سرشت‌های ایزدی یه معمان. خب، شک دارم بتونن کاری از پیش ببرن — ولی الان دیگه‌الان​ تحملم برای عدمِ قطعیت خیلی کم شده. و تو، بانوی جوان... سرودِ سقوط‌کردگان... کلیدِ فهمیدنِ اینکه اونا چه نقشه‌ای دارن، دستِ توئه.»

لبخند زد.

«در موردِ تو هم حسِ بدی دارم. راستش، مدتی می‌شه که‌بگم​ این حس رو دارم. می‌دونی، خیلی کم پیش میاد که من‌نیست​ همچین حسی پیدا کنم. پس باید به دستاوردت افتخار کنی، بانوی جوان.»

کاسی با احتیاط‌برداشت​ یک قدمِ دیگر‌لب‌هایش​ به عقب برداشت.

«نمی‌دونم کجان. من...»

آستریون با‌انداخت​ لحنی آسوده‌خاطر‌بگم​ میانِ حرفش پرید:

«حافظهٔ خودت رو پاک کردی، می‌دونم. اما مطمئنم چند تا سرنخ‌بگم​ توی اون سرِ عجیبت باقی مونده. و قصد دارم پیداشون کنم،‌نیست​ حتی اگه مجبور بشم سرت رو بشکافم تا خوب توش رو بگردم.»

لحظه‌ای براندازش‌آبنوس​ کرد و‌خونِ​ بعد ادامه داد:

«در ضمن، یه اشتباه کردی. به‌نابود​ موردرت گفتی مطلق... اما اون الان چیزی‌شانه‌ای​ جز یه جانورِ اعظم نیست، مگه نه؟»

کاسی لرزید.

می‌دانست آستریون فقط دارد با حرف زدن سرگرمش می‌کند تا به قدرت‌هایش فرصتِ کافی بدهد که به درونِ ذهنش‌شکستش​ بخزند و آن را تحتِ سلطه درآورند. اما چه کارِ دیگری از دستش برمی‌آمد؟ اگر سعی می‌کرد فرار کند،‌الان​ او به‌راحتی می‌گرفتش. پاهایش را می‌شکست یا تاندون‌هایش را قطع می‌کرد تا بدونِ هیچ مزاحمتی، گپِ خوبی با هم بزنند.

پس گفت:

«کارِ تو بود، مگه نه؟ تو یه کاری‌نفسِ​ کردی... یه چیزی توی ذهنش کاشتی. برای همین بود‌بگم​ که توی خداشدن شکست خورد و تسلیمِ تباهی شد.»

آستریون خندید.

«من؟ اوه،‌نفسِ​ داری خیلی‌نگاهی​ دستِ‌بالا می‌گیریم.»

سر تکان داد.

«من هیچ نقشی توی شکستش نداشتم؛ این اتفاق از قبل مقدر شده بود.‌شانه‌ای​ اون اصلاً هیچ شانسی نداشت. آه، از این غرورِ جوانی... اون پسر نباید‌بدم​ قبل از اینکه تمامِ رازهای خداشدن رو یاد بگیره، دست به این کار می‌زد.»

کاسی اخم کرد.

«منظورت چیه؟»

آستریون شانه بالا انداخت.

«فکر می‌کنی‌دست‌کم​ خداشدن چیه،‌بتواند​ بانوی جوان؟»

لحظه‌ای براندازش کرد‌چطور​ و بعد با‌موردرت​ لحنی دوستانه توضیح داد:

«خداشدن فرایندِ عروج به مقامِ خداییه. دقیق‌تر بگم، فرایندِ تبدیل‌چطور​ شدن به یه روحه. اما ارواح چی هستن؟ چی اونا‌بدم​ رو — چی همهٔ خدایان رو — از فانی‌ها متمایز می‌کنه؟»

مکثِ کوتاهی‌آبنوس​ کرد و‌خونِ​ ادامه داد:

«اگه دامنهٔ مقایسه رو محدود کنی، شاید فهمیدنش راحت‌تر باشه. چی ارواح رو از فرمانروایان متمایز می‌کنه؟ روحِ یه متعالی فراتر از مرزهای کالبدِ فانی‌ش گسترش پیدا می‌کنه. روحِ یه مطلق از عنصرِ منبعش تغذیه‌سرشت‌های​ می‌کنه و اون‌قدر بزرگ می‌شه که یه قلمرو رو در بر بگیره. اما یه روح... یه روح تجسمِ عنصرِ منبعشه. اونا موجوداتی هستن که روحشون یه عالمِ کامل رو در بر می‌گیره و با قوانینی‌می‌دونی​ که بهش حاکم هستن یکی می‌شه. از اون طرف، یه موجودِ ایزدی — یه خدای واقعی — کسیه که جوهرش کلِ هستی رو در بر می‌گیره و توی قوانینِ کیهانیِ حاکم بر اون تنیده شده.»

آستریون به‌انداخت​ کاسی نگاه کرد‌قبلاً​ و لبخند زد.

«می‌بینی مشکلِ‌نفسِ​ کار کجاست،‌نگاهی​ بانوی جوان؟»

سر تکان داد.

«موردرت نتونست به خداشدنِ طبیعی برسه چون این همون سرنوشتیه که در انتظارِ همهٔ شما فرزندانِ عالمِ جنگه، البته اگه جرئت کنید‌دادم​ و امتحانش کنید. دلیلش اینه که عالمِ خودتون وجودتون رو پس می‌زنه... پس چاره‌ای براتون نمی‌مونه جز اینکه اینجا، توی عالمِ رؤیا برای‌دیگه​ رسیدن بهش تلاش کنید. اما فکر می‌کنی چه بلایی سرِ کسی میاد که سعی می‌کنه روحش رو با قوانینِ عالمِ تباهی یکی کنه؟»

آستریون پوزخندی زد.

«اون آماده نبود که یه خدا بشه. حتی آماده نبود در برابرِ تاریکیِ نهفته بینِ ریشه‌های‌دادم​ این عالمِ نفرین‌شده دوام بیاره. پس، هرچقدر هم که دلم بخواد افتخارش رو به نامِ خودم‌دارم​ بزنم، همه‌چیز تقصیرِ خودشه. این شکست هم تماماً مالِ خودشه، حتی اگه اتفاقی اجتناب‌ناپذیر بوده باشه.»

کاسی یک قدمِ دیگر عقب‌روی​ رفت، تقریباً به پله‌ها رسید‌پرسید​ و چانه‌اش را کمی بالا گرفت.

«تو هم می‌خوای همین‌بتواند​ کار رو بکنی؟ اون‌وقت‌نفسِ​ عاقبتت مثل موردرت نمی‌شه؟»

آستریون خندید.

«برخلافِ همهٔ شما، من توی عالمِ رؤیا به دنیا اومدم. متعلق به این‌موردرت​ دنیام. تاریکیش رو پیش‌تر دیدم و از اون‌طرف سالم بیرون اومدم... هر چی‌شناخته‌شده‌ست​ باشه، من یه رؤیازادم. اون کابوسی که همه‌تون این‌قدر ازش می‌ترسین، گهوارهٔ من بود.»

نگاهی به پشتِ سرِ‌خونِ​ کاسی انداخت، لحظه‌ای مکث‌صدایی​ کرد و بعد آه کشید.

«حالا وقتشه ببینیم توی سرت چی پنهان شده، بانوی جوان. اوه... و من بهت‌بالا​ قولی داده بودم، مگه نه؟ قول دادم چشمِ دومت رو هم بگیرم. فکر کنم اول‌چی‌کار​ به اون قول عمل کنم. برای فرمانروای بشریت خوب نیست که دروغگو بشه، مگه نه؟»

سربازان با نگاه به پیکرِ قدیس کُر که چشمانش گود افتاده‌می‌تونم​ بود، سلاح‌هایشان را محکم‌تر چسبیدند. آستریون نگاهی بی‌تفاوت به سربازی که‌سرشت‌های​ از همه به او نزدیک‌تر بود انداخت و با خونسردی گفت:

«بگیرش.»

فرمان در کارگاهی که روزگاری‌روی​ متعلق به دیمونِ انتخاب بود پیچید‌مطلقِ​ و کاسی را از جا پراند.

«حروم‌زادهٔ روانی...»

آستریون می‌توانست خودش او را مهار کند، اما در عوض ترجیح داد یک سربازِ‌مهم​ بیدارشده را جلو بفرستد. بی‌شک این حمله‌ای روانی برای تضعیفِ ذهنِ او بود؛ هرچه باشد،‌ببرن​ سرباز نمی‌توانست از فرمان سرپیچی کند و کاسی هم چاره‌ای جز دفاع از خود نداشت.

کشتنِ یک انسانِ بی‌گناهِ دیگر برایش‌کرد​ گران تمام می‌شد و دفاعِ روانی‌اش‌قبلاً​ را، حتی شده اندکی، متزلزل می‌کرد.

خودش را‌آبنوس​ برای اتفاقِ‌خونِ​ ناگزیر آماده کرد...

اما در کمالِ‌آن‌قدر​ تعجب، سربازِ بیدارشده‌نابود​ از جایش تکان نخورد.

آستریون که جا خورده‌بگم​ بود، با کنجکاوی برگشت‌شکست​ تا به مرد نگاه کند.

تازه وقتی سرباز‌عمیقی​ به حرف آمد،‌کرد​ کاسی او را شناخت.

مرد — یوترا — که انگار زیرِ فشارِ عظیمی‌گرفته​ می‌لرزید، با نگاهِ پرسشگرِ چشمانِ طلاییِ آستریون روبه‌رو شد،‌کله​ با لجاجت اخم کرد و با صدایی لرزان گفت:

«نـ... نـ... نـ—نه.»

پاهایش سست شد و اگر دو سربازِ‌بارها​ نزدیکش — یک مرد و یک زن‌مهم​ — او را نمی‌گرفتند، حتماً به زمین می‌افتاد.

هر سه در مقاومتی‌نگاهی​ خاموش متحد شدند و‌بالا​ در برابرِ رؤیازاد ایستادند.

آستریون با دقت‌برداشت​ یوترا را برانداز کرد‌لیسید​ و بعد لبخند زد.

«جالبه.»

در این میان،‌چطور​ کاسی بی‌اختیار خندهٔ کوتاه‌بارها​ و مستأصلی سر داد.

آخرین قدم را به‌نگاهی​ عقب برداشت، به پله‌ها رسید‌انداخت​ و با لحنی تحقیرآمیز گفت:

«انگار قدرتِ‌آبنوس​ تو هم‌خونِ​ مطلق نیست، رؤیازاد.»

کسانی بودند که تسلیمِ طاعونِ آستریون شده بودند، و کسانی هم بودند که‌شانه‌ای​ نشده بودند — که البته تعدادشان بسیار کم بود. با این حال، کاسی‌بدم​ هرگز ندیده بود کسی پس از تسلیم‌شدن به طاعون، از فرمانِ آستریون سرپیچی کند.

اما انگار چنین کاری غیرممکن‌قبلاً​ نبود. و اینکه... در جایی‌بازم​ از این ماجرا، امیدی وجود داشت.

فقط کاسی‌نفسِ​ وقت نداشت‌نگاهی​ پیدایش کند.

آستریون کمی دیگر پیکرِ لرزانِ یوترا‌لب‌هایش​ را برانداز کرد، بعد رویش را‌کامل​ برگرداند و به آن‌سوی تالار رفت.

«قدرت... می‌خوای‌دست‌کم​ قدرت رو‌بتواند​ ببینی، سرودِ سقوط‌کردگان؟»

با رسیدن به پیکرِ‌بگم​ بی‌حرکتِ ردِّ ویرانی، لحظه‌ای مکث‌دادم​ کرد و پایین را نگریست.

آستریون پس‌نفسِ​ از تماشای قدیسِ‌اطراف​ توخالی، آرام پرسید:

«تو دیگه‌آبنوس​ به دردِ من‌روی​ نمی‌خوری، مگه نه؟»

سپس با لحنی آرام گفت:

«پس بمیر.»

با شنیدنِ این فرمان، پوستهٔ خالیِ ردِّ ویرانی‌بالا​ مثلِ عروسکی شکسته در هم مچاله شد. زندگی از‌بازم​ چشمانِ خالی‌اش بیرون رفت و بی‌حرکت روی زمین افتاد.

قدیس کُر، یکی‌برداشت​ از معدود قهرمانانِ باقی‌ماندهٔ‌لیسید​ نسلِ اول، مرده بود.

آستریون نگاهِ هولناکش‌آن‌قدر​ را دوباره به کاسی‌کند​ دوخت و لبخند زد.

«این قدرته.»

یک قدم جلو آمد.

«از نمایشی‌آبنوس​ که دادم‌خونِ​ راضی هستی؟»

لرزه بر تمامِ جانِ کاسی‌چشم‌به‌هم‌زدن​ افتاد، لحظه‌ای خشکش زد و بعد‌اطراف​ چرخید و پا به فرار گذاشت.

خندهٔ ریزِ آستریون‌چطور​ مثلِ نجوایی هولناک‌موردرت​ به او رسید.

«کجا می‌ری، سرودِ‌عمیقی​ سقوط‌کردگان؟ هیچ جایی‌کرد​ برای فرار نیست.»

کاسی این‌آبنوس​ را می‌دانست... می‌دانست‌روی​ که بی‌فایده است.

اما باز هم‌آن‌قدر​ نمی‌توانست جلوی خودش را‌کند​ بگیرد و فرار نکند.

وحشتی حیوانی به ذهنش هجوم آورد و‌بارها​ تنها چیزی که می‌توانست به آن فکر‌مهم​ کند، دور شدن از آن مردِ وحشتناک بود.

پس دوید‌نفسِ​ و دوید‌نگاهی​ و دوید...

او تنها در طبقهٔ‌خونِ​ ماقبلِ آخرِ برجِ آبنوس، در‌گرفته​ تالارِ رون‌های ممنوعه توقف کرد.

چون رین و لبخندِ آسمان در آخرین طبقه‌نفسِ​ بودند و مهم نبود چقدر مستأصل و وحشت‌زده‌چطور​ است، نمی‌توانست آستریون را به سمتِ آن‌ها بکشاند.

رو به پله‌ها‌چطور​ چرخید و آرام‌موردرت​ به عقب رفت.

چیزی نگذشت که آستریون از تاریکی بیرون‌شانه‌ای​ آمد و با قطعیتی بی‌رحمانه که در‌بارها​ چشمانش پنهان بود، به او نگاه کرد.

«تموم شد. دیگه دست‌وپا زدن‌روی​ فایده‌ای نداره، سرودِ سقوط‌کردگان. راحت‌تر‌پرسید​ نیست که فقط تسلیم بشی؟»

کاسی حس می‌کرد... که حق‌چشم‌به‌هم‌زدن​ با اوست. تسلیم‌شدن قطعاً ساده‌تر،‌نگاهی​ راحت‌تر و بسیار کم‌دردتر بود.

حتی آسوده‌انداخت​ بود. آرام‌بخش، و‌قبلاً​ پر از تسلا.

اما تسلا، تسلا...

تسلا گناه بود.

پس حتی اگر هیچ‌بتواند​ امیدی به پیروزی نبود، به‌جای‌عمیقی​ تسلیم‌شدن خنجرش را بالا آورد.

ناولها | novelha.net