چپتر 2485: سختترین بخش
0سانی مدتیگهگاه ساکت ماند،شراب بعد آهی کشید.
میخواست چیزی بنوشد که گیراییاش از آب بیشتر باشد... ازکتابِ قضا، حصارِ سبز و آشنایی از بطریهای سوجو از قفسهٔ کناریکاسی با حالتی وسوسهانگیز نگاهش میکردند و التماس میکردند که خریده شوند.
ابرویی بالا انداخت.
از کیباشی تا حالامثلِ دلم الکل میخواد؟
سانی پس از ساحلِ فراموششده سالها بهکلی از الکل دوری کرده بود. حالا هم فقط گاهیدوباره به خودش اجازه میداد از آن لذت ببرد چون رتبهاش او را در برابرِ مستی تقریباًدیگر مصون کرده بود؛ بنابراین میتوانست گهگاه یک لیوان شراب بنوشد بیآنکه عواقبِ نوشیدنش را به جان بخرد.
اما در این لحظه، بهعنوانِ یک آدمِ معمولی،داد دوباره میخواست تا جای ممکن از الکل دور بماند.کار فقط انگار بدنِ کارآگاهِ اهریمن نظرِ خودش را داشت.
...شاید هم واقعاًدرک دوقلویِ بهترِ یکباشی نفرِ دیگر بود.
سانی نگاهش راداد از بطریهای سوجو گرفتچطور و به افی انداخت.
«سرورِ سایهها، استاد سانلس... و بقیهٔعواقبِ من. فکر میکردم اگه کسی بتونه زندگیِبهعنوانِ دوگانهٔ منو درک کنه، اون تو باشی.»
افی ابرویی بالا داد.
«من؟ من کهدرک مثلِ یه کتابِباشی بازم. چطور مگه؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«خب، بقیه فقط دارن یه کار انجام میدن. نفیس، کاسی، کای، جت، من... ما همه توی جنگیم، و با این جنگانگار زندگی میکنیم و نفس میکشیم. اما از طعنهٔ روزگار خودِ جانورِ جنگ — یعنی تو — هم جنگجویی، هم همسر و همکسی مادر. جنگیدن و خالهبازی کردن دو تا چیزِ متفاوتن، دو تا زندگیِ متفاوتن. نه اینکه مشکلی داشته باشه، فقط... به نظرم عجیبه.»
افی چند لحظه بهدرک او خیره ماند وداد بعد زد زیرِ خنده.
«خدایان. تو دیگه کی هستی... چه ایرادی داره آدم هم جنگجو باشه هم زندگیِ خودشو داشته باشه؟ منمیدن که اینو اختراع نکردم. آدما از روزِ ازل همین کارو میکردن. جنگ، طاعون، قحطی، طلسم — هیچکدوم نتونسته جلویمادر ما آدما رو برای خانواده تشکیل دادن و بچهدار شدن بگیره. طبیعتِ ما اینه. اتفاقاً این شمایین که عجیبغریبین.»
سانی پوزخند زد.
«من کهگهگاه گفتم هیچشراب ایرادی نداره.»
افی کمیدوگانهٔ ساکت ماند،درک بعد آهی کشید.
«ولی اعتراف میکنم... آسون نیست. اینکه مدتهای طولانی دور باشی آسون نیست. اینکه ندونیبقیه اصلاً برمیگردی یا نه آسون نیست. فکر کردن به اینکه اگه برنگردم چه اتفاقینفس میافته... سخته. اما از در بیرون رفتن و جا گذاشتنشون، احتمالاً از همه سختتره.»
به بیرونباشی از پنجرهمثلِ نگاه کرد.
«تا جایی که بعضی وقتا حسعواقبِ میکنم اونقدر شجاع نیستم که درولحظه باز کنم و برم. ولی همیشه میرم.»
افی دوباره به سانیدرک نگاه کرد و باداد لبخندی شانه بالا انداخت.
«با این حال همیشه یه بخشی از من همون جا میمونه. کی اهمیت میده کهدارن سخته؟ اصلاً قرار نیست زندگی آسون باشه. حداقل برای من که هیچوقت نبوده. با این حال،روزگار خیلی شیرینه — شیرینتر از چیزی که بتونم تصورش رو بکنم. شرط میبندم میفهمی منظورم چیه.»
خندید وباشی سانی هممثلِ بیاختیار لبخند زد.
در واقع... زندگیای که میکرد، با وجودِ تمامِجان سختیهایش، بسیار شیرینتر از چیزی بود که یکدوباره بچهٔ تنها در حاشیه میتوانست حتی تصورش را بکند.
اما هنوزدوگانهٔ آنقدرها که دلشکنه میخواست، شیرین نبود.
و برای برداشتنِ قدمِ بعدی در راهِ رسیدن به اهدافش، سانی باید تهشانه و توی شهرِ سراب را درمیآورد. باید پوچگرا را گیر میانداخت، میفهمید موردرت چهمیکنیم چیزی را پنهان کرده، قطعهای از تبارِ بافنده را پس میگرفت و فرار میکرد.
سانی نگاهی به ساعتشمثلِ انداخت، بشقابِ خالی رامگه کنار زد و برخاست.
«زندگیِ شیرین، هان؟ منظورتشراب اینه که من بایدجان دسر بخرم، مگه نه؟»
افی نیشخند زد.
«خب... اگه اصرار داری...»
سانی سر تکان داد.
«پررو... مگهگهگاه نگفتی این دفعهبیآنکه تو حساب میکنی؟»
در نهایت دسر هم خریدند. نه فقط به این خاطر که معدهٔ افی مثلِ چاهی بیته بود، بلکه چونمیدن سانی هم دربارهٔ هنرِ شیرینیپزیِ دورانِ گذشته کنجکاو بود. از چیزهایی که تا الان دستگیرش شده بود، آشپزیِ باستانی نهجنگیدن تنها از نظرِ تنوعِ موادِ اولیه، بلکه از نظرِ ظرافت و تکنیک هم از چیزهایی که او میشناخت برتر بود.
تجارتخانهٔ درخشان شاید تعطیل شده بود، اما سانی همچنان امیدواربازم بود که روزی دوباره آن را باز کند. در اینکاسی میان، مصمم بود که مهارتهای آشپزیاش را به کمال برساند.
مدتی بعد، با افی خداحافظی کرد و به سمتِ خانه راند. پس از گذراندنِ مدتی در ترافیکِ عصرگاهی، سرانجام بهجنگیم مجتمعِ آپارتمانیِ دربوداغانِ کارآگاهِ اهریمن برگشت. همان مستِ آشنا دوباره نزدیکِ ساختمان پرسه میزد، اما با توقفِ ماشینِ سانی ترسیدمشکلی و فرار کرد. پردهٔ سنگینِ باران جهان را پوشانده و صداها را خفه کرده بود و همین پارانویایش را تحریک میکرد.
سانی لحظهای با خود فکربیآنکه کرد که آیا این پارانویایاما خودش است یا تهماندهٔ احتیاطِ همتایش.
واردِ آپارتمان که شد، آبِ کاپشنش را تکاند و به کالبدِ شکننده، ضعیف و عادیاش رسیدگی کرد. این کالبدمیدن برای زنده ماندن و عملکردِ درست به چیزهای زیادی نیاز داشت و بیشترین چیزی که میخواست خواب بود؛ مصاحبهمادر با کارکنانِ موردرت قرار بود فردا صبحِ زود شروع شود، بنابراین سانی باید به خودش زمانِ کافی برای استراحت میداد.
درست پیش از رفتن به رختخواب، ایستاد و بهکتابِ نقشهٔ تحقیقات در پشتِ درِ کمدِ کارآگاهِ اهریمن خیرهمیدن شد. شکلِ شهر، شواهد، قربانیانِ پوچگرا — ظرفهای پیشینِ موردرت...
سانی نگاهش را گرفت، چراغ را خاموش کرد وشانه روی تخت دراز کشید. صدای باران روی پنجره مثلِ لالاییتوی بود، اما خواب همچنان تا مدتها از چشمانش فراری بود.
وقتی سرانجام در آغوشش فروبیآنکه رفت، خوابهایش سرد و ناآرام بود،این پر از آینه و شکستنِ شیشه.
صدای شکستنِ شیشه...
سانی ناگهان چشمانشدرک را باز کرد، صداداد هنوز در گوشش میپیچید.
«بطری.»
بطریای که طبقِ عادتِ بدبینانهٔبیآنکه کارآگاهِ اهریمن روی دستگیرهٔ دراما گذاشته بود، حالا خُرد شده بود.
در حالی کهمنو تاریکی کورش کرده بود،باشی به پهلو غلت زد.
در لحظهٔ بعد، تیغهای سرد با صدای خفهایمثلِ هوا را شکافت و سپس در بالشش فروکار رفت؛ تنها چند سانتیمتر با سرش فاصله داشت.