---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2485: سخت‌ترین بخش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2485: سخت‌ترین بخش

0

سانی مدتی‌بازم​ ساکت ماند،‌مگه​ بعد آهی کشید.

می‌خواست چیزی بنوشد که گیرایی‌اش از آب بیشتر باشد... از‌عواقبِ​ قضا، حصارِ سبز و آشنایی از بطری‌های سوجو از قفسهٔ کناری‌جای​ با حالتی وسوسه‌انگیز نگاهش می‌کردند و التماس می‌کردند که خریده شوند.

ابرویی بالا انداخت.

از کی‌مگه​ تا حالا‌بقیه​ دلم الکل می‌خواد؟

سانی پس از ساحلِ فراموش‌شده سال‌ها به‌کلی از الکل دوری کرده بود. حالا هم فقط گاهی‌جنگیم​ به خودش اجازه می‌داد از آن لذت ببرد چون رتبه‌اش او را در برابرِ مستی تقریباً‌کردن​ مصون کرده بود؛ بنابراین می‌توانست گهگاه یک لیوان شراب بنوشد بی‌آنکه عواقبِ نوشیدنش را به جان بخرد.

اما در این لحظه، به‌عنوانِ یک آدمِ معمولی،‌شراب​ دوباره می‌خواست تا جای ممکن از الکل دور بماند.‌به‌عنوانِ​ فقط انگار بدنِ کارآگاهِ اهریمن نظرِ خودش را داشت.

...شاید هم واقعاً‌کتابِ​ دوقلویِ بهترِ یک‌مگه​ نفرِ دیگر بود.

سانی نگاهش را‌شانه​ از بطری‌های سوجو گرفت‌انجام​ و به افی انداخت.

«سرورِ سایه‌ها، استاد سانلس... و بقیهٔ‌بقیه​ من. فکر می‌کردم اگه کسی بتونه زندگیِ‌کای​ دوگانهٔ منو درک کنه، اون تو باشی.»

افی ابرویی بالا داد.

«من؟ من که‌کتابِ​ مثلِ یه کتابِ‌مگه​ بازم. چطور مگه؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«خب، بقیه فقط دارن یه کار انجام می‌دن. نفیس، کاسی، کای، جت، من... ما همه توی جنگیم، و با این جنگ‌می‌کشیم​ زندگی می‌کنیم و نفس می‌کشیم. اما از طعنهٔ روزگار خودِ جانورِ جنگ — یعنی تو — هم جنگجویی، هم همسر و هم‌زیرِ​ مادر. جنگیدن و خاله‌بازی کردن دو تا چیزِ متفاوتن، دو تا زندگیِ متفاوتن. نه اینکه مشکلی داشته باشه، فقط... به نظرم عجیبه.»

افی چند لحظه به‌بنابراین​ او خیره ماند و‌شراب​ بعد زد زیرِ خنده.

«خدایان. تو دیگه کی هستی... چه ایرادی داره آدم هم جنگجو باشه هم زندگیِ خودشو داشته باشه؟ من‌جنگیم​ که اینو اختراع نکردم. آدما از روزِ ازل همین کارو می‌کردن. جنگ، طاعون، قحطی، طلسم — هیچ‌کدوم نتونسته جلوی‌اینکه​ ما آدما رو برای خانواده تشکیل دادن و بچه‌دار شدن بگیره. طبیعتِ ما اینه. اتفاقاً این شمایین که عجیب‌غریبین.»

سانی پوزخند زد.

«من که‌بازم​ گفتم هیچ‌مگه​ ایرادی نداره.»

افی کمی‌تقریباً​ ساکت ماند،‌بنابراین​ بعد آهی کشید.

«ولی اعتراف می‌کنم... آسون نیست. اینکه مدت‌های طولانی دور باشی آسون نیست. اینکه ندونی‌کاسی​ اصلاً برمی‌گردی یا نه آسون نیست. فکر کردن به اینکه اگه برنگردم چه اتفاقی‌یعنی​ می‌افته... سخته. اما از در بیرون رفتن و جا گذاشتنشون، احتمالاً از همه سخت‌تره.»

به بیرون‌مگه​ از پنجره‌بقیه​ نگاه کرد.

«تا جایی که بعضی وقتا حس‌بقیه​ می‌کنم اون‌قدر شجاع نیستم که درو‌کاسی​ باز کنم و برم. ولی همیشه می‌رم.»

افی دوباره به سانی‌بنابراین​ نگاه کرد و با‌شراب​ لبخندی شانه بالا انداخت.

«با این حال همیشه یه بخشی از من همون جا می‌مونه. کی اهمیت می‌ده که‌کای​ سخته؟ اصلاً قرار نیست زندگی آسون باشه. حداقل برای من که هیچ‌وقت نبوده. با این حال،‌مادر​ خیلی شیرینه — شیرین‌تر از چیزی که بتونم تصورش رو بکنم. شرط می‌بندم می‌فهمی منظورم چیه.»

خندید و‌مگه​ سانی هم‌بقیه​ بی‌اختیار لبخند زد.

در واقع... زندگی‌ای که می‌کرد، با وجودِ تمامِ‌کار​ سختی‌هایش، بسیار شیرین‌تر از چیزی بود که یک‌جنگیم​ بچهٔ تنها در حاشیه می‌توانست حتی تصورش را بکند.

اما هنوز‌تقریباً​ آن‌قدرها که دلش‌می‌توانست​ می‌خواست، شیرین نبود.

و برای برداشتنِ قدمِ بعدی در راهِ رسیدن به اهدافش، سانی باید ته‌نفیس​ و توی شهرِ سراب را درمی‌آورد. باید پوچ‌گرا را گیر می‌انداخت، می‌فهمید موردرت چه‌جانورِ​ چیزی را پنهان کرده، قطعه‌ای از تبارِ بافنده را پس می‌گرفت و فرار می‌کرد.

سانی نگاهی به ساعتش‌بقیه​ انداخت، بشقابِ خالی را‌می‌دن​ کنار زد و برخاست.

«زندگیِ شیرین، هان؟ منظورت‌مگه​ اینه که من باید‌کار​ دسر بخرم، مگه نه؟»

افی نیشخند زد.

«خب... اگه اصرار داری...»

سانی سر تکان داد.

«پررو... مگه‌بازم​ نگفتی این دفعه‌شانه​ تو حساب می‌کنی؟»

در نهایت دسر هم خریدند. نه فقط به این خاطر که معدهٔ افی مثلِ چاهی بی‌ته بود، بلکه چون‌معمولی​ سانی هم دربارهٔ هنرِ شیرینی‌پزیِ دورانِ گذشته کنجکاو بود. از چیزهایی که تا الان دستگیرش شده بود، آشپزیِ باستانی نه‌سرورِ​ تنها از نظرِ تنوعِ موادِ اولیه، بلکه از نظرِ ظرافت و تکنیک هم از چیزهایی که او می‌شناخت برتر بود.

تجارتخانهٔ درخشان شاید تعطیل شده بود، اما سانی همچنان امیدوار‌کار​ بود که روزی دوباره آن را باز کند. در این‌زندگی​ میان، مصمم بود که مهارت‌های آشپزی‌اش را به کمال برساند.

مدتی بعد، با افی خداحافظی کرد و به سمتِ خانه راند. پس از گذراندنِ مدتی در ترافیکِ عصرگاهی، سرانجام به‌طعنهٔ​ مجتمعِ آپارتمانیِ درب‌وداغانِ کارآگاهِ اهریمن برگشت. همان مستِ آشنا دوباره نزدیکِ ساختمان پرسه می‌زد، اما با توقفِ ماشینِ سانی ترسید‌خیره​ و فرار کرد. پردهٔ سنگینِ باران جهان را پوشانده و صداها را خفه کرده بود و همین پارانویایش را تحریک می‌کرد.

سانی لحظه‌ای با خود فکر‌شانه​ کرد که آیا این پارانویای‌می‌دن​ خودش است یا ته‌ماندهٔ احتیاطِ همتایش.

واردِ آپارتمان که شد، آبِ کاپشنش را تکاند و به کالبدِ شکننده، ضعیف و عادی‌اش رسیدگی کرد. این کالبد‌معمولی​ برای زنده ماندن و عملکردِ درست به چیزهای زیادی نیاز داشت و بیشترین چیزی که می‌خواست خواب بود؛ مصاحبه‌افی​ با کارکنانِ موردرت قرار بود فردا صبحِ زود شروع شود، بنابراین سانی باید به خودش زمانِ کافی برای استراحت می‌داد.

درست پیش از رفتن به رختخواب، ایستاد و به‌دارن​ نقشهٔ تحقیقات در پشتِ درِ کمدِ کارآگاهِ اهریمن خیره‌جنگیم​ شد. شکلِ شهر، شواهد، قربانیانِ پوچ‌گرا — ظرف‌های پیشینِ موردرت...

سانی نگاهش را گرفت، چراغ را خاموش کرد و‌نفیس​ روی تخت دراز کشید. صدای باران روی پنجره مثلِ لالایی‌می‌کشیم​ بود، اما خواب همچنان تا مدت‌ها از چشمانش فراری بود.

وقتی سرانجام در آغوشش فرو‌شانه​ رفت، خواب‌هایش سرد و ناآرام بود،‌نفیس​ پر از آینه و شکستنِ شیشه.

صدای شکستنِ شیشه...

سانی ناگهان چشمانش‌کتابِ​ را باز کرد، صدا‌شانه​ هنوز در گوشش می‌پیچید.

«بطری.»

بطری‌ای که طبقِ عادتِ بدبینانهٔ‌شانه​ کارآگاهِ اهریمن روی دستگیرهٔ در‌می‌دن​ گذاشته بود، حالا خُرد شده بود.

در حالی که‌مصون​ تاریکی کورش کرده بود،‌لیوان​ به پهلو غلت زد.

در لحظهٔ بعد، تیغه‌ای سرد با صدای خفه‌ای‌بقیه​ هوا را شکافت و سپس در بالشش فرو‌همه​ رفت؛ تنها چند سانتی‌متر با سرش فاصله داشت.

ناولها | novelha.net