چپتر 2760: روحخواران
0نفیس چند لحظه آستریونپرسیدی را برانداز کرد و بعدکشید با لحنی یکنواخت ادامه داد:
«راستش، تو اصلاً دژهای ما رو نمیخوای. قصد نداری به بشریت حکومت کنی یا هرپرورششون دو جهان رو فتح کنی. تنها چیزی که میخوای... رشد کردنه. فقط میخوای از قلمروِ انسانارزشِ بهعنوانِ کود برای رشدت استفاده کنی. آه، تا حالا گرسنگیای به این وحشتناکی حس نکرده بودم.»
آستریون بادادی لبخندی بیتفاوت نگاهشاونم را جواب داد.
«پس از همون اول میدونستی چی میخوام،نداره ولی بازم به خودت زحمت دادی و سهحرفای بار پرسیدی؟ اونم فقط برای اینکه ردم کنی...»
آهی کشید.
«مشکلِ اونایی که طلسمِ کابوس پرورششون داده همینه. قدرتتون استثنائیه،کشید اما زیادی جنگطلبید. زیادی عادت کردین مشکلات رو با شمشیرِ تیززیادی حل کنین، برای همین هیچکدومتون ارزشِ یه مذاکرهٔ خوب رو نمیدونه.»
لبخندِ محویدادی زد وپرسیدی سر تکان داد.
«با این حال. فقط به این خاطر حاضر نیستین با من معامله کنینعجیبت که توهم زدین انتخابِ دیگهای هم هست. وقتی طعمِ ناامیدیِ واقعی رو بچشینآرامش نظرتون عوض میشه... البته اون موقع، دیگه همچین شرایطِ معقولی رو پیشنهاد نمیدم.»
سانی پوزخند زد.
«حق با من بود. واقعاً از شنیدنِ صدای خودت خوشت میاد... خب، جای تعجبی همپرورششون نداره. بالاخره خیلی خوشصحبتی. با این حال، نتونستم به انتخابِ کلماتِ عجیبت توی حرفای قبلیتهیچکدومتون دقت نکنم. چی گفتی؟ اگه قبول کنیم، میتونیم بقیهٔ عمرمون رو تو آرامش زندگی کنیم؟»
با نگاهیدادی سرد بهپرسیدی آستریون خیره شد.
«یادت رفت بگی که بقیهٔ عمرمون زیاد طول نمیکشه، مگهخوشصحبتی نه؟ تو بهترین حالت چند سال. خدای من، یه حسیاگه بهم میگه که با حسنِ نیت سراغِ این معاملهٔ کذایی نیومدی.»
رو به نفیس کرد.
«راستش، من دیگه فهمیدم این دیوونه چی میخواد. دنبالِ خداشدنِ طبیعیه... هرچند تو این مورد شاید غیرطبیعی کلمهٔ بهتری باشه.اما میخواد به همون چیزی برسه که کاناخت توش شکست خورد و با تغذیه از قلمروِ خودش به مقامِ خدایی برسهحاضر — نه بهعنوانِ یه انسان، بلکه بهعنوانِ یه موجود. خلاصه بگم، میخواد کلِ بشریت رو دربند کنه و بعد ببلعه.»
سانی رو بهبار آستریون کرد و باردم لحنی تاریک اضافه کرد:
«عجب آدمی.»
در جواب، آستریونبار با نگاهی سرگرماینکه به او خیره شد.
«به این زودی دستموبار خوندی؟ عجب، عجب... انگار واقعاًآهی الکی به رتبهٔ مطلق نرسیدی.»
لحنش دوستانه و راحتپرسیدی بود و اصلاً بهآهی تاریکیِ هیولاوارِ نیتِ نسلکشیاش نمیخورد.
سکوتِ سنگینی فضاخوشت را پر کرد کهنداره لبریز از تنش بود.
ناگهان صدایی غیرمنتظره سکوت رااونم شکست و هم سانی ومشکلِ هم آستریون را غافلگیر کرد.
صدای خنده بود.
نفیس داشت میخندید...بار خندهاش خشک و بیروحردم بود، اما بههرحال میخندید.
«پس، همش همین؟»
به آستریون نگاهبار کرد؛ چشمانش پراینکه از تحقیر بود.
«آستریونِ بزرگ و مخوف سرجمع همینه؟ این همه سال صبر کردن،مشکلِ اون رازِ شومی که احاطهات کرده، ترسی که انگار همه ازتجنگطلبید دارن... و آخرِ سر، هیچ فرقی با اون دو تای دیگه نداری.»
لبخندش کمی رنگ باخت.
«آخ. این دیگه بیانصافی بود.»
در همیندادی حین، نفیسپرسیدی دندان غروچه کرد.
«همهٔ اینا به خاطر اینه کهاونم تو هم فقط یه فراریِ بزدلیاونایی که میترسه به مصافِ کابوسِ پنجم بره!»
چشمانش بادادی شعلههای سفیدپرسیدی گُر گرفت.
«آنویل و کی سونگ خودشون رو قانع کردن که نمیتونن جهانِ بیداری رو رهاتوی کنن یا ریسک کنن و بشریت رو بدونِ نگهبانیِ مطلقها به حالِ خودش بذارن.نگاهی اما تو هیچ اهمیتی به جهانِ بیداری یا بشریت نمیدی. پس بهونهٔ تو چیه؟»
آستریون با لبخندیبار آسوده نگاهِ آتشینشاینکه را جواب داد.
«چرا باید بهونه بیارم؟»
نگاهی به او انداختپرسیدی و بعد با گیجیآهی چشم به سانی دوخت.
«و وقتی راهِ امنتر و بهتری براینداره رسیدن به مقامِ خدایی هست، چرا بایدتوی جونم رو تو کابوسِ پنجم قمار کنم؟»
سانی آهستهدادی نفسش راپرسیدی بیرون داد.
«چرا؟ اوه، مطمئن نیستم... تا حالا به این فکر کردی کهمشکلِ بلعیدنِ روحِ انسانهای بیشمار — روحِ همهٔ انسانها — شاید پستترین وعادت هولناکترین راهی باشه که میشه برای رسیدن به مقامِ خدایی تصور کرد؟»
آستریون ابرویی بالا انداخت.
«واقعاً؟ لطفاً یادم بیار... شما دو تا چطوربالاخره تایتانِ مطلق شدید؟ شاید با صلحطلبی و روشنبینیِقبلیت طبیعی؟ یا با قتل و کشتار و خونریزی؟»
سر تکان داد.
«شما دو تا برایبار رسیدن به اینجایی کهردم هستید، چند روح رو بلعیدید؟»
سانی عمیقاً اخم کرد.
«شاید خیلی زیاد. با اینجای حال، واقعاً داری روحِ موجوداتِ کابوسنتونستم رو با روحِ انسانها مقایسه میکنی؟»
آستریون خندید.
«اوه، و شما دو تا تا حالا هیچ انسانی رو نکشتید؟ کپهکپه جسدی که توی گورِ خدا جا گذاشتید، چیزِ دیگهای میگن. و حتی اگر اینطور باشه، واقعاً تفاوتیهمین هست؟ شما طوری با موجوداتِ کابوس رفتار میکنید که انگار اصلاً به حساب نمیان. اما اونا هم موجوداتِ زندهان... بیشترشون جانورن، ولی خیلیهاشون هم درست مثلِ من و شماموقع قدرتِ درک دارن. فقط درکشون با شما فرق داره، برای همین نیازی نمیبینید این لطف رو در حقشون بکنید و اونا رو بهعنوانِ یک موجودِ مستقل به حساب بیارید.»
سانی بهدادی رؤیازاد خیره ماند؛اونم سرش گیج میرفت.
واقعاً نمیتوانست بفهمد که آستریون صرفاًتعجبی یک دروغگوی بیمار است یا واقعاًکلماتِ دیوانه شده. شاید هم هر دو.
رؤیازاد بیمارِ روانی نبود، اما جهانبینیاش چنانردم با هنجارها فاصله داشت که نمیشد اوپرورششون را فردی عاقل هم در نظر گرفت.
در عین حال، به همان راحتی که نفس میکشید، دروغ میگفت. با این حال، دروغهایش همیشه استادانه لابهلای حقایق، پنهانکاریهای مکارانهزیادی و مفروضاتِ بیاساسی که بهعنوانِ واقعیت ارائه میشدند، پنهان بود؛ چیزی که همکلامی با او را به سردردی وحشتناک تبدیل میکرد. فریبکاریِتوهم آستریون چنان باورپذیر بود و با چنان اطمینانی به زبان میآمد که حتی سانی هم گاهی بیاختیار آن را بهعنوانِ حقیقت میپذیرفت.
بدترین قسمتش این بود که آن حرامزادهردم حتی تلاشِ جدیای برای فریب دادنشان نمیکرد، چراداده که تمامِ دروغهایش با کوچکترین بررسی بهراحتی فرومیریخت.
مثلاً همین ادعای آخر... در ظاهر اتهامی جسورانه اما بهشکلِ عجیبی منطقی بود. البته آستریونحرفای فراموش کرده بود بگوید که تمامِ موجوداتِ کابوس میلِ مقاومتناپذیری برای کشتن و بلعیدنِ انسانهاخیره دارند. اگر پلیدهای صلحطلبی وجود داشتند، سانی و نفیس هرگز خودسرانه به آنها حمله نمیکردند.
«واقعاً تفاوتِ بزرگی هست. اونا مهاجمن —ردم ما صرفاً از روی اجبار از خودمون دفاعداده میکنیم. ما فقط داریم تلاش میکنیم زنده بمونیم.»
آستریون نگاهیزحمت ترحمآمیز بهبار او انداخت.
«مگه منم همین کار رو نمیکنم؟ فکر میکنی انسانها هیچوقت مهاجم نبودن و من مجبور نبودم از خودم دراما برابرشون دفاع کنم؟ برای من، شما انسانها هیچ فرقی با موجوداتِ کابوس ندارید — غریبههایی که سدِ راهِ بقای منحاضر میشن. فراموش نکن که من اینجا متولد شدم، توی عالمِ رؤیا. اینجا خونهٔ منه. از طرفِ دیگه، شماها مهاجم هستید.»
سانی لبخندی شوم زد.
«فکر کنمدادی داری باپرسیدی وقاحت دروغ میگی.»
نفیس بازحمت شدتی سوزان بهپرسیدی آستریون خیره شد.
اما صدایشدادی آرام وپرسیدی بیتغییر ماند.
«ولی یهصدای نقصِ بزرگمیاد توی استدلالت هست.»
آستریون ابرویی بالا انداخت.
«اوه؟ هست؟»
نفیس سر تکان داد.
«این فرضِ کاملاً اشتباهیه که فکر میکنی فتحِ قلمروِ انسان —نتونستم که من و سانی بر اون حکومت میکنیم — از بهکنیم مصاف رفتن با کابوسِ پنجم امنتر و برای بقای تو مفیدتره.»
آستریون مدتی ساکت ماندپرسیدی و با لبخندی عجیبآهی به او نگاه کرد.
سپس آهی کشید.
«انگار خبر نداری. منطقیه، با توجه به اینکه بزرگانِ خاندانت خیلی وقت پیشکابوس از دنیا رفتن، و آنویل و کی سونگ هم تو رو یه تهدید میدونستن.کنین زنجیرهٔ وراثت پاره شد و به نظر میرسه دانشِ زیادی از دست رفته باشه.»
آستریون سر تکان داد.
«کابوسِ پنجم... با بقیه فرق داره. بهردم مصاف رفتن باهاش قمارِ خیلی بزرگتری نسبت بهداده چهار کابوسِ قبلیه. شانسِ فتح کردنش خیلی کمه.»
لحظهای ساکت شددادی و بعد بااونم لحنی گرفته افزود:
«و حتی اگه موفقپرسیدی هم بشی، دیگه همونآهی آدمِ سابق نخواهی بود.»