---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2821: روی عرشه • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2821: روی عرشه

0

در خاطره‌ای دیگر، دروگرِ روح جت به پهنهٔ‌دارد​ وسیعِ باغِ شب خیره شده بود و زندگی،‌بسیار​ قطره‌قطره، از روحِ شکسته‌اش بیرون می‌چکید؛ مثلِ همیشه.

میوهٔ طلایی‌رنگی را به دهان‌پابرجا​ برد، گازی زد و با‌حالا​ چهره‌ای متفکر، گوشتش را آرام جوید.

نگاهی طولانی به میوه انداخت.

«هر روز میوه خوردن...»

در دورانی که در حاشیه زندگی‌ذاتی‌اش​ می‌کرد، هرگز چشمش به میوه نیفتاده بود،‌به‌جای​ چه رسد به اینکه طعمش را بچشد.

زندگی واقعاً پر‌جادویِ​ از شگفتی بود.‌دارد​ پر از اتفاقاتِ غیرمنتظره.

گازِ دیگری زد و همچنان‌تبدیل​ به تماشای پهنهٔ سرزندهٔ عرشه‌های‌خبرِ​ لایه‌لایه در آن پایین ادامه داد.

اوضاع در‌تماشای​ باغِ شب‌عرشه‌های​ داشت عجیب می‌شد.

کشتی اکنون در مغاکِ بی‌کرانِ آسمانِ تاریک، زیرِ جزایرِ زنجیری، در حرکت بود.‌به‌جای​ بالای سرش چیزی جز خلأی بی‌پایان به چشم نمی‌خورد. اما در پایین، دریایی خروشان‌دست​ از آتش موج می‌زد؛ گویی باغِ شب داشت روی سطحِ یک ستاره پیش می‌رفت.

گرمای برخاسته از اقیانوسِ شعله‌های ایزدی، کشتیِ عظیم را در این مغاکِ خالی شناور نگه می‌داشت. البته‌قابلیتی​ نه به این شکل که روی جریان‌های هوای گرم سر بخورد؛ بلکه بدنهٔ باغِ شب گرما را‌برای​ می‌مکید و آن را به سیلاب‌هایی از جوهر تبدیل می‌کرد تا جادویِ ذاتی‌اش را پابرجا نگه دارد.

این خبرِ خوبی بود، چرا که کشتی حالا که به‌جای آب روی هوا‌حالا​ حرکت می‌کرد، جوهرِ بسیار زیادی می‌بلعید. این قابلیتی بود که پس از تعمیر‌کنارِ​ و بازسازی در اسکلهٔ شهرِ جاودان، در کنارِ قابلیت‌های دیگر، به دست آورده بود.

به پرواز درآوردنِ باغِ شب در واقع کارِ بسیار ساده‌ای از آب درآمده بود. هر چه باشد، این کشتی برای حرکت هرگز‌حرکت​ نیازی به باد یا موتورهای پیشران نداشت؛ بلکه با جادویِ ایزدیِ به‌جامانده از دیمونِ آسودگی پیش می‌رفت. بنابراین، اگر سکاندارش به‌اندازهٔ کافی‌اقیانوسِ​ ماهر و قدرتمند بود، این کشتیِ زنده می‌توانست به‌راحتی به‌جای آب، روی هوا حرکت کند... یا در صورتِ لزوم، حتی روی هیچ‌چیز.

فقط مشکل اینجا بود که مقدارِ جوهرِ لازم برای بلند کردنش به هوا، برای یک کاپیتان از رتبهٔ متعالی بیش از حد سنگین‌شهرِ​ بود. کاملاً روشن بود که موجوداتی با چنین رتبهٔ ناچیزی برای هدایتِ این کشتیِ زنده ساخته نشده‌اند. و از آنجا که نمی‌توانستند جوهرِ‌بنابراین​ مصرفیِ باغِ شب را با جوهرِ خودشان تأمین کنند، برای نگه‌داشتنِ آن در هوا به مدتِ طولانی، به یک منبعِ خارجی نیاز بود.

چیزی مثلِ یک توفانِ خروشان...‌پابرجا​ یا دریایی از شعله‌های ایزدی‌حالا​ که در مغاکی پهناور زبانه می‌کشید.

مأموریتِ تخلیهٔ شهروندانِ پناهگاهِ نوکتیس، هم ناگهانی بود و هم جاه‌طلبانه. باغِ شب از طریقِ دروازهٔ رؤیا‌بسیار​ به جزایرِ زنجیری رفت و هدایتش بر عهدهٔ قدیس‌های شب بود: نیو، ایتر، موجِ خون و شخصِ‌ساده‌ای​ شبگرد. حتی با وجودِ اینکه این چهار نفر به‌نوبت پشتِ سکان می‌ایستادند، کشتیِ زنده به‌سختی می‌توانست شناور بماند.

باغِ شب به پناهگاه رسید؛ شهری که حالا روی شش جزیره در اطرافِ پناهگاهِ‌اکنون​ نوکتیس گسترده شده بود. آنجا تمامِ جمعیتِ محلی با عجله سوارش شدند. قدیس تایریس‌چشم​ و قدیس روان، به همراهِ جنگجویانِ بیدارشدهٔ خاندانِ پرِ سفید نیز به آن‌ها پیوستند.

سپس، درست پیش از آنکه پادشاهِ هیچ‌پابرجا​ از کوه‌های تهی بر جزایرِ زنجیری فرود آید،‌جوهرِ​ کشتیِ زنده به درونِ آسمان زیرین شیرجه زد.

و حالا اینجا بودند؛ شناور بر فرازِ دریای شعله‌ها.‌چرا​ نفیس به هر جا که بود رفته بود و قلمروِ‌بازسازی​ انسان جایی در دوردستِ بالای سرشان، داشت به‌آرامی فرو می‌ریخت.

باغِ شب در آن لحظه به‌شدت شلوغ بود و با اینکه همه در فضایی تنگ و فشرده زندگی‌زیادی​ می‌کردند، غذای کافی برای همه پیدا می‌شد. هفت قدیس هم در کشتی حضور داشتند: جت، شبگرد، موجِ خون، ایتر،‌برای​ نیو، تایریس و روان. پس حتی اگر برخی از آذوقه‌ها تمام می‌شد، می‌توانستند از جهانِ بیداری تدارکاتِ بیشتری بیاورند.

مشکل جای دیگری بود.

جت گازِ دیگری به میوه‌اش زد و‌پابرجا​ با چشمانی باریک‌شده، رفت‌وآمدِ مردم را روی‌هوا​ عرشه‌های اصلیِ باغِ شب زیرِ نظر گرفت.

همه‌چیز مرتب به نظر می‌رسید، اما به چشمش یک جای کار می‌لنگید.‌هوا​ جریان‌های پنهان و نشانه‌هایی از کشمکشِ داخلی به چشم می‌خورد که فهمیدنش‌قابلیت‌های​ چندان هم سخت نبود، اما پای چیزِ دیگری هم در میان بود.

می‌دانست که بیشترِ مردمِ عادیِ دژِ او، پیش از این تسلیمِ طاعونِ آستریون شده‌اند.‌به‌جای​ وفاداریِ جنگجویانِ بیدارشده هم جای سؤال داشت. راه‌های زیادی بود تا ثابت شود کسی‌دست​ هنوز به قلمروِ اشتیاق تعلق دارد، اما جت شک داشت هیچ‌کدامشان واقعاً قابل‌اعتماد باشند.

در واقع، حاضر بود شرط ببندد که حتی‌داد​ اگر هیچ راهِ منطقی‌ای برای دور زدنِ آزمایش‌ها وجود‌آسمانِ​ نداشت، رؤیازاد مدت‌ها پیش راهش را پیدا کرده بود.

همه مثلِ همیشه رفتار می‌کردند، اما هم‌زمان خیلی‌ها شکش را برمی‌انگیختند. از این رو جت و‌بسیار​ دیگر قدیس‌ها، در کنارِ افسرانِ عروج‌یافتهٔ تحتِ فرمانشان، با دقت نیروهایی را که قابل‌اعتماد می‌دانستند —‌کارِ​ یا دست‌کم امیدوار بودند که باشند — نزدیکِ بخش‌های حیاتیِ اکوسیستمِ کشتیِ زنده مستقر کرده بودند.

وفاداران و خائنان... مؤمنان و مرتدان... در باغِ شب مدام‌حالا​ با هم درگیری‌های کوچک پیدا می‌کردند و سربازانِ تحتِ فرمانِ‌اسکلهٔ​ جت سخت مشغول بودند تا نگذارند اوضاع از کنترل خارج شود.

کشتیِ زنده مثلِ بشکهٔ‌جوهر​ باروت بود و روزها در‌دارد​ فضای بی‌اعتمادی و تنش می‌گذشت.

انگار شورشی در راه بود.

جت در‌سیلاب‌هایی​ کمالِ آرامش میوهٔ‌جادویِ​ طلایی‌اش را جوید.

اگر مردمِ عادیِ باغِ شب شورش می‌کردند... حتی اگر سربازانِ بیدارشده هم به‌جوهرِ​ آن‌ها می‌پیوستند، باز هم نمی‌توانستند کنترلِ کشتیِ زنده را به دست بگیرند. دلیلش‌آورده​ ساده بود؛ آن‌ها از پسِ شکست دادنِ هفت قدیسی که محافظِ کشتی بودند برنمی‌آمدند.

با این حال، جت فقط به مردمِ عادی و بیدارشدگان شک نداشت. او در شک‌هوا​ کردن بینِ هیچ‌کس فرق نمی‌گذاشت، پس به افسرانِ عروج‌یافته‌اش هم اعتمادِ کامل نداشت و آن‌پرواز​ شش قدیسِ دیگر — حتی شبگرد — را هم با نگاهی محتاط زیرِ نظر گرفته بود.

قطعاً چیزهای مشکوکی درباره‌شان وجود داشت. جت‌ادامه​ هر روز متوجهِ تناقض‌های عجیبِ بیشتری می‌شد...‌اکنون​ البته اگر همهٔ این‌ها توهماتِ ذهنِ خودش نبود.

احتمالاً آن‌ها هم‌جوهر​ همین فکر را‌ذاتی‌اش​ دربارهٔ او می‌کردند.

ناولها | novelha.net