چپتر 2614: دیررسیدن به مهمانی
0نبرد تمام شده بود.
مه پراکنده شد و آبِ کفآلود آرام گرفت. ناوگانِولو اشباح رفته بود و مثلِ شبحی گذرا ناپدید شدهکند بود. تامِ پیر به اعماقِ ژرف عقبنشینی کرده بود.
باغِ شب چند زخمِ تازه برداشته بود و بدنهٔ زندهاش زیرِ نورِ رنگپریدهٔ ستارگان آرامآرام خودشمعلوم را ترمیم میکرد. سربازانِ بیدارشده از زیرِ عرشه بیرون آمدند. افسرانِ عروجیافته که پشتِ توپها بودند،وحشتِ به نردهها تکیه داده بودند و نفس تازه میکردند؛ نسیمی سرد صورتهای رنگپریدهشان را نوازش میکرد.
دروگرِ روح جت پیشتر به کشتیاش برگشته بود؛ کمی کوفته،ولو اما در کل سالم بود. زرهش نیاز به کمی تعمیر داشت،نبود برای همین آن را مرخص کرد و لباسهای راحتِ معمولی پوشید.
کمی بعد، قدیسهای شب هم از عرشهٔ باغِ شب بالا آمدند. با تشویقهای بلند روبهرو شدند؛فرار هرچه باشد، رویارویی با تامِ پیر در اعماقِ تاریکِ دریای توفان کارِ تحسینبرانگیزی بود، چه رسد بهاحتمالاً شاهکارِ فراری دادنِ آن موجودِ ترسناک. گذشته از این، همه فکر میکردند آنها بهتنهایی با دیو جنگیدهاند.
در حالی که سربازانِ بیدارشده نیو و موجِ خون راحالش تشویق میکردند، سانی در خلوتِ ساکتِ باغِ خصوصیِ جت ازنبود سایهها بیرون خزید و با نالهای روی چمنها ولو شد.
حالش کاملاً زار بود.
این همه دردسر برای هیچی...
در نهایت، گذاشته بود تامِ پیر فرار کند. معلوم نبود که دردردسر آن اعماقِ ژرف میتوانست او را شکست دهد یا نه، اما سانیسرخورده همچنان سرخورده بود که حتی فرصتِ امتحان کردنش را هم پیدا نکرده بود.
اگر تنها بود احتمالاً آن وحشتِ مورمورکننده را تعقیب میکرد، اما در آن لحظه بایدنهایت مراقبِ باغِ شب و مسافرانش هم میبود. پس استراتژیِ منطقیتری را انتخاب کرده بود و میلشنکرده برای تکهتکه کردنِ تامِ پیر را فرو خورده و در عوض به سطح آب برگشته بود.
حالا داشت عذابِ زخمهایش را تحمل میکرد، بیآنکه چیزی به دست آورده باشد. در اواخرِ نبرد مجبور شده بودشکست بدونِ مانعِ دفاعیِ پوسته، در شکلِ واقعیاش — یعنی سایهای پهناور و بیشکل — با وحشتِ اعماق روبهرو شود.مسافرانش این کار کمکش کرده بود نبرد را نجات دهد، اما او را در برابرِ آسیبِ روح بیدفاع گذاشته بود.
البته مهم نبود، چون بافتِ روح از قبل داشت روحِ پارهپارهاشحالش را ترمیم میکرد... و جایی در اعماق، تامِ پیر هم داشتمیتوانست عذاب میکشید، چرا که با ارادهٔ مرگِ او مسموم شده بود.
فکر کردن به این قسمتِ آخرروی حالِ سانی را خیلی بهتر کرد وهیچی وجودش را از لذتِ انتقامجویانه پر کرد.
قدیس در سمتِ چپش ساکت ایستاده بود و از پیکرِحالش ولوشدهاش محافظت میکرد. در این میان، کُشنده کمی دورتر به درختیمیتوانست تکیه داده بود و تقریباً از سایههای عمیقِ اطرافش قابلتشخیص نبود.
طولی نکشید کهنالهای جت هم در باغحالش به او ملحق شد.
نزدیکش نشست، آهِساکتِ بلندی کشید وخزید با لحنی حسرتبار گفت:
«عجیبه، نه؟ ماسایهها نبرد رو نباختیم، ولیچمنها حسِ پیروزی هم نداریم.»
سانی نگاهِ کوتاهیخصوصیِ به او انداختنالهای و شانهای بالا انداخت.
«اصلاً همخزید عجیب بهروی نظر نمیاد.»
چند لحظهخلوتِ مکث کردخصوصیِ و بعد پرسید:
«اون حسِ چندشآوری کهخزید موقعِ جنگیدن با تامِ پیرحالش داشتم... هلندی پیداش شد، نه؟»
جت سر تکان داد.
«آره، همونطور که انتظارروی میرفت. ولی همین کهکاملاً شب شد، ناپدید شد.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«اتر فراریش داد؟»
جت مدتی ساکتخصوصیِ ماند و بعدنالهای دوباره آه کشید.
«بیشتر از اینکه اتر فراریش داده باشه، خودش تصمیم گرفت بره؛ اون هم وقتی که ستارهها و نقشهٔ پنهانِ توشون دوباره خودشونسرخورده رو نشون دادن. هرچی باشه ما، تامِ پیر و هلندی تنها نامزدهای باقیمونده تو این رقابت نیستیم. پس فکر کنم خیلی سادهتکهتکه تصمیم گرفت وقتش رو تلف نکنه، مخصوصاً با در نظر گرفتنِ اینکه باغِ شب تا اون موقع یه کم آسیب دیده بود.»
مکث کرد.
«راستش... من تونستم چند تا از کشتیها رو از بین ببرم، اما اونایی کهنهایت ایتر و توپهای شما نابود کردن واقعاً از بین نرفتن. فقط متلاشی شدن، برایکردنش همین بعد از مدتی برمیگردن. پس آسیبی که ما به ناوگانِ ارواح زدیم ناچیز بود.»
جت نگاهِساکتِ تاریکی بهسایهها او انداخت.
«اگه درست فکر کرده باشم، ملوانهای شبحوار فقط تجلیهایی از خودِ کشتی هستن؛ ارواحِ گمشدهای کهمعلوم به کشتیهای شومشون پیوند خوردن و برای همیشه توشون زندانی شدن. هر بار که ملوانها نابود میشن،مورمورکننده به انبارِ کشتی برمیگردن و بعداً دوباره احضار میشن تا خدمهٔ کشتی بشن، توی یه چرخهٔ بیپایان.»
نفسش را آرام بیرون داد.
«خب، مگه اینکه کسی مثلِ من کارشون رو تموم کنه. با این حال، خودِ کشتیها فقط تجلیهایی از هلندی هستن؛ وقتی نابود میشن،همچنان چشمهٔ ارواحی که درونشونه به انبارِ بزرگِ هلندی کشیده میشه، برای همین ناوگانِ ارواح هیچوقت واقعاً از بین نمیره، مگه اینکه خودِ هلندیتکهتکه نابود بشه. مثلِ یه عروسکِ تودرتوی نفرینشدهٔ بزرگه... حداقل این چیزیه که بعد از غرق کردنِ چند تا از اون کشتیهای چندشآور بهش رسیدم.»
جت آهیساکتِ کشید و بهخزید ستارهها نگاه کرد.
«تنها چیزی که برام روشن نیست، کاپیتانِ هلندیه. اونزار هم فقط یه زندانیِ دیگه توی اون کشتیِ نفرینشدهست،میتوانست یا کشتی و نفرینش تجلیهایی از قدرتِ اونن؟ نمیدونم.»
سانی لبخندِ کمرنگی زد.
«منم هیچ ایدهای ندارم.»
جت مدتی ساکت ماند.
«اما هلندی و ناوگانِ ارواحش منوولو یادِ چیزی میندازن. فکر کنم قبلاًنهایت هم با یه موجودِ مشابه روبهرو شدم.»
سانی خندید.
«خب، معلومهخصوصیِ که شدی. مننالهای همین جام دیگه.»
در واقع، چیزی که جت توصیف کرد شباهتِ عجیبی به سپاهِ سایهٔ خودِ سانی داشت. سایههای اوفرار نوعی خویشاوندی با شبحها داشتند و آنها هم هرگز واقعاً نابود نمیشدند، فقط برای مدتی از پااحتمالاً درمیآمدند؛ به وسعتِ تاریکِ روحش تبعید میشدند، جایی که شعلههای ظلمانیِ روحش آنها را ترمیم و بازسازی میکرد.
...البته، مگر اینکهنالهای پای کسی مثلِولو جت وسط میآمد.
آرام سر تکان داد.
«نه، منظورم تو نیستی.»
پس از یکیخصوصیِ دو لحظه فکرنالهای کردن، اضافه کرد:
«چند وقت پیش، یه اهریمنِ اعظمولو رو کشتم... قلبِ کاناخت. اونم یهنهایت دسته از ارواحِ زندانی رو فرماندهی میکرد.»
سانی چند بار پلکخصوصیِ زد و به معنیِروی این حرف فکر کرد.
سرانجام شانهای بالا انداخت.
«خب، چه بخوایم چهسایهها نخوایم، بهزودی ناگزیر چیزهایچمنها بیشتری دربارهٔ هلندی میفهمیم.»
باغِ شب اکنون در حالِ استراحت بود و میانِ امواج شناور میرفت، اما بهزودی بهکند سفرش بهسویِ شهرِ جاودان ادامه میداد. هر خطری که در طولِ راه با آن روبهروتنها شده بودند، به احتمالِ زیاد در مقایسه با آنچه آنجا انتظارشان را میکشید، رنگ میباخت.
چند لحظهخلوتِ تردید کردخصوصیِ و بعد پرسید:
«خب، میخوایم چیکار کنیم؟ بیفتیم دنبالِ تامِچمنها پیر و هلندی به این امید کهنهایت زودتر از اونا به شهرِ جاودان برسیم؟»
جت آرام سر تکان داد.
«باغِ شب آسیب دیده، تو هم خیلی روبهراه به نظر نمیرسی. بهتره یکی دو روز صبر کنیم و تو بهترین حالت به مهمونیحتی برسیم. هر چی باشه معلوم نیست تهِ مسیر قراره با چی روبهرو بشیم، اما قطعاً درست قبل از رسیدن بهش یه کشتارگاه بهفرو پا میشه. پس باید به بقیهٔ رقبا فرصت بدیم تا قبل از اینکه ما هم واردِ بازی بشیم، حسابی از خجالتِ هم دربیان.»
سانی با بیحالی لبخند زد.
«میگی تفریح؟ نمیترسیسایهها زودتر از ماروی به جایزه برسن؟»
جت خندیدساکتِ و سرسایهها تکان داد.
«اصلاً.»
سانی باخلوتِ تعجب بهخصوصیِ او نگاه کرد.
«چی؟ چرا؟»
جت از جا برخاست،سایهها با ترحم نگاهش کردچمنها و سر تکان داد.
«منظورم اینه که... جادهٔ شهرِ جاودان همینطوریش هم اینقدر افتضاحه. پس هر چیزیگذاشته که اونجا پنهان شده، حتماً ده برابر بدتره. و اون چیزی نیست کهکردنش حتی امثالِ تامِ پیر یا هلندی بتونن تو یکی دو روز از پسش بربیان.»
جت در حالی کهخصوصیِ آرام میخندید، برای قدیس سرچمنها تکان داد و دور شد.
سانی که تنها مانده بود، روروی به ستارهها کرد و مدتی دردردسر آرامش از خشخشِ آرامِ برگها لذت برد.
پس از مدتی، زمزمه کرد:
«این منو به فکر میندازه...چمنها همم، شاید منم باید برایدردسر خودم یه باغ دستوپا کنم...»