چپتر 2827: جرمِ بحرانی
0حتی پس از فرار ازلبخندِ عالمِ رؤیا، جت خیال نمیکردقطعاً که حالا جایش امن است.
در واقع، مطمئن بود از آنجا که آستریون برای دستگیریاش آمده بود، درفعلیاش پایگاهِ حکومتی که بندش را آنجا نگه میداشت نیز کمین کرده است. او پیشتردندانهایش در جریانِ حمله به کاسی ثابت کرده بود که میتواند بسیار همهجانبه عمل کند.
به همین دلیل بود که هفتهها پیش، مخفیانه و بیآنکه کسی بویی ببرد، بندش را بهدستکم مکانی نامعلوم منتقل کرده بود. حتی اعضای دیگرِ دستهٔ ستارهٔ دگرگون هم نمیدانستند بندِ او حالاکاری کجاست، بنابراین احتمالِ کمی وجود داشت که رؤیازاد بتواند به این زودیها مکانِ فعلیاش را ردیابی کند.
اما بالاخره پیدایش میکرد،داد پس جت وقتِ چندانیزنده برای تلف کردن نداشت.
نفسِ عمیقی کشید،بیرون دندانهایش را بهتلخی هم سایید و نشست.
زرهش کاملاً سوخته و جزغاله شده بود و داشت به شکلِ بارانی از جرقههایردیابی رقصان فرومیریخت. زیرِ آن، روی پوستِ صاف و برفمانندش، سوختگیهای هولناکی به چشم میخورد.سایید بخشِ بزرگی از بدنش سوخته و سیاه شده بود و منظرهٔ ترسناکی ساخته بود.
جت تودهٔ کوچکی ازبدنش دود را بیرون دادساخته و لبخندِ تلخی زد.
دستکم زنده بود.
خب... شاید نهبیرون کاملاً زنده. اما قطعاًدستکم بدنش هنوز یکتکه بود.
[چشمهاتو ببند، جت.]
جت با شنیدنِ صدای کاسی در ذهنش،ترسناکی لحظهای مکث کرد و بعد همان کاریلبخندِ را کرد که به او گفته شده بود.
[چرا؟]
سکوتِ کوتاهی برقرار شد.
[نمیتونم مطمئن باشم که رؤیازاد به ذهنم دسترسی نداره. پس،این بهتره نشونم ندی کجایی. بعد از اینکه این مکالمه تمومچندانی شد، نشانم رو پاک میکنم و ارتباطمون رو قطع میکنم.]
جت آهِ سنگینی کشید.
لحظهای از حسِ نوازشِداد هوای سرد روی سوختگیهایش لذتشاید برد و بعد آرام گفت:
«فکر کنم خودت میدونی چی شد. باغِ شب... از دستقطعاً رفت. و به نظر میرسید اون پلید اونقدر قوی شده کهبعد راحت میتونه قدیسها رو تحتِ کنترل دربیاره. یه چیزی عوض شده.»
دار از خاندانِ مهارانا اولین متعالیای بود که به طلسمِ رؤیازاد گرفتار شد... یا دستکم اینطور فکر میکردند. باوقتِ این حال، طاعون تپهٔ سرخ را چنان ناگهانی و سریع بلعیده بود که به شک افتاده بودند. بررسیِ آنچه رخفرومیریخت داده بود دشوار بود، چون موردرت هیچ شاهدی زنده نگذاشته بود، اما در آخرین پیامهای قدیس دار سرنخهایی پیدا میشد.
مردمِ تپهٔ سرخ از بیخوابیِ ناشی از طاعونِ مداومِ کابوسها رنج میبردند. این سرنخ، نفیستلخی و همراهانش را به قدیس تِین، تاجرِ رؤیا، رساند... کسی که در حالِ توسعهٔ نسخهٔ جدیدیهمان از فضای رؤیا بود تا بهعنوانِ راهی برای ارتباطِ دژهای دوردستِ بشریت با یکدیگر عمل کند.
البته جت با تاجرِ رؤیا کهتلخی زمانی در کنارِ ردِّ ویرانی یکی ازچشمهاتو دو قدیسِ حکومت بود، آشناییِ کامل داشت.
معلوم نبود آستریون کِی قدیس تِین را دربند کرده بود. اما آنچه روشن بود، این بود که آسیبِ پنهانی که رؤیاهایبعد آلوده به قلمروِ انسان وارد کرده بودند، بسیار وخیم بود. این موضوع شیوعِ طاعون را سرعت بخشیده و افرادِ بیشماری راپاک در سراسرِ عالمِ رؤیا در برابرِ آن بسیار آسیبپذیرتر کرده بود. تپهٔ سرخ بهطورِ ویژهای هدفِ حملاتِ شدیدی قرار گرفته بود.
بسیار بدتر از آن، تاجرِ رؤیا تا لحظهٔ آخر تبعهٔ قلمروِزودیها اشتیاق باقی مانده بود، که ثابت میکرد آستریون قادر به انجامِ کارهایینداشت بسیار فراتر از صرفاً وفادار کردنِ کورکورانهٔ دربندانش به هدفِ خود است.
پس از آن کشف، نفیس ومنظرهٔ متحدانش حتی نمیتوانستند بفهمند چند قدیسبیرون تا آن لحظه گرفتارِ طلسمِ آستریون شدهاند.
اما، با این حال...
دربند کردنِ هر شش قدیسِ حاضر در باغِ شب — از جمله کسیچشمهاتو به استواریِ تایریس یا کسی مثل شبگرد که بیش از حد مستعدِ تنفرسکوتِ از رؤیازاد بود — کارِ بسیار دشواری بود. همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
کاسی هم انگار موافق بود.
[احتمالاً به خاطرِ اتفاقیه که توی دریاچهٔترسناکی اشک افتاد. انگار طاعون اونجا به نقطهٔلبخندِ بحرانی رسیده. حالا دیگه... جلوشو نمیشه گرفت.]
جت با چشمانِ بسته روی بتنِ سرد نشسته بود، انگار که مراقبهیکتکه میکرد. بدنش شبیهِ نقاشیِ بیمارگونه اما زیبایی بود؛ ترکیبِ سیاه و سفیدیگفته که با رگههایی از سرخِ تند به چشم میآمد. چهرهاش گرفته بود.
مدتی ساکت ماندبیرون و بعد باتلخی لحنی یکنواخت گفت:
«حالا که باغِ شباحتمالِ سقوط کرده... حصار و قلبِبتواند زاغ هم بهزودی سقوط میکنن.»
صدایش دربخشِ تاریکیِ سردبدنش گرفته بود.
جوابِ کاسیدود با چندداد ثانیه تأخیر رسید.
[اینطور به نظر میرسه. راستش...]
لحظهای مکث کردبنابراین و بعد باوجود آرامش اضافه کرد:
[من ردِ باغِ شب روسیاه گم کردم. پس حمله به برجِدود عاج هم قریبالوقوع به نظر میرسه.]
چهرهٔ جتدود با اخمی تاریکلبخندِ در هم رفت.
«پس... الان باید چیکارداد کنم؟ هر راهحلی کهزنده به ذهنم میرسه، آخرش بیفایدهست.»
کاسی پیشکجاست از جواب دادنکمی مدتی ساکت ماند.
[به نفیس و سانیبدنش اعتماد کن. مخفی شو وتودهٔ تا وقتی برگردن زنده بمون.]
جت تکخندهای کرد.
«من واقعاً نمیتونم یه جا قایم بشم، کاسی. اگه اینقطعاً کار رو بکنم، جوهرم تموم میشه و میمیرم. مهم نیستکرد کجا برم، حتماً باید چیزی اونجا باشه که بتونم بکشمش.»
کاسی همکجاست باید ایناحتمالِ را میدانست.
[فعلاً از پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی فرار کن. اونجا دیگه امندود نیست... من یه راهِ فرار برات جور میکنم. وقتی از خطرِچشمهاتو فوری دور شدی، میتونی به راهی برای رفعِ عطشِ نقصت فکر کنی.]
با دریافتِدود دستورالعملِ مسیر، جتلبخندِ لبخندِ تلخی زد.
«طعنهٔ روزگاره. ولی راستش خوشملبخندِ اومد... با این اوضاع، اونجا آخرینهنوز جاییه که به عقلشون میرسه بگردن.»
لحظهای ساکتکجاست شد واحتمالِ بعد پرسید:
«تو چی؟»
جوابِ کاسی مطمئن به نظرلبخندِ میرسید، اما جت میتوانست رگهای ازهنوز تنش را در آن حس کند.
[اگه اوضاع خیلی خراب بشه... منتلخی هم چندتا راهِ فرار آماده کردم.یکتکه اما امیدوارم مجبور نشم ازشون استفاده کنم.]
جت آرامکجاست نفسش رااحتمالِ بیرون داد.
چند لحظه، چیزیبزرگی جز سکوت درمنظرهٔ ذهنش حاکم نبود.
«پس لابددود الان ارتباطمونداد رو قطع میکنی؟»
کاسی پسدود از مکثیداد کوتاه جواب داد:
[آره. حرفِ دیگهای نمونده.]
جت دوباره آه کشید.
«...مراقبِ خودت باش، کاسی.»
درست پیش از آنکهداد حس کند حضورِ آشنایی ازشاید ذهنش محو میشود، ناگهان پرسید:
«صبر کن... نفیسبنابراین و سرورِ سایهها.وجود اونا واقعاً کجان؟»
لحظهای سکوت برقراربزرگی شد و بعدمنظرهٔ کاسی تکخندهای کرد.
[نمیدونم.]
جت پوزخند زد.
[نمیدونم، چون این موضوع رو از یادِداشت خودم پاک کردم که کجا رفتن. پس حتیاما اگه رؤیازاد من رو بگیره، چیزی دستگیرش نمیشه.]
لحظهای ساکت شد.
[تو همدود مراقبِ خودتداد باش، جت.]
با این حرف، کاسی رفت.
جت هیچوقت واقعاً نمیفهمید پیشگویِ آنها کِیداشت دارد حواسش را با او شریک میشود، امااما حالا، ناگهان در ذهنِ خودش احساسِ تنهایی کرد.
لحظهای بعد، چشمانِبزرگی آبیِ یخیاش درمنظرهٔ تاریکی برقی زد.
«بسیار خب. پس بریمداد که از پایتختِ محاصرهٔزنده ربعِ شمالی فرار کنیم...»