چپتر 3107: حکشده بر سنگ
0آخه اون دیمونِ چندشآور چه حقی داشت که کسیکرده رو پلید صدا کنه؟ اون موجودِ مورمورکننده هشت تاجوابِ دست داشت! اون هم هر کدوم با هفت تا انگشت!
اصلاً با عقل جور درنمیاد!
چرا هشت تا دست؟کشید چون عنکبوتها که تارفکر میتنن، هشت تا پا دارن؟
پس پاهای بافنده چی؟! دیمونِ بزرگ و وحشتناکِ تقدیرنشان لابد پا هم داشت دیگه! اونا رو با اونحرفای هشت تا دست جمع کن، میشه ده تا عضو!
اینطوری بافنده بیشترمیکنم شبیه خرچنگ میشد...بافت یا شاهمیگو... نه عنکبوت.
آخه اون شاهمیگوی چندشآور ازمحتوای کجا رویِ اینو آورده بودمیانِ که سانی رو پلید صدا کنه؟!
سانی چهره درچهره هم کشید ومالید صورتش را مالید.
آخه دارممرموزترین به چیدیمون فکر میکنم؟
خواندنِ توصیفِ بافت پاک گیجش کرده بود. آن متن،کرده بیش از هر چیزِ دیگری، شبیه پیامی شخصی به نظرسؤالِ میرسید که جوابِ سؤالِ چند لحظه پیشِ خودش را میداد.
با این حال، مانند تمامِ جوابهاییکلیِ که طلسم میداد، این یکی هم تنهاناشناختهترین انبوهِ بزرگتری از سؤالات به وجود آورد.
اینجا خیلیسانی چیزا برایکشید فکر کردن هست.
سانی لحظهای چشمانش را بست.
اول از همه — و از همه مهمتر — هویتِ کسی بود کهدیگری بافنده با او حرف میزد، و همینطور محتوای کلیِ گفتگوی آنها. این گفتگویی بودمانند میانِ دیمونِ تقدیر و دیمونِ فراموشی؛ مرموزترین و ناشناختهترین دیمون در میانِ تمامِ دیمونها.
فراتر از آن، در کمالِ تعجب، توصیفِ بافتآنها نشان میداد که این فراموشی بوده که برای اولینکمالِ بار بحثِ تغییرِ تقدیر را پیش کشیده، نه بافنده.
اصلاً میتونمسانی به حرفایکشید بافنده اعتماد کنم؟
بافنده به دروغگوییِ قهار معروف بود... باکمالِ این حال، سانی بهنحوی حس میکرد که اینپیش دیمونِ مهآلود در این گفتگو صادق بوده است.
در واقع، لحنِ کلیِ گفتگو با آن بافندهای که سانی میشناخت زمین تا آسمان فرقشخصی داشت. انگار نسخهای از دیمونِ تقدیر که در این توصیف به تصویر کشیده شده بود،طلسم بسیار... جوانتر و سبکبارتر از تمامِ نسخههای دیگری بود که سانی تا به حال دیده بود.
با این وجود، سانی همیشه حس میکرد که جاهطلبیِ واقعیِ بافنده، درهمشکستنِ تقدیر است.دیمون چطور میتوانست چنین حسی نداشته باشد؟ هر چه باشد، طلسمِ کابوس — بزرگترین شاهکارِ بافندهاعتماد — همیشه به حاملانش پاداش میداد تا هر چقدر که میتوانند در برابرِ تقدیر بایستند.
هر چه کارهایت در کابوسصورتش نتیجهٔ مقدّر را بیشتر تغییرخواندنِ میداد، ارزیابیِ طلسم هم بالاتر میرفت.
غافلگیرکننده بود که بفهمد ایدهٔ ایستادگی درکمالِ برابرِ تقدیر — و همچنین نقشهٔ کلیِ نحوهٔپیش رسیدن به آن — در واقع از جانبِ...
صبر کن. کی بود؟
سانی اخم کردمیزد و لحظهای گیجکلیِ به نظر رسید.
درسته! از جانبِ دیمونِ فراموشی.
انگار این فراموشی بود کهدیمونها انگیزهٔ اولیه برای مبارزه بابوده تقدیر را به بافنده داده بود.
یا شایدفکر هم موضوع بهتوصیفِ این سادگیها نبود.
سانی باید اعتراف میکرد که تقریباً هیچچیز دربارهٔ فراموشی نمیداند. و اگر میخواستناشناختهترین کاملاً صادق باشد، باید میپذیرفت که با وجودِ به ارث بردنِ تبارشان وکشیده دنبال کردنِ روحشان برای بیش از یک دهه، دربارهٔ بافنده هم چیزِ زیادی نمیداند.
رابطهٔ میانِ این دو دیمون چهمالید بود؟ فراموشی چه نقشهای در سربافت داشت و چطور کشته شده بود؟
نمیدانست.
و بعد، جزئیاتِ عجیبی دربارهٔ توصیفِبافت بافت وجود داشت؛ هرچند سانی مطمئن نبوددیگری که آیا اصلاً معنایی دارد یا نه.
در طولِ تمامِ گفتگو، طلسم حتی یک بار همگفتگویی بافنده را به نام صدا نکرده بود. تنها اینتعجب دیمونِ مهآلود را با عنوانِ دیمونِ تقدیر توصیف کرده بود.
آیا دلیلش این بود کهصورتش در زمانِ آن گفتگو، بافنده هنوزتوصیفِ نامش را به دست نیاورده بود؟
یا اینکه صرفاً یک تصادفدیمونها بود؟ طلسم در توصیفهایش چندانبوده مقید نبود، پس احتمالاً همینطور بود.
یا دلیلِفکر دیگری داشت کهتوصیفِ سانی هنوز نمیفهمید؟
در واقع، سانی خیلیهمینطور چیزها را دربارهٔ گفتگویِآنها رازآلودِ بافنده و فراموشی نمیفهمید.
آخه از کجا شروع کنم؟
اول از همه، نحوهٔ توصیفِ بافنده از تقدیر بود. با نگاه به گذشته، تا حدی بدیهی به نظر میرسید،اعتماد اما سانی هرگز پیش از این به آن فکر نکرده بود — این واقعیت که نه تنها فانیها، بلکهنسخهای حتی ایزدان هم در برابرِ تقدیر ناتوان بودند... و تابعِ تقدیر بودند. اما این بهتنهایی اطلاعاتِ واقعاً تکاندهندهای نبود.
چیزی که واقعاً او را متحیر کرد این بود که، به گفتهٔ بافنده، حتی موجوداتِ خلأنظر — حتی خودِ خلأِ ابدی — هم تابعِ تقدیر بودند. البته چرا نباشند؟ خودِ ایزدان همتنها از موجوداتِ خلأ بودند، پس اگر تقدیر بر آنها اثر میگذاشت، بر بقیهٔ همنوعانشان هم اثر میکرد.
این مسئله تقدیر را در جایگاهِ چیزی قرار میدادگفتگویی که در سطحِ خاصِ خودش وجود داشت — سطحیتعجب بالاتر از هر چیزِ دیگر. مطلقی بالاتر از مطلق.
زمانی بود که سانی تقدیر را یکی از قوانینِ کیهانیِ هستی میدانست. اما این قوانین را ایزدانبیش خلق کرده بودند. فراتر از چارچوبِ قوانینی که هستی را میساختند، خلأِ ابدی و جریانهای پنهانِ بیگانهتمامِ و درکناپذیری وجود داشتند که بر آن حکم میراندند. و ظاهراً فراتر از آن، تقدیر قرار داشت.
نه تنها این، بلکه بافنده تقدیرفراتر را نیرویی توصیف کرده بود که فراتربحثِ و بالاتر از زمان وجود داشت. بنابراین...
سانی سردرد گرفت.
بنابراین، از منظرِ کیهانیِ تقدیر، آینده هرگز نمیتوانست تغییر کند. چون آینده هرگز گسترهای مبهم ازفراتر پتانسیلها و احتمالات نبود — چیزی نبود که هنوز رخ نداده باشد. در عوض، از قبل رخمعروف داده بود... همیشه رخ داده بود، و بنابراین قطعی و همچون سنگ تغییرناپذیر بود. یک حقیقت بود.
از آنجا که تقدیر بالاتر از زمان وجود داشت و گذشته، حال و آینده را در یکبیش حقیقتِ واحد، ابدی و تغییرناپذیر — یا شاید فرآیندی که هم بیپایان و هم لحظهای بود، اماتمامِ در هر صورت تمامشده و کامل به حساب میآمد — در هم میآمیخت، طبیعتاً نمیتوانست تغییر کند.
...فقط اینکه میتوانست.
بافنده... و فراموشی؟... نقشهٔ شکستنِ تقدیر را به جریان انداخته بودند، در حالی که سانی و کاسی آن را بهچند پایان رساندند. پردهٔ پهناورِ تقدیر از هم پاشیده بود، و آیندهای که مثلِ یک حقیقت قطعی و تغییرناپذیر بود، حالاچیزا همانطور که باید، ناشناخته و غیرقابلشناخت شده بود. یک نفر رفته بود و کلِ آن سنگِ لعنتی را خرد کرده بود.
و این یک پارادوکس میساخت.
اگر تقدیر واقعاً شبیه ماری بود که دمِ خودش را میخورد، و هیچ فرقی بین علتمتن و معلول، و گذشته و آینده قائل نبود... اگر واقعاً قانونی مطلق بالاتر از همهٔ قوانینِ مطلق،مانند بدیهی و تغییرناپذیر بود، پس آخه چطور ممکن بود به چیزی بینهایت انعطافپذیر و ناقص تبدیل شود؟
واقعاً که عجب پارادوکسِ عجیبیه.
و سانی نقطهٔ تلاقیِ پیشامدهای بینهایت نامحتملی بود که این پارادوکس را ممکن کرده بود — کسی کهجوابِ سرشتِ یک ایزد، تبارِ یک دیمون و ارتباطی منحصربهفرد با تقدیر را به ارث برده بود. سانی بهوجود خاطرِ مقدّر بودن با اتفاقاتِ نامحتمل بیگانه نبود، اما با این نگاه، وجودِ عجیبِ او واقعاً نوبر بود.
آیا منظورِ فراموشی همین بود؟ اینکه تنها یک موجودِ مقدّر میتوانست تلاقیِ غیرممکنِ رویدادهایی را رقمفراتر بزند که قادر به تغییرِ تقدیر بودند، به این معنی که تنها تقدیر میتوانست تقدیر راقهار نابود کند — و نه تنها این، بلکه بذرهای نابودیاش همیشه در ذاتِ خودش نهفته بود؟
سانی مطمئن نبود که صلاحیتِ دانستنِ پاسخِ این سؤال را داشته باشد. همهٔپاک اینها خیلی بیشتر از حدِ او بود — حتی بهعنوانِ یک نیمهخدا، تنهاچند چیزی که نسبت به این نوع درکِ کیهانی احساس میکرد، وحشتی خالص بود.
جهان به اندازهٔ کافی پهناوردیمونها بود، و کشفِ رازهای پنهان دراولین پسِ پردهاش کارِ امثالِ او نبود.
قبلی
بعدی