---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2401: دو تایرنت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2401: دو تایرنت

0

بازویی عظیم، بافته از تاریکی و ابسیدین، از سایهٔ بی‌شکل برخاست‌سربهِ‌فلک‌کشیدهٔ​ که طولش به نزدیکِ دو کیلومتر می‌رسید. سپس آهسته فرود آمد؛‌شاخک‌ها​ کفِ دستِ پهناورش با قدرتی فاجعه‌بار به دامنهٔ کوه کوبیده شد.

رشته‌های ابریشمِ سیاه در بادِ توفانی‌تقریباً​ به پرواز درآمدند و گردبادی از‌جمع‌شده‌اش​ برف از زیرشان به هوای منجمد گریخت.

با فشار آوردنِ سایهٔ مکافات، کوه‌تقریباً​ به ناله درآمد و سری غول‌پیکر‌جمع‌شده‌اش​ به دنبالِ بازوی عظیم پدیدار شد.

سایهٔ تایرنتِ مرده آهسته خود را از درونِ سایه بیرون کشید، راست ایستاد و بر‌این​ فرازِ جهان قد برافراشت. اندازه‌اش به‌راستی تصورناپذیر بود — پیکرِ تاریکِ مکافات به بلندیِ بیشترِ کوه‌های‌گرفت​ زمین بود و حتی اینجا در جهانِ مصنوعیِ بازیِ آریل، به‌شکلی باورنکردنی عظیم به چشم می‌آمد.

سایهٔ تایرنتِ نفرین‌شده که در پایین‌ترین نقطهٔ دامنه، نزدیکِ دریای موج‌دارِ ابرها و پرده‌های‌هنوز​ ابریشمِ سیاهِ پنهان‌کننده‌اش ایستاده بود، تا بیش از نیمهٔ راهِ بلندترین نقطهٔ کوهِ قلعهٔ‌نمی‌رفت​ برف می‌رسید — اگر مکافات دستانش را بالا می‌برد، بر قلهٔ دندانه‌دار سایه می‌انداختند.

...و بر شب‌پرهٔ‌مورمورکننده‌ای​ سیاهِ غول‌پیکری که‌تقریباً​ روی آن نشسته بود.

عروسک‌گردان از بالا به پیکرِ سربهِ‌فلک‌کشیدهٔ مکافات نگاه می‌کرد و هنوز به‌طرزِ مورمورکننده‌ای بی‌حرکت بود. در مقایسه با‌قامتِ​ آن سایهٔ غول‌پیکر، تقریباً ریزنقش به چشم می‌آمد. از نوکِ شاخک‌ها تا لبهٔ بال‌های جمع‌شده‌اش، عرضِ شب‌پرهٔ سیاهِ غول‌پیکر‌تِق‌تِقِ​ از یک کیلومتر فراتر نمی‌رفت — به‌زحمت یک‌چهارمِ قامتِ درک‌ناپذیرِ مکافات می‌شد. بدنِ اصلی‌اش از این هم کوچک‌تر بود.

همین که سایهٔ عظیم راست ایستاد، تایرنتِ نفرین‌شده سرانجام واکنش نشان‌درک‌ناپذیرِ​ داد. تکانی خورد و بال‌هایش لرزشی نامحسوس کرد. صدای تِق‌تِقِ مورمورکننده‌ای‌تکانی​ جهان را فرا گرفت و بادها را از وحشت دیوانه کرد.

عروسک‌گردان از‌می‌برد​ بالا به سایهٔ‌می‌انداختند​ مکافات خیره ماند...

سایهٔ مکافات هم نگاهی‌بی‌حرکت​ به بالا انداخت و چشمانِ‌شاخک‌ها​ بی‌نورش را به عروسک‌گردان دوخت.

یالا... همدیگه رو تیکه‌پاره کنین!

سانی در برابرِ تارهای نامرئی تقلا کرد؛ تارها داشتند تاروپودِ وجودش را از هم می‌دریدند و او بی‌صدا فریاد‌واکنش​ می‌کشید. فرقی نمی‌کرد چقدر سرسختانه مقاومت کند یا با جنگیدن علیه تارهای تردید چقدر به خودش آسیب بزند؛ نمی‌توانست از‌چشمانِ​ چنگشان خلاص شود. برعکس، با گذشتِ هر لحظه، نفوذِ موذیانهٔ عروسک‌گردان بیشتر می‌شد و او را محکم‌تر در بند می‌کشید.

هرچند از سرِ استیصال امید داشت که‌غول‌پیکری​ سایهٔ مکافات با آن شب‌پرهٔ سیاهِ مورمورکننده‌هنوز​ درگیر شود، اما هیچ تضمینی برایش وجود نداشت.

آن سایه با بقیه فرق داشت و از خودش اراده‌ای مستقل داشت. با‌عرضِ​ این حال، ذهنش عجیب و بیگانه بود و به‌سادگی درک نمی‌شد؛ سانی هیچ‌سرانجام​ نمی‌دانست چه چیزی هدایتش می‌کند و در نتیجه خبر نداشت مکافات چه خواهد کرد.

غولِ تاریک واقعاً می‌توانست به عروسک‌گردان حمله کند.‌نوکِ​ می‌توانست برگردد و سانی را هم زیرِ پایش‌به‌زحمت​ لِه کند. حتی ممکن بود هیچ کاری نکند...

اما این موضوع چندان اهمیتی نداشت، چون مکافات هر کاری که می‌کرد، عروسک‌گردان مجبور می‌شد‌این​ واکنش نشان دهد. حتی اگر مکافات هیچ خصومتِ فوری و مستقیمی به آن شب‌پرهٔ موذی نشان‌گرفت​ نمی‌داد، شب‌پره نمی‌توانست تهدیدِ وجودش را نادیده بگیرد یا حضورش را در قلمروِ برف تاب بیاورد.

عروسک‌گردان مجبور به واکنش می‌شد‌می‌انداختند​ و از این رو، درگیری میان‌سربهِ‌فلک‌کشیدهٔ​ او و سایهٔ مکافات اجتناب‌ناپذیر بود.

سانی قصد داشت از‌بی‌حرکت​ این فرصت برای رهایی‌نوکِ​ از بندهایش استفاده کند.

یالا!

مایهٔ آسودگی‌اش شد که سایهٔ مکافات انگار کینهٔ خاموشِ شب‌پرهٔ غول‌پیکری را که بالای‌اصلی‌اش​ کوه نشسته بود، حس کرد. همچنان که به بالا نگاه می‌کرد، پای عظیمش را به‌آرامی‌تِق‌تِقِ​ بلند کرد و قدمی به جلو برداشت؛ با همان یک قدم، فاصلهٔ عظیمی را درنوردید.

داشت از کوه بالا می‌رفت.

آره!

سانی که غرق در‌بی‌حرکت​ شک و درد بود، رگه‌ای‌شاخک‌ها​ از شادمانیِ شرورانه حس کرد.

امید نداشت که آن شبحِ عظیم بتواند عروسک‌گردان را بکشد. حتی اگر آن شب‌پرهٔ ملعون از نظر فیزیکی ضعیف بود، باز‌داد​ هم یک موجودِ نفرین‌شده به حساب می‌آمد، در حالی که شبحِ مکافات صرفاً همان بود — شبحِ موجودی که زمانی قدرتمند‌یالا​ بود. قدرتِ فاجعه‌بارش با یک تایرنتِ نفرین‌شدهٔ واقعی قابل‌قیاس نبود و سایهٔ اراده‌اش به پای اقتدارِ نامقدسِ یک خدای زنده نمی‌رسید.

حتی اگر اشباح در برابر‌می‌انداختند​ قدرتِ بدخواهانهٔ عروسک‌گردان مصون بودند،‌عروسک‌گردان​ سانی شانسِ مکافات را زیاد نمی‌دانست.

با این حال، ویرانیِ حاصل از درگیریِ‌ریزنقش​ این دو غیرقابل‌تصور بود. عروسک‌گردان به‌احتمالِ زیاد پیروز‌نمی‌رفت​ می‌شد... اما نه به‌راحتی، و نه بدونِ آسیب.

مهم‌تر از‌به‌طرزِ​ همه، به‌سرعت‌بی‌حرکت​ پیروز نمی‌شد.

این موضوع به سانی فرصتِ زیادی می‌داد‌نمی‌رفت​ تا در حالی که توجهِ دشمن جای‌اصلی‌اش​ دیگری متمرکز است، خودش را آزاد کند.

آنجا پیشِ رویش، مکافات‌دندانه‌دار​ قدمِ عظیمِ دیگری برداشت و‌نشسته​ کوه را به لرزه درآورد.

در آن‌به‌طرزِ​ لحظه، عروسک‌گردان‌بی‌حرکت​ بالاخره حرکت کرد.

بال‌های سیاه و بزرگش باز شد و در یک آن‌لبهٔ​ آسمان را پوشاند. سایه‌ای که انداختند دنیا را بلعید و سپس،‌بدنِ​ عروسک‌گردان با حرکتی سریع و بی‌صدا از نشیمنگاهِ ابریشمی‌اش پایین پرید.

با شیرجهٔ او به پایین، بادها که از لبه‌های تیزِ بال‌های پهناور و‌بدنِ​ سیاه می‌شکافتند، ناله می‌کردند و جیغ می‌کشیدند. ایزدِ نامقدسِ شک مانندِ تیغهٔ گیوتینی‌نامحسوس​ از تاریکیِ خالص بود که هنگامِ فرود آمدن بر سایهٔ مکافات، دنیا را می‌شکافت.

ابریشمِ سیاه با‌قلهٔ​ عبورِ او به‌شب‌پرهٔ​ موج درآمد و رقصید.

در آخرین لحظه، عروسک‌گردان پروازش را اصلاح کرد و گذاشت باد زیرِ بال‌هایش بیفتد؛ از شیبِ تاریک به سمتِ‌درک‌ناپذیرِ​ غولِ سربه‌فلک‌کشیده چرخید. آن دو با خشونتی دلخراش به هم برخورد کردند؛ چنان‌که آسمان شکافت و کوه ترک برداشت. شش‌گرفت​ پای شب‌پرهٔ غول‌پیکر در سینه و گردنِ مکافات فرو رفت و روی شبحِ مقدس سوار شد و رودررویش قرار گرفت.

غولِ تاریک‌به‌طرزِ​ از شدتِ‌بی‌حرکت​ ضربه تلوتلو خورد.

دستش را بالا برد به قصدِ اینکه بال‌های عروسک‌گردان را از هم بدَرَد، اما در آن لحظه، تودهٔ بی‌کرانِ ابریشمِ‌نشان​ سیاه به جوشش و خروش درآمد. پیچک‌های عظیمی از آن به بالا پرتاب شدند و دورِ مچِ دست‌های مکافات پیچیدند‌بی‌نورش​ و دست‌هایش را پایین کشیدند. پیچک‌های بیشتری پاها و کمرش را بستند و با قدرتی گریزناپذیر آن‌ها را سنگین کردند.

اما این تمامِ ماجرا نبود.

هم‌زمان، گسترهٔ بی‌کرانِ ابریشمِ سیاه که‌تقریباً​ بینِ قلعهٔ برف و کوه‌های اطراف‌جمع‌شده‌اش​ کشیده شده بود نیز به خروش درآمد.

رشته‌های بی‌شماری از آن که از کوهِ ابریشمی سرچشمه می‌گرفتند، مانندِ‌بال‌های​ تاری بی‌کران به بیرون کشیده شدند. حالا به هوا برخاستند و‌اصلی‌اش​ قلعهٔ برف را احاطه کردند و مانندِ پیله‌ای عظیم دورش بسته شدند.

با بسته‌شدنِ آرامِ آن‌ها، دنیا تاریک شد. جهنمِ‌به‌زحمت​ سوزان و خونینِ غروبِ در حالِ مرگ محو‌کوچک‌تر​ شد و تاریکیِ ژرفی بر کوهِ ترک‌خورده سایه انداخت.

...در آن تاریکی، ستارهٔ غروب‌می‌انداختند​ سوخت و سیلی از قدرت‌عروسک‌گردان​ را به سانی تزریق کرد.

ناولها | novelha.net