---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2547: هزار و یک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2547: هزار و یک

0

سانی لرزید. هر روز پیش نمی‌آمد که با یکی از دیگران هم‌صحبت شود... در‌بانوی​ واقع، در چند روزِ گذشته اینجا در شهرِ سراب با خیلی از آن‌ها حرف زده‌بزرگ​ بود، اما هرگز با کسی که از ماهیتِ خود خبر داشته باشد صحبت نکرده بود.

بازتابِ اومر از آن نُه‌تن...

چرا بازتابِ یکی‌ماند​ از آن نُه‌تن باید‌کردند​ سرپرستِ کاخِ سراب باشه؟

کمی مکث‌استفاده​ کرد، سپس با‌بیشتری​ لحنی آرام گفت:

«خب، کارتو خوب‌اصلاً​ انجام ندادی، مگه‌وقتِ​ نه؟ اینجا حسابی داغونه.»

قلعه‌بان ساکت ماند.

سانی و‌ساکت​ افی نگاهی‌افی​ ردوبدل کردند.

حالا که بازتابِ باستانی را پیدا کرده بودند، قرار بود هر طور شده اقتدارِ کاخِ خیال را‌نداشتند​ به افی برگردانند. به احتمالِ زیاد، ساده‌ترین راه این بود که افی قلعه‌بان را نابود کند... اما سانی‌بزرگ​ مطمئن نبود قلعه‌بان چقدر قدرت دارد و در نتیجه نمی‌دانست آیا از پسِ خرد کردنش برمی‌آیند یا نه.

می‌توانستند متقاعدش کنند که اقتدار را داوطلبانه واگذار کند؟ این بهترین نتیجهٔ ممکن بود، چون در‌انگار​ آن صورت افی می‌توانست با استفاده از قلعه‌بان، پتانسیلِ بسیار بیشتری از کاخِ خیال بیرون بکشد. با‌اربابش​ این حال، سانی نمی‌دانست که اصلاً می‌شود بازتابِ اومر از آن نُه‌تن را متقاعد کرد یا نه.

در هر صورت،‌می‌شود​ وقتِ زیادی برای‌زیادی​ امتحان کردن نداشتند.

سرانجام قلعه‌بان به حرف آمد:

«...بانوی من اینجا نیست.»

انگار این جوابِ او به اتهامِ نگهداریِ نامناسب از کاخِ خیال بود؛‌سرانجام​ هرچه نباشد، این بازتاب طراحی شده بود تا به اربابِ قلعه در مهارِ‌اربابِ​ آینهٔ بزرگ کمک کند، نه اینکه به جای اربابش آن را مهار کند.

افی پوزخند زد.

«کی اینجا نیست؟ من اربابِ قلعه‌م و در نتیجه اربابِ تو هم هستم.‌قرار​ با این حال، نه تنها کمکم نکردی، بلکه اقتدارمو دزدیدی و سعی کردی‌مطمئن​ منو بکشی. جای تعجب نیست که کلِ اینجا فرو ریخته. می‌فهمی مشکل کجاست؟»

قلعه‌بان در‌استفاده​ سکوت به‌بسیار​ او خیره ماند.

«اشتباه می‌کنی.»

انگار دیگه کور‌می‌شود​ نیست... دست‌کم اینجا،‌زیادی​ توی کاخِ خیال.

یعنی سراب دنیایی رو‌افی​ تصور کرده بود که‌حالا​ توش کورا می‌تونن ببینن؟

وقتی سانی داشت به‌بسیار​ این جزئیاتِ کوچک فکر‌حال​ می‌کرد، افی ابرویی بالا انداخت.

«من اشتباه‌حال​ می‌کنم؟ در موردِ‌متقاعد​ چی اشتباه می‌کنم؟»

قلعه‌بان نگاهش را پایین انداخت.

«من فقط یه بانو دارم: سراب، دیمونِ خیال. و تو اون نیستی. قلعه‌ای که بهش فرمان می‌رونی چیزی‌برگردانند​ نیست جز یه پوسته... قلعهٔ توهمی خندقه و قلعهٔ واقعی دروازه‌ست. هر دو فقط به کاخِ خیال ختم‌کردنش​ می‌شن. کاخِ دیمونِ خیال، جایی که بانوی من توش اقامت داشت و فرمانروایی می‌کرد، همیشه آینهٔ بزرگ بوده.»

سانی لبخند زد.

البته که قلعه‌بان اشتباه می‌کرد. زمانی بود که سراب هنوز آینه‌ها را خلق نکرده بود، بنابراین‌انگار​ حصار بسیار باستانی‌تر از آینهٔ بزرگ بود. به هر حال، مهم نبود کدام اول به وجود‌جای​ آمده است؛ حالا که طلسم قلعه را به یک دژ تبدیل کرده بود، همهٔ آن‌ها جدایی‌ناپذیر بودند.

با این حال، جالب‌متقاعد​ بود که این بازتابِ باستانی‌کردن​ دچارِ چنین توهمی شده بود...

با این حال، وقتی قلعه‌بان ادعای افی برای تسلط بر آینهٔ بزرگ را رد کرد و گفت که همیشه‌احتمالِ​ فقط به سراب خدمت می‌کند، سانی رگه‌ای از لجاجت در صدایش حس کرده بود. بعید بود به چالش کشیدنِ‌می‌توانستند​ مستقیمِ موضعش فایده‌ای داشته باشد... اما در عین حال نقطه‌ضعفی هم در آن بود که می‌شد از آن بهره برد.

سانی به جای اینکه بازتابِ اومر از آن‌حال​ نُه‌تن را سرِ این موضوع تحت فشار بگذارد،‌کردن​ نگاهی به سطحِ پوشیدهٔ نسخهٔ بدلِ آینهٔ بزرگ انداخت.

«آخه چرا بازتابِ یکی‌می‌شود​ از آن نُه‌تن باید‌برای​ به دیمونِ خیال خدمت کنه؟»

قلعه‌بان مدتی ساکت ماند.

سپس با‌ساکت​ دقت به سیم‌های‌نگاهی​ گیتارش زخمه زد.

«...چون اربابم تو توهماتِ خودش گم شده بود. اون دنیای واقعی رو رها کرد‌برای​ و همنشینی با بازتاب‌ها رو ترجیح داد. خیالی روی خیال — اون تو کاخِ خیال‌بازتاب​ زندگی‌های بی‌شماری رو تجربه کرد، بی‌اینکه به اتفاقاتِ بیرونِ دیواراش اهمیتی بده. و خوشحال بود.»

ملودیِ آرامش رنگِ اندوه گرفت.

«اما چاره چی بود؟ آن نُه‌تن نیاز داشتن دیمونِ خیال تو شورش‌شون به بقیهٔ دیمون‌ها بپیونده. برای همین، اومر‌نامناسب​ به سواحلِ دریاچهٔ آینه اومد. چه کسی بهتر از شاعری که به داستان‌ها و آوازهاش معروف بود؟ سراب به‌کمکم​ خاطرِ تخیلِ پرشور و پایان‌ناپذیرش به اون علاقه‌مند شد. و این‌طور شد که اونو به کاخِ خودش دعوت کرد.»

قلعه‌بان نواختن را‌ماند​ متوقف کرد و‌ردوبدل​ به دوردست خیره شد.

«اون کنترلِ آینهٔ بزرگ رو به اومر داد تا بتونه به داستان‌هاش جان ببخشه. اومر عالمِ خارق‌العاده‌ای براش خلق کرد تا توش کاوش کنه، و‌نگهداریِ​ داستانِ هیجان‌انگیزی تا تجربه‌اش کنه. سراب از خیالِ اون خیلی لذت برد... اما در نهایت ازش خسته شد. می‌خواست به شاعرِ نابینا پاداش بده و اونو‌کردی​ بفرسته بره، اما اومر پیشنهاد داد خیالِ دیگه‌ای تصور کنه — و با اجازهٔ سراب، این کار رو کرد. و بعد یکی دیگه، و یکی دیگه.»

نگاهش دور و مبهم شد.

«هزار عالم، هزار داستان. مهم نبود سراب چقدر اومر رو امتحان می‌کرد، تخیلِ اون هرگز‌انگار​ ته نمی‌کشید، درست همون‌طور که حسِ شگفتی و گرسنگیِ خودش پایان‌ناپذیر بود. اونا هزار خیال رو‌جای​ با هم تجربه کردن... و وقتی هزارمین خیال به پایان رسید، اومر درخواستی از سراب کرد.»

بازتابِ اومر‌ساکت​ گیتارش را‌افی​ روی زمین گذاشت.

«برای همین، دیمونِ خیال آخرین وظیفه رو بهش محول کرد... بهش گفت چیزی رو تصور کنه که خودش نمی‌تونست تصورش کنه. حتی‌انگار​ من هم نمی‌دونم اومر تو اون توهمِ آخر چه چیزی بهش نشون داد — اما وقتی اون توهم در نهایت از بین‌تنها​ رفت، سراب کاخش رو ترک کرد و تو شورش علیه ایزدان به خواهر و برادراش پیوست. اومر هم به دنبالش واردِ جنگ شد.»

قلعه‌بان با‌حال​ چشمانی بی‌احساس به‌متقاعد​ سانی نگاه کرد.

«فقط من موندم.»

سانی لبخندِ محوی زد.

عجب داستانِ قشنگیه...

اما با وجودِ‌اصلاً​ این داستانِ زیبا،‌وقتِ​ صدایش بی‌رحم بود:

«می‌دونی که، سراب تو‌متقاعد​ اون جنگ مُرد. و اومر‌کردن​ هم حتماً با اون مُرده.»

نگاهی از بالا‌ماند​ به قلعه‌بان انداخت‌ردوبدل​ و با خونسردی گفت:

«می‌گی اربابت اینجا نیست، اما تو بودی که اونو بیرون کشوندی، به یه جنگِ ناامیدکننده.‌امتحان​ ادعا می‌کنی به سراب وفاداری، اما تو بودی که خوشبختی‌اش رو نابود کردی. تو اونو کشتی.‌اربابِ​ تو یه آدمِ دورویی، اومر. آه، من واقعاً بیشتر از هر چیزی از آدمای دورو متنفرم.»

تازه آن موقع بود‌می‌شود​ که نگاهِ قلعه‌بان بالاخره رگه‌هایی‌امتحان​ از احساس را نشان داد.

ناولها | novelha.net