---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2826: فرارِ محول‌شده • ⏱ 4 دقیقه

چپتر 2826: فرارِ محول‌شده

0

جت همان لحظه‌ای که حضورِ آستریون‌آمدند​ را از طریقِ باغِ شب حس‌گذشت​ کرد، فهمید تمامِ نقشه‌هایش بی‌معنی شده‌اند.

سروکله زدن با شش قدیسِ قدرتمند به‌خودی‌خود به‌اندازهٔ کافی سخت بود. سروکله زدن با‌فاصله‌ای​ شش قدیس و علاوه بر آن یک مطلقِ لعنتی... دیگر کاملاً از حد و توانش‌شتافت​ خارج بود. حالا که آستریون سوارِ باغِ شب شده بود، اجرای نقشهٔ فرارش تقریباً غیرمم

در آسمان زیرین واقعاً جایی برای فرار نبود. باغ شب‌آمدند​ از هر سو با فضای خالیِ پهناوری احاطه شده بود —‌کمالِ​ جز یک سو، که دریایی از شعله‌های ایزدی در تاریکی می‌سوخت.

با این حال، جت یک قدیس بود‌خیلی​ و قدیس‌ها همیشه می‌توانستند از مرزِ عالم‌شتافت​ عبور کنند و به دنیای دیگری بگریزند.

فقط مشکل اینجا بود‌آدم‌ها​ که کشیدنِ بند به‌خیلی​ زمان و تمرکز نیاز داشت.

جت وقتِ کمی داشت و نمی‌توانست تمامِ‌متر​ تمرکزش را روی بندش بگذارد. با این‌فاصله‌ای​ حال، باید هر طور شده از پسش برمی‌آمد.

درست وقتی که هیکلی کوچک از دروازه‌های طاق‌دارِ تالارِ رونی در آن بالا،‌راحت​ در نوکِ پاگودای دکلِ اصلی به بیرون جهید، پا به فرار گذاشت. باید‌ثانیه​ برای خودش زمانِ بیشتری می‌خرید و تنها یک راه برای این کار وجود داشت.

از جایی که ایستاده بود، تنها چند صد متر با لبهٔ باغ شب فاصله داشت و آن‌سویش خلأِ تاریک‌قدم​ و خالی بود — فاصله‌ای که یک قدیس می‌توانست در یک چشم‌به‌هم‌زدن طی کند. وقتی آدم‌ها جلو آمدند تا‌بگیرد​ راهش را سد کنند، جت خیلی راحت به مه تبدیل شد و از میانشان گذشت و به سمتِ نرده‌ها شتافت.

اما در کمالِ تعجب،‌آدم‌ها​ فقط برداشتنِ چند ده قدم‌راحت​ برایش چند ثانیه زمان برد.

جت زیر لب ناسزا گفت.

«شبگرد، اون پیرمردِ هیز!»

آن قدیسِ افسانه‌ای داشت فضا را می‌پیچاند تا فاصلهٔ‌تبدیل​ بینِ او و خلأِ تاریک را بیشتر کند. نمی‌توانست‌برداشتنِ​ او را کاملاً متوقف کند، اما می‌توانست سرعتش را بگیرد.

جایی در بالای سرش، دو هیکلِ پرنده‌راهش​ به دنبالِ اولی از پاگودای سربه‌فلک‌کشیده بیرون‌نرده‌ها​ پریدند — بدون شک تایریس و روان بودند.

در همین حین، پشت سرش،‌ایستاده​ آستریون مثل یک شهاب‌سنگ روی‌آن‌سویش​ عرشهٔ باغ شب فرود آمد.

«لعنتی.»

جت سیلابِ خروشانی از جوهر را به درونِ عضلاتش سرازیر کرد. کالبدِ مرده‌اش خاص‌شتافت​ بود، چرا که می‌توانست بسیار بیشتر از گوشتِ زندگان جوهر جذب کند — بنابراین،‌پیرمردِ​ می‌توانست سریع‌تر از تقریباً هر قدیسی حرکت کند و مثل صاعقه از روی عرشه بگذرد.

اما نه به سرعتی که آستریون به دنبالش یورش می‌برد. به نظر می‌رسید‌سمتِ​ آن رؤیازاد اصلاً نمی‌دود؛ فقط در یک نقطه از هستی محو می‌شد و‌گفت​ در نقطهٔ بعدی پدیدار می‌شد — در یک چشم‌به‌هم‌زدن، به او رسیده بود.

در آن لحظه، باغ شب ناگهان کج شد‌لبهٔ​ و تعادلِ آستریون را به هم زد و‌چشم‌به‌هم‌زدن​ هم‌زمان جت را به سمتِ هدفش هل داد.

روی توپِ عظیمی که جلوی نرده‌چشم‌به‌هم‌زدن​ قرار داشت پرید و سپس به‌خیلی​ درونِ فضای خالیِ پایین جست زد.

در آخرین لحظه تیری شانه‌اش‌آمدند​ را شکافت، او را زخمی‌میانشان​ کرد و به خونریزی انداخت.

جت در حینِ سقوط دورِ خودش چرخید و‌خیلی​ برای آخرین بار منظرهٔ زیبای فانوس‌های بی‌شماری را‌اما​ که باغ شب را روشن می‌کردند، تماشا کرد.

«خداحافظ، کشتیِ شگفت‌انگیزِ‌کار​ من. ممنونم. امیدوارم‌چند​ دوباره همدیگه رو ببینیم...»

سپس به پایین، به اعماقِ آسمان‌چشم‌به‌هم‌زدن​ زیرین — و درخششِ خشمگینِ اقیانوسِ شعله‌ای‌راحت​ که زیرِ پایش می‌سوخت — سقوط کرد.

«این... قراره درد داشته باشه.»

جت در حالی که می‌دید دو هیکلِ عظیم —‌راحت​ یک پرندهٔ شکاریِ باشکوه و یک شیرِ بالدار —‌تعجب​ برای گرفتنِ او شیرجه می‌زنند، روی بندش تمرکز کرد.

سقوط کرد و سقوط کرد و‌چند​ سقوط کرد... و در همین حین، درخششِ‌خالی​ کورکنندهٔ شعله‌های ایزدی در اطرافش شدیدتر می‌شد.

گرما در ابتدا خفه‌کننده بود.

سپس، وقتی جت از‌جلو​ سدِ نامرئیِ سپرِ محافظِ کشتیِ‌تبدیل​ زنده عبور کرد، کشنده شد.

زرهش شعله‌ور شد‌کند​ و دردِ وحشتناکی‌آمدند​ ذهنش را فرا گرفت.

چنگال‌های مرغِ تندرِ عظیم‌الجثه‌وجود​ تنها چند لحظه با‌لبهٔ​ ربودنِ او فاصله داشتند.

اما در‌تاریک​ نهایت، به‌فاصله‌ای​ او نرسیدند.

جت در حالی‌آدم‌ها​ که می‌سوخت، به‌راهش​ درونِ دریای شعله‌ها افتاد.

«یعنی...»

لحظه‌ای بعد، در هاله‌ای از دود روی بتنِ سرد غلتید و به دیواری ترک‌خورده‌فاصله‌ای​ برخورد کرد و آن را کاملاً در هم شکست. در حالی که تکه‌های بتن‌نرده‌ها​ و گردوخاک از بالا رویش می‌ریخت، جت سرفه کرد و نالهٔ دردمندانه‌ای سر داد.

«...من اولین قدیسی‌ام‌خالی​ که از دستِ‌چشم‌به‌هم‌زدن​ یه مطلق فرار می‌کنه؟»

نه، حالا که فکرش را می‌کرد،‌راهش​ کاسی هم فرار کرده بود. انگار آستریون‌نرده‌ها​ در دستگیریِ قدیس‌ها شانسِ خیلی بدی داشت.

از طرفِ‌چشم‌به‌هم‌زدن​ دیگر، جت‌آدم‌ها​ حسابی خوش‌شانس بود.

او به‌راه​ جهانِ بیداری‌وجود​ بازگشته بود.

ناولها | novelha.net