چپتر 2259: پیروزی
0سانی بالای جسدِ آنویلبیرون ایستاده بود و درمانده سکوت به دوردست نگاه میکرد.
در لحظهای، میدانِهولناکی نبرد به طرزِروبهرو عجیبی ساکت شده بود.
توفانِ شمشیرها رفته بود. دریای عروسکهای مرده هم نابود شده بود.پادشاهِ حالا، سایههایش داشتند کارِ موجوداتِ کابوسِ باقیمانده در جنگل را تمامجورِ میکردند... و همچنین چند موجودِ اعظمی که خودش به آنجا آورده بود.
نبرد تقریباً تمام شده بود.
و با آن،همان جنگ هم تقریباًابهام به پایان رسیده بود.
آهِ عمیقیآزمونهای از لبانشامروز خارج شد.
فرمانرواها... دیگه نیستن.
خب، دستکم دوتایشان دیگر نبودند.
سومی هنوز همانهمان بیرون در هالهای ازباقی ابهام باقی مانده بود.
اما اینآزمونهای مشکلِ روزِامروز دیگری بود.
حالا که فکرشوهولناکی میکنم، در عوضروبهرو الان ما فرمانرواییم.
سانی نمیتوانست کاملاً درک کند که همهچیز به همین راحتی تمام شده است. نزدیک به دو سال برای این نبردروبهرو آماده شده بود... نفیس و کاسی حتی خیلی بیشتر از او برای رسیدن به این لحظه زمینهچینی کرده بودند. تهدیدِطولانی فرمانروایان چنان خفقانآور بود و چنان مدتِ درازی بر تکتکِ نفسهایشان سایه انداخته بود که پذیرفتنِ پایانِ همهچیز دشوار مینمود.
اما شاید نکته همین بود.
هر چه باشد، دلیلِ اصلیِ توطئهشان برای حذفِ فرمانروایان این بود کهدیوانه آنها بیکفایت بودند. با وجودِ دستاوردهای بزرگشان، آنویل و کی سونگ درمقامِ برابرِ آزمونهای هولناکی که امروز بشریت با آنها روبهرو بود، ناتوان بودند.
آنها تایتانیآزمونهای با پاهایامروز گِلی بودند.
پادشاهِ شمشیرها، آن دیوانه، حتی دلش میخواست بمیرد...حذفِ دستکم این حسی بود که سانی آنجا، در آخرینهولناکی لحظات پیدا کرد. البته، آنویل میخواست جورِ دیگری بمیرد.
مسیرِ رسیدن به مقامِ مطلقهالهای طولانی و طاقتفرسا بود، اما خودِمشکلِ نبرد سریع و قاطعانه پیش رفت.
یک پیروزی بود.
اما...
کِی همهچیز براشون خراب شد؟
و آیا همینهمان اتفاق برای اوابهام و نفیس هم میافتاد؟
قطعاً نه.
حتی اگر دلیلِ دیگری نداشت،بشریت دستکم نمونهای تلخ از کارهاییگِلی که نباید میکردند پیشِ رو داشتند.
...ما بردیم.
سانی بالاخرههنوز این حقیقتِ باورنکردنیهالهای را درک کرد.
هرچند بعید به نظر میرسید، اما توطئهشان بهتایتانی هدف رسیده بود. مستبدان رفته بودند، و او وآخرین نفیس در موقعیتی عالی برای غصبِ تاجوتختشان قرار داشتند.
فقط یک مشکل وجود داشت...
همانطور که بیحرکت ایستاده بود، صدای خشخشِ بالهایی آمد و نفیس پشتِ سرش روی زمینبرابرِ فرود آمد. او بارِ دیگر کالبدِ انسانیاش را به خود گرفته بود، و درخششِ آتشینِحسی خودِ واقعیاش تنها از طریقِ درخششِ سفید و کورکنندهای که در چشمانش میسوخت، نمایان میشد.
چهرهاش بیحرکت و بیحالت بود، خالی از هرگونه احساس. لابد دوباره تواناییِ حس کردن را ازعوض دست داده بود... شاید با پشتسر گذاشتنِ آزمونِ وحشتناکِ رسیدن به مقامِ مطلق در پرتگاهِ سفیدکاسی و گدازانِ آسمانِ بیرحمِ بر فرازِ گورِ خدا، بیشتر از همیشه این توانایی را باخته بود.
به جسدِ آنویلهولناکی نگاه کرد و هیچناتوان واکنشِ خاصی نشان نداد.
پس از مدتی، نفیس گفت:
«یهجورایی... تصورشاید میکردم منباشد قراره بکشمش.»
سانی هم همین تصور را داشت. حتی به این فکر کردهمشکلِ بود که پادشاهِ شمشیرها را کمی بیشتر زنده بگذارد تا نفیسکند بتواند برای آخرین بار با او روبهرو شود و به آرامش برسد...
واقعاً برای اولین بار. او هرگز پیش ازتایتانی این با آنویل، قاتلِ پدرش، بدونِ پردهای از فریبآخرین که احساساتِ واقعیاش را پنهان کند، روبهرو نشده بود.
و حالا،آزمونهای دیگر هرگزامروز روبهرو نمیشد.
امروز در ایننکته میدانِ نبردِ ویران، تسلایتوطئهشان چندانی در کار نبود.
اگر هم بود، نه سانی وابهام نه نفیس پادشاه را نمیکشتند. بلکهروزِ پسرش، موردرت، این کار را میکرد.
راستش، سانی کاملاً جا خورده بود که موردرتتایتانی تا لحظهٔ آخر پیدایش نشد. کاملاً مطمئن بودحسی که شاهزادهٔ هیچ در طولِ نبرد حقهای سوار میکند.
شاید در حصارِ واقعی مشکلی پیشروبهرو آمده بود که نگذاشت موردرت کارتهایدیوانه با دقت آمادهشدهاش را بازی کند؟
البته، حتماً انتظار نداشتباشد که امروز مجبور شودحذفِ با دیوی نفرینشده بجنگد.
سانی آهی کشید.
«کشتنش... راحتترآزمونهای از چیزی بودبشریت که انتظار داشتم.»
نفیس به سمتشهولناکی برگشت و چندروبهرو لحظه ساکت ماند.
«شاید چون از قبل، اونجایی که مهمه، مرده بود. تو نمیدونی،وجودِ چون وقتِ زیادی رو کنارِ تهیها نگذروندی... اما نگاه کردن توی چشماشپاهای بعضی وقتا مثلِ نگاه کردن توی چشمای مادرم بود. حسِ وهمانگیزی بود.»
سانی کمیهنوز مکث کردبیرون و بعد پرسید:
«ملکه چطور؟»
نفیس باآزمونهای لحنی یکنواختامروز جواب داد:
«ملکه درنده بود.نکته ملکه قدرتمند بود. اون...توطئهشان تا لحظهٔ آخر جنگید.»
چشمانِ درخشانش کمی تاریک شد.
«اما ضعفی داشت،هولناکی و بهخاطرِ همونروبهرو ضعف، نابود شد.»
پس کی سونگ هم مرده.
واقعاً همهچیزشاید تمام شده بود.دلیلِ موفق شده بودند.
اوضاع بهتر ازهمان چیزی که انتظارابهام داشت پیش رفت...
تقریباً درستآزمونهای همانطور که امیدواربشریت بود پیش رفت.
تقریباً.
سانی لبخندِ تاریکی زد.
«داری به این فکربیرون میکنی که آیا خودتمانده هم ضعفی داری یا نه؟»
نفیس کمی سرش راامروز کج کرد و با نگاهِپاهای بیحالتش به او خیره شد.
«همه ضعفآزمونهای دارن، سانی.امروز خودم... دوتا دارم.»
سانی سر تکان داد.
«چه... حسی داری؟ فرمانروایان مردن. انتقامِ خانوادهتباقی گرفته شد. حتماً خیلی وقت برای اینفکرشو لحظه صبر کرده بودی، و حالا وقتش رسیده.»
نفیس کمی مکث کرد.
«راستش، خیلی حسِ خاصی ندارم... هنوز. فکر کنمتایتانی بعداً بیشتر حسش کنم. فعلاً، فقط راضیام. یهحسی کارِ سخت تموم شده. کارای دشوارتری تو راهه.»
سانی آهیشاید کشید و یکدلیلِ قدم عقب رفت.
کارهای زیادی بود کهبیرون باید میکردند، چیزهای زیادی بوداما که باید دربارهشان حرف میزدند.
پیش از همهٔ اینها، فقطبشریت میخواست او را در آغوش بگیرد،پادشاهِ در بغل نگه دارد و ببوسد.
تا لذتِ پیروزیشان را با اوروبهرو شریک شود، حتی اگر نفیس هنوزدیوانه قادر به حس کردنِ آن لذت نبود.
اما... مقدّر نبودنکته که امروز لمسِ نرمِتوطئهشان لبانش را حس کند.
در عوض، لمسِ سردِبیرون نقابِ بافنده را وقتیمانده روی صورتش نشست، حس کرد.
سانی اوداچیِ سیاهش را بالابشریت آورد، لبخندِ تلخی زد وگِلی با لحنی سرد و بیاحساس گفت:
«پس وقتِ مردنته، ستارهٔ دگرگون.»
در دوردست، سپاهِ تاریکش از قبل پلیدهایتوطئهشان باقیمانده را قتلعام کرده بود. با اینسونگ حال سایهها به درونِ روحش عقبنشینی نکردند...
در عوض، دو ارتشِ درهمکوبیدهشدههالهای را محاصره کردند و دراین سکوتی وهمانگیز به سربازان چشم دوختند.
سایههای انسانیآزمونهای سلاحهایشان راامروز بالا بردند.
سایههای هیولاییآزمونهای نیشهایشان راامروز بیرون دادند.
نفیس اخم کرد.
«این چیه؟»
سانی خندهٔ تحقیرآمیزی سر داد.
«این؟ این خیانته، بانوی من. میخواستم طلبِ بخششتایتانی کنم، ولی راستش، تقصیرِ خودته. تا حالا کسیحسی بهت نگفته به مردی که وفاداریش خریدنیه اعتماد نکنی؟»