---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2998: سایه و نور • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 2998: سایه و نور

0

سانی و نفیس در گذشته نتوانسته بودند با آستریون بجنگند، چرا که او از بشریت به‌عنون سپر در برابرشان استفاده می‌کرد. رؤیازاد در حصار مستقر شده بود، پس‌آنجا​ اگر سعی می‌کردند به او حمله کنند، بخش عظیمی از شهر — اگر نگوییم تمامش — در اثر شدتِ نبرد میان مطلق‌ها ویران می‌شد و تلفاتِ بی‌شماری در‌می‌خورد​ میان جمعیتِ غیرنظامی به جا می‌گذاشت. اما اینجا، در دوردست‌های دوزخِ شیشه‌ای، هیچ‌کس حضور نداشت. نزدیک‌ترین سکونتگاهِ انسانی هزاران کیلومتر دورتر بود، پس می‌توانستند قدرت‌هایشان را تمام‌وکمال آزاد کنند.

آستریون هم همین‌طور.

اما پیش از آنکه هیچ‌کدام از‌روحش​ این‌ها رخ دهد، موردرت با چهره‌ای‌تکان​ تاریک به رؤیازاد نگریست، گویی ارزیابی‌اش می‌کرد...

و بی‌هیچ ردی ناپدید شد.

تقریباً در همان زمان، موردرت در‌این‌ها​ دریای روحِ آستریون ظاهر شد؛ از طریقِ‌ارزیابی‌اش​ چشمانِ طلایی‌اش به آن راه یافته بود.

آنجا، یک هستهٔ روحِ درخشان در آسمانِ پرستاره همچون ماهی نقره‌ای می‌درخشید. بیشترِ دژها از‌پیچیده​ قلمروِ آستریون از بین رفته بودند، اما چیزی باقی مانده بود... درختی سربه‌فلک‌کشیده و شکوفا‌برمی‌داشت​ از آب‌های روحش سر برآورده بود و شاخه‌های سنگینش بر فرازِ آب‌های ژرف تکان می‌خورد.

بوی شیرینِ میوهٔ گندیده در هوا پیچیده بود. آستریون آگاهی‌اش‌فرازِ​ را بین دنیای بیرون و پهنهٔ وسیعِ دریای روحش تقسیم کرد،‌دنیای​ جایی که مهاجمی آرام روی آب به سمتِ درخت قدم برمی‌داشت.

رؤیازاد لبخندِ محوی زد: «پسر، از اینکه منو به‌بیرون​ دوئلِ روح می‌طلبی نمی‌ترسی؟ آه، راستی آفرین. بابتِ اینکه شش‌درخت​ بار خودت رو کشتی... واقعاً بی‌رحمانه بود! سنگدلی‌تو تحسین می‌کنم.»

موردرت لبخندِ‌همین‌طور​ سردی زد:‌آنکه​ «چرا باید بترسم؟»

بی‌آنکه قدم‌هایش را کند کند، سر تکان داد: «یادت رفته، رؤیازاد. سلفِ من در‌هوا​ به چالش کشیدنِ موجوداتِ قدرتمند برای دوئلِ روح احتیاط می‌کرد چون اینجا تنها جایی‌درخت​ بود که می‌تونست واقعاً بمیره. اما من؟ من می‌تونم هر جایی و هر زمانی بمیرم!»

لبخندش نامحسوس پهن‌تر‌سربه‌فلک‌کشیده​ شد، اما هرگز‌روحش​ به چشمانش نرسید.

«پس چی می‌تونه جلومو بگیره؟»

هیچ‌چیز.

چهرهٔ آستریون کمی تاریک‌شاخه‌های​ شد. لحظه‌ای ساکت ماند و‌می‌خورد​ سپس با لحنی یکنواخت پرسید:

«پس نباید‌درختی​ محتاط‌تر از اون‌آب‌های​ باشی، نه بی‌پروا‌تر؟»

موردرت خندید.

«اون‌طوری کجاش کیف داره؟»

در آن لحظه دیگر سایهٔ درخت رویش‌ژرف​ افتاده بود. سرانجام ایستاد و پیش از‌هوا​ درگیری، برای آخرین بار به آستریون نگاه کرد.

«انگار یه چیزِ‌سربه‌فلک‌کشیده​ دیگه رو هم‌روحش​ یادت رفته، رؤیازاد!»

موردرت نفسِ عمیقی کشید و به بازتاب‌هایی که روی آبِ بی‌قرار می‌رقصیدند نگاه کرد: «اینجا، من می‌تونم هر قدرتی رو‌قدم​ که داری بازتاب بدم. یعنی می‌تونم هر حسی رو که داری حس کنم و هر فکری رو که می‌کنی بشنوم...‌تحسین​ درست همون‌طور که تو می‌تونی صدای منو بشنوی. خودت از قبل می‌دونی می‌خوام چی بگم، اما با این حال بازم می‌گمش.»

موردرت نگاهی به آستریون انداخت؛‌هیچ‌کدام​ لبخند از صورتش محو شد‌تاریک​ و تنها سرما بر جای گذاشت.

«همیشه فکر می‌کردم غولی هستی.‌سنگینش​ اما حالا که اعماقِ ذهنت‌بوی​ رو دیدم، رؤیازاد، باید بگم...»

گوشهٔ لبش نامحسوس بالا رفت.

«خیلی کوچیکی.»

هم‌زمان با یورشِ موردرت به جلو، شاخه‌های درختِ سربه‌فلک‌کشیده تکان خوردند و چشمانِ‌ارزیابی‌اش​ آینه‌وارش از بازتابِ نیتِ قتل درخشیدند. موردرت به روحِ آستریون حمله برد و‌راه​ در همان حال از قدرت‌های خودِ آستریون برای یورش به ذهنش استفاده کرد.

جایی در آن بیرون، کاسی قلمروِ گرسنگی را محاصره کرده بود‌شیرینِ​ و تا آن لحظه بیشترش را از بین برده بود. او داشت‌جایی​ خودِ سرچشمهٔ وجودِ آستریون را تحلیل می‌برد — یعنی مفهومِ وجودی‌اش را.

که یعنی‌درختی​ تنها کالبدِ فیزیکی‌اش‌آب‌های​ باقی مانده بود.

نابود کردنِ‌شیرینِ​ آن وظیفهٔ سانی‌هوا​ و نفیس بود.

در مقابلِ آن‌ها، لبخندِ ساختگی از چهرهٔ آستریون محو شد‌تاریک​ و جایش را به نگاهی از سرِ گرسنگیِ جانورخو داد. یک‌روحِ​ قدم به جلو برداشت و برهوتِ شیشه‌ای زیرِ وزنش ناله کرد.

در لحظهٔ بعد، پیکرِ بلندقامتِ رؤیازاد منفجر شد‌تکان​ و به چیزی هیولاوار و عظیم‌الجثه تغییر شکل‌آگاهی‌اش​ داد و همچون بهمنی ویرانگر به سویشان هجوم آورد.

او کالبدِ متعالی‌اش را به خود گرفته بود. فرمِ واقعیِ رؤیازاد با تمامِ شکوهِ کریهش آشکار شد و آسمان‌پیچیده​ را پوشاند. کوهی کریه و تهدیدآمیز از گوشت بود که از آرواره‌های بی‌شمار، اندام‌های فراوان، دم‌های بی‌حساب و چشمانِ گرسنهٔ‌منو​ بی‌نهایت تشکیل می‌شد — از تمامِ موجوداتی که بلعیده بود و بخش‌هایی از آن‌ها را جذبِ وجودِ خود کرده بود.

گوشت در هم می‌پیچید و موج برمی‌داشت و خون از آن می‌چکید،‌تقسیم​ چرا که آرواره‌های سیری‌ناپذیرِ بی‌شمارش دندان‌های نیشِ خود را در بخش‌های دیگرِ‌پسر​ بدنِ عظیمش فرو می‌کردند — گویی در جنونِ گرسنگی داشت خودش را می‌بلعید.

سانی مشوش و منزجر شده‌هیچ‌کدام​ بود... اما بیش از هر‌تاریک​ چیز، حس می‌کرد آماده است.

نفیس نیز‌روحش​ بی‌باکانه با‌شاخه‌های​ رؤیازاد روبه‌رو شد.

با هجومِ کایمرای کریه که همچون موجی به سویشان می‌آمد، درخششِ ملایمی‌تکان​ زیرِ پوستِ نفیس شعله‌ور شد. سپس، سایه‌ای پهناور و بی‌کران همچون ردایی‌وسیعِ​ تاریک او را پوشاند. برکت را بالا برد؛ تیغه‌اش آسمان را شکافت...

و سپس آن را فرود آورد‌پیچیده​ و دریای سرخِ گوشتِ کریه را‌تقسیم​ در حریقی کورکننده از شعله‌های سفید شکافت.

قدرتِ آن تک‌ضربه به‌قدری نابودگر بود که در تصور نمی‌گنجید؛ برشی ملتهب تا دوردست‌ها امتداد‌ردی​ یافت و پشتِ افق ناپدید شد. لبه‌های شکافی که روی سطحِ دوزخِ شیشه‌ای ایجاد شده‌درخشان​ بود می‌درخشید و جویبارهایی از شیشهٔ مذاب به اعماق سرازیر می‌شد... به درونِ هزارتوی بی‌پایانِ کندو.

برکت نیز در آن اعماق‌سنگینش​ فرو رفته بود و دوزخِ شیشه‌ای‌شیرینِ​ را تا ریشه‌های تاریکش شکافته بود.

این بود قدرتِ‌سربه‌فلک‌کشیده​ ترکیبیِ ستارهٔ دگرگون‌روحش​ و گمشده از نور.

اما قدرتِ خالص تنها چیزی نبود که از پیوندشان زاده می‌شد. انگار اراده‌هایشان نیز در هم آمیخته‌روی​ و یکی شده بود و اوج می‌گرفت تا آسمان‌ها را ببلعد. نیروی مستبدانهٔ اقتدارِ مشترکشان چنان غیرقابل‌تصور‌بار​ بود که دنیا در نظرِ سانی نرم و شکل‌پذیر می‌آمد، آماده تا حمایتش را به آن‌ها پیشکش کند.

در آن لحظه، آن‌ها به اوجِ قدرتی رسیده بودند که هیچ‌کدام پیش از آن تصورش را‌ناپدید​ هم نمی‌کردند. آن‌ها به‌قدری به مقامِ یک ایزد نزدیک شده بودند که یک موجودِ فانی پیش‌پرستاره​ از تجربهٔ خداشدن می‌توانست بشود، و از آن بلندا، ایزد بودن تقریباً در دسترس حس می‌شد.

این حس با زمانی که‌سنگینش​ سانی در مقامِ یک استاد‌بوی​ نفیس را تقویت می‌کرد فرق داشت.

دلیلش این بود که آن زمان، فقط می‌توانست سایه‌هایش را بفرستد تا به او قدرت ببخشند. اما حالا، خودش یک سایه بود و در نتیجه، این‌کرد​ تجسم‌های او بودند که نفیس را در آغوشِ تاریکشان گرفته و قدرتش را می‌افزودند. و به این ترتیب، درست مثلِ وقت‌هایی که سانی خودش را دورِ‌سنگدلی‌تو​ سایه‌هایش می‌پیچید، می‌توانست نفیس را حس کند. هرچه او حس می‌کرد را می‌فهمید، در احساساتش شریک می‌شد و از دریچهٔ چشمانِ او به دنیا نگاه می‌کرد.

دنیایی که نفیس می‌دید عریان و‌پیچیده​ خالص بود، و با وضوحی مطلق‌تقسیم​ به رنگ‌های سیاه و سفید درآمده بود.

و دردش‌همین‌طور​ را نیز‌آنکه​ حس می‌کرد.

در ابتدا، سانی لرزید؛ چیزی نمانده بود از عذابِ وحشتناکِ زنده‌زنده سوختن به خود‌هوا​ بپیچد و فریاد بکشد — این تنها بدنش نبود که می‌سوخت، بلکه روحش، ذهنش...‌درخت​ و ذاتش نیز می‌سوخت. تمامِ وجودش شعله‌ور بود و در شکنجه‌ای کورکننده غرق می‌شد.

اما درد را تاب آورد. در واقع،‌برآورده​ از اینکه در آن شریک بود خوشحال‌بوی​ بود. چون می‌دانست که می‌تواند تسکینش هم بدهد.

دست‌کم کمی.

سانی افسونِ [آغوشِ تاریک] از نفرین را فعال کرد و از رنجِ نفیس کاست. دردش‌ردی​ هنوز شکنجه‌آور بود، بسیار جانکاه‌تر از آنکه هیچ فانی‌ای بتواند تاب بیاورد... با این حال،‌درخشان​ شدیدترین اوج‌های این بی‌رحمیِ غیرانسانی ملایم‌تر شد و به نفیس اجازه داد کمی احساسِ راحتی کند.

بدنِ غول‌پیکر و هولناکِ آستریون دونیم شد و در برکتِ آتشینِ ستارهٔ دگرگون سوخت؛ برکتی‌پیچیده​ که چون زبانه‌ای از شعله‌های سفید از کنارشان می‌گذشت. اما تنها چند لحظه بعد، به‌برمی‌داشت​ شکلِ قبلی‌اش بازگشت و از همان موقع داشت می‌چرخید تا دوباره به آن‌ها حمله کند.

صد دمِ عقرب از قبل به سمتشان هجوم آورده بودند و نفیس را وادار کردند خودش را از‌هوا​ زمین بکَند و به عقب سُر بخورد. تا پایش به زمین برسد، هزار چنگال در هوا می‌تاختند تا او‌پسر​ را از هم بدرند و یک میلیون نیش تنها کسری از ثانیه فاصله داشتند تا در گوشتش فرو بروند.

برکت دوباره درخشید و آن‌ها را‌پیچیده​ قطع کرد، و برهوتِ شیشه‌ایِ اطراف ناگهان‌کرد​ با خاکسترِ چرخان به رنگِ سیاه درآمد.

نبرد ادامه یافت.

و در حینِ نبرد،‌شاخه‌های​ سانی چیزی فهمید... فهمید که‌می‌خورد​ آن‌ها از آستریون فراتر رفته‌اند.

اگر او هنوز بر قلمروِ گرسنگیِ قدرتمندش فرمان می‌راند و می‌توانست از بشریت به‌عنوانِ گروگان در‌میوهٔ​ برابرشان استفاده کند، اوضاع فرق می‌کرد. اما قلمروِ گرسنگی تقریباً از بین رفته و به دستِ‌درخت​ کاسی نابود شده بود، و بشریت نیز به دستِ او از کامِ گرسنهٔ رؤیازاد نجات یافته بود.

حالا، او مثلِ جانوری محاصره شده‌پیچیده​ بود و چهار مطلق به او‌تقسیم​ حمله می‌کردند و چاره‌ای جز شکست نداشت.

پایانش از‌همین‌طور​ قبل رقم‌آنکه​ خورده بود.

سرنوشتش از‌روحش​ قبل مهروموم‌شاخه‌های​ شده بود...

حالا فقط داشت‌سربه‌فلک‌کشیده​ در برابرِ سرنوشتِ‌روحش​ حتمی‌اش دست‌وپا می‌زد.

حالا که قدرت‌هایشان یکی شده بود، سانی و نفیس بیش‌پهنهٔ​ از حد قوی و کوبنده بودند. آستریون نمی‌توانست با قدرتِ‌قدم​ قلمروِ خود در برابرشان مقاومت کند، پس چاره‌ای جز نابودی نداشت.

فقط مسئله این بود که او نابود نمی‌شد؛ بنابراین هر بار‌نگریست​ که بدنِ کریهش با شعله‌های سفیدِ خالص از بین می‌رفت، دوباره‌ظاهر​ از نو ساخته می‌شد و با خشمی پایان‌ناپذیر به نبرد ادامه می‌داد.

با این حال، او هم نمی‌توانست نفیس را از بین ببرد.‌شیرینِ​ هر زخمی که به او می‌زد به‌سرعت با شعله التیام می‌یافت و‌جایی​ هر آسیبی که وارد می‌کرد، چند لحظه بعد بی‌هیچ ردی ناپدید می‌شد.

تنها کاری که از دستش برمی‌آمد تلاش برای دستکاریِ ذهنشان بود تا آن‌ها را با قدرتِ موذیانه‌اش مسموم کند.‌پیچیده​ اما حتی این روند هم کندتر از حدِ معمول بود، چون ذهنِ خودِ آستریون زیرِ حملاتِ موردرت قرار داشت.‌اینکه​ موردرت داشت آن‌ها را در برابرِ سرشتِ رؤیازاد محافظت می‌کرد؛ دست‌کم در برابرِ بیشترِ آن. اما در موردِ بقیه‌اش...

[بیا جامون‌شیرینِ​ رو عوض‌گندیده​ کنیم، نفیس.]

پیکرِ درخشان که در تاریکیِ مواج پوشیده شده بود به عقب رفت و به جایش، پیکری بافته‌شده از سایه‌ها پدیدار شد. سانی تقدیرش را پس گرفته بود و همراهِ‌هستهٔ​ آن، نامِ راستینش را. این یعنی حالا حسِ خویشتنِ او لنگری قدرتمند داشت که به او اجازه می‌داد بدونِ نگرانیِ زیاد از گم کردنِ خودش، از رقصِ سایه استفاده‌شیرینِ​ کند. بنابراین، درست مثلِ بازیِ آریل، شکلِ تایتانِ یشمی را به خود گرفت؛ قهرمانی مطلق از نژادِ قدیسِ سنگی که در برابرِ هرگونه حمله یا دستکاریِ ذهنی تقریباً مصون بود.

ناگهان، غولی سربه‌فلک‌کشیده با زرهِ یشمیِ ترسناکی بر‌تکان​ فرازِ دشتِ شیشه‌ای قد علم کرد که پیکرِ‌آگاهی‌اش​ سیاهش در شعله‌های خروشانِ سفید پیچیده شده بود.

غولِ سوزان اوداچیِ عظیمش را بالا برد و‌شاخه‌های​ گارد گرفت، و سپس به سمتِ کایمرای کریهی‌میوهٔ​ که محاصره‌اش کرده بود یورش برد. دوزخِ شیشه‌ای لرزید.

لرزید، و‌شیرینِ​ سپس در‌گندیده​ هم شکست.

سانی، نفیس و آستریون به اعماقِ کندوی بزرگ‌موردرت​ سقوط کردند. نبردشان در آنجا ادامه یافت و‌ناپدید​ هرچه ویرانیِ بیشتری به بار می‌آوردند، عمیق‌تر سقوط می‌کردند.

تا اینکه نورِ خورشید پشتِ‌سنگینش​ انبوهِ شیشه‌های ترک‌خورده پنهان شد و‌شیرینِ​ سایه‌ها آن‌ها را در بر گرفتند.

به همین خاطر،‌سربه‌فلک‌کشیده​ قدرتِ سانی حتی‌روحش​ بیشتر هم شد.

تا آن موقع، نبرد به حالتِ تعادلی راکد رسیده‌بیرون​ بود. آستریون نابود نمی‌شد و بدنِ غول‌پیکرِ سانی هم‌سمتِ​ هر زمان که آسیب می‌دید، با شعله‌های سفید ترمیم می‌شد.

در نهایت،‌همین‌طور​ همه‌چیز به تقابلِ‌هیچ‌کدام​ اراده‌ها ختم شد.

ارادهٔ آستریون برای شکست دادن و بلعیدنِ سانی، و ارادهٔ سانی برای نابودیِ آستریون... کسی که اراده‌اش زودتر‌بیرون​ تحلیل می‌رفت بازنده می‌شد، در حالی که کسی که در عزمِ خود استوار و شکست‌ناپذیر می‌ماند، پیروزِ میدان‌دوئلِ​ بود. سانی و نفیس ارادهٔ قوی‌تری داشتند... اما آیا اراده‌شان پایان‌ناپذیرتر هم بود؟ این را فقط زمان مشخص می‌کرد.

از طعنهٔ روزگار، در آن‌آب‌های​ لحظه هیچ‌کدام از شش مطلقِ‌فرازِ​ زنده قلمروِ چندان قدرتمندی نداشتند.

سانی سایه‌های بی‌شماری، از جمله برخی از قوی‌ترین‌هایشان را به پرندهٔ دزدِ‌تقسیم​ پست باخته بود، بنابراین قلمروش ضعیف شده بود. نفیس قلمروش را به‌پسر​ آستریون باخته بود و قلمروِ آستریون هم به دستِ کاسی نابود شده بود.

خودِ کاسی تازه یک مطلق شده بود و با اینکه قلمروش منحصربه‌فرد بود و به‌جای خودِ موجوداتِ‌تقریباً​ زنده از یادِ آن‌ها تشکیل می‌شد، هنوز وقت نکرده بود آن را به‌درستی متجلی کند. موردرت... موردرتِ‌ماهی​ جدید... هم در همین وضعیت بود و بر هیچ‌کس فرمان نمی‌راند؛ حتی بر یک قطعهٔ دیگر از خودش.

تنها استثنا افرادِ حاضر‌شاخه‌های​ در باغِ شب بودند‌تکان​ که او موقتاً کنترلشان می‌کرد.

و در نهایت‌سربه‌فلک‌کشیده​ آنانکه بود، که او‌برآورده​ هم هرگز زیردستی نداشت.

بنابراین، حتی اگر سانی و نفیس به‌آگاهی‌اش​ خاطرِ اتصالشان از طریقِ پیوندِ سایه در‌جایی​ نبردِ اراده‌ها برتری داشتند، برتری‌شان قاطع نبود.

دست‌کم در ابتدا.

اما بعد، اتفاقِ غیرمنتظره‌ای افتاد.

ارادهٔ نفیس شروع کرد‌شکوفا​ به سنگین‌تر شدن، خردکننده‌تر‌شاخه‌های​ شدن... و حتی قدرتمندتر شدن.

آن بیرون در تاریکیِ پهناورِ قلمروِ خالی‌اش، جرقه‌های جدیدی یکی‌پهنهٔ​ پس از دیگری ظاهر می‌شدند. اول فقط چند جرقه بودند،‌قدم​ بعد بیشتر شدند، و سپس دریایی از آن‌ها شکل گرفت.

دلیلش این بود که وقتی کاسی یادِ آستریون را از ذهنِ بشریت‌گویی​ پاک کرد، آنچه به جا ماند خلأی ویرانگر نبود. بلکه یادهایی بود‌چشمانِ​ که پاک‌شدگان از طاعون، پیش از آلوده شدن به آن در سر داشتند.

و بیشترِ آن‌ها به‌شاخه‌های​ یاد می‌آوردند که به‌تکان​ ستارهٔ دگرگون ایمان داشتند.

بنابراین، انگار که چشم‌بندی از چشمانشان برداشته شده باشد،‌سنگینش​ دوباره از درخششِ او الهام گرفتند و در نتیجه،‌هوا​ یک بارِ دیگر به زیردستانِ قلمروِ اشتیاق تبدیل شدند.

همه‌چیز داشت به‌میوهٔ​ همان شکلی برمی‌گشت‌پیچیده​ که باید می‌بود.

آستریون با کام‌های بی‌شمارش غرید؛ حس می‌کرد پیروزی‌اش دارد وارونه می‌شود.‌نگریست​ اما هیچ کاری برای متوقف کردنش از دستش برنمی‌آمد. او همین حالا‌طریقِ​ هم داشت تمامِ تلاشش را می‌کرد، و تلاشش به‌طرزِ اسفناکی ناکافی بود.

آرام اما پیوسته، ذخایرِ بی‌کرانِ اراده‌اش داشت ته می‌کشید. حتی اگر آستریون نامیرا بود، تحملِ او در برابرِ مرگ هم حدی داشت و‌جایی​ بالاخره از نظرِ جسمی، ذهنی و روحی تخلیه می‌شد. و در نبرد با حریفانِ برتری مثلِ سانی و نفیس، نمی‌توانست به خود اجازه دهد‌بی‌رحمانه​ حتی ذره‌ای تردید، ذره‌ای شک، یا ذره‌ای از این حسِ شوم را به دل راه دهد که هستی قرار نیست تسلیمِ اقتدارِ او شود.

ارادهٔ درندهٔ‌درختی​ آستریون داشت‌شکوفا​ ضعیف‌تر می‌شد.

در همان حال، نفیس فقط قدرتمندتر‌پیچیده​ می‌شد و به‌عنوانِ ستارهٔ راهنمای بشریت،‌تقسیم​ به اوجِ قدرتِ پیشینِ خود بازمی‌گشت.

او شاید برای تمامِ انسان‌ها ستارهٔ‌این‌ها​ راهنما بود، اما برای آستریون که خودش‌ارزیابی‌اش​ را انسان نمی‌دانست، او ستارهٔ ویرانی بود.

سانی حس کرد‌برآورده​ که به‌زودی می‌تواند آستریون‌ژرف​ را به زانو درآورد...

و در همان لحظه‌شکوفا​ بود که صدای مضطربِ‌شاخه‌های​ کاسی در ذهنش طنین انداخت:

[سانی! باید عقب‌نشینی کنین...]

ناولها | novelha.net