چپتر 2650: فصل ۲۶۵۰: تجارت و فرهنگ
0در حالی که موجِ گوشتهای کریه سه پایگاهِ سپاهِ سایه را محاصره کرده بود، باغِ شب همچنان بهآنها سمتِ فانوسِ دریاییِ دوردست پیش میرفت. سانی از قبل مسلح کردنِ سایههایش را آغاز کرده بود، اما زمانبزرگیه میبرد تا حوضچههای فلزِ مایع را به پایان برساند و تا جای ممکن سایههای بیشتری را تجهیز کند.
با این حال، سایههایی را که پوششِ براق و جدیدیخود از زرهِ افسونشده دریافت کرده بودند به خطِ مقدم فرستاد، بنابراینشگفتانگیزی سرعتِ تلفاتِ سپاهِ سایه از همین حالا رو به کاهش بود.
«واقعاً شگفتانگیزه.»
در آن لحظه، سانی و جت همراه با قدیسهایواقعاً شب روی عرشهٔ کشتیِ زنده بودند. او داشت یکیداشت از سلاحهای زرادخانهٔ هیپودروم را به آنها نشان میداد.
«میدونستم توی شهرِ جاودان چیزای باارزشی پیدا میشه، اما شاید دستکم گرفته بودم که اینجا چقدر گنجینهٔهیپودروم بزرگیه. هر چی باشه، موجوداتِ واقعاً قدرتمندی توش زندگی میکردن — و برخلافِ بیشترِ جاهای عالمِ رؤیا،چقدر اینجا همهچیز کاملاً سالم مونده. هیپودروم بهتنهایی میتونه قدرتِ کلیِ بشریت رو به میزانِ چشمگیری افزایش بده.»
موجِ خون با حالتیخاندانِ گرفته سر تکان دادیادگارهای و با صدای بمش گفت:
«هزار دست زرهِ متعالی... کلِ خاندانِبهتنهایی شب فقط یکدهمِ این مقدار روچشمگیری داشت. یادگارهای مطلق که جای خود داره.»
حالا که تعدادِ قدیسها بیشتر شده بود، خاطرههای قدرتمندتری در دسترس بود، اما اینروی هنوز هم کشفِ شگفتانگیزی به حساب میآمد. حتی اگر مصنوعاتِ کشفشده در شهرِ جاودان خاطرهجاودان نبودند و در نتیجه استفاده از آنها دشوارتر بود، باز هم کالای ارزشمندی محسوب میشدند.
نه فقط به خاطرِ قدرتشان، بلکه به این دلیل که افسونشده بودند — و این حقیقت که این افسونها از سنتیمیدونستم میآمدند که پیشتر ناشناخته بود. درست همانطور که ردایِ آنانکه به سانی کمک کرده بود تا بافندگیاش را توسعه دهد، افسونهای رونیِبرخلافِ این یادگارهای باستانی هم میتوانست به افسونگرانِ انسانی کمک کند تا بیشتر دربارهٔ جادو بیاموزند و در نتیجه هنرشان را ارتقا دهند.
جت سوتی زد و پرسید:
«فکر میکنی دیگهکاملاً کجا بتونیم چیزِبهتنهایی باارزشی پیدا کنیم؟»
هیپودروم یافتهای غیرمنتظره بود، اماتلفاتِ حتماً جاهای مشابهِ دیگری همشگفتانگیزه در شهرِ جاودان وجود داشت.
نیو مدتی درکاهش فکر فرو رفت وهمراه سپس با تردید گفت:
«فروشگاهها؟ باید فروشگاههایی بوده باشن که اقلامِ افسونشده میفروختن.مطلق حتی نامیراها هم از تجملات لذت میبردن... از اون همهنوز بهتر اینه که کارگاههای ساختِ این اقلام رو پیدا کنیم.»
در آن لحظه، اترسالم که معمولاً ساکت بودقدرتِ ناگهان به حرف آمد:
«موزهها.»
نگاهی به سانیکاهش و جت انداختلحظه و آرام اضافه کرد:
«مردمی که توی این شهر زندگی میکردن نامیرا شده بودن، اما همهشون از یه جایی اومده بودن. غنای تاریخیِ چیزیکشفِ که شاهدش بودن باید بیاندازه بوده باشه، و حتماً یادگارهایی از اون تاریخ رو با خودشون به اینجا آوردهن. از اونجادلیل که زندگیِ پر از ثروت و تجملی داشتن و هیچ نیازی حس نمیکردن، احتمالاً بیشتر از تجارت، از فرهنگ لذت میبردن.»
لبخند زد.
«کی میدونه توی موزههاشون چی پیدا میکنیم؟ یادگاری از عصرِشگفتانگیزه ایزدان، سلاحهای افسانهای که سرنوشتِ عوالم رو رقم زدن... وقتی آدمزرادخانهٔ به یه سکونتگاهِ جاودانه فکر میکنه، همچین چیزایی رو تصور میکنه.»
سانی چند بار پلک زد.
موزه، هان؟
پیشنهادِ آترهمهچیز کاملاً منطقی بود،مونده و البته وسوسهانگیز.
درست در همان لحظه، پلیدِ فوقالعاده قدرتمندی با کُشنده درگیرشگفتانگیزه شد و حواسِ سانی را برای مدتی پرت کرد. وقتیسلاحهای آن وحشتِ کابوسوار سرانجام مهار شد، لرزهای بر تنش نشست.
هرچه سانی زمانِ بیشتریواقعاً در شهرِ جاودان میگذراند، سؤالِروی خاصی بیشتر ذهنش را میخورد.
نگاهی به قدیسهای شبخاندانِ انداخت، نفسش را آرامیادگارهای بیرون داد و پرسید:
«حالا که از مناظرِ این شهرِ دوستداشتنی حسابیقدرتِ لذت بردم، میخواستم یه چیزی بپرسم. آخه شبگردحالتی چطور بهعنوانِ یه خفته از اینجا فرار کرد؟»
نیو و آتر بهنوبهٔ خود به موجِ خونکاهش نگاه کردند؛ مسنترینِ آنها و همچنین کسی که بهزنده نظر میرسید بنیانگذارِ افسانهایِ خاندانِ شب را شخصاً میشناخت.
موجِ خون مدتیکاهش ساکت ماند ولحظه بعد آهی کشید.
«داری دربارهٔ شبگرد حرف میزنی، اولینِ راهنمایانِ شب. اون حرومزاده میتونستداره هر مسیری رو پیدا کنه و هر جا که میخواست بره.حساب هیچچیز نمیتونست متوقفش کنه، چه برسه به اینکه راهش رو سد کنه.»
انگار شبگرد سرشتی داشتسالم که به رفتن بهقدرتِ مکانهای مختلف مربوط میشد.
...همچنین انگار موجِ خون به دلیلی، دلِ خوشیکاهش از بنیانگذارِ مرموزِ خاندانشان نداشت. آتر چهرهای خنثیکشتیِ داشت، در حالی که احساساتِ نیو قابلخواندن نبود.
سانی آهی کشید.
«خب، من تو جایگاهی نیستم کهیکدهمِ قضاوت کنم. میدونستین؟ من یه بار وقتیقدیسها خفته بودم، یه اهریمنِ اعظم رو کشتم...»
آنها مؤدبانه خندیدندکاملاً و باعث شدندبهتنهایی چهرهاش در هم برود.
آه. بدونِفرستاد کای اصلاًسرعتِ فایده نداره...
خیلی زود، چهره در همشگفتانگیزه کشید و دستش را بالاعرشهٔ آورد تا سایبانِ چشمانش کند.
هرچه به فانوسِ دریایی نزدیکتر میشدند، محیطِ اطرافشان روشنتر میشد. بخشِ اعظمِ شهرِ جاودانبیشتر در تاریکیِ مهآلودی فرو رفته بود، و مناطقی از آن در نورِ نقرهایِ خیرهکنندهایخاطره غرق بود — شهری از شبِ بیپایان بود که با مفهومِ نورِ آفتاب بیگانگی داشت.
اما با نزدیک شدن به فانوسِ دریایی، بهراحتی میشد تاریکیِ ژرفِمیزانِ زیرِ دریا را با نورِ روز اشتباه گرفت، و سانی شکهزار نداشت که با نزدیکتر شدن، همهچیز از این هم روشنتر میشود.
فانوسِ دریایی، درست مثلِ اسکله، از بقیهٔ شهر جدا افتاده بود و با فاصلهای از نزدیکترین جزیره قرار داشت. برجیسلاحهای باشکوه بود که بر فرازِ منظره قد برافراشته بود و تقریباً به لبهٔ شیبدارِ گنبدِ نامرئی میرسید. نوری درخشان ازگنجینهٔ آن به بیرون میریخت و ابرهای بخاری را که دورِ پایهاش حلقه زده بودند، از درخششی کورکننده و لطیف سرشار میکرد.
سانی با نزدیک شدن به اسکله هیچ حسیقدیسهای پیدا نکرده بود، اما تماشای فانوسِ دریایی وجودش راهیپودروم به یک اندازه از هیبت و هراس لبریز کرد.
مردد ماند.
«مطمئن نیستم کهکاملاً باید باغِ شب رومیتونه به برج نزدیک کنیم.»
جت نگاهِ کوتاهیبنابراین به او انداختهمین و سر تکان داد.
«بههرحال لنگرگاهی درکاهش کار نیست. تو یههمراه فاصلهٔ امن توقف میکنیم.»
انگار نیو هم موافق بود.
«ولی چطورهمهچیز میخوایم بریمسالم روی زمین؟»
این واقعاً سؤالِ خوبی بود.
سانی به پهنهٔ متلاطمِواقعاً آبِ درخشان نگاه کردقدیسهای و چهره در هم کشید.
«فکر کنم باید شنا کنیم...»