---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2712: سه تایتان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2712: سه تایتان

0

گوشتِ کاناخت همچون نیرویی از طبیعت بود؛ توقف‌ناپذیر و ظاهراً گریزناپذیر. کالبدِ هولناکش‌نزدیک‌ترین​ شبیهِ کوه بود... کوهی درنده سرشار از بدخواهی و گرسنگیِ جنون‌آمیز، که طمعی‌چیزی​ سیری‌ناپذیر برای جذبِ تمامِ موجوداتِ زنده به درونِ وسعتِ شنیعش بر آن غلبه داشت.

در عین حال، مهم نبود چه زخم‌های مهلکی بر آن وارد می‌شود،‌نیروهای​ خودش را ترمیم و بازسازی می‌کرد و بی‌تفاوت حملاتی را پس می‌زد‌نشده​ که اگر قاره‌ها را نابود نمی‌کردند، دست‌کم کلان‌شهرها را از بین می‌بردند.

ظرفِ عظیمِ تایتانِ‌این​ اعظم تازه نیمی‌نشده​ از مشکل بود.

تودهٔ مواج و چندش‌آورِ گوشتِ سرخی هم بود که‌ندیده​ از محلِ ایستادنش در ساحلِ درهم‌شکسته به بیرون گسترش‌می‌کشاند​ می‌یافت و با رشدِ خود، آرام‌آرام جزیرهٔ کاخ را می‌بلعید.

سانی دلش نمی‌خواست‌نیروی​ اعتراف کند، اما‌داشتند​ واقعاً مستأصل مانده بود.

چطور باید‌هرگز​ آن وحشتِ بی‌کران‌جنگیده​ را متوقف می‌کردند؟

در یادش جستجو کرد و کوشید به یاد بیاورد که آیا هرگز با پلیدِ مشابهی جنگیده‌نُه‌تن​ است یا نه. برخی از آن‌ها عظیم بودند و برخی دیگر شبیهِ نیروهای عنصری. حتی برخی از‌نتوانسته​ آن‌ها نیروی حیاتیِ پایان‌ناپذیر داشتند... اما سانی هرگز با دشمنی دقیقاً شبیهِ این یکی روبه‌رو نشده بود.

نزدیک‌ترین موردی که به ذهنش می‌رسید، موجودِ کابوسی‌می‌شناخت​ بود که می‌شناخت، اما خودش هرگز او را‌لمس​ ندیده بود — آلتیا از آن نُه‌تن، جویندهٔ اول.

آن دیو حتی هر چیزی را که لمس می‌کرد به‌یکی​ تباهی می‌کشاند، درست همان‌طور که گوشتِ کاناخت هر کسی را‌ندیده​ که لمسش می‌کرد آلوده می‌ساخت و در خود حل می‌کرد.

«[نفیس، جویندهٔ‌هرگز​ اول رو دقیقاً‌جنگیده​ چطور شکست دادی؟]»

نفیس که نتوانسته بود تایتانِ اعظم را از جزیره دور نگه دارد،‌کابوسی​ در آسمان خطی کشید و با ظرافت همان نزدیکی فرود آمد؛ روی‌درست​ سنگِ خیس به عقب سُر خورد و در چند متریِ سانی ایستاد.

وقتی به‌نزدیک‌ترین​ حرف آمد، صدایش‌می‌رسید​ کمی گرفته بود:

«اون موجود؟‌حتی​ خب، من... شهر‌پایان‌ناپذیر​ رو منفجر کردم.»

برکت را بالا آورد و‌جنگیده​ آماده شد تا حملهٔ بی‌امانش را‌دیگر​ به تایتانِ عذاب‌آور از سر بگیرد.

«البته این کار نکشتش. برای همین شهر‌نزدیک‌ترین​ رو بیشتر منفجر کردم. و بعد از اون،‌آلتیا​ هر چی رو که باقی مونده بود سوزوندم.»

پیش از این خشمِ شعله‌هایش را بر گوشتِ کاناخت رها کرده‌نُه‌تن​ بود و فایده‌ای نداشت — با وجودِ اینکه قدرتی که اکنون‌لمسش​ در دست داشت، به‌مراتب بیشتر از قدرتش در مقبرهٔ آریل بود.

با این حال،‌نیروی​ جوابش کاملاً در‌داشتند​ سبکِ خودش بود.

«نه، واقعاً...»

زنی که استراتژیِ اصلی‌اش این بود که «اگه می‌تونی‌ذهنش​ چیزی رو منفجر کنی، چرا اصلاً به چیزِ دیگه‌ای‌اول​ فکر کنی؟»، چطور تبدیل به فرمانروای بشریت شده بود؟

آهان، درسته. چون سانی، کاسی و نفیس سال‌ها نقشه کشیده و‌نُه‌تن​ توطئه کرده بودند تا او را به تخت بنشانند. و البته‌لمسش​ چون منفجر کردنِ چیزها، در تعدادِ شگفت‌انگیزی از موقعیت‌ها، استراتژیِ مؤثری بود.

اما متأسفانه،‌حتی​ در این‌حیاتیِ​ موقعیت نه.

سانی دندان به هم سایید.

«ولی ظاهراً‌دقیقاً​ این یکی‌یکی​ جواب نمیده.»

نفیس با آرامش به قامتِ‌می‌رسید​ سربرآفراشتهٔ گوشتِ کاناخت نگاه کرد‌آلتیا​ و بعد سر تکان داد.

«و این‌حتی​ تنها مشکلمون‌حیاتیِ​ هم نیست.»

نگاهش را‌هرگز​ از تایتانِ‌مشابهی​ اعظم گذراند.

در آن سوی میدان، شهرِ جاودان داشت آرام‌آرام از هم می‌پاشید. گنبدِ نامرئی که هزاران سال از آن محافظت کرده بود در‌تباهی​ حالِ فروپاشی بود، و اعماقِ سیاه دریای توفان به درونِ شکاف‌ها هجوم می‌آوردند، مشتاقِ آنکه غنیمتِ خود را پس بگیرند. حاشیه‌های آن‌فرود​ ویرانهٔ پهناور از قبل در هم شکسته و توسطِ آب بلعیده شده بود؛ آبی که در دوردست مانند دیواری تاریک ایستاده بود.

نزدیک‌تر به جزیرهٔ کاخ، ستون‌های شش‌ضلعی این‌طرف و آن‌طرف به چشم می‌خوردند‌جویندهٔ​ و هر چند لحظه یکی دیگر هم ظاهر می‌شد. برخی از جزیره‌ها‌می‌ساخت​ به‌کلی نابود شده بودند و برخی دیگر ترک برداشته یا سوراخ شده بودند.

اسکله با خاک یکسان شده بود. فانوسِ دریایی... هرطور که بود هنوز پابرجا‌نزدیک‌ترین​ مانده بود، هرچند زیرِ آب رفته بود. درست در همان لحظه، ستونِ دیگری از‌لمس​ گنبدِ درهم‌شکسته پایین آمد و برجِ ساعت را نابود کرد؛ این بار برای همیشه.

این ویرانیِ نهایی داشت رفته‌رفته به قلبِ شهرِ جاودان‌عظیم​ می‌رسید، و این یعنی زمانِ زیادی برایشان نمانده بود؛‌داشتند​ حتی اگر گوشتِ کاناخت به این زودی‌ها آن‌ها را نمی‌بلعید.

نفیس نگاهِ‌دقیقاً​ کوتاهی به‌یکی​ سانی انداخت.

«چقدر دیگه وقت لازم داری؟»

لحنش یکنواخت بود، اما سانی می‌فهمید که او هم بی‌تاب‌یکی​ است تا شبگرد را به نفعِ بشریت پس بگیرد. هرچه باشد،‌آلتیا​ سرنوشتِ بشریت نه‌تنها مسئولیتِ مستقیمِ او، که دغدغه‌ای شخصی برایش بود.

سانی چهره در هم کشید.

«یه کم دیگه.»

نفیس کسری از‌موردی​ ثانیه مکث کرد و‌کابوسی​ بعد سر تکان داد.

«پس تا جایی‌نیروی​ که لازمه اون موجود‌دشمنی​ رو عقب نگه می‌داریم.»

با این حرف، روحش را شعله‌ور‌است​ کرد و با سوزاندنِ آن، جهنمی‌نیروهای​ سفید و کورکننده به راه انداخت.

نام‌ها از میانِ لبانش‌یکی​ لغزیدند و جهان را‌موردی​ به فرمانِ اراده‌اش شکل دادند.

این بار سانی بود که‌می‌رسید​ یک جفت بالِ سیاه پدید‌آلتیا​ آورد و به آسمان اوج گرفت.

آسمان داشت روی ویرانه‌های شهرِ جاودان آوار می‌شد و‌این​ در قلبِ آن، عفونتی سرخ و مهیب مثلِ توموری‌کابوسی​ عظیم گسترش می‌یافت. انگار دنیا داشت به پایان می‌رسید.

«پس بیا‌هرگز​ پایانِ خوشی‌مشابهی​ براش بسازیم.»

دیواری سر به فلک کشیده از شعله‌های سفید در امتدادِ بخش‌های شمالیِ جزیرهٔ کاخ قد برافراشت و راهِ‌اول​ پیشرویِ تودهٔ در حالِ گسترشِ گوشت را سد کرد. بهمنی از بافتِ خون‌چکان درونِ آتش ریخت و سوخت‌نگه​ و خاکستر شد؛ اما دوباره رشد کرد و باز هم سوخت و در آن کورهٔ سوزان از بین رفت.

زمینِ ترک‌خورده گداخته و سپس ذوب شد، و به دریایی‌آلتیا​ از موادِ مذاب بدل گشت. موادِ مذاب به درونِ دریاچه‌همان‌طور​ سرازیر شد و ابرهایی متراکم از بخارِ سوزان به هوا خاست.

آن بالا، سانی بارِ دیگر دروازهٔ سایه را گشود و تاریکیِ باستانیِ عالمِ مرگ را در‌می‌رسید​ دستش احضار کرد. تاریکی را به شکلِ زوبینی بلند درآورد و تا جایی که در توان‌کسی​ داشت سنگینش کرد... آن‌قدر سنگین که حتی قدرتِ مطلقش هم به‌سختی برای نگه داشتنِ آن کفایت می‌کرد.

سپس دستش را بالا برد‌جنگیده​ و با تمامِ قوا زوبین‌بودند​ را به پایین پرتاب کرد.

نه حقه‌ای در‌این​ کار بود و‌نشده​ نه هیچ افسونِ زیرکانه‌ای.

فقط وزنی‌نزدیک‌ترین​ غیرقابل‌تصور بود و‌می‌رسید​ نیروی جنبشیِ خالص.

زوبینِ سیاه مثلِ شهاب‌سنگی تاریک فرود آمد و شانهٔ تایتانِ اعظم را سوراخ کرد؛ برخورد چنان‌می‌رسید​ نیرومند بود که آن پلیدِ غول‌پیکر تلوتلو خورد و به زمین افتاد. مفصلِ شانه‌اش منفجر و‌کسی​ از صحنهٔ روزگار محو شد، و یکی از اندام‌هایش از آن تودهٔ عظیمِ گوشتِ لولنده جدا گشت.

کلِ جزیره به لرزه درآمد‌جنگیده​ و بخشِ وسیعی از آن‌بودند​ به درونِ دریاچهٔ جوشان سُر خورد.

شاخک‌های گوشتیِ بی‌شماری از اندامِ پاره‌شده بیرون زدند و آن‌می‌رسید​ را دوباره به بدنهٔ اصلی متصل کردند. اما پیش از‌چیزی​ آنکه کاملاً وصل شود، سانی زوبینِ دیگری احضار کرده بود.

«فقط باید‌نزدیک‌ترین​ یه کم‌ذهنش​ وقت بخرم.»

نبرد در حالی شدت می‌گرفت‌پایان‌ناپذیر​ که هر لحظه بخشِ بزرگ‌تری از‌روبه‌رو​ شهرِ جاودان زیرِ آب ناپدید می‌شد.

ناولها | novelha.net