---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2300: اولین کارآموز • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2300: اولین کارآموز

0

سر به سرِ کای گذاشتن لذت‌بخش بود. حسی گرم و آشنا‌درهم‌شکستهٔ​ داشت، آن‌قدر که سانی حتی توانست برای مدتی فراموش کند که خودش‌هیچ‌کس​ فراموش شده است. حس می‌کرد دوستش را دوباره به دست آورده است...

اما در عینِ حال، کمی هم تلخ‌سخت​ بود. درست به همان تلخیِ بودن در کنارِ‌فهمیده​ افی و جت... و تا حدِ کمتری، کاسی.

و با اینکه شیرینی بیشترِ‌یهو​ اوقات تلخی را می‌پوشاند، بودن با‌نمی‌کرد​ نفیس هم همین حس را داشت.

سانی در سایهٔ کای‌میدانِ​ پنهان شده بود و‌خدا​ به هستیِ عجیبش فکر می‌کرد.

اصلاً اهمیتی داشت که‌حقیقتِ​ آدم‌های مهمِ زندگی‌اش او‌چیزی​ را به یاد بیاورند؟

هنوز کنارشان بود. هنوز آنجا بود تا کمکشان کند و مراقبِ‌نبردِ​ کسانی باشد که می‌خواست از آن‌ها محافظت کند. بعضی از رابطه‌های‌ختم​ تازه‌ای که با آن‌ها ساخته بود، دست‌کمی از گذشته نداشتند... تقریباً.

اما همه‌چیز ناقص بود.

با اینکه سانی می‌خواست این‌نبردِ​ را انکار کند، نمی‌توانست چشمانش‌بعد​ را به روی حقیقت ببندد.

آدمی وارسته‌تر شاید صرفاً به بودن در کنارشان رضایت می‌داد،‌نبردِ​ اما سانی حریص بود. طمعش حد و مرزی نمی‌شناخت. می‌خواست‌نابودی‌اش​ او را بشناسند، به یاد بیاورند... و دوستش داشته باشند.

با این حال، هر چقدر هم که‌سخت​ می‌خواست خودش را فریب دهد، حقیقتِ سرد‌خدا​ و سخت در قلبش حک شده بود.

درست همان چیزی بود که آنجا در میدانِ‌گرفت​ نبردِ درهم‌شکستهٔ گورِ خدا فهمیده بود؛ بعد از اینکه‌پیچیده​ فهمید پرستش و عشقِ بشریت به نابودی‌اش ختم می‌شود.

هیچ‌کس نمی‌توانست واقعاً دوستش‌میدانِ​ داشته باشد... چون هیچ‌کس‌خدا​ نمی‌توانست واقعاً او را بشناسد.

«آه. آخه‌فریب​ چرا یهو‌حقیقتِ​ این‌قدر دلم گرفت؟»

راستش را بخواهید، سانی بیشترِ اوقات این تلخی را حس نمی‌کرد. وقتی با رین وقت می‌گذراند یا با‌پرستش​ کاسی نقشه‌های پیچیده می‌چید، حسِ غریبه بودن نداشت. حس نمی‌کرد محبتی که نفیس به او دارد دروغین است... حتی‌وقتی​ اگر عمقش به اندازهٔ محبتِ خودش به نفیس نبود. او هنوز اولین، تنها و یگانه مردِ قلبِ نفیس بود.

زندگیِ بی‌تقدیرش‌بشناسد​ اصلاً هم‌چرا​ ناخوشایند نبود.

برای همین عجیب بود که ناگهان‌درهم‌شکستهٔ​ به خودش آمد و دید در‌پرستش​ گردابِ افکارِ منفی غرق شده است.

اما در‌فریب​ واقع، سانی‌حقیقتِ​ دلیلش را می‌دانست.

به خاطرِ حرف‌هایی بود که یوریس دربارهٔ خداشدن به او‌میدانِ​ زده بود. چون برای اولین بار پس از مدت‌ها، مجبور شده‌نابودی‌اش​ بود بپذیرد که دیر یا زود باید دست به انتخاب بزند.

تقدیرش را‌بشناسد​ پس بگیرد‌چرا​ یا ردش کند.

خودش را به کسی‌میدانِ​ گره بزند، یا از‌خدا​ قیدِ همه آزاد بماند.

«فکر کنم‌فریب​ آزادی... جای‌حقیقتِ​ خیلی تنهاییه.»

«سانلس؟»

سانی تازه به خودش آمد و دید کای به دهانهٔ آتشفشانِ عظیم رسیده‌رین​ است. از سایه‌ها بیرون آمد، گرمای سوزانی را روی پوستش حس کرد و‌عمقش​ دستش را تکان داد تا دودِ خفه‌کننده‌ای را که احاطه‌شان کرده بود پس بزند.

طعمِ خاکستر‌قلبش​ را روی‌میدانِ​ زبانش حس می‌کرد.

سانی اخمی کرد، ردایِ یشمی‌سرد​ را ظاهر کرد و صورتش‌نبردِ​ را پشتِ کلاه‌خود پنهان کرد.

«پس ناهنجاری‌های‌چقدر​ لرزه‌ای از‌دهد​ اون پایین میومدن؟»

کای زرهِ‌بشناسد​ عاجش را‌چرا​ احضار کرده بود.

«آره. بهم گفتن می‌تونی اتفاقاتِ اعماقِ آتشفشان رو حس کنی. راستی...‌فهمید​ این رو هم گفتن که باید توی یه مأموریتِ مخفیانه همراهیت‌آخه​ کنم. اگه اول از امنیتِ شهر مطمئن بشیم خیالم راحت‌تر می‌شه.»

سانی سر تکان داد.

«آره، می‌تونم چیزها رو از‌حقیقتِ​ فاصله‌های خیلی دور حس کنم. بیا‌نبردِ​ اول به مجرای اصلی نزدیک‌تر بشیم.»

همان‌طور که پایین‌تر‌آخه​ می‌رفتند و واردِ‌این‌قدر​ دهانه می‌شدند، پرسید:

«مگه تو نمی‌تونی اون‌ورِ‌میدانِ​ چیزها رو ببینی؟ چرا خودت‌فهمیده​ به اعماقِ آتشفشان نگاه نکردی؟»

کای چند لحظه مکث کرد.

«نگاه کردم. ولی بعد دست‌حقیقتِ​ کشیدم... ترسیدم هرچیزی که اونجاست،‌میدانِ​ نگاهِ من رو حس کنه.»

حالا کلاه‌خود بیشترِ صورتش را‌یهو​ پوشانده بود، اما سانی باز هم‌نمی‌کرد​ می‌توانست لبخندِ کای را تشخیص دهد.

کای گفت: «لطفاً بد متوجه نشو... من آماده‌ام با اون موجود روبه‌رو بشم و‌بشریت​ نابودش کنم. اما نابود کردنش بدون ایجاد فوران یا زلزله‌ای که به شهر آسیب بزنه،‌بخواهید​ ممکنه دردسرساز بشه. حضور یه مطلق در این نزدیکی اقدام احتیاطیِ عاقلانه‌ای به نظر می‌رسید.»

کای مکث‌فریب​ کرد و بعد‌سرد​ با احتیاط پرسید:

«در مورد اون مأموریتی که قراره انجام‌سخت​ بدیم... می‌تونم بپرسم ماهیتش چیه؟ و اینکه‌خدا​ چرا برای انجامش به کمکِ من نیاز داری.»

سانی لبخندِ محوی زد.

«قراره توی کاخِ یشم دنبالِ چیزی بگردیم.‌گورِ​ کاملاً مطمئن نیستم اون شیء چیه، اما‌بشریت​ به دست آوردنش احتمالاً تا حدی خطرناکه.»

لحظه‌ای ساکت ماند‌دهد​ و بعد با‌سخت​ آرامش اضافه کرد:

«اما در مورد اینکه چرا شخصاً باید کمکم کنی... خب، اول از‌درهم‌شکستهٔ​ همه، من قادرِ مطلق نیستم. ممکنه به کمک نیاز داشته باشم. اما مهم‌تر‌واقعاً​ از اون، این فرصتیه تا ما دو تا کمی با هم وقت بگذرونیم.»

کای چند بار پلک زد.

«و ما دو‌چیزی​ تا... لازمه با‌درهم‌شکستهٔ​ هم وقت بگذرونیم؟»

سانی خندید.

«راستش، این به خودت‌دهد​ بستگی داره. به چشمِ یه‌چیزی​ دورهٔ کارآموزی بهش نگاه کن.»

پیش از آنکه کای‌چرا​ بتواند سؤالی بپرسد، موضوع را‌راستش​ با جزئیاتِ بیشتری توضیح داد:

«تا الان دیگه باید بدونی که وقتی بحرانِ واقعی از راه برسه، دو تا مطلق نمی‌تونن از بشریت محافظت کنن.‌چون​ من و نفیس باید دیر یا زود برای خداشدن تلاش کنیم... یعنی به احتمالِ زیاد باید به مصافِ کابوسِ پنجم‌نداشت​ بریم. با این حال، هیچ تضمینی نیست که زنده بمونیم. حتی اگه زنده هم بمونیم، فتح کردنش حتماً زمانِ زیادی می‌بره.»

چهره‌اش تاریک شد.

«اما اوضاع همین الانش هم خیلی خرابه و در آینده فقط بدتر می‌شه. ما به‌عنوانِ تنها‌بعد​ مطلق‌هایی که در حالِ حاضر از بشریت دفاع می‌کنیم، نمی‌تونیم مسئولیت‌هامون رو رها کنیم و غیبمون‌دلم​ بزنه. پس... قبل از اینکه بخوایم برای مقدس شدن تلاش کنیم، باید مطلق‌های جدیدی ظهور کنن.»

کای در سکوت به‌چرا​ حرف‌هایش فکر کرد و‌گرفت​ بعد با لحنی گرفته پرسید:

«...فکر کنم اینا‌چیزی​ رو به من می‌گی‌گورِ​ چون من یه گزینه‌ام.»

سانی سر تکان داد.

«پس کی؟ تو، جت، افی، کاسی... شاید هم بعضی از‌میدانِ​ خواهرانِ سرود یا مورگان، اگه بتونیم پیداش کنیم. اما اول‌بشریت​ از همه شما چهار نفر. البته اگه خودتون مایل باشید.»

کای آرام خندید.

«فکر نکنم حقِ انتخابی داشته باشیم. یا بهتر بگم، ما خیلی‌فهمید​ وقت پیش این انتخاب رو کردیم. پس، آره... نمی‌تونم از طرفِ بقیه‌چرا​ حرف بزنم، اما خودم مایلم. حتی اگه به قیمتِ جونم تموم بشه.»

سانی نگاهِ‌فریب​ طولانی‌ای به‌حقیقتِ​ او انداخت.

«عالیه. با این حال، نکته اینجاست که مطمئن‌قلبش​ بشیم به قیمتِ جونت تموم نمی‌شه. برای همین هم‌فهمید​ یه ماجراجوییِ اختصاصی با خوش‌تیپ‌ترین مطلقِ دنیا گیرت اومده.»

کای لبخند زد.

«هنوز هیچ‌کدوممون اونی رو که‌نبردِ​ روی ماهه ندیدیم، پس از‌بعد​ نظرِ فنی، نمی‌دونیم خوش‌تیپ‌ترین مطلق کیه.»

سانی با‌فریب​ چهره‌ای جاخورده به‌سرد​ او نگاه کرد.

«ببین. می‌دونم که ما‌دهد​ بهترین دوستای همیم... اما‌قلبش​ این یه خیانتِ بزرگ بود...»

کای انگار خودش را‌چرا​ جمع کرد و بعد‌گرفت​ با صدایی خفه زمزمه کرد:

«اون می‌دونه... باور داره‌میدانِ​ که می‌دونه؟ نکنه در‌خدا​ برابرِ نقصِ من مصونه؟!»

سانی خندید.

طولی نکشید که به لبهٔ دهانه‌ای بی‌انتها و پر از دود رسیدند. جایی در‌خدا​ اعماق، درخششی خشمگین دنیا را به رنگِ سرخ درآورده بود. سانی لحظه‌ای چشمانش را‌آخه​ بست و حسِ سایه‌اش را به پایین گسترش داد... پایین و پایین‌تر، به اعماقِ زمین.

خیلی زود،‌بشناسد​ حالتِ چهره‌اش‌چرا​ نامحسوس تغییر کرد.

«آره، یه موجود اون پایینه. البته چیزِ‌گورِ​ خیلی وحشتناکی نیست... به نظر میاد یه تایرنتِ‌نابودی‌اش​ فاسد‌شده باشه. بی‌سروصدا کشتنش نباید مشکلی ایجاد کنه.»

چند لحظه‌فریب​ مکث کرد و‌سرد​ بعد آه کشید.

«راستش انگار پسرفت کردم. دفعهٔ پیش‌سرد​ که رفتم توی آتشفشان شنا کنم،‌درهم‌شکستهٔ​ داشتم یه تایتانِ فاسد‌شده رو بغل می‌کردم.»

کای فقط‌بشناسد​ در سکوت به‌یهو​ او خیره ماند.

سرانجام، به‌زور به زبان آورد:

«اوه. من... امیدوارم‌دهد​ اون موجود رو‌سخت​ تکه‌تکه کرده باشی، سانلس.»

سانی سرش‌چقدر​ را به نشانهٔ‌حقیقتِ​ نفی تکان داد.

«تکه‌تکه‌ش کرده‌بشناسد​ باشم؟ نه، اون‌یهو​ یکی رو نه...»

بدنش را کش و قوس‌نبردِ​ داد، انگار که برای شیرجه‌بعد​ زدن به پایین آماده می‌شد.

«اون یکی‌فریب​ رو با دندونام‌سرد​ جویدم تا مرد.»

کایِ بهت‌زده را همان‌جا‌دهد​ رها کرد و به‌قلبش​ درونِ شکافِ تاریک پرید.

ناولها | novelha.net