چپتر 2711: سوختِ کابوس
0لحظهای طول کشیدتاختن تا سانی بفهمدکاخ چه شنیده است.
«سایهٔ من... چی؟»
گوشتِ کاناخت درست در همان لحظه به حمله دست زد و همچون بهمنی از شاخکهای خونریزان، اندامهای عظیم و قدرتی تایتانیحریقی به جلو یورش برد. انفجاری نابودگر در مسیرش شکفت و موجِ ضربهای ویرانگر را به هر سو پراکند — آبِ دریاچهگاز به جوش آمد، و سانی در برابرِ این ضربهٔ سهمگین مقاومت کرد و لرزشِ استخوانهایش را حینِ ایستادگی در برابرش حس کرد.
اگر ساختمانِ سالمی در شهرِ جاودان باقی ماندهشدند بود، با این موج فرومیریخت. حتی قلعهٔ تاریکسؤالِ هم لرزید و چند ترک روی دیوارهایش پدیدار شد.
اما سرعتِ تایتانِ اعظم حتی ذرهای کم نشد. حریقی از شعلههای سفید بدنِ عظیمش رانگه سوزاند و بخشِ پهناوری از آن را به تودهای سیاه و هولناک تبدیل کرد. تکههایبیمرگِ بزرگی از بافتِ بدنش ناپدید شد، انگار که آتش از آن پلیدِ عظیمالجثه گاز گرفته باشد.
با این حال چند لحظه بعد، گوشتِسؤالِ کاناخت بدنِ سوختهاش را ترمیم کرد وبودند به تاختن به سمتِ جزیرهٔ کاخ ادامه داد.
سانی دندان به هم ساییدفرومیریخت و زنجیرهای بیشماری ظاهر کردچند تا آن را عقب نگه دارد.
زنجیرها پاره شدند.
«کدوم یکیترمیم از سایههامسمتِ تکامل پیدا کرده؟!»
راستش... این سؤالِ احمقانهای بود.
هزاران بیمرگِ مغلوب درونِ قلعهٔ تاریک خوابیده بودند و در هزارتوی کابوسها گیر افتاده بودند. آن بیمرگها موجوداتِ عجیبیذرهای بودند — ذهن و هویتشان از بین رفته بود، اما بدن و روحشان هنوز سالم بود و شهرِ جاودانانگار بیوقفه آنها را زنده میکرد. در عین حال، تکههای انگلیِ گوشتِ کاناخت درونِ بدنشان بود و آنها را کنترل میکرد.
اما گوشتِ کاناخت تنهانگه چیزی نبود که بیمرگهاشدند را آلوده کرده بود.
آنها بهترمیم نفرینِ رؤیا همجزیرهٔ آلوده شده بودند.
یا بهترسایههام است بگویم... پیشترکرده آلوده شده بودند.
کابوس بیمرگها را در هزارتوی رؤیاها گرفتار کرده بود. وچند هر موجودی که درونِ آن هزارتو میمرد، اسبِ تاریک را قویترحریقی میکرد و روحشان به عنوانِ سوخت در کورهٔ عروجِ او میسوخت.
کابوس پیش از این درگیرِ نبردی نابرابر بود، چون قربانیانشیکی نمیمردند. با این حال، وقتی سانی دروازهٔ سایه را بازمغلوب کرد و آنها را دوباره فانی ساخت، همهچیز تغییر کرد.
بیمرگها از بین رفتند و ناگهان،کاخ هزاران روحِ باستانی و بینهایت قدرتمندبیشماری به خوراکِ اسبِ وفادارش تبدیل شدند.
و این کابوس راپیدا از آستانهٔ تکامل بهاحمقانهای رتبهای تازه عبور داد.
...کابوس حالامانده یک ترورِموج مطلق بود.
سانی که در سایهٔنگه گوشتِ کاناخت غرق شدهشدند بود، لبخندی خبیثانه زد.
«درست بهموقع.»
«کابوس!»
در پاسخ به ندای او، حضورِ وسیع و هولناکی در سایههاترک خود را نشان داد. بادِ سردی در جزیرهٔ ویران وزید وشعلههای شبحهای پراکنده به خود لرزیدند و ناگهان ترس بر آنها چیره شد.
سپس دو شعلهٔ سرخ و ترسناک در تاریکی روشن شد و سایهها آرامآرام بهکرده شکلِ اسبی سیاه و هیولاوار درآمدند. درخششِ شعلههای در حالِ مرگ از سطحِ الماسگونِبیمرگها شاخها و نیشهای پولادینِ کابوس بازتاب مییافت و سُمهایش قلوهسنگها را به غبار تبدیل میکرد.
کابوس در حالی که یالش در باد میرقصید، روی زمینِ تَرکخورده تاخت وظاهر با خود رعب و وحشت به همراه آورد. وقتی به سانی رسید، ایستاد وسؤالِ نگاهی سرد به او انداخت؛ خشمِ سردی در چشمانِ سرخ و شومش زبانه میکشید.
سانی بیاختیار لبخند زد.
«کارت عالی بود، رفیق!»
سپس بهظاهر هیکلِ غولپیکرِ گوشتِدارد کاناخت اشاره کرد.
«برو اون چیز رو بخوابون!»
کابوس چند لحظه به او خیره ماند، سپس برگشت تا به تایتانِ اعظمخوابیده نگاه کند و شیهه کشید. صدای نریانِ هیولاوار مانندِ لالاییِ هولناکی بر فرازِ دریاچهٔروحشان جوشان طنینانداز شد، و او در سیلابی از تاریکیِ دلخراش به جلو یورش برد.
سانی هممانده به پلیدِموج عظیمالجثه نگاه کرد.
ناگهان دیگرظاهر آنقدرها هم بزرگدارد به نظر نمیرسید.
خب، البته که نمیرسید.سمتِ تصورِ یک تایتانِ اعظمداد دلهرهآور و فاجعهبار بود...
با این حال، وقتی دو تایتانِ مطلقسؤالِ و یک ترورِ مطلق در برابرش میایستادند،بودند بخشی از ابهتِ ترسناکش را از دست میداد.
«بزن بریم.»
سانی که نمیخواستعقب از مرکبش عقب بیفتد،پاره به جلو یورش برد.
گوشتِ کاناخت پهناور بود. بدن، روح و ارادهاش مانند اقیانوسهایی بیکران بودند،بیشماری که انگار پایانی نداشتند و تمامنشدنی بودند. بنابراین، حتی اگر کابوس اکنون درکرده رتبهٔ مطلق بود، مدتی طول میکشید تا پلیدِ تایتانی را به خواب ببرد.
اما نه بهتکامل آن اندازهای که درسؤالِ حالتِ عادی طول میکشید.
گذشته از این، چهار حلقهٔ کاملاً تقویتشده از نفرین، تایتانِ اعظمترک را ضعیف کرده بودند. سمی شوم تمامِ مقاومتهایش را در همشعلههای شکسته بود و در برابرِ عفونتِ موذیانهٔ نفرینِ رؤیا آسیبپذیر شده بود.
تایتان بسیار سریعتر از آنچه باید، به خوابشدند میرفت. و حتی پیش از آن، رفتهرفته خوابآلودسؤالِ میشد و برتریِ سانی و نفیس را بیشتر میکرد.
جایی پشتِ سرشان، کُشنده و جت دوشادوشِ هم میجنگیدند و شبحهای دیوانه را از بیننگه میبردند. قدیس و دیو سپاهِ سایه را هدایت میکردند تا همین کار را بکنند. نیوبیمرگِ سایهٔ دایرون را دنبال میکرد و میدید که فرمانروای باستانی چگونه با تمرکزی شدید میجنگد.
قلعهٔ تاریک کمی لرزید.
«این نیموجبیِ...»
به نظر میرسید مقلدِ شگفتانگیز داردزنجیرها یواشکی بدنِ جاودانههای کشتهشده را میبلعد، درپیدا حالی که اربابش حواسش جای دیگری است.
سانی کمی نگران شد،سمتِ اما تصمیم گرفت بعداًداد به حسابِ سایهٔ شکمو برسد.
فعلاً تایتانِ اعظمیتکامل داشت که بایدراستش با آن میجنگید.
گوشتِ کاناخت که مانندِ کوهی خونچکان از میانِ ابرِ شعلههای سوزان بیرون آمدهدیوارهایش بود، سرانجام روی خاکِ جزیرهٔ کاخ قدم گذاشت. تودهٔ سرخرنگش فوراً انگار در آنبخشِ ریشه دواند و پیچکهای بیشماری از پاها و ساقهایش به داخلِ زمین فرو رفتند.
سپس، گوشت شروععقب به گسترش کرد وپاره آرامآرام جزیره را بلعید.
برکت درخشید و یکی از زانوهای تایتانِ اعظمداد را قطع کرد. انفجارِ دیگری درونِ بریدگی رخدارد داد و کلِ مفصل را از بین برد.
البته که خودش را ترمیم کرد... اما پیش از آن،بیمرگِ تعادلِ گوشتِ کاناخت به هم خورد و به زانو درآمد،موجوداتِ و وزنِ غیرقابلتصورش را با هر دو ساعدش نگه داشت.
با اینمانده حال، سانیموج خوشحالی نمیکرد.
چون هر دو ساعدِ تایتانِ اعظم هم ریشهشدند دواندند و سرعتِ گسترشِ تودهٔ سرخِ گوشتِ مخوفسؤالِ را از ساحلِ شمالی به سمتِ جنوب شتاب بخشیدند.
«لعنت.»
او که کمی جا خورده بود، تماشا کرد که چگونه اقیانوسی ازدرونِ گوشتِ خونچکان آرامآرام جزیرهٔ کاخ را میبلعد. تودهٔ مخوف بیآنکه سرعتش کمبین شود یا نشانهای از توقف نشان دهد، به رشد و گسترش ادامه میداد.
در مرکزِ آن، گوشتِ کاناخت تمامِ شباهتش راتاریک به انسان از دست داده بود و بیشترسرعتِ شبیه به جانوری چهارپای و پلید به نظر میرسید.
سانی که هاجوواجعقب مانده بود، چهرهزنجیرها در هم کشید.
«خب، این... واقعاً محشره...»