---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2711: سوختِ کابوس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2711: سوختِ کابوس

0

لحظه‌ای طول کشید‌تاختن​ تا سانی بفهمد‌کاخ​ چه شنیده است.

«سایهٔ من... چی؟»

گوشتِ کاناخت درست در همان لحظه به حمله دست زد و همچون بهمنی از شاخک‌های خون‌ریزان، اندام‌های عظیم و قدرتی تایتانی‌حریقی​ به جلو یورش برد. انفجاری نابودگر در مسیرش شکفت و موجِ ضربه‌ای ویرانگر را به هر سو پراکند — آبِ دریاچه‌گاز​ به جوش آمد، و سانی در برابرِ این ضربهٔ سهمگین مقاومت کرد و لرزشِ استخوان‌هایش را حینِ ایستادگی در برابرش حس کرد.

اگر ساختمانِ سالمی در شهرِ جاودان باقی مانده‌شدند​ بود، با این موج فرومی‌ریخت. حتی قلعهٔ تاریک‌سؤالِ​ هم لرزید و چند ترک روی دیوارهایش پدیدار شد.

اما سرعتِ تایتانِ اعظم حتی ذره‌ای کم نشد. حریقی از شعله‌های سفید بدنِ عظیمش را‌نگه​ سوزاند و بخشِ پهناوری از آن را به توده‌ای سیاه و هولناک تبدیل کرد. تکه‌های‌بی‌مرگِ​ بزرگی از بافتِ بدنش ناپدید شد، انگار که آتش از آن پلیدِ عظیم‌الجثه گاز گرفته باشد.

با این حال چند لحظه بعد، گوشتِ‌سؤالِ​ کاناخت بدنِ سوخته‌اش را ترمیم کرد و‌بودند​ به تاختن به سمتِ جزیرهٔ کاخ ادامه داد.

سانی دندان به هم سایید‌فرومی‌ریخت​ و زنجیرهای بی‌شماری ظاهر کرد‌چند​ تا آن را عقب نگه دارد.

زنجیرها پاره شدند.

«کدوم یکی‌ترمیم​ از سایه‌هام‌سمتِ​ تکامل پیدا کرده؟!»

راستش... این سؤالِ احمقانه‌ای بود.

هزاران بی‌مرگِ مغلوب درونِ قلعهٔ تاریک خوابیده بودند و در هزارتوی کابوس‌ها گیر افتاده بودند. آن بی‌مرگ‌ها موجوداتِ عجیبی‌ذره‌ای​ بودند — ذهن و هویتشان از بین رفته بود، اما بدن و روحشان هنوز سالم بود و شهرِ جاودان‌انگار​ بی‌وقفه آن‌ها را زنده می‌کرد. در عین حال، تکه‌های انگلیِ گوشتِ کاناخت درونِ بدنشان بود و آن‌ها را کنترل می‌کرد.

اما گوشتِ کاناخت تنها‌نگه​ چیزی نبود که بی‌مرگ‌ها‌شدند​ را آلوده کرده بود.

آن‌ها به‌ترمیم​ نفرینِ رؤیا هم‌جزیرهٔ​ آلوده شده بودند.

یا بهتر‌سایه‌هام​ است بگویم... پیش‌تر‌کرده​ آلوده شده بودند.

کابوس بی‌مرگ‌ها را در هزارتوی رؤیاها گرفتار کرده بود. و‌چند​ هر موجودی که درونِ آن هزارتو می‌مرد، اسبِ تاریک را قوی‌تر‌حریقی​ می‌کرد و روحشان به عنوانِ سوخت در کورهٔ عروجِ او می‌سوخت.

کابوس پیش از این درگیرِ نبردی نابرابر بود، چون قربانیانش‌یکی​ نمی‌مردند. با این حال، وقتی سانی دروازهٔ سایه را باز‌مغلوب​ کرد و آن‌ها را دوباره فانی ساخت، همه‌چیز تغییر کرد.

بی‌مرگ‌ها از بین رفتند و ناگهان،‌کاخ​ هزاران روحِ باستانی و بی‌نهایت قدرتمند‌بی‌شماری​ به خوراکِ اسبِ وفادارش تبدیل شدند.

و این کابوس را‌پیدا​ از آستانهٔ تکامل به‌احمقانه‌ای​ رتبه‌ای تازه عبور داد.

...کابوس حالا‌مانده​ یک ترورِ‌موج​ مطلق بود.

سانی که در سایهٔ‌نگه​ گوشتِ کاناخت غرق شده‌شدند​ بود، لبخندی خبیثانه زد.

«درست به‌موقع.»

«کابوس!»

در پاسخ به ندای او، حضورِ وسیع و هولناکی در سایه‌ها‌ترک​ خود را نشان داد. بادِ سردی در جزیرهٔ ویران وزید و‌شعله‌های​ شبح‌های پراکنده به خود لرزیدند و ناگهان ترس بر آن‌ها چیره شد.

سپس دو شعلهٔ سرخ و ترسناک در تاریکی روشن شد و سایه‌ها آرام‌آرام به‌کرده​ شکلِ اسبی سیاه و هیولاوار درآمدند. درخششِ شعله‌های در حالِ مرگ از سطحِ الماس‌گونِ‌بی‌مرگ‌ها​ شاخ‌ها و نیش‌های پولادینِ کابوس بازتاب می‌یافت و سُم‌هایش قلوه‌سنگ‌ها را به غبار تبدیل می‌کرد.

کابوس در حالی که یالش در باد می‌رقصید، روی زمینِ تَرک‌خورده تاخت و‌ظاهر​ با خود رعب و وحشت به همراه آورد. وقتی به سانی رسید، ایستاد و‌سؤالِ​ نگاهی سرد به او انداخت؛ خشمِ سردی در چشمانِ سرخ و شومش زبانه می‌کشید.

سانی بی‌اختیار لبخند زد.

«کارت عالی بود، رفیق!»

سپس به‌ظاهر​ هیکلِ غول‌پیکرِ گوشتِ‌دارد​ کاناخت اشاره کرد.

«برو اون چیز رو بخوابون!»

کابوس چند لحظه به او خیره ماند، سپس برگشت تا به تایتانِ اعظم‌خوابیده​ نگاه کند و شیهه کشید. صدای نریانِ هیولاوار مانندِ لالاییِ هولناکی بر فرازِ دریاچهٔ‌روحشان​ جوشان طنین‌انداز شد، و او در سیلابی از تاریکیِ دلخراش به جلو یورش برد.

سانی هم‌مانده​ به پلیدِ‌موج​ عظیم‌الجثه نگاه کرد.

ناگهان دیگر‌ظاهر​ آن‌قدرها هم بزرگ‌دارد​ به نظر نمی‌رسید.

خب، البته که نمی‌رسید.‌سمتِ​ تصورِ یک تایتانِ اعظم‌داد​ دلهره‌آور و فاجعه‌بار بود...

با این حال، وقتی دو تایتانِ مطلق‌سؤالِ​ و یک ترورِ مطلق در برابرش می‌ایستادند،‌بودند​ بخشی از ابهتِ ترسناکش را از دست می‌داد.

«بزن بریم.»

سانی که نمی‌خواست‌عقب​ از مرکبش عقب بیفتد،‌پاره​ به جلو یورش برد.

گوشتِ کاناخت پهناور بود. بدن، روح و اراده‌اش مانند اقیانوس‌هایی بی‌کران بودند،‌بی‌شماری​ که انگار پایانی نداشتند و تمام‌نشدنی بودند. بنابراین، حتی اگر کابوس اکنون در‌کرده​ رتبهٔ مطلق بود، مدتی طول می‌کشید تا پلیدِ تایتانی را به خواب ببرد.

اما نه به‌تکامل​ آن اندازه‌ای که در‌سؤالِ​ حالتِ عادی طول می‌کشید.

گذشته از این، چهار حلقهٔ کاملاً تقویت‌شده از نفرین، تایتانِ اعظم‌ترک​ را ضعیف کرده بودند. سمی شوم تمامِ مقاومت‌هایش را در هم‌شعله‌های​ شکسته بود و در برابرِ عفونتِ موذیانهٔ نفرینِ رؤیا آسیب‌پذیر شده بود.

تایتان بسیار سریع‌تر از آنچه باید، به خواب‌شدند​ می‌رفت. و حتی پیش از آن، رفته‌رفته خواب‌آلود‌سؤالِ​ می‌شد و برتریِ سانی و نفیس را بیشتر می‌کرد.

جایی پشتِ سرشان، کُشنده و جت دوشادوشِ هم می‌جنگیدند و شبح‌های دیوانه را از بین‌نگه​ می‌بردند. قدیس و دیو سپاهِ سایه را هدایت می‌کردند تا همین کار را بکنند. نیو‌بی‌مرگِ​ سایهٔ دایرون را دنبال می‌کرد و می‌دید که فرمانروای باستانی چگونه با تمرکزی شدید می‌جنگد.

قلعهٔ تاریک کمی لرزید.

«این نیم‌وجبیِ...»

به نظر می‌رسید مقلدِ شگفت‌انگیز دارد‌زنجیرها​ یواشکی بدنِ جاودانه‌های کشته‌شده را می‌بلعد، در‌پیدا​ حالی که اربابش حواسش جای دیگری است.

سانی کمی نگران شد،‌سمتِ​ اما تصمیم گرفت بعداً‌داد​ به حسابِ سایهٔ شکمو برسد.

فعلاً تایتانِ اعظمی‌تکامل​ داشت که باید‌راستش​ با آن می‌جنگید.

گوشتِ کاناخت که مانندِ کوهی خون‌چکان از میانِ ابرِ شعله‌های سوزان بیرون آمده‌دیوارهایش​ بود، سرانجام روی خاکِ جزیرهٔ کاخ قدم گذاشت. تودهٔ سرخ‌رنگش فوراً انگار در آن‌بخشِ​ ریشه دواند و پیچک‌های بی‌شماری از پاها و ساق‌هایش به داخلِ زمین فرو رفتند.

سپس، گوشت شروع‌عقب​ به گسترش کرد و‌پاره​ آرام‌آرام جزیره را بلعید.

برکت درخشید و یکی از زانوهای تایتانِ اعظم‌داد​ را قطع کرد. انفجارِ دیگری درونِ بریدگی رخ‌دارد​ داد و کلِ مفصل را از بین برد.

البته که خودش را ترمیم کرد... اما پیش از آن،‌بی‌مرگِ​ تعادلِ گوشتِ کاناخت به هم خورد و به زانو درآمد،‌موجوداتِ​ و وزنِ غیرقابل‌تصورش را با هر دو ساعدش نگه داشت.

با این‌مانده​ حال، سانی‌موج​ خوشحالی نمی‌کرد.

چون هر دو ساعدِ تایتانِ اعظم هم ریشه‌شدند​ دواندند و سرعتِ گسترشِ تودهٔ سرخِ گوشتِ مخوف‌سؤالِ​ را از ساحلِ شمالی به سمتِ جنوب شتاب بخشیدند.

«لعنت.»

او که کمی جا خورده بود، تماشا کرد که چگونه اقیانوسی از‌درونِ​ گوشتِ خون‌چکان آرام‌آرام جزیرهٔ کاخ را می‌بلعد. تودهٔ مخوف بی‌آنکه سرعتش کم‌بین​ شود یا نشانه‌ای از توقف نشان دهد، به رشد و گسترش ادامه می‌داد.

در مرکزِ آن، گوشتِ کاناخت تمامِ شباهتش را‌تاریک​ به انسان از دست داده بود و بیشتر‌سرعتِ​ شبیه به جانوری چهارپای و پلید به نظر می‌رسید.

سانی که هاج‌وواج‌عقب​ مانده بود، چهره‌زنجیرها​ در هم کشید.

«خب، این... واقعاً محشره...»

ناولها | novelha.net