---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2382: خشمِ فانیان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2382: خشمِ فانیان

0

درست پیش از آنکه خورشید به افق برسد، کای روی بامِ معبدِ حقیقت به‌موجوداتِ​ سانی پیوست. آمادهٔ نبرد بود و تیرها با پرهای سیاهشان از تیرکشِ او بیرون زده‌واقع​ بودند. کماندار با احضارِ لایه‌های بیرونیِ زرهش، نفسِ عمیقی کشید و به شرق نگاه کرد.

«بانو کُشنده سومین موهبتِ‌بپرسته​ قلمروِ خاکستر رو دریافت‌زاویه​ کرده. مثل اینکه آماده‌ایم.»

سانی آرام سر‌مقدس​ تکان داد، نگاهش‌چند​ خیره به دوردست بود.

«...که این‌طور؟»

کای سر تکان داد.

«آره. چطور‌می‌خواد​ مگه؟ صدات... یه‌دوستش​ کم عجیب بود.»

سانی مدتی‌موشِ​ ساکت ماند،‌وجود​ سپس آهی کشید.

«قراره تو این نبرد نقشِ‌خدای​ تعیین‌کننده‌ای داشته باشه. فقط داشتم‌موش​ فکر می‌کردم... که واقعاً چقدر توانمنده.»

کای کمی براندازش کرد.

«چی تو فکرته؟»

سانی لبخندِ محوی زد و به‌چند​ کوهِ سربه‌فلک‌کشیده در شرق نگاه کرد‌عجیبیه​ که قله‌اش پوشیده از برف بود.

سرانجام گفت:

«راستش، جانورِ نفرین‌شده‌ای که امشب باهاش می‌جنگیم یه گله موشه. اونا‌بودم​ الان به تباهی آلوده شدن، اما معنیش اینه که یه زمانی‌قدرتِ​ آلوده نبودن. یعنی روزگاری یه گله موشِ مقدس وجود داشته. عجیب نیست؟»

کای چند بار‌موش​ پلک زد و‌توئه​ سانی آرام خندید.

«منظورم اینه که خدای عجیبیه،‌نیست​ این‌طور فکر نمی‌کنی؟ آخه کی‌منظورم​ می‌خواد یه گله موش رو بپرسته؟»

دوستش کمی سر کج کرد.

«راستش، حق با توئه.‌بپرسته​ تا حالا از این‌زاویه​ زاویه بهش نگاه نکرده بودم.»

سانی سر تکان داد.

«اما از طرفی، کی گفته موجوداتِ مقدس حتماً باید لایقِ پرستش باشن؟ یکی دونستنِ قدرتِ الهی و خیرخواهی یه‌توئه​ طرزِ فکرِ خیلی مدرنه. در واقع، تو بیشترِ تاریخ، مردم خدایان رو از روی عشق یا قدردانی نمی‌پرستیدن. بلکه این‌فکرِ​ کار رو می‌کردن تا اونا رو آروم و راضی نگه دارن، به این امید که از خشمشون در امان بمونن.»

لبخند زد.

«هر چی باشه، فانی‌ها‌بپرسته​ نمی‌تونن از خشمِ خدایان جون‌بهش​ به در ببرن. نه برعکسش.»

در آن لحظه، کُشنده از معبد بیرون آمد؛ هنوز در‌نکرده​ هاله‌ای از دودِ شبح‌وار فرو رفته بود و بازوی له‌وپاره‌اش را‌دونستنِ​ در بغل داشت. سانی با چهره‌ای درهم او را برانداز کرد.

«...یا حداقل‌موشِ​ قرار نیست‌وجود​ این‌طور باشه.»

این سایه‌اش... آه،‌خندید​ قطعاً بیش از‌عجیبیه​ حد مایه می‌گذاشت.

سانی چیزهای زیادی برای فکر کردن و حرف‌های زیادی‌بهش​ برای گفتن داشت، اما در آن لحظه وقتِ این‌پرستش​ کارها نبود. در عوض، به کای نگاه کرد و گفت:

«خودت رو آماده کن که از الان هم‌زاویه​ ضعیف‌تر بشی. هر چی باشه، قراره دوباره به‌باید​ قلمروِ برف حمله کنیم. نقشه رو که یادت نرفته؟»

کای با‌موشِ​ جدیت سر‌وجود​ تکان داد.

«یادمه. بسپارش به من.»

سانی به غرب نگاه کرد، جایی که‌حالا​ خورشید تازه به افق رسیده بود و دریای‌حتماً​ ابرها را با میلیون‌ها طیفِ سرخ رنگ‌آمیزی می‌کرد.

«پس بزن بریم.»

آتشفشان — یا همان چیزی که از آن باقی مانده بود — لرزید. صحنهٔ خیال‌انگیزِ پل‌های اثیریِ ابسیدین که‌توئه​ از میانِ ستون‌های خاکستر شکل می‌گرفتند بارِ دیگر تکرار شد؛ درست به همان زیبایی و نفس‌گیریِ گذشته. اما سانی که‌فکرِ​ پیش‌تر بارها این صحنه را دیده بود، به پل‌های عظیمی که روی دریای ابرها کشیده شده بودند توجهِ چندانی نکرد.

در عوض، به سایه‌منظورم​ تبدیل شد... و خودش‌آخه​ را دورِ کُشنده پیچید.

بی‌درنگ حس کرد دارد‌بپرسته​ در کالبدِ لت‌وپاره و‌زاویه​ درهم‌کوبیدهٔ او حل می‌شود.

حسی از قدرتِ درنده‌خو و اعتمادبه‌نفسِ سرد وجودش را فرا گرفت، و همچنین میل به کشتارِ تند‌لایقِ​ و بی‌رحمانه‌ای — بسیار شبیه به میلِ خودش، اما متفاوت. نامحسوس، مصمم... گریزناپذیر. افکار و احساساتِ کُشنده‌عشق​ را مبهم حس می‌کرد؛ احساساتی که عزمِ شوم و تاریکِ او، همه‌شان را به رنگِ خاکستری درآورده بود.

نوعی... خلوص در احساساتش بود که سانی از آن بهره‌ای نداشت.‌خدای​ شاید قلبِ سیاهش از چیزی جز کینه و میل به کشتن‌بهش​ پر نبود، اما آن کینه و اشتیاق، خالص، بی‌لکه و دست‌نخورده بود.

هنگامِ ادغام با سایه‌هایش نمی‌توانست واقعاً افکارشان را بخواند، اما معمولاً پژواک‌های تکه‌پاره‌ای‌توئه​ از دغدغه‌هایشان را حس می‌کرد، و گاهی حتی تصاویری گذرا از یادهای محو،‌باشن​ دوردست و رؤیاگونه‌شان می‌دید. اما در موردِ کُشنده، هیچ اثری از این یادها نبود...

تنها حسی مبهم از خلأی پهناور، تاریکیِ نفوذناپذیر و‌بهش​ نیازی مبرم به شکار... به کشتن. صدای زوزهٔ باد‌پرستش​ در میانِ تپه‌های شنیِ ابسیدین، زیباییِ مرگبارِ توفان‌های نابودگرِ جوهر...

گویی کُشنده همیشه فقط در‌دوستش​ عالمِ سایه زیسته بود، و‌نکرده​ این تنها چیزی بود که می‌شناخت.

در سطحی کاملاً فیزیکی، ادغام با کُشنده تجربه‌ای بی‌نظیر بود. او هم با قدیسِ تسلیم‌ناپذیر فرق‌موش​ داشت هم با دیوِ قدرتمند — قدرتِ او از نوعی ظریف و نامحسوس بود. مثلِ یک‌باشن​ رقصنده چابک و فرز بود، اما در عین حال مانند شکارچیِ در کمین، بی‌رحم و درنده‌خو.

خودِ سانی هم مسیرِ کم‌وبیش مشابهی را طی می‌کرد. هر‌موش​ چه نباشد، ریشهٔ سبکِ نبردِ او رقصی زیبا بود —‌گفته​ پس می‌توانست قدرِ ظرافتِ مرگبار و نرمیِ درنده‌خوی کُشنده را بداند.

همین که سانی کُشنده را در آغوشِ تاریکش کشید، سیلابِ خروشانِ قدرتی را حس کرد که‌باید​ به بدنِ او سرازیر شد. این سایه‌اش پیش از این با سه بار جذبِ پیاپیِ خاکسترِ‌مردم​ اسرارآمیز تقویت شده بود، و حالا قدرتِ سایه‌ها نیز به آن افزوده می‌شد. نتیجه کاملاً ترسناک بود.

با این حال،‌موش​ کُشنده هنوز در‌توئه​ بهترین وضعیتش نبود.

زخم‌های عمیقی برداشته بود، و سانی هم همین‌طور. در آن‌منظورم​ لحظه هیچ‌کدامشان مبارزِ خوبی به حساب نمی‌آمدند، اما با هم...‌حالا​ با هم راحت می‌توانستند جای یک مبارزِ کامل را پر کنند.

به همین دلیل سانی تصمیم‌خدای​ گرفته بود به جای شرکت‌موش​ در نبرد، او را هدایت کند.

«خب... به امیدِ موفقیتمون.»

پشتِ سرشان، صدای‌موش​ کای طنین انداخت، گویی‌حالا​ به جهان فرمان می‌داد:

«قوی باشین!»

و با این حرف، کُشنده‌خدای​ و سانی ناگهان حس کردند‌موش​ قدرتشان از این هم بیشتر شد.

وقتی برای تلف کردن نبود، پس سانی او را وادار نکرد که دوان‌دوان از روی پلِ ابسیدین‌لایقِ​ بگذرد تا وقت هدر نرود. در عوض، به سایه‌ها فرمان داد تا پیشِ روی کُشنده شکافته شوند، و‌قدردانی​ با قدم گذاشتنِ او به جلو، هر دو مستقیماً روی دامنهٔ کوهِ دوردست از دلِ تاریکی بیرون آمدند.

یکی از شمشیرهای کُشنده‌بپرسته​ با صدای فسسسِ آرامی‌زاویه​ از غلاف بیرون آمد.

لحظه‌ای بعد، برفِ سفید و دست‌نخوردهٔ اطرافشان به جوش‌خندید​ آمد و موش‌های وحشیِ بی‌شماری، همچون بهمنی درهم‌پیچیده از‌دوستش​ خزِ پوسیده و دندان‌های تیزِ سوزنی، به سویشان هجوم آوردند.

ناولها | novelha.net