---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3022: دیدگاهِ بیرونی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3022: دیدگاهِ بیرونی

0

سانی چهره در هم کشید، نگاهی به خورشید انداخت و بعد یک قدم عقب رفت تا در‌هنوز​ سایه بایستد. دریای توفان معمولاً پوشیده از مه و کاملاً دلگیر بود... آخه چرا هر بار که‌این‌همه​ از سایه‌ها بیرون می‌خزید تا نگاهی درست‌وحسابی به شهرِ در حالِ رشد بیندازد، باید این‌قدر روشن می‌بود؟

«می‌بینم که کشتی‌های جزیره‌ایِ‌بسیار​ نیمه‌کاره از توفانِ اخیر جانِ‌چون​ سالم به در بردن. خوبه.»

آنانکه سر تکان داد.

«مردمِ رود چیزهای زیادی دربارهٔ توفان‌ها می‌دانند. و به گفتهٔ‌عادت​ کسانی که شما خاندانِ شب می‌نامیدشان، توفان‌های اینجا بسیار ضعیف‌تر‌رؤیا​ از توفان‌های اعماقِ دریا هستند، چون تمامِ خشمشان را تخلیه کرده‌اند.»

سانی لحظه‌ای او را‌تنها​ برانداز کرد و بعد‌همین​ با لحنی کنجکاو پرسید:

«به نظر می‌رسه خوب داری خودت رو وفق می‌دی. یک سال‌خشمشان​ از وقتی تو و مردمت از مقبرهٔ آریل فرار کردید می‌گذره،‌خوب​ مگه نه؟ خب... چطوره؟ نظرت دربارهٔ دنیای بیرونِ دیوارهای اون چیه؟»

آنانکه کمی مکث کرد.

«جای شگفت‌انگیزیه، سرورم سانلس.»

لحظه‌ای مکث کرد‌اما​ و بعد با‌کوتاهی‌ست​ لبخندی ادامه داد:

«و به‌طرزِ باورنکردنی‌ای عجیب. همه‌چیز برای من آسان‌تره، چون زمانِ خیلی خیلی درازی‌کرده‌اند​ داشتم تا به سکونِ رودِ بزرگ عادت کنم. اما مردمِ من تنها مدتِ‌می‌دی​ کوتاهی‌ست که آن را می‌شناسند، برای همین وفق یافتن با عالمِ رؤیا برایشان دشواره.»

آنانکه نگاهی به سانی انداخت.

«در موردِ‌آسان‌تره​ شخصِ خودم، من...‌درازی​ هنوز کمی بهت‌زده‌ام.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«از چی؟»

آنانکه درنگ کرد‌کسانی​ و کلماتش را‌می‌نامیدشان​ با دقت سنجید.

«از وسعتِ دنیای پهناورِ‌خیلی​ بیرونِ دیوارهای مقبرهٔ آریل، و‌بزرگ​ همین‌طور از گستردگیِ مردمِ شما.»

سرش را تکان داد.

«من... اصلاً نمی‌دانستم که ممکن است این‌همه آدم در دنیا زندگی کنند. حتی در دورانِ اوج،‌کرد​ جمعیتِ مردمِ رود تنها کسرِ کوچکی از عظمتِ غیرقابل‌تصورِ جمعیتِ عالمِ جنگ بود. احتمالاً تمامِ مردمِ من‌کردید​ در یکی از آن کندوهای انسانیِ دلخراش در جایی که شما پایتختِ محاصره می‌نامید... ان‌کیو‌اس‌سی، جا می‌شوند.»

آنانکه لرزید.

«ان‌کیو‌اس‌سی... چه اسمِ عجیبی! بدونِ شک‌داشتم​ دیدنش بیشتر از هر چیزی مرا شوکه‌تنها​ کرد. راستش را بخواهید، کمی ترسیده بودم.»

سانی خنده‌ای سر داد.

«ترسیده بودی؟ آخه‌اینجا​ چی می‌تونه یه‌اعماقِ​ مطلق رو بترسونه؟»

آنانکه با ناراحتی جابه‌جا شد.

«صلابتِ... همه‌چیز. هیچ‌چیز حرکت نمی‌کند، هیچ‌چیز جریان ندارد. هیچ‌کجا آبی نیست، فقط زمینِ سفت. و تودهٔ بی‌پایانی‌همین​ از فلز که رویم سایه انداخته. تعدادِ خفه‌کننده‌ای از آدم‌ها — آن‌قدر زیاد که در فهم نمی‌گنجد‌وسعتِ​ — حبس‌شده در کندوهای فلزی، پنهان در زیرِ زمین. خدایان! برای یک لحظه، فکر کردم در جهنم هستم.»

سانی با ناباوری نگاهش کرد.

«هی، اون یه محلهٔ آبرومند نزدیکِ مرکزِ‌دریا​ شهر بود. باید جایی رو می‌دیدی که من‌برانداز​ توش بزرگ شدم... ده برابر بدتر از اونجاست.»

آنانکه خندهٔ عصبیِ کوتاهی کرد.

«شیوه‌ای که شما زمان را تجربه می‌کنید هم خیلی عجیبه، سرورم سانلس. اصلاً نمی‌توانستم درک کنم که چطور یک تمدن می‌تواند صرفاً... وجود داشته باشد، با وجودِ اینکه‌ابرویی​ همه می‌دانند زمان دارد آرام‌آرام آن‌ها را می‌بلعد، فارغ از اینکه چه کار کنند — و هیچ کنترلی هم روی طولِ عمرشان ندارند. عجیبه، واقعاً عجیبه! فقط فکر‌جنگ​ کردن به آن هم سرم را به درد آورد. بماند که اصلاً هیچ‌چیزی بالای سرِ ما نیست. فقط یک فضای خالیِ پهناور و بی‌کران... تصورِ چنین چیزی واقعاً ترسناکه.»

سانی چند بار پلک زد.

«خب... حالا می‌دونی‌اینجا​ توی مقبرهٔ آریل‌اعماقِ​ چه حسی داشتم.»

لبخند زد.

«و حالا که حرفش شد...»

آنانکه دست در چین‌های ردایِ مه‌آلودش برد و کتابچه‌ای چاپ‌شده‌عالمِ​ روی کاغذِ مصنوعی بیرون آورد. روی جلدش، چند کلمه عنوانِ‌بالا​ مرتبی را شکل داده بودند: «گزارشِ اکتشافِ همه‌چیز، اثر: هیچ‌کس».

با حالتی پیچیده نگاهش کرد.

«خواندن دربارهٔ رودِ بزرگ — و خودم — با وجودِ اینکه هیچ یادی از آن... نسخهٔ خودم‌تخلیه​ نداشتم، واقعاً حسِ عجیبی داشت. اینکه تایتانی دیوانه بافت را نابود کرده و شاهِ مار بر شهری‌مردمت​ بزرگ فرمان می‌راند. زندگی قطعاً پر از شگفتی است... به‌خصوص وقتی پای شما در میان باشد، سرورم.»

آنانکه خندید.

«آه، اما چیزهای عالی هم وجود داشت. از شهری که به آن حصار می‌گویید خیلی خوشم آمد، حتی با اینکه‌بالا​ به‌شکلی رعب‌آور عظیم است. بعد، مکانی به نامِ قلبِ زاغ... آنجا اولین باری بود که برف می‌دیدم. برف چیزِ دوست‌داشتنی‌ای‌دورانِ​ است، سرورم سانلس! و باغِ آسودگی هم هست — واقعاً کشتیِ شگفت‌انگیزی است، کشتی‌ای که برازندهٔ حملِ یک ایزد است.»

طیِ یک سالِ گذشته، آنانکه از مکان‌های مختلفی هم در عالمِ رؤیا و هم در جهانِ بیداری دیدن کرده‌پرسید​ بود. جهانِ بیداری همان‌قدر که سانی و نفیس را پس می‌زد، او را هم دفع می‌کرد، اما با این حال‌بیرونِ​ چند روزی ماند، در جنگلِ آلیاژیِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی گشت‌وگذار کرد و با قهرمانانِ مختلفِ قلمروِ انسان دیدار داشت.

مردمش نیز با کمکِ قدیس‌های شب از زمین دیدن کردند.‌ضعیف‌تر​ هر چه باشد، نیاز داشتند بندهایی در آنجا برقرار کنند تا‌کرد​ بتوانند بینِ دنیاها سفر کنند و منابع را به‌سرعت انتقال دهند.

انگار مردمِ رود برداشتِ خوبی از جهانِ بیداری نداشتند و آن را همان‌گونه می‌دیدند‌مدتِ​ که ساکنانش یک منطقهٔ مرگ را. و چه کسی می‌توانست سرزنششان کند؟ هوای سمی،‌ابرویی​ پایتخت‌های محاصرهٔ بیش‌ازحد شلوغ، گله‌های موجوداتِ کابوس که در گسترهٔ متروکِ برهوت‌های مرگبار پرسه می‌زدند...

اگر سانی هم روی زمین به دنیا نیامده‌همین​ بود، آنجا را نوعی جهنم می‌دید. آنانکه ساکت‌خودم​ شد، کمی مکث کرد و بعد آه کشید.

«اما در‌توفان‌های​ کل... دقیقاً‌بسیار​ مثلِ هم است.»

سانی کمی اخم کرد.

«دقیقاً مثلِ هم؟»

سر تکان داد.

«شاید در عالمِ رؤیا آلودگی وجود نداشته باشد، اما بذرهای کابوس هستند. مردم هنوز در ترس از فاسدشدگان زندگی‌پرسید​ می‌کنند و برای بقا، در نبردی ازپیش‌باخته با آن‌ها می‌جنگند. آینده تاریک و رعب‌آور است، اما همه چشمِ خود‌دنیای​ را به روی حقیقت بسته‌اند — چون این تنها راهِ ادامه دادن به زندگی بدونِ غرق شدن در ناامیدی است.»

آه کشید.

«در مقبرهٔ آریل‌زمانِ​ هم، کمی پیش از‌سکونِ​ پایان، اوضاع همین‌طور بود.»

آنانکه لحظه‌ای ساکت‌اما​ ماند و بعد‌کوتاهی‌ست​ لبخندِ محوی زد.

«اما، در پسِ تمامِ آن ناامیدی... هنوز امیدی‌هستند​ هست. و مردم قدرتِ زندگی کردن را پیدا می‌کنند‌لحنی​ چون همان یک پرتوِ امید اجازه نمی‌دهد تسلیم شوند.»

نگاهی به سانی انداخت.

«مردمِ من تسلیم نشدند و به همین دلیل، رستگاری‌بزرگ​ را یافتند. مطمئنم که همهٔ ما نیز رستگار خواهیم‌یافتن​ شد — تا زمانی که از امید دست نکشیم.»

ناولها | novelha.net