---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2184: آن‌سو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2184: آن‌سو

0

پس از مدتی، موجودِ کابوس فرود آمد. کاسی در چنان وضعیتِ‌امیدوار​ بدی بود که چیزی نمانده بود از رویِ لاکِ جانور پایین‌ناگهان​ بیفتد — خوشبختانه، سیشان دست دراز کرد و او را گرفت.

با پایین‌آمدن از پشتِ جانور، کاسی بارِ دیگر سطحِ‌خود​ سفتِ استخوانِ باستانی را زیرِ پاهایش حس کرد. استخوان‌شبیهِ​ همان بود و گرما نیز همان... اما باد تفاوت داشت.

دلیلش این بود که دیگر رویِ دندهٔ اول نبودند و‌دژِ​ در نتیجه، دیگر در برابرِ بادهایی که از دامنه‌های کوه‌های‌احتمالاً​ تهی سرازیر می‌شدند، پناهی نداشتند. آن‌ها به دشتِ ترقوه رسیده بودند.

دژِ گذرگاهِ بزرگ —‌خیلی​ و ملکهٔ کرم‌ها —‌احاطه​ حالا باید نزدیک می‌بودند.

این یعنی احتمالاً این آخرین فرصتِ کاسی برای صحبت با سیشان بود. با این حال ساکت‌زود​ ماند، چرا که می‌دانست رفتارِ بیش از حد آشکار فقط به ضررش تمام می‌شود. بذرهایی که‌هیچ‌یک​ می‌خواست بکارد از پیش کاشته شده بودند... خاک از قبل با این جنگِ بی‌معنی غنی شده بود.

حالا، کاری جز این از دستش‌صدای​ برنمی‌آمد که منتظرِ باران بماند و جان‌گرفتنِ‌وهم‌آورِ​ بذرهایی را که پاشیده بود تماشا کند.

...امیدوار بود.

دلیلِ دیگرِ سکوتِ کاسی این بود که خیلی زود، صدای قدم‌هایی آن‌ها را احاطه کرد. به‌زیرا​ خود لرزید و ناگهان حسِ وهم‌آورِ ناهماهنگی بر او چیره شد... زیرا صدای قدم‌ها شبیهِ قدم‌های‌خش‌خشِ​ انسان بود، اما هیچ‌یک از دیگر صداهای ظریفی که همیشه همراهِ انسان‌ها بود، به گوش نمی‌رسید.

نه صدای نفسی. نه ضربانِ قلبی. نه‌جان‌گرفتنِ​ خش‌خشِ لباسی و نه سایشِ زرهی بر‌سکوتِ​ اثرِ حرکاتِ کوچکی که مردم معمولاً انجام می‌دادند.

«زائران.»

ده‌ها زائر دورشان جمع‌نداشتند​ شدند و همچون همراهانی‌رسیده​ خاموش آن‌ها را اسکورت کردند.

سیشان کاسی را، که از‌زود​ هر سو در محاصرهٔ مردگان بود،‌ناگهان​ از میانِ دشتِ استخوانی عبور داد.

قدم. قدم. یک قدمِ دیگر.

زنجیرهایش آرام به هم خوردند.

خیلی زود، دریایی تقریباً طاقت‌فرسا از صداها و‌رسیده​ بوها او را در بر گرفت و کاسی‌باید​ فهمید که دارند به دژِ گذرگاهِ بزرگ نزدیک می‌شوند.

«عجب سفرِ درازی کردم... فقط برای‌صدای​ اینکه این‌قدر نزدیک به همون جایی‌حسِ​ که شروع کرده بودم، به آخر برسم.»

آن‌سوی دژی که از استخوان‌های دیوی اعظم ساخته شده بود، شکاف قرار داشت و‌سکوتِ​ آن‌سوی شکاف، در امتدادِ پهنه‌ای از استخوانِ درهم‌کوبیده‌شده، اردوگاهِ محاصرهٔ ارتشِ شمشیر برپا بود. جزیرهٔ‌شبیهِ​ عاج درست بالای آن بود و میانِ جسدِ ایزدی مرده و آسمانِ نابودگر شناور بود.

نفیس خیلی نزدیک بود، اما‌زود​ در عینِ حال به شکلِ‌لرزید​ غیرممکنی دور به نظر می‌رسید.

این فاصلهٔ کوتاه — دو اردوگاهِ ارتش، دیوارِ دژ‌بودند​ و شکافِ تاریک — شاید سخت‌ترین قطعه‌زمینی بود که‌می‌بودند​ در تمامِ تاریخِ بشر می‌شد از آن عبور کرد.

با ورود به حیاطِ پهناورِ دژ، کاسی آهی کشید. صدا و بویش‌حسِ​ تقریباً عینِ اردوگاهِ محاصرهٔ ارتشِ شمشیر بود، با این تفاوت که در‌همیشه​ اینجا بویِ وحشتناکِ موجوداتِ کابوس نیز به این ترکیب اضافه شده بود.

انگار افرادی که در دو سوی شکاف‌جان‌گرفتنِ​ بودند دقیقاً مثلِ هم بودند و هیچ دلیلِ‌خیلی​ واقعی‌ای برای تقسیم‌شدن به دو ارتشِ متخاصم نداشتند.

همان‌طور که کاسی در محاصرهٔ زائران از میانِ اردوگاهِ ارتشِ‌لرزید​ سرود می‌گذشت، این صفِ عجیب ناگزیر جلبِ توجه می‌کرد. با این‌هیچ‌یک​ حال، هیچ‌کس نمی‌توانست او را پشتِ سدِّ اجسادِ متحرک به‌خوبی ببیند.

با این حال...

یکی از تجسم‌های‌سکوتِ​ سانی همین حوالی بود.‌قدم‌هایی​ بی‌شک داشت تماشا می‌کرد.

امیدوار بود کارِ شتاب‌زده‌ای نکند.

کاسی دستانش را کمی جابه‌جا کرد و باعث‌احاطه​ شد زنجیرها به صدا درآیند. انگشتانش تکان خوردند، اما‌قدم‌ها​ هیچ‌کس با دیدنشان نمی‌توانست علامتی را که می‌داد بخواند.

چون برای‌می‌شدند​ رساندنِ پیام از‌آن‌ها​ انگشتانش استفاده نمی‌کرد.

در عوض، این‌سکوتِ​ سایه‌شان بود که‌صدای​ علامتِ ساده‌ای شکل داد.

«حالم خوبه.»

امیدوار بود‌دیگرِ​ آن را‌خیلی​ حس کرده باشد.

حالا که همه‌چیز در گروِ این کار بود، هر کدامشان نقشی برای ایفا کردن داشتند. کاسی پیش‌نزدیک​ از این هر کاری از دستش برمی‌آمد کرده بود، به‌جز همین یک وظیفهٔ آخر. این همان چیزی‌ضررش​ بود که باید رویش تمرکز می‌کرد و برای تمام کردنِ کار، به نفیس و سانی اعتماد می‌کرد.

هیچ‌چیزِ دیگری اهمیت نداشت.

«الان قراره ملکه رو ببینم؟»

سیشان خشک جواب داد:

«آره.»

کاسی نفسِ عمیقی کشید و‌زود​ با خودش فکر کرد کی‌لرزید​ سونگ چه جور آدمی است.

آیا هنوز شبیهِ همان دختربچه‌ای بود که در یادهای استاد اوروم دیده بود؟ همان زنِ جوانی که در این‌احاطه​ دنیای بی‌رحم کاملاً تنها رها شده بود و به دنبالِ انتقام از کسانی بود که به مادرش خیانت کرده‌گوش​ و میراثش را دزدیده بودند؟ همان رهبرِ بااعتمادبه‌نفسی که با وجودِ سختی‌های عظیم، مردمش را به سوی شکوفایی هدایت کرد؟

یا اینکه زمان تمامِ ردپاهای کی سونگی را که‌خود​ استاد اوروم می‌شناخت پاک کرده بود و تنها چهرهٔ سرد‌قدم‌های​ و بی‌رحمِ ملکهٔ زاغ از او به جا مانده بود؟

کاسی مکث کرد.

«نصیحتی نداری؟»

سؤالش مضحک به نظر می‌رسید، اما اگر‌جان‌گرفتنِ​ از سیشان نمی‌پرسید، از چه کسی باید می‌پرسید؟‌خیلی​ هر چه که بود، کی سونگ مادرش بود.

عجیب آنکه،‌دیگرِ​ سیشان در جواب‌زود​ دادن درنگ کرد.

«چرا از من می‌پرسی؟»

کاسی پنهانی‌دیگرِ​ لبخند زد؛‌خیلی​ راضی بود.

«هر چی باشه تو یکی‌باران​ از دخترهاشی. کسی هست که‌کند​ بهتر از تو درکش کنه؟»

سیشان پوزخند زد.

«چرا باید به یکی‌نداشتند​ از دشمن‌های خاندانِ سرود‌رسیده​ کمک کنم تا درکش کنه؟»

کاسی با سرخوردگی آه کشید.

«دشمن؟ ای وای. همین‌منتظرِ​ چند لحظه پیش که‌پاشیده​ بهم می‌گفتی مهمونِ محترم...»

اما واقعاً ناامید نشده‌خیلی​ بود. جوابش اهمیتِ چندانی‌احاطه​ نداشت. خودِ سؤال‌ها مهم‌تر بودند.

با این حال،‌پناهی​ در کمالِ تعجب، سیشان‌ترقوه​ به او جواب داد.

«ادعا نمی‌کنم که مادرم رو درک می‌کنم. اما... فکر کنم خیلی‌ناگهان​ تنها بوده. باید هم باشه، چون هیچ‌کس دوروبرش نیست که یا خدمتکارش‌ظریفی​ نباشه یا زیرِ سایهٔ مسئولیتش. از این نظر، یه دشمن خیلی ارزشمندتره.»

لحظه‌ای مکث‌دستش​ کرد و‌منتظرِ​ بعد افزود:

«...اگه از‌دیگرِ​ این حرف‌خیلی​ سوءاستفاده کنی، می‌کشمت.»

کاسی لبخندِ‌می‌شدند​ تلخی زد و‌آن‌ها​ آهش را فروخورد.

سیشان لابد امیدوار بود کاسی‌زود​ بخواهد با مادرش معامله‌ای بکند —‌ناگهان​ و در نتیجه، نفیس هم همین‌طور.

اما اشتباه می‌کرد.

نفیس فقط قصد داشت مادرش را بکشد و‌احاطه​ در عین حال امیدوار بود که پس از آن‌قدم‌ها​ مجبور نشود سیشان و خواهرانش را به قتل برساند.

باید ملکه را از میان برمی‌داشتند، اما کشتنِ هفت‌بودند​ شاهزاده و نابودیِ خاندانِ سرود ضایعهٔ بزرگی بود. اینکه‌می‌بودند​ آن‌ها در آینده برای بشریت بجنگند، غنیمتی گران‌بها بود.

همه‌چیز به این بستگی داشت که آیا‌قدم‌هایی​ پس از سقوطِ مادرشان، می‌شد با سیشان‌ناهماهنگی​ و خواهرانش منطقی حرف زد یا نه.

عجب بساطیه.

کاسی نمی‌دانست به کجا‌خیلی​ رسیده‌اند، اما حس کرد‌احاطه​ سایهٔ خنکی رویش افتاد.

سپس صدای باز شدنِ دروازهٔ سنگینی‌دشتِ​ آمد و او را از آن گرمای‌ملکهٔ​ طاقت‌فرسا به فضایی سوزناک و سرد بردند.

ملاقاتش با‌دیگرِ​ ملکه داشت‌خیلی​ آغاز می‌شد.

ناولها | novelha.net