---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2684: اخبارِ بدِ بیشتر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2684: اخبارِ بدِ بیشتر

0

سپاهِ سایه در جزیرهٔ کاخ با پیشگامانِ ارتشِ اشباح درگیر‌می‌رسید​ شد؛ زمین به لرزه درآمده بود و امواجِ غول‌پیکر دریاچه را‌رقصندهٔ​ متلاطم می‌کرد. هلندی در دوردست خودنمایی می‌کرد و لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

در ساحلِ شرقی، نفیس به‌آرامی درست در لبهٔ آب فرود آمد. به برکت تکیه داد و از‌خاموش​ پهنهٔ دریاچه، چشم‌اندازِ ویرانِ شهرِ جاودان را از نظر گذراند. موجودِ مرموزی که جایی میانِ آوار پنهان‌آن‌سوی​ شده بود، هنوز خودش را نشان نداده بود. فشارِ خردایش سرعتش را گرفته بود، اما به‌زودی می‌رسید.

کاسی روی دیوارِ بالای دروازه‌های قلعهٔ تاریک ایستاده بود و سرش را روی‌مناره‌های​ قبضهٔ رقصندهٔ خاموش گذاشته بود. چشم‌بندش را برداشته بود و حالا رو به‌شباهت​ میدانِ نبرد داشت؛ نورِ روبه‌مرگِ شعله‌های نیو در چشمانِ آبی و زیبایش بازتاب می‌یافت.

در دوردست، آن‌سوی دریاچه، رودهای‌می‌گفت​ منزجرکنندهٔ گوشتِ له‌شده آرام‌آرام در‌است​ یک نقطه به هم می‌پیوستند.

آه... اصلاً‌نشان​ از این‌فشارِ​ وضعیت خوشم نمیاد.

سانی در تاریکیِ مردهٔ گذرگاهِ کاخ ایستاده بود و با حالتی‌قلعهٔ​ پیچیده به اطراف نگاه می‌کرد. حسِ شومی به او می‌گفت که‌میدانِ​ گوشتِ کاناخت هنوز بدترین روی خود را به آن‌ها نشان نداده است.

«باید عجله کنیم.»

شبگرد ابرویی بالا انداخت.

«عجله کنیم که کجا بریم؟»

کاخ غول‌پیکر بود و بیشترِ جزیره را در بر می‌گرفت.‌دروازه‌های​ از آن گذشته، ارتفاعی باورنکردنی داشت؛ با مناره‌های بی‌شماری که‌برداشته​ هزارتوی پیچیده‌ای از پل‌های هوایی آن‌ها را به هم وصل می‌کرد.

راهروی وسیعی که در آن بودند، به تونلِ فلزیِ عظیمی شباهت داشت که هیچ درزی میانِ دیوارها، کف و سقفش‌راهروی​ دیده نمی‌شد. به‌شدت مخروبه بود؛ خراش‌های عمیق تمامِ سطوح را پوشانده بود و کپکِ سیاه و وهم‌آلودی در لکه‌هایی وسیع، اینجا‌سیاه​ و آنجا رشد می‌کرد. گل‌های سیاه و ترسناکی در میانِ کپک‌ها شکفته بودند و هوا از غبار و گرده سنگین بود.

انگار زمانی موجودِ عظیمی از این راهرو گذشته و دیوارهایش‌است​ را به خون کشیده بود. خون بعداً خشک شده و‌بیشترِ​ در نهایت، این کپکِ شوم را به وجود آورده بود.

اگر سانی می‌توانست حسِ سایه‌اش را رها کند، در یک چشم‌به‌هم‌زدن کلِ کاخ را شناسایی می‌کرد.‌قلعهٔ​ اما درست مثلِ همه‌جایِ شهرِ جاودان، حواسش سرکوب شده بود؛ اینجا حتی بیشتر از بیرون. به‌سختی‌شعله‌های​ می‌توانست تا صد متر جلوتر را درک کند و اصلاً حس نمی‌کرد پشتِ دیوارها چه خبر است.

سانی نگاهی محتاطانه به توده‌های چرخندهٔ‌کاسی​ گرده انداخت، نفسش را حبس کرد‌تاریک​ و با لحنی یکنواخت جواب داد:

«تو شبگردی. آدماتون به راهنماهای عالی‌بریم​ معروفن، پس چرا ما رو تا‌باورنکردنی​ خودِ قلبِ این خراب‌شدهٔ لعنتی راهنمایی نمی‌کنی؟»

شبگرد خاطره‌ای را احضار کرد که شبیهِ تکه‌پارچه‌ای مربعی به رنگِ آبیِ تیره با‌شبگرد​ گلدوزی‌های نقره‌ای بود. آن را یک تا زد و دورِ گردنش بست. پارچه را‌هزارتوی​ بالا کشید تا نیمهٔ پایینِ صورتش را بپوشاند، نفسِ عمیقی کشید و شانه بالا انداخت.

«مشکلی نیست.»

سانی چند بار پلک زد.

«صبر کن،‌ابرویی​ جدی؟ من...‌انداخت​ داشتم شوخی می‌کردم.»

شبگرد تک‌خنده‌ای کرد.

«فکر کنم قبلاً گفتم که‌خردایش​ سرشتم بهم اجازه می‌ده به‌می‌رسید​ جاهای مختلف راه پیدا کنم.»

سانی چند لحظه ساکت ماند.

«پس راه بیفت.»

کم مانده بود انتظار داشته باشد شبگرد روی زمین بنشیند، کمی مراقبه کند و بعد نوعی دروازهٔ عرفانی‌کجا​ باز کند؛ اما در عوض، پسرِ جوان خیلی ساده راه افتاد. سانی لحظه‌ای تردید کرد و بعد به‌تونلِ​ دنبالش رفت، در حالی که مراقب بود پایش را روی توده‌های به‌طرزِ چندش‌آوری ضخیمِ کپکِ کفِ زمین نگذارد.

با نهایتِ احتیاط اطرافشان را زیرِ نظر داشت و آماده بود‌کاسی​ تا هرگونه حمله‌ای را دفع کند. با این حال، حتی پس‌خاموش​ از چند دقیقه هم هیچ پلیدی از تاریکی به سمتشان یورش نبرد.

در عوض،‌گرفته​ ناگهان صدای کاسی‌می‌رسید​ در گوشش پیچید:

[سانی...]

اخمِ کمرنگی کرد.

[چیزی دربارهٔ هلندی فهمیدی؟]

چند لحظه سکوت‌اما​ برقرار شد و‌کاسی​ بعد دوباره گفت:

[نه، هرچند هرچی نزدیک‌تر‌انداخت​ می‌شه می‌تونم واضح‌تر حسش‌جزیره​ کنم. در موردِ گوشتِ کاناخته.]

سانی لب‌هایش را روی هم‌می‌گفت​ فشرد؛ حدس می‌زد از چیزی‌است​ که می‌خواهد بگوید خوشش نخواهد آمد.

[چی شده؟]

صدای کاسی گرفته بود:

[داره تکامل پیدا می‌کنه.]

با شنیدنِ این‌حسِ​ حرف، چیزی نمانده‌کاناخت​ بود سانی سکندری بخورد.

[داره چی؟]

انگار آهی کشید.

[فکر کنم خیلی وقته که در آستانهٔ تکامل بوده. شاید تو مبارزه با هلندی چیزی به دست‌پل‌های​ آورده، یا شاید مقاومت در برابرِ خردشدگی براش مثلِ یه کاتالیزور عمل کرده. در هر حال، داره از‌خراش‌های​ یه ترورِ اعظم به یه تایتانِ اعظم تکامل پیدا می‌کنه. و این تکامل هم سریعه... وقتِ زیادی نداریم.]

سانی با‌نگاه​ صدای بلند‌شومی​ فحش داد.

انگار همین‌نشان​ الانش هم به‌اندازهٔ‌خردایش​ کافی دردسر نداشت.

یه تایتانِ‌گرفته​ اعظمِ لعنتی،‌به‌زودی​ گندش بزنن!

چهره‌اش در هم رفت.

سانی هنوز با یک تایتانِ اعظم نجنگیده بود، چه رسد به اینکه یکی را‌شبگرد​ بکشد. مدت‌ها به دریای تاریک در ساحلِ فراموش‌شده خیره شده و نقشه کشیده بود‌هزارتوی​ که روزی آن را از پای درآورد، اما آن روز هنوز در آینده‌ای دور بود.

همه‌چی درست می‌شه. یه بار یه تایرنتِ نفرین‌شده‌اما​ رو کشتم؛ قطعاً یه تایتانِ اعظم بدتر از‌قلعهٔ​ اون نیست. قطعاً. حتی اگه... حتی اگه نامیرا باشه...

چهره‌اش وا رفت.

شبگرد با‌ابرویی​ گیجی به‌انداخت​ او نگاه کرد.

«برای چی داری فحش می‌دی؟»

سانی آهسته‌نشان​ نفسش را‌فشارِ​ بیرون داد.

لحظه‌ای ساکت‌گرفته​ ماند، بعد با‌می‌رسید​ صدایی آرام گفت:

«گوشتِ کاناخت.‌ابرویی​ ظاهراً داره‌انداخت​ تکامل پیدا می‌کنه.»

شبگرد کمی به‌حسِ​ او خیره ماند و‌بدترین​ بعد نگاهش را برگرداند.

«آها. منطقیه.»

دهانِ سانی باز ماند.

«منطقیه؟ آخه‌ابرویی​ کجای این‌انداخت​ لعنتی منطقیه؟»

راهنمایش سرفه‌ای‌نگاه​ کرد و‌شومی​ شانه‌ای بالا انداخت.

«خب، روالِ کار همینه. معمولاً تکاملِ موجوداتِ کابوس یه الگویی داره، می‌دونی؟ یه دیو‌بالای​ باید قدرت‌های غیرطبیعی به دست بیاره تا بشه اهریمن. یه اهریمن باید روی موجوداتِ‌نبرد​ رده‌پایین‌تر اقتدار پیدا کنه و یه قلمرو برای خودش بگیره تا بشه تایرنت. یه تایرنت...»

شبگرد لحظه‌ای مکث‌اما​ کرد و چهره‌کاسی​ در هم کشید.

«می‌دونی که تایرنت‌ها معمولاً روی زیردست‌هاشون حکومت می‌کنن، اما پلیدهای طبقه‌های بالاتر این‌طور نیستن؟ دلیلش اینه که نیازی ندارن اقتدارشون رو‌وسیعی​ به بیرون اعمال کنن. در عوض، اونو درونی می‌کنن و تبدیل می‌شن به یه موجودِ کامل؛ نیرویی قائم‌به‌ذات، مستقل و خودکفا. به‌هرحال،‌لکه‌هایی​ تایرنت‌ها معمولاً زیردست‌هاشون رو می‌بلعن تا سوختِ صعودشون به ترور رو تأمین کنن. برای همینه که ترورها و تایتان‌ها به‌ندرت خدمتکار دارن.»

سانی با گیجی به او خیره ماند؛ در عجب بود که چطور این فسیلِ نسلِ اول،‌بالا​ موجوداتِ کابوس را بهتر از آدم‌های نسلِ سوم می‌شناسد. در واقع، کسانی که بعد از زنجیرهٔ‌وصل​ کابوس‌ها بیدارشده بودند، از همین حالا نسلِ چهارم نامیده می‌شدند و آن‌ها هم چیزی بیشتر نمی‌دانستند.

اما با نگاهی به گذشته، حرفِ‌سرعتش​ شبگرد کاملاً منطقی به نظر می‌رسید.‌روی​ با مشاهداتِ خودِ سانی هم همخوانی داشت.

زیردست‌هاشون رو می‌بلعن، هان...

«پس ترورها چی؟‌بالا​ اونا چطور به‌بریم​ تایتان تکامل پیدا می‌کنن؟»

شبگرد چهره در هم کشید.

«ترورها معمولاً فقط یه هدف دارن: گسترش پیدا کنن و رشد کنن. اما وقتی اون‌قدر گسترش پیدا کردن و رشد کردن که به جرمِ بحرانی‌برداشته​ برسن، باید دقیقاً برعکس عمل کنن. باید خودشون رو متراکم کنن و تکامل پیدا کنن. این‌طوریه که تایتان می‌شن؛ البته که تعدادِ خیلی کمی به‌خوشم​ این مرحله می‌رسن. و برای تأمینِ سوختِ مراحلِ پایانیِ تکاملشون به مقدارِ عظیمی جوهرِ روح نیاز دارن، برای همین معمولاً یه قتل‌عامِ وحشتناک راه می‌ندازن.»

سانی کمی‌گرفته​ سرش را‌به‌زودی​ کج کرد.

خودشون رو متراکم کنن؟

عجیب بود، اما این حرف او را یادِ نحوهٔ تولدِ ستارگان انداخت. ابرهای پراکندهٔ گاز‌ابرویی​ و غبار — یعنی ماده — باید به آستانه‌ای از چگالی می‌رسیدند تا فروپاشیِ گرانشی‌پل‌های​ آغاز شود. سپس، در حریقی هولناک از گرما و نور، ستاره‌ای با همجوشیِ هسته‌ای شکل می‌گرفت.

سانی که در‌نداده​ این فکر بود، شبگرد‌گرفته​ چهره در هم کشید.

«گوشتِ کاناخت هزاران سال پیش تو تمامِ جمعیتِ شهرِ‌بالای​ جاودان پخش شد. فکر کنم برای تکامل فقط سوخت کم‌چشم‌بندش​ داشت، و هلندی دقیقاً همون رو به این خراب‌شده آورد.»

سانی نگاهش را‌بالا​ پایین انداخت؛ داشت‌بریم​ از خشم می‌جوشید.

اون هلندیِ لعنتی...

چند قدمِ‌نشان​ دیگر جلو رفت‌خردایش​ و آهی کشید.

«آخه این چه وضعشه. این تقالبه. من‌روی​ مجبور شدم رسماً برم تو عالمِ سایه و‌قبضهٔ​ یه ایزدِ مرده رو بکشم تا تایتان بشم.»

شبگرد خندید.

«ها. آدمِ بامزه‌ای هستی.»

سانی لبخندِ تلخی زد.

«ولی شوخی‌گرفته​ نمی‌کنم. کاش‌به‌زودی​ شوخی بود...»

ناولها | novelha.net