چپتر 3178: عصرِ قهرمانان
0سایه به غارشکودکی عقب نشست. دربزرگتر تاریکی پنهان شد.
بدون تاتال، دنیا دیگر برایش جذابیتی نداشت.کودکِ و از آنجا که تاتال دیگر بهسرنوشتِ دیدارش نمیآمد، دنیا هم به خانهاش رخنه نمیکرد.
حس میکرد سرزمینهای اطرافشسنگِ دستخوشِ تغییر میشوند، اما نسبتزندگیاش به همهٔ آنها بیتفاوت بود.
در تاریکی، سایه نگاهی بهگسترده عروسکِ زشت انداخت. سپس زنگولهٔ نقرهایپررونق را برداشت و آرام تکانش داد.
یادش آمد...
در یکی از زندگیهایش، در شهری باشکوه زندگی میکرد که روی دهها جزیرهٔ معلق گسترده شدهقربانی و از سنگِ عاج ساخته شده بود. شهر پررونق بود و زندگیاش غرق در فراوانی. باشعلهٔ این حال، او دیوانه بود... همهٔ مردمِ شهر دیوانه بودند، و مردمِ سرزمینهای اطراف نیز همینطور.
همسرش هم دیوانهشده بود. جنونِ آنهاساخته جنونِ شادیبخشی بود.
اگر تنها یک اندوه جنونِ سعادتمندانهشان را تیره میکرد، این بودپررونق که ایزدان به آنها فرزندی نداده بودند. دعا میکردند، منتظر میماندند،همینطور اما همهاش بیفایده بود... تا اینکه یک روز، معجزهای رخ داد.
پس از سالهایکودکی طولانی ناکامیهای تلخ،بزرگتر همسرش باردار شد.
روزی که دخترش به دنیا آمد، چنان خوشحال بود کهسرنوشت چیزی نمانده بود قلبش از سینه بیرون بزند. دخترش کودکی معجزهآساافتخاری بود... کودکی متبرک. و هر چه بزرگتر میشد، فقط دوستداشتنیتر میشد.
چنین کودکِ دوستداشتنیای فقطسنگِ میتوانست یک سرنوشت داشتهپررونق باشد؛ شگفتانگیزترین سرنوشتِ ممکن.
قربانی شدندهها برای سرورِمعلق عاج، آن اژدها.
چه افتخاری!
روزی که دخترش را به سنگِ سیاهشدهٔکودکِ جلوی برجِ بزرگ زنجیر کردند، لبخندِ درخشانیسرنوشتِ زد. همسرش نیز غرق در شادی بود.
و وقتیگسترده شعلهٔ اژدهاسنگِ فرزندشان را بلعید...
آه!
شادتر از هر زمانِ دیگری دربزرگتر زندگیاش بود. چنان از خود بیخوددوستداشتنیای شده بود که لبخندش دردناک شده بود.
...سایه با انزجار تکانی خورد.
بله، این همان چیزی بود که حسشهر میکرد: انزجار. پیش از این هرگز چنیندیوانه حسی نداشت، اما طعمِ تلخش برایش آشنا بود.
نمیخواست چنین زندگیهایجزیرهٔ کثیف و پستیشده را به یاد بیاورد.
اما سیلابِ یادها بیرحم بود. در زندگیِ دیگری، سایهدوستداشتنیتر جنگجویی مغرور و قدرتمند بود، دوشیزهای از فرقهای باستانیسرنوشتِ که ایزدبانوی جنگ را میپرستیدند. اما او هم دیوانه بود.
همهٔ آنها دیوانه بودند.
مردمِ سرزمینهای اطراف، دخترانِ یتیم را به معبدشان میآوردند تا دوشیزگانِفراوانی جنگ آنها را بزرگ کنند و به کاهنههای فداکارِ جنگ تبدیلشادیبخشی شوند؛ بهویژه آنهایی که با موی سرخ به دنیا آمده بودند.
او بچهها را دوست داشت.
کاهنههای دیگر سختگیر بودند و برخی هم بیتفاوت. اما او بهکودکِ این دخترها اهمیت میداد، چون مدتها پیش، خودش هم یکی ازبرای آنها بود. از این رو، بیشتر از بقیه با آنها وقت میگذراند.
همچنین انگیزهٔ بسیار بیشتری داشت تا آنها را شایستهٔ میراثِسرنوشت باشکوه و پرعظمتِ فرقهٔ باستانیشان بار بیاورد. تا آنقدر قویشان کندافتخاری که محبوبِ ایزدبانوی جنگ شوند. متأسفانه... بچهها ضعیف و شکننده بودند.
تنبل بودند. افتخارِ جایگاهشانسنگِ را درک نمیکردند و برخیزندگیاش از وظیفهٔ خود غافل بودند.
پس به آنها آموزش داد. برخی از آموزشهایش جان به در بردند و برخی نه. برای دستهٔ دوم سوگواریبودند کرد و تلاشهایش را برای راهنماییِ دستهٔ اول دوچندان کرد. میخواست موفق شوند. سرشار از این میل بود که آنهابیفایده را قویتر کند. دستکم قویتر از آن خائنِ شرور در غرب؛ آنقدر قوی که ایزدبانویشان را خشنود کنند. میل، میل...
میل قلبش را سوزاند و نگاهش را تیره کرددوستداشتنیتر و او را به موجودی مسخشده تبدیل کرد. اماسرنوشتِ تا آن موقع، عقلش دیگر کاملاً از دست رفته بود.
و دربزرگتر نهایت، بچهها همدوستداشتنیتر از دست رفتند.
سایه زنگولهٔگسترده نقرهای راسنگِ دور انداخت.
فهمیده بوددهها انزجار چهمعلق معنایی دارد.
اما حالا،بزند میدانست خشممعجزهآسا نیز چیست.
سایه، سرشار از انزجارفقط و خشم، در تودهای ازمیتوانست تاریکی مچاله شد و لرزید.
سرد، سرد...
غارش حالا خیلیجزیرهٔ سرد بود. پیش ازسنگِ این هرگز اینطور نبود.
میخوام استراحت کنم.
سایه ذهنش رامیشد بست و خودش راکودکِ به حالتِ نیمهخواب برد.
با این حال، حتی درعاج آن حالتِ منفعل هم همچنانغرق تغییرِ دنیا را حس میکرد.
بیرون از غار، زمان بهسرعت میگذشت. حالا که تاتال رفته بود، قبیلهٔ سایه شمنِ جدیدی انتخاب کرده بود... بعد یکی دیگر و بعدهمسرش یکی دیگر. میآمدند و میرفتند و هیچ تفاوتی با هم نداشتند. جلوی غارش تعظیم میکردند و پیشکش میگذاشتند. دیگر کسی جرئت نمیکرد واردِتلخ غارش شود. کسی هم جرئت نمیکرد پیشکشها را بدزدد و در حالی که با پاهای کوچکش تاب میخورد و ریزریز میخندید، آنها را بخورد.
سایه همهٔبزند اینها رامعجزهآسا نادیده گرفت.
آن بیرون در دره، شهرک رشد میکرد. مردمِ قبیله صنایعِ جدیدی آموختند و مهارتهایی را که از پیش داشتند، توسعه دادند. برنز جای مس را گرفت؛ معادنِ متعددی در کوهها احداثوقتی شد. قایقهای تندرو در امتدادِ رودخانهها بالا و پایین میرفتند و کالاها را به قبایلِ دوردست میبردند و میآوردند. لباسهایی که افرادِ قبیله میپوشیدند تغییر کرد و ظریفتر و زیباتر شد. فضایجنگجویی داخلیِ خانههایشان با وسایلی تزئین میشد که فقط کاربردی نبودند، بلکه زیبایی هم داشتند. حالا بیدارشدگانِ بیشتری در میانشان بود و همینطور عروجیافتگانِ بیشتر. سرانجام حتی یکی دو متعالی هم پیدا شدند.
طولی نکشید کهشده شهرک به یکساخته شهر تبدیل شد.
تا آن زمان، قبیلهٔ سایه دیگر واقعاً یک قبیله نبود؛ ملتیپررونق کوچک و جوان شده بود. با جذبِ قبایلِ اطراف و گسترشِهمینطور سرزمینهایش، بهسرعت به نقطهٔ تبدیل شدن به یک دولتشهر نزدیک میشدند.
سایه حس میکرد عصرِ ایزدان بهسرعت به پایانِ خود نزدیک میشود و آماده است تاداشته جای خود را به عصرِ قهرمانان بدهد؛ عصری که بشریت جای پای خود را درزنجیر دنیا محکم کرده بود و قهرمانانِ متعالیاش برای تسلط بر آن، با موجوداتِ تباهی میجنگیدند.
جایی در دوردست، کاناخت باید تا الان اولین پادشاهیِ انسانی را تأسیس کرده باشد... اما در کمالِ تعجب، سایه هرگز نشنیدافتخاری که نامی از کاناخت برده شود. افرادِ سابقِ قبیله با مردمانِ بسیارِ دیگری در تماس بودند و اخبار را از قلمروهای فانیِتکانی بیشماری دریافت میکردند. با این حال، هیچ خبری از اینکه اولین انسانِ مطلق در حالِ گسترشِ قلمروِ خود باشد، در میان نبود.
به جای او، فقط از موجودی زیبا و هولناک به نامِ ورطهٔاین سفید حرف میزدند — چیزی که انسان نبود، اما به نظر میرسیدتنها اولین پادشاهیِ انسانها را بنا کرده... یا دستکم آن را غصب کرده است.
سایه کمی تعجب کرد، چرا که این موضوع با یادهای پراکندهای از آینده که در ذهنش نقشدیوانه بسته بود تفاوت داشت. اما از طرفی، برخی از آیندههایی که به یاد میآورد با هم دردعا تناقض بودند، پس بهسادگی آن را بهعنوان یکی از همین تناقضها پذیرفت. در هر صورت برایش اهمیتی نداشت.
حتی به شهرِ پررونقیمعجزهآسا که نزدیکِ غارش رشدفقط میکرد هم اهمیتی نمیداد.
آن بیرون در شهر، نوادگانِ تاتال — شاخههایی از خانوادهاش که در قبیله مانده بودند — همچنان دربرای رفاه و کامیابی بودند. با این حال، هیچ حسی به آنها نداشت. هر چه بود، این آدمها همگیزمانِ برایش غریبه بودند. سایه حسِ نزدیکیِ خاصی به فرزندانِ او داشت، اما آنها خیلی وقت پیش مرده بودند.
حالا، کسانی که خود راعاج وارثانِ شمنِ بزرگ میخواندند، حتیغرق نمیدانستند او چه شکلی بوده است.
اگر هم حسیجزیرهٔ در میان بود، سایهسنگِ از آنها بدش میآمد.
با بهبودِ بختواقبالِ قبیله و مرفهتر شدنِ زندگیشان، مردمِ آن رفتهرفته تغییر کردند.میتوانست وسوسههای پرشمارِ تمدن — ثروت، قدرت، فساد — در دلهایشان ریشه دواند. نوادگانِسیاهشدهٔ تاتال بسیار بیشتر از بقیه قدرت در دست داشتند... و قدرت فساد میآورد.
بنابراین، رفتهرفته مغرور وفقط خودبین شدند و باور کردندمیتوانست که از مردمِ عادی برترند.
سایه به کاستیهای انسانها اهمیتی نمیداد، با این حال بیاختیارغرق از دستِ این عدهٔ خاص احساسِ یأس میکرد، چرا کههمسرش با هر حرکتِ خود، یادِ دوستِ عزیزش را لکهدار میکردند.
تاتال مهربان بود، اما این آدمها بیرحم بودند. تاتال ازخودگذشته و بخشنده بود، اما ایناین آدمها پر از حرصِ خودخواهانه بودند. تاتال با وجودِ قدرتِ عظیمش با همه برابر رفتارتیره میکرد، اما اینها با وجودِ حقیر و ضعیف بودنشان، از بالا به دیگران نگاه میکردند.
بقیهٔ مردمِبزند شهر هممعجزهآسا تفاوتِ چندانی نداشتند.
سایه هرچهبزرگتر بیشتر نگاه میکرد،دوستداشتنیتر بیشتر منزجر میشد.
از این رو، چون دیگرعاج نمیخواست چنین حسی داشته باشد،غرق نگاهش را از جهان برگرفت.
حواسش را پس کشیدمعلق و آنها را درعاج تاریکیِ غارش حبس کرد.
فکر میکرد در آن صورتمتبرک به آرامش میرسد. اما درچنین عوض، تنها احساسِ تنهایی کرد.
سایه دربزرگتر تاریکی آرمید،فقط نابینا به جهان.
فراخوانِ زندگیهای گذشتهاش راسنگِ رد کرد، چرا کهپررونق تمایلی به یادآوریشان نداشت.
در عوض،دهها تاتال رامعلق به یاد آورد.
در ذهنش، هنوز هم میتوانست صدای روشنِ او رادوستداشتنیتر بشنود. هنوز هم میتوانست او را ببیند و عطرشسرنوشتِ را حس کند. هنوز هم میتوانست گرمایش را احساس کند.
آنجا جایِ شادی بود.
بنابراین، سایه مدتیشده خود را درساخته رؤیاهای گذشته غرق کرد.
زمانِ درازیدهها به اینمعلق منوال گذشت...
تا اینکه یک روز،معجزهآسا بویِ آشنایی آرامشِ سایهفقط را به هم زد.
بوی خون بودمیشد که به داخلِچنین غارش میپیچید. بوی مرگ...
سایه با اخم تکانی خورد، آرامآرامساخته خواب را از سر پراند واین حواسش را به بیرون هدایت کرد.
آنچه آنجا دید،جزیرهٔ تاریکیِ ژرفِ وجودششده را به جوش آورد.
آن بیرون، روی قربانگاهِ جلوی غارش...بزرگتر جسدِ انسانی بیحرکت افتاده بود ودوستداشتنیای خون روی سنگِ سرد جریان داشت.
چشمانی خالیبزرگتر به آسمانِ بیتفاوتدوستداشتنیتر خیره مانده بودند.
انسانهای دیگری هم آنجا بودند — با لباسهایی فاخر، دورتادورِغرق قربانگاه ایستاده بودند. یکی از آنها چاقویی خونین در دستهمسرش داشت؛ بقیه رو به غار تعظیم کرده و دعا میخواندند.
برخی لبخندهای مغرورانه و متکبرانهایگسترده داشتند که پشتِ حالتِ جدیِشهر نقشبسته بر چهرهشان پنهان شده بود.
«برای توست، ای تاریک! ما نیزبزرگتر چون شمنِ بزرگ که پیش ازدوستداشتنیای ما بود، تمنای لطفِ تو را داریم!»
سایه برای لحظهایمیشد قدرتِ تفکر راچنین از دست داد.
تصاویری در ذهنش جرقه زد...
شعلههای اژدهای عاج.
دخترانِ یتیمی کهکودکی با تردید در آستانهٔمیشد معبدی قدیمی لبخند میزدند.
تاتال را به یاد آورد.
تاتالِ مهربان، که مرگِ ناگزیرِ یک قاتل او را عذابغرق داده بود. کسی که در نبرد با باسیلیسک حاضر نشد ازجنونِ او کمک بخواهد، چرا که بهای گرفتنِ یک جان را میدانست.
سایه مردِ تکیدهای را به یادشده آورد که در خاکِ یخزدهٔ ساحلِزندگیاش اقیانوسی پوشیده از یخ، داشت گور میکَند.
و سپس، سایه خشممعجزهآسا را به یاد آورد.فقط جنون را به یاد آورد.
«چطور جرئت میکنن!»
حرکت کرد.
وقتی سایه غارش را ترکگسترده کرد، کوه لرزید. فقط، اینشهر بار شکلِ انسان به خود نگرفت.
در عوض، سایه خود را به شکلِمیشد واقعیاش در برابرِ این مردم نمایان کرد —داشته همچون سیلابی بیکران، ژرف و غولآسا از تاریکی.
همچون مرگ.
زمانی به تاتال قولی داده بود، مگرشهر نه؟ به مردمِ او پیامی فرستاده بود.دیوانه و او واقعاً سایهٔ بسیار صادقی بود.
حافظهشان چقدر کوتاه بود...
سایه جهان را درنوردید.
«بمیرین.»
و باگسترده ارادهٔ او،سنگِ همهچیز مرد.
مردمِ جلوی قربانگاه، مثلِمعلق عروسکهای خیمهشببازی که نخهایشانعاج بریده شده باشد، فروریختند.
مردمِ شهرِ پایین هم افتادند.
گاوهای درونِ آغلها، سگهای نگهبانِ خانهها،چنین موشهای پنهان در دیوارها، مورچههایی کهباشد برای دزدیدنِ خردهغذا از روی زمین میدویدند.
گندمِ کشتزارها پژمرد و به خاک تبدیل شد.پررونق درختان، علفها، گلها — همگی مردند و دربودند پیِ خود چیزی جز خلأی متروک بر جای نگذاشتند.
«چرا نمیتونندهها فقط دستمعلق از سرم بردارن؟»
سایه شهرِ مرده ومعجزهآسا همچنین سرزمینهای اطرافش رافقط در خود غرق کرد.
از زندگیبزرگتر خسته بود...فقط از زندگان.
فقط آرامش میخواست، پس چراعاج برای این موجوداتِ مشمئزکننده اینقدرغرق سخت بود که مزاحمش نشوند؟
خیلی زود، سرزمینجزیرهٔ کاملاً مرد و درسنگِ تاریکیِ نفوذناپذیری فرو رفت.
شهر کاملاً دستنخورده باقی ماند،متبرک اما در عینِ حال کاملاً خالیکودکِ شد و سایهها آن را بلعیدند.
سکوت حاکم بود.
و سپس،گسترده سرانجام آرامشسنگِ برقرار شد.