چپتر 2423: سکوت طلاست
0تایرنت چون روحی شوم از سالنِ ویران بیرون آمد؛ سه خاطرهٔبدیم درخشان بالای شانهها و سرش همچون سه چشمِ هیولایی درنده روشن شد.نداشت لباسِ نظامیِ سیاهش غرق در غبار بود و صورتش آغشته به خون.
چشمانِ شیشهایاش ازدرونِ خشمی سرد ودشمنانی مرگبار برق میزد.
رفت و دوشادوشِ پژواکش ایستاد و با نگاهی تیره به آنکار سه سایه چشم دوخت. نگهبانِ خزانه رفت و پشتِ سرشان ایستاد وبخرند دستانش را سایبانِ چشمانش کرد تا از نورِ خیرهکننده در امان بماند.
چهار بیدارشده دراستاد برابرِ یک استاد وانداختند پژواکی از اهریمنی سقوطکرده...
نگاهی به هم انداختند.
باید لفتش بدیمدرونِ تا به ری فرصتبسیار بدیم بیاد این پایین؟
رین لحظهای تردید کرد. از نقشهٔ تیمِ کورسیر خبر نداشت، اما تقریباً مطمئن بود که ری تا الان کارِ آن چهار نوچهای رابخرند که سارقان برای نگهبانی از گروگانها گذاشته بودند، تمام کرده است. آن مردِ جوان سرسختترین مبارزِ دستهشان نبود، اما سلاحِ پنهانشان به شمارنارنجک میرفت؛ او بهطرزِ عجیبی مرگبار بود و اغلب از درونِ سایهها شبیخون میزد تا دشمنانی بسیار قویتر از خودش را از پا درآورد.
با این حال، توانِ سرشتِ دفاعی و قدرتمندِ تایرنت کار را برایبیاد ری سخت میکرد تا او را با یک ضربه بکشد. مهمتر از آن،مطمئن باید سرِ آن مردِ عروجیافته را با حرف گرم میکردند تا زمان بخرند...
و رین حسی داشت کهپژواکی میگفت اجازه دادن به تایرنت برایبدیم حرف زدن، اشتباهِ بزرگی خواهد بود.
چیکار کنم؟
کورسیر کمی جابهجا شد و چیزی از کمربندشسرشتِ باز کرد. وقتی رین فهمید آن مردِ بلندقامتمهمتر چه چیزی در دست گرفته، چشمانش کمی گشاد شد.
نـ... نارنجک؟
میخواست چیکار کنه؟
آخه کدوم بیدارشدهای با خودششبیخون نارنجک اینور و اونور میبُرد؟! تاحال حالا فقط توی فیلما دیده بودشون!
انگار کورسیر پشتِقویتر نقابِ شیطانیاش لبخندیحال سرد به لب داشت.
تامار شمشیرِ بزرگش را کمیاهریمنی بالا آورد و آماده شدبدیم تا به جلو یورش ببرد.
فلور خودش را سختاستاد کرد و بدنش راانداختند سپرِ نگهبانِ خزانه کرد.
تایرنت دهان باز کرد...
و گیجومبهوت خشکشقویتر زد؛ نتوانست هیچ صداییتوانِ از گلویش خارج کند.
خب، البته که نتوانست.
هر چه باشد، ریناستاد درست در همان لحظهانداختند لقبی به او داده بود.
تایرنت... تبدیلاغلب شد بهسایهها تایرنتِ لال.
آخ...
تحمیلِ اجباریِ یک لقب به یک عروجیافتهٔ بیمیل، سخت و طاقتفرسا بودبیاد و مهمتر از آن، جوهرش را با سرعتی وحشتناک میسوزاند. آن استادِ شوممطمئن بهاحتمال زیاد یکی دو لحظهٔ دیگر اثرش را پس میزد؛ اما اشکالی نداشت.
چون کارِ رین هنوزاستاد تمام نشده بود. میخواست چیزِباید دیگری را هم امتحان کند.
رو به پژواک کرد، تمرکز گرفت وبسیار نامی بر آن گذاشت؛ آن را از پژواکیقدرتمندِ بینام تبدیل کرد به «دوستِ چندشآورِ تایرنتِ لال».
و سپس، لقبی بهخودش پژواک داد و آن رادفاعی به نامِ تازهاش پیوند زد.
این یکی کاملاً ساده بود وسقوطکرده اصلاً با ذاتِ پژواک تضادی نداشت؛بیاد در واقع، به همان ذات متکی بود.
همینطور ساده، دوستِبرابرِ چندشآورِ تایرنتِ لالاهریمنی تبدیل شد به...
دوستِ چندشآورِ مرخصشدهٔ تایرنتِ لال.
گمشو!
رین جوهر و ارادهاش را درونِسقوطکرده لقب ریخت و دعا کرد کهبیاد این کاربردِ نامتعارفِ سرشتش جواب بدهد.
و جواب هم داد.
لحظهای بعد، پژواک درسایهها گردبادی از جرقه منفجر شدخودش و به روحِ تایرنت بازگشت.
«حمله!»
پژواکِ چندشآور نابود نشده بود، فقط مرخص شده بود.لفتش پس راهزنِ عروجیافته میتوانست بهراحتی دوباره آن را احضار کندتیمِ — هرچند تجلیِ دوبارهٔ آن اهریمنِ شنیع کمی زمان میبُرد.
باید پیش ازبرابرِ آنکه این اتفاق بیفتد،سقوطکرده جانِ تایرنت را میگرفتند.
استادِ شرور بیشک از ناپدیدشدنِ ناگهانیِ پژواکش غافلگیر شده بود. اما سایههاتوانِ به انواعواقسامِ چیزهای عجیب و غیرقابلتوضیح عادت داشتند — هر چه باشد، آنهاگرم از شهرِ تاریک آمده بودند، جایی که سرورِ سایهها در آن فرمانروایی میکرد.
...برادرِ رین چنان آدمِ عجیبی بود که روی همهٔ آدمهای عجیبوغریب راسخت کم میکرد. اگر خودش را دومین آدمِ عجیبِ دنیا — یا حتیحسی هر دو دنیا — مینامید، هیچکس جرئت نمیکرد ادعای جایگاهِ اول را بکند.
بنابراین، بیدرنگ واکنش نشان دادند.
تامار با شتاب به جلو پرید و بهانداختند شبحی تار تبدیل شد. کورسیر با فاصلهٔ کمی پشتسرشلحظهای بود، و رین و فلور هم به دنبالشان میرفتند.
چهار سلاحِ سیاه نقاطِ حساسِ تایرنت را نشانه گرفتند...خودش خب، رین کمی با فاصله از هدف نشانه گرفت،میکرد چون میدانست که نمیتواند ضربهٔ کاری به او بزند.
با این حال، حتیخودش در حالتِ غافلگیری، یکسرشتِ استاد هنوز یک استاد بود.
تایرنت با سرعتی وحشتناک حرکت کرد و با وجودِ توانِ بیدارِ تامار، جاخالیاین داد. لحظهٔ بعد، دستانش به جلو شلیک شد تا گردنِ او را بگیردالان — سپس، سرعتِ هر دو کم شد، انگار که در باتلاقی گیر کرده باشند.
تایرنت داشت دستش را به سمتِ تامار دراز میکرد، و تامار داشت جاخالی میداد.این موهایش در باد تاب میخورد و بهآرامی موج برمیداشت... دستانش بهکندی روی قبضهٔ شمشیرِ بزرگِنوچهای سیاه جابهجا میشد، و آن را هل میداد و میکشید تا تیغهٔ عظیمش را بچرخاند.
تیغه تنها چند سانتیمتر با بالاتنهٔ راهزنِبسیار عروجیافته فاصله داشت، اما با سرعتی کهدفاعی حرکت میکرد، به این زودیها او را نمیبرید.
سپس، کورسیر خود را به تایرنت کوبید و هر دویشان راکار به عقب پرتاب کرد. زمان دوباره روالِ عادیاش را از سر گرفت،بخرند و آن دو مرد دوازده متر دورتر از بقیه به زمین خوردند.
چیزی رویبرابرِ زمین غلتید واهریمنی صدای جرنگجرنگ داد.
آنها... ضامنِ نارنجکها بودند.
چشمانِ رین گشاد شد.
«دیوونهٔ...»
در آخرین لحظه، کورسیر توانست خودشسقوطکرده را به عقب هل بدهد وبیاد روی زمین به عقب سُر بخورد.
با این حال.
وقتی نارنجکها منفجر شدند،سایهها بیش از یکی دوقویتر متر با انفجار فاصله نداشت.
تایرنت ناگهان در نور و شعله غرق شد. اما شعله، ترکشها و موجِ انفجار بهکندیبکشد حرکت میکردند و مانندِ گلی عجیب، زیبا و درخشان در همهٔ جهات میشکفتند. کورسیر درست روبهرویبزرگی حلقهٔ کُندِ آتش و ترکشها بود، و هیکلِ زانوزدهاش در پسزمینهٔ آن بهوضوح به چشم میآمد.
«...عوضی!»
چیزی درونِ شعله تکان خورد.
البته که یکدرونِ استاد با چنددشمنانی نارنجکِ معمولی کشته نمیشد.
حتی قراربسیار نبود آسیبِخودش جدیای ببیند.
...مگر اینکه رین دخالت میکرد.
او با مرخص کردنِ لقبِپژواکی «لال»، دو لقبِ جدید بهلفتش تایرنت داد: کُند و اشتعالپذیر.
سپس دهانش را باز کرد...
و نامِبسیار راستینِ آتش رادرآورد به زبان آورد.