---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2776: تپهٔ سرخ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2776: تپهٔ سرخ

0

در دوردست، تقریباً نامرئی، موجودی وهم‌انگیز در درخششِ طلایی پنهان شده بود. رین هم چیزی نمانده‌لت‌وپاره​ بود متوجهش نشود، اما حرکتی ظریف حضورش را لو داد. طولِ موجودِ اثیری دو... نه، حدود‌اخم​ سه متر بود. تقریباً به‌کلی شفاف بود و شباهتِ محوی به خرخاکیِ عظیمی از جنسِ شیشه داشت.

پلید که انگار فهمیده بود لو رفته است، با سرعتی خیره‌کننده به جلو خیز برداشت. چهارده پای بلندش‌درخششی​ در شیشه فرو رفت و بدنِ شبح‌وارش را به جلو راند — باد صدای آهنگینِ کشیده شدنِ بندهای‌دوم​ کاسه‌پشتِ شفافش به یکدیگر را با خود آورد؛ انگار زنگوله‌های بلورین به‌آرامی در نسیم به صدا درآمده باشند.

موجودِ کابوس، غرق در‌اگر​ درخششی طلایی، روی دشتِ‌شکنجه‌شان​ براقِ شیشه‌ای تقریباً نامرئی بود.

اما تیرِ‌انداخت​ رین باز‌نمی‌توانست​ هم پیدایش کرد.

تیر به مفصلِ یکی از پاهایش خورد و آن را‌ناقصشان​ از ته قطع کرد. کسری از ثانیه بعد، تیرِ دوم‌پلیدِ​ به هدف خورد، و بعد یکی دیگر، و یکی دیگر...

بعضی یک پا را قطع می‌کردند و بعضی دو تا‌بلورین​ را. در عرضِ شش ثانیه، هر چهارده پای پلید خرد یا‌براقِ​ قطع شد و او روی زمین افتاد و به خود پیچید.

رین که نفس‌نفس می‌زد، کمانش‌لازم​ را پایین آورد و نگاهی سرد‌پلیدِ​ به موجودِ فلج‌شدۀ روی زمین انداخت.

شاید نمی‌توانست دشمنانش را‌نمی‌توانست​ بکشد، اما به این معنی‌نبود​ نبود که نمی‌تواند ناقصشان کند.

...یا اصلاً اگر‌نمی‌توانست​ لازم می‌شد، لت‌وپاره‌این​ و شکنجه‌شان کند.

پیل از جا پرید و به‌یکدیگر​ پلیدِ خلع‌سلاح‌شده... خلع‌پاشده؟... نگاه کرد. سپس‌نسیم​ با حیرت به رین خیره شد.

پیل گفت:‌کند​ «تیراندازیِ محشری‌اگر​ بود، رانی.»

با گیجی اخم‌شاید​ کرد و یک‌بکشد​ ابرویش را بالا داد.

«ولی اگه با‌نمی‌توانست​ کمان این‌قدر خوبی، راحت‌تر‌معنی​ نبود که فقط بکشیش؟»

رین چند لحظه ساکت ماند‌شفافش​ تا نفسش جا بیاید، و بعد‌به‌آرامی​ با لبخند به او نگاه کرد.

«تمرینِ هدف‌گیری بود، پیل.‌اگر​ شاید کماندارِ خوبی باشم، اما‌پیل​ همیشه می‌شه بهتر شد، نه؟»

پیل پوزخند زد.

«این‌قدر جوون، این‌قدر جاه‌طلب...»

مردِ مسن‌تر سر تکان‌کاسه‌پشتِ​ داد و دوباره به‌آورد​ پلیدِ فلج نگاه کرد.

«پس احتمالاً من باید کارشو تموم کنم. آخه،‌شکنجه‌شان​ فقط... خیلی دوره. فکر نکنم بتونم بزنمش. شاید‌حیرت​ بهتر باشه خودت زحمتشو بکشی، چون به‌هرحال شکارِ خودته.»

رین لبخندش را حفظ کرد‌دشمنانش​ و هم‌زمان در ذهنش دنبالِ بهانه‌ای‌ناقصشان​ گشت تا این کار را نکند.

در همان لحظه،‌نمی‌توانست​ صدای آشنایی در‌این​ گوشش آه کشید.

[نیازی نیست.]

رین کمی اخم کرد‌اگر​ و به پلید که‌شکنجه‌شان​ به خود می‌پیچید خیره شد.

می‌خواد...

لحظه‌ای بعد، چیزی از‌دشمنانش​ آسمان فرود آمد و موجودِ‌نمی‌تواند​ کابوس را به سیخ کشید.

نه، فقط در بدنش فرو نرفت — شدتِ برخورد چنان وحشتناک‌به‌آرامی​ بود که موجودِ عظیم را روی شیشه متلاشی کرد و از‌شیشه‌ای​ آن فقط گودالِ بزرگی از لجنِ شفاف و تکه‌های شیشه‌مانند باقی گذاشت.

تنها چیزی که باقی مانده بود، تیرِ‌لت‌وپاره​ عظیمی به طولِ چند متر بود که کج‌سپس​ از سطحِ خردشدهٔ دشتِ شیشه‌ای بیرون زده بود.

رین با‌انداخت​ ناباوری به‌نمی‌توانست​ آن خیره ماند.

این دیگه...‌شاید​ چه جور‌دشمنانش​ بالیستای تک‌تیراندازی‌ایه...

برادرش دوباره آه کشید.

[اَه. اون‌کند​ یاروئه. حروم‌زاده‌اگر​ داره خودنمایی می‌کنه.]

پیل پشتِ سرش را خاراند.

«...یا شایدم نه.»

رین لحظه‌ای براندازش کرد و به تیرِ‌خود​ غول‌پیکر که همان موقع داشت به گردبادی‌درآمده​ از جرقه تبدیل می‌شد و فرومی‌ریخت، اشاره کرد.

«هی، پیل.‌کند​ آخه اون‌اگر​ دیگه چی بود؟»

پیل خنده‌ای عصبی کرد.

«آهان. سرورِ دوزخه؛ همون قدیسی که‌این​ حاکمِ تپهٔ سرخه. احتمالاً این تیر‌اصلاً​ رو از همون دژ شلیک کرده.»

رین با‌شدنِ​ قیافه‌ای جدی به‌شفافش​ او نگاه کرد.

«اون دژ که‌اصلاً​ یه هزار کیلومتری‌می‌شد​ با اینجا فاصله داره.»

پیل معذب سرفه‌ای کرد.

«خب، خودت که‌نمی‌توانست​ می‌دونی قدیس‌ها چه‌جورین. انتظار‌معنی​ داری قدرت‌هاشون منطقی باشه؟»

سرش را‌شدنِ​ تکان داد‌کاسه‌پشتِ​ و دور شد.

رین که تنها مانده بود، نگاهی به کمانش‌شکنجه‌شان​ انداخت... کمانی که تا همین یک دقیقه پیش‌حیرت​ به نظرش خیلی قدرتمند می‌آمد... و آه کشید.

سپس با‌انداخت​ سایه‌اش سؤالی‌نمی‌توانست​ را اشاره کرد.

[دوستته؟]

برادرش پوزخند زد.

[عمراً!]

لحظه‌ای مکث کرد‌شاید​ و بعد با لحنی‌این​ حاکی از رضایت افزود:

[اون دار از خاندانِ مهارانائه. یه‌این​ بار جمجمه‌شو خرد کردم و مغزشو‌اصلاً​ پاشیدم رو زمین. آخ که چقدر چسبید...]

رین دوباره آه کشید.

معلومه که‌کند​ این کار‌اگر​ رو کرده.

کاروان به راهش ادامه داد.

پس از آن تیرِ خوشامدگوییِ اول، سرورِ دوزخ دیگر به آن‌ها کمکی نکرد. بنابراین، روزهای سفر به تپهٔ‌پیل​ سرخ برای تاجرِ عروج‌یافته و نگهبانانش سخت گذشت. گرما طاقت‌فرسا بود، خطراتِ دوزخِ شیشه‌ای واگن‌ها را تهدید می‌کرد و‌کمان​ پلیدهای گریزپای کندو بی‌وقفه به آن‌ها حمله می‌کردند؛ طوری که درگیری‌ها به هم گره خورده بود و تمامی نداشت.

با این حال، پیشرفتِ خوبی داشتند. هیچ‌یک از نگهبانان جانشان را از دست ندادند، هرچند مجبور شدند یکی‌درخششی​ از پژواک‌های عظیم را مرخص کنند تا از نابودیِ کاملش جلوگیری شود. پس از آن سرعتِ کاروان افت کرد،‌هدف​ اما باز هم صحیح و سالم به شهر رسیدند؛ درست در لحظه‌ای که خورشید افقِ غربی را لمس می‌کرد.

رین با علاقه تپهٔ سرخ‌لازم​ را برانداز کرد، چرا که‌پرید​ اولین بارش بود به آنجا می‌آمد.

جای... عجیبی بود.

خودِ دژ روی تپه‌ای بلند از شیشه قرار داشت. در واقع، از دلِ تپه تراشیده شده بود و به‌پرید​ قلعه‌ای بلند و عمودی شباهت داشت که از سازه‌های مختلفی تشکیل شده و در بالا به مناره‌ای تیز ختم می‌شد.‌خوبی​ با اینکه رین می‌دانست دژ از شیشه تراشیده شده، باز هم بی‌اختیار فکر می‌کرد دارد به یخی شفاف نگاه می‌کند.

غروبی آتشین قلعهٔ عمودی را شعله‌ور کرد و‌آورد​ باعث شد با درخششِ سرخِ زیبایی بدرخشد؛ به‌کابوس​ احتمال زیاد نامِ دژ هم از همین‌جا آمده بود.

شهری که دژ را احاطه کرده بود، در دامنه‌های پایینیِ تپه و‌خلع‌سلاح‌شده​ دورتادورِ پایه‌اش ساخته شده بود. شهرِ بزرگی بود، اما اصلاً در حد‌ابرویش​ و اندازه‌های حصار نبود و بیش از یک میلیون نفر جمعیت نداشت.

نکتهٔ جالب این بود که تنها مصالحِ ساختمانیِ در دسترس، شیشه‌ای با شفافیتِ‌اصلاً​ غیرطبیعی بود و به همین دلیل خانه‌ها بیشترشان شفاف بودند. در واقع، به‌راحتی‌حیرت​ می‌شد از روی میزانِ مات بودنِ خانهٔ یک شهروند، فهمید چقدر ثروتمند است.

ثروتمندانی که در دامنه‌های تپه زندگی می‌کردند، توانِ مالیِ وارد کردنِ مصالح و پوشاندنِ خانه‌هایشان را داشتند؛‌شکنجه‌شان​ به این ترتیب هم حریم خصوصی داشتند و هم خانه‌هایشان کمتر شبیه به کوره‌های شیشه‌ای می‌شد. اما‌بالا​ فقرایی که به‌زور از پسِ پوشاندنِ حمام‌هایشان برمی‌آمدند، تمامِ عمرشان را در معرضِ دیدِ کاملِ همسایه‌ها زندگی می‌کردند.

رین حس می‌کرد این فقدانِ تقریباً مطلقِ حریم خصوصی بی‌نهایت‌بلورین​ عجیب است، اما به نظر می‌رسید محلی‌ها به آن عادت کرده‌اند‌براقِ​ و طوری به زندگی‌شان می‌رسیدند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

انسان‌ها واقعاً سازگارترین موجودات بودند.

زندگی تو شهری که‌نمی‌توانست​ تقریباً هیچ رازی توش‌معنی​ نیست، چه حسی داشت؟

شاید تحتِ تأثیرِ برادرش بود...

اما رین فکر‌بندهای​ می‌کرد باید حسِ‌یکدیگر​ کاملاً وحشتناکی داشته باشد.

لبخندی زد و گفت:

«حالا می‌فهمم چرا این واگن‌های گنده‌بکشد​ تا خرخره فقط با سنگِ دشتِ رودِ‌اصلاً​ ماه و الوارِ گورِ خدا پر شدن.»

پیل سر تکان داد:

«اینجا می‌فروشیمشون، بارِ شیشه می‌زنیم و بعد جلوتر با سود می‌فروشیم. شیشهٔ‌نسیم​ دوزخ به‌طرزِ شگفت‌انگیزی بادوامه، مثل بلور شفافه و حتی می‌تونه خودش رو‌باز​ ترمیم کنه. اینجا مفت می‌ارزه، اما تو حصار پولِ خوبی بابتش می‌دن.»

رین سر تکان داد.

جای تعجب نداشت.

کاروان به‌سمتِ دروازهٔ شهر به راه افتاد. دیوارِ دورتادورِ تپهٔ‌ناقصشان​ سرخ باعظمت بود، اما درست مثل هر چیزِ دیگری شفافیت داشت؛‌خلع‌سلاح‌شده​ بنابراین رین به‌راحتی می‌توانست خیابان‌های پرجنب‌وجوشِ آن سوی دیوار را ببیند.

راستش را بخواهید، کمی بیش از حد پرجنب‌وجوش‌آورد​ بودند. انرژیِ عجیبی در میانِ مردمِ تپهٔ سرخ‌کابوس​ موج می‌زد، انگار که اتفاقِ مهمی افتاده بود.

اربابِ کاروان‌کند​ هم متوجهِ‌اگر​ این موضوع شد.

وقتی پژواکش به دروازه‌ها‌نمی‌توانست​ رسید، سرِ بیدارشده‌ای که‌معنی​ نگهبانی می‌داد داد زد:

«چه خبر‌شاید​ شده؟ کندو‌دشمنانش​ هجوم آورده؟»

تونل‌های زیرِ شهر مسدود شده‌شفافش​ بودند، اما حمله‌ای به‌اندازهٔ کافی عظیم‌به‌آرامی​ باز هم می‌توانست مهروموم‌ها را بشکند.

نگهبان نگاهی به‌اصلاً​ بالا انداخت، نیشخندی زد‌لت‌وپاره​ و سر تکان داد:

«یه مدته‌انداخت​ تو راهین، نه؟‌دشمنانش​ پس حتماً نشنیدین!»

تاجرِ عروج‌یافته اخم کرد:

«چی رو نشنیدیم؟»

نگهبان خندید:

«یه فرمانروای جدید تو حصار ظهور کرده!‌این​ اسمش چی بود... آستریون؟ آره، آستریون! این‌اگر​ روزا کلِ دنیا دارن در موردش حرف می‌زنن!»

پشتِ سرِ‌شاید​ رین، نگهبانِ مسن‌تر‌بکشد​ بی‌صدا لبخندی زد.

و در همان حال،‌کاسه‌پشتِ​ رین حس کرد احساسی‌آورد​ شوم قلبش را می‌فشارد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net