چپتر 2776: تپهٔ سرخ
0در دوردست، تقریباً نامرئی، موجودی وهمانگیز در درخششِ طلایی پنهان شده بود. رین هم چیزی نماندهلتوپاره بود متوجهش نشود، اما حرکتی ظریف حضورش را لو داد. طولِ موجودِ اثیری دو... نه، حدوداخم سه متر بود. تقریباً بهکلی شفاف بود و شباهتِ محوی به خرخاکیِ عظیمی از جنسِ شیشه داشت.
پلید که انگار فهمیده بود لو رفته است، با سرعتی خیرهکننده به جلو خیز برداشت. چهارده پای بلندشدرخششی در شیشه فرو رفت و بدنِ شبحوارش را به جلو راند — باد صدای آهنگینِ کشیده شدنِ بندهایدوم کاسهپشتِ شفافش به یکدیگر را با خود آورد؛ انگار زنگولههای بلورین بهآرامی در نسیم به صدا درآمده باشند.
موجودِ کابوس، غرق دراگر درخششی طلایی، روی دشتِشکنجهشان براقِ شیشهای تقریباً نامرئی بود.
اما تیرِانداخت رین بازنمیتوانست هم پیدایش کرد.
تیر به مفصلِ یکی از پاهایش خورد و آن راناقصشان از ته قطع کرد. کسری از ثانیه بعد، تیرِ دومپلیدِ به هدف خورد، و بعد یکی دیگر، و یکی دیگر...
بعضی یک پا را قطع میکردند و بعضی دو تابلورین را. در عرضِ شش ثانیه، هر چهارده پای پلید خرد یابراقِ قطع شد و او روی زمین افتاد و به خود پیچید.
رین که نفسنفس میزد، کمانشلازم را پایین آورد و نگاهی سردپلیدِ به موجودِ فلجشدۀ روی زمین انداخت.
شاید نمیتوانست دشمنانش رانمیتوانست بکشد، اما به این معنینبود نبود که نمیتواند ناقصشان کند.
...یا اصلاً اگرنمیتوانست لازم میشد، لتوپارهاین و شکنجهشان کند.
پیل از جا پرید و بهیکدیگر پلیدِ خلعسلاحشده... خلعپاشده؟... نگاه کرد. سپسنسیم با حیرت به رین خیره شد.
پیل گفت:کند «تیراندازیِ محشریاگر بود، رانی.»
با گیجی اخمشاید کرد و یکبکشد ابرویش را بالا داد.
«ولی اگه بانمیتوانست کمان اینقدر خوبی، راحتترمعنی نبود که فقط بکشیش؟»
رین چند لحظه ساکت ماندشفافش تا نفسش جا بیاید، و بعدبهآرامی با لبخند به او نگاه کرد.
«تمرینِ هدفگیری بود، پیل.اگر شاید کماندارِ خوبی باشم، اماپیل همیشه میشه بهتر شد، نه؟»
پیل پوزخند زد.
«اینقدر جوون، اینقدر جاهطلب...»
مردِ مسنتر سر تکانکاسهپشتِ داد و دوباره بهآورد پلیدِ فلج نگاه کرد.
«پس احتمالاً من باید کارشو تموم کنم. آخه،شکنجهشان فقط... خیلی دوره. فکر نکنم بتونم بزنمش. شایدحیرت بهتر باشه خودت زحمتشو بکشی، چون بههرحال شکارِ خودته.»
رین لبخندش را حفظ کرددشمنانش و همزمان در ذهنش دنبالِ بهانهایناقصشان گشت تا این کار را نکند.
در همان لحظه،نمیتوانست صدای آشنایی دراین گوشش آه کشید.
[نیازی نیست.]
رین کمی اخم کرداگر و به پلید کهشکنجهشان به خود میپیچید خیره شد.
میخواد...
لحظهای بعد، چیزی ازدشمنانش آسمان فرود آمد و موجودِنمیتواند کابوس را به سیخ کشید.
نه، فقط در بدنش فرو نرفت — شدتِ برخورد چنان وحشتناکبهآرامی بود که موجودِ عظیم را روی شیشه متلاشی کرد و ازشیشهای آن فقط گودالِ بزرگی از لجنِ شفاف و تکههای شیشهمانند باقی گذاشت.
تنها چیزی که باقی مانده بود، تیرِلتوپاره عظیمی به طولِ چند متر بود که کجسپس از سطحِ خردشدهٔ دشتِ شیشهای بیرون زده بود.
رین باانداخت ناباوری بهنمیتوانست آن خیره ماند.
این دیگه...شاید چه جوردشمنانش بالیستای تکتیراندازیایه...
برادرش دوباره آه کشید.
[اَه. اونکند یاروئه. حرومزادهاگر داره خودنمایی میکنه.]
پیل پشتِ سرش را خاراند.
«...یا شایدم نه.»
رین لحظهای براندازش کرد و به تیرِخود غولپیکر که همان موقع داشت به گردبادیدرآمده از جرقه تبدیل میشد و فرومیریخت، اشاره کرد.
«هی، پیل.کند آخه اوناگر دیگه چی بود؟»
پیل خندهای عصبی کرد.
«آهان. سرورِ دوزخه؛ همون قدیسی کهاین حاکمِ تپهٔ سرخه. احتمالاً این تیراصلاً رو از همون دژ شلیک کرده.»
رین باشدنِ قیافهای جدی بهشفافش او نگاه کرد.
«اون دژ کهاصلاً یه هزار کیلومتریمیشد با اینجا فاصله داره.»
پیل معذب سرفهای کرد.
«خب، خودت کهنمیتوانست میدونی قدیسها چهجورین. انتظارمعنی داری قدرتهاشون منطقی باشه؟»
سرش راشدنِ تکان دادکاسهپشتِ و دور شد.
رین که تنها مانده بود، نگاهی به کمانششکنجهشان انداخت... کمانی که تا همین یک دقیقه پیشحیرت به نظرش خیلی قدرتمند میآمد... و آه کشید.
سپس باانداخت سایهاش سؤالینمیتوانست را اشاره کرد.
[دوستته؟]
برادرش پوزخند زد.
[عمراً!]
لحظهای مکث کردشاید و بعد با لحنیاین حاکی از رضایت افزود:
[اون دار از خاندانِ مهارانائه. یهاین بار جمجمهشو خرد کردم و مغزشواصلاً پاشیدم رو زمین. آخ که چقدر چسبید...]
رین دوباره آه کشید.
معلومه کهکند این کاراگر رو کرده.
کاروان به راهش ادامه داد.
پس از آن تیرِ خوشامدگوییِ اول، سرورِ دوزخ دیگر به آنها کمکی نکرد. بنابراین، روزهای سفر به تپهٔپیل سرخ برای تاجرِ عروجیافته و نگهبانانش سخت گذشت. گرما طاقتفرسا بود، خطراتِ دوزخِ شیشهای واگنها را تهدید میکرد وکمان پلیدهای گریزپای کندو بیوقفه به آنها حمله میکردند؛ طوری که درگیریها به هم گره خورده بود و تمامی نداشت.
با این حال، پیشرفتِ خوبی داشتند. هیچیک از نگهبانان جانشان را از دست ندادند، هرچند مجبور شدند یکیدرخششی از پژواکهای عظیم را مرخص کنند تا از نابودیِ کاملش جلوگیری شود. پس از آن سرعتِ کاروان افت کرد،هدف اما باز هم صحیح و سالم به شهر رسیدند؛ درست در لحظهای که خورشید افقِ غربی را لمس میکرد.
رین با علاقه تپهٔ سرخلازم را برانداز کرد، چرا کهپرید اولین بارش بود به آنجا میآمد.
جای... عجیبی بود.
خودِ دژ روی تپهای بلند از شیشه قرار داشت. در واقع، از دلِ تپه تراشیده شده بود و بهپرید قلعهای بلند و عمودی شباهت داشت که از سازههای مختلفی تشکیل شده و در بالا به منارهای تیز ختم میشد.خوبی با اینکه رین میدانست دژ از شیشه تراشیده شده، باز هم بیاختیار فکر میکرد دارد به یخی شفاف نگاه میکند.
غروبی آتشین قلعهٔ عمودی را شعلهور کرد وآورد باعث شد با درخششِ سرخِ زیبایی بدرخشد؛ بهکابوس احتمال زیاد نامِ دژ هم از همینجا آمده بود.
شهری که دژ را احاطه کرده بود، در دامنههای پایینیِ تپه وخلعسلاحشده دورتادورِ پایهاش ساخته شده بود. شهرِ بزرگی بود، اما اصلاً در حدابرویش و اندازههای حصار نبود و بیش از یک میلیون نفر جمعیت نداشت.
نکتهٔ جالب این بود که تنها مصالحِ ساختمانیِ در دسترس، شیشهای با شفافیتِاصلاً غیرطبیعی بود و به همین دلیل خانهها بیشترشان شفاف بودند. در واقع، بهراحتیحیرت میشد از روی میزانِ مات بودنِ خانهٔ یک شهروند، فهمید چقدر ثروتمند است.
ثروتمندانی که در دامنههای تپه زندگی میکردند، توانِ مالیِ وارد کردنِ مصالح و پوشاندنِ خانههایشان را داشتند؛شکنجهشان به این ترتیب هم حریم خصوصی داشتند و هم خانههایشان کمتر شبیه به کورههای شیشهای میشد. امابالا فقرایی که بهزور از پسِ پوشاندنِ حمامهایشان برمیآمدند، تمامِ عمرشان را در معرضِ دیدِ کاملِ همسایهها زندگی میکردند.
رین حس میکرد این فقدانِ تقریباً مطلقِ حریم خصوصی بینهایتبلورین عجیب است، اما به نظر میرسید محلیها به آن عادت کردهاندبراقِ و طوری به زندگیشان میرسیدند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
انسانها واقعاً سازگارترین موجودات بودند.
زندگی تو شهری کهنمیتوانست تقریباً هیچ رازی توشمعنی نیست، چه حسی داشت؟
شاید تحتِ تأثیرِ برادرش بود...
اما رین فکربندهای میکرد باید حسِیکدیگر کاملاً وحشتناکی داشته باشد.
لبخندی زد و گفت:
«حالا میفهمم چرا این واگنهای گندهبکشد تا خرخره فقط با سنگِ دشتِ رودِاصلاً ماه و الوارِ گورِ خدا پر شدن.»
پیل سر تکان داد:
«اینجا میفروشیمشون، بارِ شیشه میزنیم و بعد جلوتر با سود میفروشیم. شیشهٔنسیم دوزخ بهطرزِ شگفتانگیزی بادوامه، مثل بلور شفافه و حتی میتونه خودش روباز ترمیم کنه. اینجا مفت میارزه، اما تو حصار پولِ خوبی بابتش میدن.»
رین سر تکان داد.
جای تعجب نداشت.
کاروان بهسمتِ دروازهٔ شهر به راه افتاد. دیوارِ دورتادورِ تپهٔناقصشان سرخ باعظمت بود، اما درست مثل هر چیزِ دیگری شفافیت داشت؛خلعسلاحشده بنابراین رین بهراحتی میتوانست خیابانهای پرجنبوجوشِ آن سوی دیوار را ببیند.
راستش را بخواهید، کمی بیش از حد پرجنبوجوشآورد بودند. انرژیِ عجیبی در میانِ مردمِ تپهٔ سرخکابوس موج میزد، انگار که اتفاقِ مهمی افتاده بود.
اربابِ کاروانکند هم متوجهِاگر این موضوع شد.
وقتی پژواکش به دروازههانمیتوانست رسید، سرِ بیدارشدهای کهمعنی نگهبانی میداد داد زد:
«چه خبرشاید شده؟ کندودشمنانش هجوم آورده؟»
تونلهای زیرِ شهر مسدود شدهشفافش بودند، اما حملهای بهاندازهٔ کافی عظیمبهآرامی باز هم میتوانست مهرومومها را بشکند.
نگهبان نگاهی بهاصلاً بالا انداخت، نیشخندی زدلتوپاره و سر تکان داد:
«یه مدتهانداخت تو راهین، نه؟دشمنانش پس حتماً نشنیدین!»
تاجرِ عروجیافته اخم کرد:
«چی رو نشنیدیم؟»
نگهبان خندید:
«یه فرمانروای جدید تو حصار ظهور کرده!این اسمش چی بود... آستریون؟ آره، آستریون! ایناگر روزا کلِ دنیا دارن در موردش حرف میزنن!»
پشتِ سرِشاید رین، نگهبانِ مسنتربکشد بیصدا لبخندی زد.
و در همان حال،کاسهپشتِ رین حس کرد احساسیآورد شوم قلبش را میفشارد.
قبلی
بعدی