---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2884: تهدیدِ باستانی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2884: تهدیدِ باستانی

0

آزاراکس وقتی آنجا از درخت آویزان بود، کمی رقت‌انگیز به نظر می‌رسید. شخصیتش‌بدل​ هم برای کسی که قدرتِ واقعی داشت، بیش از حد سلطه‌جویانه می‌نمود؛ هرچه باشد،‌دربارهٔ​ آن‌ها که واقعاً قوی بودند معمولاً نیازی نمی‌دیدند مدام سلطه‌شان را به رخ بکشند.

اما به‌محضِ اینکه مستبدِ باستانی آزادی‌اش را پس گرفت، سانی بی‌درنگ‌سنیِ​ فهمید که او واقعاً نیرویی است که باید جدی‌اش گرفت. او‌بوده​ متحدی بی‌نظیر بود... تا حدی که آدم را به وحشت می‌انداخت.

سه چیز آزاراکس‌ترسناک​ را تا این‌مهم‌ترینِ​ حد ترسناک می‌کرد.

اولین و مهم‌ترینِ آن‌ها مهارتش به‌عنوانِ جنگجو بود. هم سانی‌مقایسه​ و هم نفیس به‌نوبهٔ خود مبارزانی حیرت‌انگیز بودند، اما حتی‌هولناک​ آن‌ها هم باید اعتراف می‌کردند که آزاراکس حریفی دلهره‌آور است.

او درنده‌خو، بی‌رحم و ویرانگر بود و چون توفانی خروشان در بیابان‌هولناک​ می‌خروشید؛ اما در عینِ حال، به‌شدت مکار و به‌شکلِ مورمورکننده‌ای زیرک بود‌تقلیدش​ و قدرتِ نابودگرِ خشمش را با دقتی جراحی‌گونه و کینه‌توزیِ تلخی هدایت می‌کرد.

بیشتر از همه، او باتجربه بود. آزاراکس، فاتحی پرآوازه و از کهنه‌سربازانِ جنگِ نابودی، گنجینه‌ای‌اگر​ از تجربهٔ نبرد داشت که آن‌ها هیچ امیدی به برابری با آن نداشتند — و با‌سالِ​ توجه به اینکه در مقایسه با مستبدِ باستانی چقدر جوان بودند، شاید حتی نمی‌توانستند درکش کنند.

دومین ویژگی که آزاراکس را به وجودی هولناک بدل می‌کرد، مهارتِ‌به‌نوبهٔ​ صیقل‌یافته‌اش در به‌کارگیریِ اراده‌اش بود. این هم چیزی بود که نه‌ویرانگر​ سانی و نه نفیس، به‌دلیلِ اختلافِ سنیِ فاحشِ میانشان، نمی‌توانستند تقلیدش کنند.

اگر حرفِ آزاراکس دربارهٔ اینکه امپراتوری‌اش پیشگامِ امپراتوریِ جنگ بوده حقیقت داشت،‌جوان​ پس او از اواخرِ عصرِ قهرمانان در رتبهٔ مطلق قرار داشت؛ هزار سالِ‌اراده‌اش​ تمام پیش از عصرِ دیمون‌ها که جهان در جنگِ نابودی از بین رفت.

این یعنی او هزاران سال در حالِ یادگیریِ نحوهٔ به‌کارگیریِ اراده‌اش بود، در حالی که از رسیدنِ آن‌ها به‌به‌دلیلِ​ رتبهٔ مطلق به‌سختی چند سال می‌گذشت. در نتیجه، حدی که آزاراکس می‌توانست جهان را تسلیمِ اراده‌اش کند بسیار بیشتر‌مطلق​ از تواناییِ آن‌ها بود و روش‌هایی که می‌توانست اراده‌اش را ابراز کند نیز به‌همان‌نسبت بسیار متنوع‌تر و صیقل‌یافته‌تر بود.

برای مثال، زرهِ شیشه‌ای و تبرِ عظیمی را که در‌اختلافِ​ دست داشت در نظر بگیرید. آن‌ها خاطره نبودند و غنیمت‌هایی‌امپراتوریِ​ هم نبودند که از دیگر بی‌مرگ‌ها به چنگ آورده باشد.

در عوض، او صرفاً اراده می‌کرد تا ماسه‌ها تحتِ فشار به مایعی ملتهب‌مبارزانی​ تبدیل شوند که پس از جامد شدن، تکه‌های شیشه‌ایِ تقریباً نابودناپذیری می‌ساختند؛ سپس آن‌می‌خروشید​ تکه‌ها خودبه‌خود زرهی دورِ او شکل می‌دادند و هم‌زمان به تبری سنگین بدل می‌شدند.

و این تنها یکی از کاربردهای مشهودِ اراده بود که سانی و‌جوان​ نفیس شاهدش بودند. معلوم نبود آزاراکس دیگر چگونه جهان را بازآفرینی می‌کند،‌به‌کارگیریِ​ در حالی که استبدادش ناپیدا بود. هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند با آن مهارت برابری کنند.

سومین ویژگی که مستبدِ‌جوان​ باستانی را تا این‌کنند​ حد تهدیدآمیز می‌کرد، سرشتش بود.

آزاراکس جزئیاتِ سرشتش را پنهان نگه می‌داشت و تنها‌به‌دلیلِ​ به چند نکتهٔ کوچک اشاره می‌کرد. اما سانی توانسته‌امپراتوری‌اش​ بود با مشاهدهٔ او در نبرد، بقیه‌اش را حدس بزند.

از آنچه مستبدِ باستانی به آن‌ها گفته بود، توانِ خفته‌اش پایه‌به‌نوبهٔ​ و اساسِ فتوحاتش بود... و الحق که توانِ ترسناکی بود. این توان‌چون​ باعث می‌شد هر بار که آزاراکس موجودِ زنده‌ای را می‌کشت، قوی‌تر شود.

و در طولِ هزاران سال‌هیچ​ خون‌ریزی، او تعدادِ بی‌شماری از‌مقایسه​ موجوداتِ زنده را کشته بود.

قدرتِ فرمانروای بی‌مرگ واقعاً وحشتناک بود؛ در حقیقت، چیزی در حدِ افسانه‌ها بود. مردم گاهی از این می‌گفتند که چطور یک‌سنیِ​ نفر می‌تواند با یک ضربه کوهی را فروبریزد، اما این معمولاً اغراق بود. با این حال، در موردِ آزاراکس، این توصیفی کاملاً‌پیش​ واقعی بود... و این تقویت تنها بر قدرتِ او تأثیر نمی‌گذاشت. بلکه بدنش — یا حالا، استخوان‌هایش — را نیز مقاوم‌تر می‌کرد.

بنابراین، تقریباً نابودنشدنی هم بود.

اما این توانِ بیدارشده‌اش بود که آزاراکس را به «طاعونِ فولاد» معروف‌خود​ کرد، توانی که بسیار موذیانه‌تر عمل می‌کرد. این توان باعث می‌شد هر‌توفانی​ موجودِ زنده‌ای که در نبردِ تن‌به‌تن شکست می‌داد، به برده‌اش تبدیل شود.

سانی مطمئن نبود موجوداتی که این مستبدِ باستانی به بند می‌کشید، بی‌چون‌وچرا به او وفادار می‌شدند، یا‌دومین​ با وجودِ حفظِ باورها و آرزوهای پیشینِ خود، صرفاً توانِ سرپیچی از دستوراتش را نداشتند. اما این‌حرفِ​ را می‌دانست که آزاراکس هزاران سال پیش، گردآوریِ ارتشِ بزرگش را به همین شیوه آغاز کرده بود.

همین ارتشِ روزافزون بود‌جوان​ که لقبِ «طاعونِ فولاد»‌کنند​ را برایش به ارمغان آورد.

همچنین می‌دانست آزاراکس هر بار که از این توان استفاده می‌کرد، دست به‌میانشان​ انتخابی کاملاً حساب‌گرانه می‌زد. کاراییِ هر موجود را می‌سنجید و تصمیم می‌گرفت که‌قهرمانان​ آیا به خدمت گرفتنِ آن‌ها سودمندتر است، یا صِرفاً کشتنشان برای قوی‌تر شدن.

در هر حال، آزاراکس این‌گونه داشت رفته‌رفته ارتشی از بی‌مرگ‌ها را در بیابانِ کابوس گرد هم می‌آورد. پس از شبِ اول،‌بی‌رحم​ تنها چند جنگجوی نامرده بودند که پیروی از دستوراتش را آغاز کردند. پس از شبِ دوم، تعدادشان دو برابر شد... و‌بیشتر​ حالا، لشکری تمام‌عیار از هیولاهای اسکلتی در نبرد به دنبالش می‌آمدند و می‌رفت تا شمارشان از سپاهِ سایهٔ درهم‌شکسته نیز فراتر رود.

همین باعث می‌شد سانی با خود‌امیدی​ بگوید که شاید آزاراکس دربارهٔ ادعای‌جوان​ فتحِ بیابانِ کابوس بلوف نمی‌زده است.

توانِ عروج‌یافتهٔ این مستبدِ باستانی موردِ جالبی بود. این توان به او اجازه می‌داد حضورش را تشدید کند و از‌اختلافِ​ آن همچون سلاحی علیه دشمنانش بهره ببرد. قدرتِ خفه‌کننده و سرکوبگرِ حضورش، ترس و دلهره به جانِ تمامِ اطرافیانش می‌انداخت‌هزار​ و آن‌ها را ضعیف‌تر می‌کرد. همچنین می‌توانست به فشاری کاملاً فیزیکی تبدیل شود و دشمنانش را خرد و خاکشیر کند.

نکتهٔ جالبش این بود که‌صیقل‌یافته‌اش​ ظاهراً آزاراکس حتی در رتبهٔ‌اختلافِ​ عروج‌یافته نیز حضورِ قدرتمندی داشته است.

توانِ متعالی‌اش... راستش سانی در این باره مطمئن نبود. به نظر می‌رسید این مستبدِ باستانی قادر‌اعتراف​ است اندازه‌اش را به دلخواه تغییر دهد و گاه به غولی سر به فلک کشیده تبدیل شود،‌مورمورکننده‌ای​ اما نمی‌شد با اطمینان گفت که آیا این همان دگرگونی‌اش است یا صرفاً کاربردِ دیگری از اراده‌اش.

اما در موردِ توانِ مطلقش؛ این توان مواهبِ سرشتِ او را به جنگجویانِ دست‌نشانده‌اش می‌بخشید. باعث می‌شد هرچه موجوداتِ زندهٔ‌هولناک​ بیشتری می‌کشتند قوی‌تر شوند و به آن‌ها اجازه می‌داد هاله‌ای از ترس و سرکوب از خود ساطع کنند که دشمنانشان‌بوده​ را ضعیف می‌ساخت. و از آنجا که این جنگجویان متعلق به قلمروِ او بودند، قدرتِ آن‌ها آزاراکس را نیز قدرتمندتر می‌کرد.

برخی از قدرت‌هایش اینجا در بیابانِ کابوس به کار نمی‌آمدند، اما سانی به‌خوبی‌بدل​ می‌دید که چطور آزاراکس و لشکریانش توانسته بودند همچون سیلی از فولاد بر‌حرفِ​ عوالمِ فانی سرازیر شوند و تا مرزِ فتحِ کاملِ همهٔ آن‌ها پیش بروند.

ناگفته نماند که حضورِ این تهدیدِ وجودیِ‌اراده‌اش​ متعلق به گذشته‌های باستانی و جنگیدنش در‌تقلیدش​ کنارِ آن‌ها در دوزخِ آریل، مایهٔ دلگرمی بود.

بنابراین، سانی‌این​ در ابتدا‌می‌کرد​ واقعاً خوشحال بود.

البته این پیش از آن بود که متوجه شود استخوان‌های این مستبدِ باستانی رفته‌رفته تغییر رنگ می‌دهند و‌ویژگی​ او را هر لحظه بیشتر شبیه به بی‌مرگ‌های بی‌عقلی می‌سازند که با آن‌ها در جنگ بودند؛ و اینکه‌امپراتوری‌اش​ ظاهراً آزاراکس داشت ذره‌ذره پس‌رفت می‌کرد و پس از هر شب، بخش‌هایی از هوشیاری‌اش را از دست می‌داد.

با فهمیدنِ این موضوع، قدرتِ هولناکِ‌نمی‌توانستند​ این مستبدِ باستانی و ارتشِ روزافزونش از‌بدل​ دست‌نشاندگانِ بی‌مرگ، دیگر مایهٔ خوشحالیِ سانی نبود.

در عوض، حالا‌بدل​ باعث می‌شدند مضطرب‌به‌کارگیریِ​ و گوش‌به‌زنگ شود.

ناولها | novelha.net