---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2478: هیچ‌چیز به دست نیامد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2478: هیچ‌چیز به دست نیامد

0

افی با شنیدن اینکه سانی‌بشیم​ موردرت را قربانی می‌نامید، خندهٔ‌هنوز​ کوتاهی کرد. سپس چهره‌اش جدی شد.

«انگار یه‌جور عدالتِ الهیه... راستش تصورش خیلی خنده‌داره. ولی جفتمون می‌دونیم که‌مالید​ ایزدان مرده‌ن، و هیچ عدالتی تو دنیا نیست مگه اینکه خودمون اجراش‌حصار​ کنیم. در هر صورت، این خبرِ خیلی خوبی برامون نیست، مگه نه؟»

سر تکان داد.

«انگار یه تیکهٔ مهم از پازل رو پیدا کردیم... ولی راستش، الان حتی از‌نقشِ​ صبح هم کمتر می‌دونیم. حداقل قبلاً یه مظنون داشتیم — ولی اگه موردرت پوچ‌گرا نیست‌ابرویی​ و در عوض پوچ‌گرا داره شکارش می‌کنه، پس حتی مظنون هم نداریم. عملاً هیچی نداریم.»

آهی کشید‌فشار​ و با خستگی‌بشیم​ صورتش را مالید.

«ببین... برنامه‌مون چی بود؟ برسیم به موردرت، کنترلِ قطعه رو ازش پس بگیریم، چیزی که دنبالشی رو پیدا کنیم و‌بگیریم​ برگردیم به حصار. ما موردرت رو دیدیم و هیچی دستگیرمون نشد. الان با این کشفِ جدید، حتی به نظر نمی‌رسه‌چطور​ اون کسی باشه که دسترسیِ مدیرِ من رو دزدیده. پس باید چی‌کار کنیم؟ چطور قراره برگردیم به دنیای واقعی، سانی؟»

سانی چند لحظه‌بالا​ ساکت ماند، سپس‌واقعاً​ شانه بالا انداخت.

«هیچی عوض نشده. ما موردرت رو دیدیم، ولی واقعاً بهش نرسیدیم، مگه نه؟ الان که می‌دونیم جونش در خطره، می‌تونیم بهش فشار بیاریم و‌می‌سازیم​ بهش نزدیک‌تر بشیم. تازه، قدیس و مورگان هم هستن — هنوز حتی به اونا نرسیدیم، پس برای نتیجه‌گیری خیلی زوده. قرار بود نقشِ کارآگاه‌ها‌مقاماتِ​ رو بازی کنیم، پس مثل یه کارآگاه فکر کن، افی. صبر می‌کنیم، آروم‌آروم پرونده رو می‌سازیم و معما رو حل می‌کنیم. این‌جوری قراره برگردیم.»

سانی حالتِ چهره‌اش‌بیاریم​ را کاوید و‌تازه​ ابرویی بالا انداخت.

«ولی چرا یهو داری تردید می‌کنی؟ من اون‌قدر خوب می‌شناسمت که بدونم با‌ببین​ چیزِ پیش‌پاافتاده‌ای مثلِ توقفِ موقتیِ کار جا نمی‌زنی. قاتل‌های سریالی، مقاماتِ فاسد، خطراتِ نامرئی...‌نشد​ هیچ‌کدوم از اینا شبیه چیزی نیست که بتونه تو رو بترسونه. پس قضیه چیه؟»

افی در سکوت به چشمانش‌نشده​ خیره ماند، سپس چهره در‌خطره​ هم کشید و نگاهش را دزدید.

«...هر روز عصر، مجبورم برم خونه‌مورگان​ پیشِ یه شوهرِ غریبه و از‌زوده​ بچه‌های غریبه مراقبت کنم. قضیه اینه.»

سانی ابروهایش را بالا انداخت.

«همین... فقط همین؟ از‌می‌کنه​ اون «دیگریِ» چندش‌آور که نقشِ‌کشید​ شوهرت رو بازی می‌کنه می‌ترسی؟»

افی آرام سر تکان داد.

«نه. مشکل بچه‌هاست.»

افی به‌فشار​ چشمانِ سانی‌نزدیک‌تر​ خیره شد.

«می‌ترسم... که کم‌کم بهشون‌می‌کنه​ دل ببندم. اگه زمانِ زیادی‌کشید​ رو اینجا بگذرونیم، همین می‌شه.»

لبخندِ محوی‌شانه​ زد و دوباره‌نشده​ سر تکان داد.

«احتمالاً نمی‌فهمی، ولی این خیلی بیشتر از قاتل‌های سریالی و خطراتِ نامرئی من رو‌نقشِ​ می‌ترسونه. ما می‌تونیم بریم، ولی وقتی بریم چه بلایی سرِ اونا میاد؟ می‌دونم احمقانه‌ست. اونا‌ابرویی​ حتی بچه‌های واقعی هم نیستن. ولی هرچی بیشتر اینجا بمونیم، تشخیصِ این تفاوت سخت‌تر می‌شه.»

سانی با‌فشار​ تعجب به‌نزدیک‌تر​ افی خیره ماند.

حق با او بود،‌می‌کنه​ سانی درک نمی‌کرد... اما‌آهی​ از جهتی هم می‌فهمید.

سانی واقعاً نمی‌توانست درک کند که چرا افی باید به‌طور‌خطره​ خاص در برابرِ فرزندانِ همتایش این‌قدر آسیب‌پذیر باشد، اما می‌دانست که‌اونا​ چقدر محال است آدم با شبح‌ها مثلِ انسان‌های واقعی رفتار نکند.

هر بار که سانی واردِ کابوسی می‌شد، به خودش‌اونا​ یادآوری می‌کرد آدم‌هایی که آنجا حضور دارند واقعی نیستند. و‌فکر​ هر بار، نمی‌توانست آن‌ها را چیزی جز آدم‌های واقعی ببیند.

آئورو از آن نُه‌تن، الیاس، سولوین، نوکتیس، آنانکه، گلِ باد، حتی آن‌برای​ کرونوسِ وروجک... آن‌ها بیشتر از خیلی از آدم‌های واقعی در قلبش جا باز‌پرونده​ کرده بودند، حتی با اینکه می‌دانست طلسم آن‌ها را به وجود آورده است.

سانی آهی کشید.

«می‌فهمم. اما...»

اما پیش از آنکه حرفش را تمام کند، رابطش‌اونا​ با صدای زنگی عصبی به صدا درآمد. اخم کرد، آن‌فکر​ را از جیب بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌اش انداخت.

لعنتی.

سانی تماس را وصل کرد و رابط را به‌کشید​ گوشش چسباند... اما وقتی صدای آشنایی از بلندگو غرید، چهره‌ازش​ در هم کشید و آن را چند سانتی‌متر دور کرد.

«کدوم گوری هستی، حروم‌زاده؟!»

سانی از‌نزدیک‌تر​ روی کلافگی‌تازه​ چشمانش را بست.

«داشتم با کارآگاه آتنا توی‌بشیم​ یه مکانِ ثانویه، روی مدارکِ‌هنوز​ پروندهٔ پوچ‌گرا کار می‌کردم، سروان... قربان.»

صدای سروان طوری‌شکارش​ بود که انگار‌عملاً​ داشت سکته می‌کرد.

«پروندهٔ پوچ‌گرا؟! کدوم پروندهٔ پوچ‌گرا،‌نشده​ احمق؟! الان دیگه اون پوچ‌گرای‌خطره​ لعنتی اهمیتی داره، گندش بزنن؟!»

سانی آهسته‌نزدیک‌تر​ نفسش را‌تازه​ بیرون داد.

«با کمالِ احترام، قربان، اهمیتش دقیقاً‌تازه​ همون‌قدره که قبل از پریدنِ وارثِ‌برای​ یه ابرشرکت از روی پل بود...»

سیلِ ناسزاهایی که از‌می‌کنه​ رابط بیرون ریخت، باعث شد‌کشید​ دوباره چهره در هم بکشد.

پس از حدود یک دقیقه، خشمِ سروان‌بهش​ بالاخره فروکش کرد. صدای نفس‌های سنگینش در‌نزدیک‌تر​ رابط پیچید و بعد با صدایی گرفته گفت:

«گوش کن ببینم، جونورِ کثیف... همین الان گورتو گم می‌کنی میای‌نتیجه‌گیری​ ادارهٔ مرکزی. آژیر رو روشن کن و اگه لازم شد تو راه‌پرونده​ از همهٔ چراغ‌قرمزای لعنتی رد شو. آتنا رو هم با خودت بیار!»

مرد لحظه‌ای مکث‌بیاریم​ کرد و سپس‌تازه​ با لحنی عصبی افزود:

«و مبادا با اون ذاتِ پستت‌عملاً​ خرابش کنی، می‌فهمی؟! برخلافِ توِ بی‌مصرف،‌مالید​ اون یه کارآگاهِ جوون و آینده‌داره!»

چشمانِ سانی‌شانه​ از روی‌انداخت​ خشم گشاد شد.

چـ... چی گفت؟ من؟ خرابش کنم؟‌مورگان​ اون مجسمهٔ وقاحت و خلاف رو؟!‌زوده​ کی قراره کی رو خراب کنه؟!

چند نفسِ عمیق‌بیاریم​ کشید تا آرام‌تازه​ شود، سپس خونسرد گفت:

«صداتون رو کاملاً واضح می‌شنوم، سروان. اما، قربان... اصلاً‌کشید​ چرا باید بیایم؟ فکر می‌کردم دلتون بخواد منو تا‌قطعه​ جای ممکن از پروندهٔ اون یارو دلاوری دور نگه دارید.»

رئیسِ ظاهری‌اش مدتی‌بالا​ سکوت کرد و سپس‌بهش​ زیرِ لب ناسزا گفت.

«کاملاً هم حق با توئه! اگه دستِ من بود،‌اونا​ نمی‌ذاشتم اون ریختِ رنگ‌پریده‌ت حتی به این پرونده نزدیک‌کارآگاه​ بشه. اما... دستِ من نیست. ظاهراً باید بهت تبریک بگم!»

سانی و‌فشار​ افی به‌نزدیک‌تر​ هم نگاه کردند.

«منظورتون چیه، قربان؟»

سروان آهی‌شانه​ از سرِ‌انداخت​ استیصال کشید.

«آقای موردرت شخصاً تو‌تازه​ رو درخواست کرده... خودش اسمت‌اونا​ رو آورده. پس، وضعیت همینه!»

مکث کرد‌فشار​ و سپس‌نزدیک‌تر​ با خستگی افزود:

«این تحقیقات... منحصراً به شما‌نداریم​ دو نفر سپرده شده. پس زودتر‌صورتش​ گورتون رو گم کنید بیاید اینجا!»

سانی با‌شانه​ چشمانی گردشده به‌نشده​ افی نگاه کرد.

انگار او‌نزدیک‌تر​ هم کاملاً‌تازه​ جا خورده بود.

به نظر می‌رسید قرار بود‌بشیم​ خیلی زودتر از چیزی که‌هنوز​ انتظار داشتند، دوباره موردرت را ببینند.

ناولها | novelha.net