چپتر 2478: هیچچیز به دست نیامد
0افی با شنیدن اینکه سانیعوض موردرت را قربانی مینامید، خندهٔعملاً کوتاهی کرد. سپس چهرهاش جدی شد.
«انگار یهجور عدالتِ الهیه... راستش تصورش خیلی خندهداره. ولی جفتمون میدونیم کهصبر ایزدان مردهن، و هیچ عدالتی تو دنیا نیست مگه اینکه خودمون اجراشداری کنیم. در هر صورت، این خبرِ خیلی خوبی برامون نیست، مگه نه؟»
سر تکان داد.
«انگار یه تیکهٔ مهم از پازل رو پیدا کردیم... ولی راستش، الان حتی ازخستگی صبح هم کمتر میدونیم. حداقل قبلاً یه مظنون داشتیم — ولی اگه موردرت پوچگرا نیستدیدیم و در عوض پوچگرا داره شکارش میکنه، پس حتی مظنون هم نداریم. عملاً هیچی نداریم.»
آهی کشیدداشتیم و با خستگیعوض صورتش را مالید.
«ببین... برنامهمون چی بود؟ برسیم به موردرت، کنترلِ قطعه رو ازش پس بگیریم، چیزی که دنبالشی رو پیدا کنیم وکاوید برگردیم به حصار. ما موردرت رو دیدیم و هیچی دستگیرمون نشد. الان با این کشفِ جدید، حتی به نظر نمیرسهمقاماتِ اون کسی باشه که دسترسیِ مدیرِ من رو دزدیده. پس باید چیکار کنیم؟ چطور قراره برگردیم به دنیای واقعی، سانی؟»
سانی چند لحظهشکارش ساکت ماند، سپسعملاً شانه بالا انداخت.
«هیچی عوض نشده. ما موردرت رو دیدیم، ولی واقعاً بهش نرسیدیم، مگه نه؟ الان که میدونیم جونش در خطره، میتونیم بهش فشار بیاریم وبگیریم بهش نزدیکتر بشیم. تازه، قدیس و مورگان هم هستن — هنوز حتی به اونا نرسیدیم، پس برای نتیجهگیری خیلی زوده. قرار بود نقشِ کارآگاههاچند رو بازی کنیم، پس مثل یه کارآگاه فکر کن، افی. صبر میکنیم، آرومآروم پرونده رو میسازیم و معما رو حل میکنیم. اینجوری قراره برگردیم.»
سانی حالتِ چهرهاشاگه را کاوید وداره ابرویی بالا انداخت.
«ولی چرا یهو داری تردید میکنی؟ من اونقدر خوب میشناسمت که بدونم بامیکنیم چیزِ پیشپاافتادهای مثلِ توقفِ موقتیِ کار جا نمیزنی. قاتلهای سریالی، مقاماتِ فاسد، خطراتِ نامرئی...اونقدر هیچکدوم از اینا شبیه چیزی نیست که بتونه تو رو بترسونه. پس قضیه چیه؟»
افی در سکوت به چشمانشنداریم خیره ماند، سپس چهره درخستگی هم کشید و نگاهش را دزدید.
«...هر روز عصر، مجبورم برم خونهداره پیشِ یه شوهرِ غریبه و ازآهی بچههای غریبه مراقبت کنم. قضیه اینه.»
سانی ابروهایش را بالا انداخت.
«همین... فقط همین؟ اززوده اون «دیگریِ» چندشآور که نقشِمثل شوهرت رو بازی میکنه میترسی؟»
افی آرام سر تکان داد.
«نه. مشکل بچههاست.»
افی بهداشتیم چشمانِ سانیپوچگرا خیره شد.
«میترسم... که کمکم بهشونزوده دل ببندم. اگه زمانِ زیادیمثل رو اینجا بگذرونیم، همین میشه.»
لبخندِ محویداره زد و دوبارهنداریم سر تکان داد.
«احتمالاً نمیفهمی، ولی این خیلی بیشتر از قاتلهای سریالی و خطراتِ نامرئی من روخستگی میترسونه. ما میتونیم بریم، ولی وقتی بریم چه بلایی سرِ اونا میاد؟ میدونم احمقانهست. اونادیدیم حتی بچههای واقعی هم نیستن. ولی هرچی بیشتر اینجا بمونیم، تشخیصِ این تفاوت سختتر میشه.»
سانی باداشتیم تعجب بهپوچگرا افی خیره ماند.
حق با او بود،زوده سانی درک نمیکرد... امابازی از جهتی هم میفهمید.
سانی واقعاً نمیتوانست درک کند که چرا افی باید بهطورخستگی خاص در برابرِ فرزندانِ همتایش اینقدر آسیبپذیر باشد، اما میدانست کهچیزی چقدر محال است آدم با شبحها مثلِ انسانهای واقعی رفتار نکند.
هر بار که سانی واردِ کابوسی میشد، به خودشنداریم یادآوری میکرد آدمهایی که آنجا حضور دارند واقعی نیستند. وبود هر بار، نمیتوانست آنها را چیزی جز آدمهای واقعی ببیند.
آئورو از آن نُهتن، الیاس، سولوین، نوکتیس، آنانکه، گلِ باد، حتی آنآهی کرونوسِ وروجک... آنها بیشتر از خیلی از آدمهای واقعی در قلبش جا بازچیزی کرده بودند، حتی با اینکه میدانست طلسم آنها را به وجود آورده است.
سانی آهی کشید.
«میفهمم. اما...»
اما پیش از آنکه حرفش را تمام کند، رابطشنداریم با صدای زنگی عصبی به صدا درآمد. اخم کرد، آنبود را از جیب بیرون آورد و نگاهی به صفحهاش انداخت.
لعنتی.
سانی تماس را وصل کرد و رابط را بهمثل گوشش چسباند... اما وقتی صدای آشنایی از بلندگو غرید، چهرهحالتِ در هم کشید و آن را چند سانتیمتر دور کرد.
«کدوم گوری هستی، حرومزاده؟!»
سانی ازداشتیم روی کلافگیپوچگرا چشمانش را بست.
«داشتم با کارآگاه آتنا تویعوض یه مکانِ ثانویه، روی مدارکِعملاً پروندهٔ پوچگرا کار میکردم، سروان... قربان.»
صدای سروان طورینتیجهگیری بود که انگارنقشِ داشت سکته میکرد.
«پروندهٔ پوچگرا؟! کدوم پروندهٔ پوچگرا،نداریم احمق؟! الان دیگه اون پوچگرایخستگی لعنتی اهمیتی داره، گندش بزنن؟!»
سانی آهستهداشتیم نفسش راپوچگرا بیرون داد.
«با کمالِ احترام، قربان، اهمیتش دقیقاًداره همونقدره که قبل از پریدنِ وارثِآهی یه ابرشرکت از روی پل بود...»
سیلِ ناسزاهایی که اززوده رابط بیرون ریخت، باعث شدمثل دوباره چهره در هم بکشد.
پس از حدود یک دقیقه، خشمِ سروانهیچی بالاخره فروکش کرد. صدای نفسهای سنگینش دربرنامهمون رابط پیچید و بعد با صدایی گرفته گفت:
«گوش کن ببینم، جونورِ کثیف... همین الان گورتو گم میکنی میایهیچی ادارهٔ مرکزی. آژیر رو روشن کن و اگه لازم شد تو راهازش از همهٔ چراغقرمزای لعنتی رد شو. آتنا رو هم با خودت بیار!»
مرد لحظهای مکثاگه کرد و سپسداره با لحنی عصبی افزود:
«و مبادا با اون ذاتِ پستتنقشِ خرابش کنی، میفهمی؟! برخلافِ توِ بیمصرف،صبر اون یه کارآگاهِ جوون و آیندهداره!»
چشمانِ سانیداره از رویمیکنه خشم گشاد شد.
چـ... چی گفت؟ من؟ خرابش کنم؟داره اون مجسمهٔ وقاحت و خلاف رو؟!آهی کی قراره کی رو خراب کنه؟!
چند نفسِ عمیقاگه کشید تا آرامداره شود، سپس خونسرد گفت:
«صداتون رو کاملاً واضح میشنوم، سروان. اما، قربان... اصلاًمثل چرا باید بیایم؟ فکر میکردم دلتون بخواد منو تااینجوری جای ممکن از پروندهٔ اون یارو دلاوری دور نگه دارید.»
رئیسِ ظاهریاش مدتیشکارش سکوت کرد و سپسهیچی زیرِ لب ناسزا گفت.
«کاملاً هم حق با توئه! اگه دستِ من بود،نداریم نمیذاشتم اون ریختِ رنگپریدهت حتی به این پرونده نزدیکبرنامهمون بشه. اما... دستِ من نیست. ظاهراً باید بهت تبریک بگم!»
سانی وداشتیم افی بهپوچگرا هم نگاه کردند.
«منظورتون چیه، قربان؟»
سروان آهیداره از سرِمیکنه استیصال کشید.
«آقای موردرت شخصاً توپوچگرا رو درخواست کرده... خودش اسمتنداریم رو آورده. پس، وضعیت همینه!»
مکث کردداشتیم و سپسپوچگرا با خستگی افزود:
«این تحقیقات... منحصراً به شماقرار دو نفر سپرده شده. پس زودترفکر گورتون رو گم کنید بیاید اینجا!»
سانی باداره چشمانی گردشده بهنداریم افی نگاه کرد.
انگار اوداشتیم هم کاملاًپوچگرا جا خورده بود.
به نظر میرسید قرار بودعوض خیلی زودتر از چیزی کهعملاً انتظار داشتند، دوباره موردرت را ببینند.