---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2594: مداخلهٔ به‌موقع • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2594: مداخلهٔ به‌موقع

0

سانی که غرق در رؤیاهای خیره‌کنندهٔ‌خواندنِ​ گذشتهٔ باستانی شده بود، انگشتانش را‌ذهنِ​ روی رشتهٔ نورِ طلایی پایین‌تر لغزاند.

حالا می‌فهمید چرا ابتدا تولدِ درختِ جهان و گسترشِ جنگلِ مقدسِ ایزدِ دل را‌رگه‌ای​ دیده بود. دلیلش این بود که باغِ شب از شاخهٔ آن درختِ عظیم ساخته‌بعد​ شده بود و در نتیجه بخشی از آن به حساب می‌آمد—حتی آخرین بخشِ آن.

پس، تقدیرش بخشی از‌شهری​ تقدیرِ درختِ جهان بود،‌نمای​ یا دست‌کم زمانی این‌طور بود.

سانی با شگفتی از این حقیقت، ذهنش‌اطلاعات​ را گشود تا پذیرای واقعیتِ حوادثی شود‌می‌توانست​ که باغِ شب از سر گذرانده بود.

دشوار بود... کاوش در معنای رشتهٔ تقدیر مثلِ خواندنِ کتاب نبود. سیلابِ‌ذهنِ​ عظیمی از اطلاعات به ذهنِ تحتِ فشارِ سانی سرازیر می‌شد و او تنها‌جذب​ می‌توانست جسته و گریخته چند قطره از آن سیلِ خردکننده را جذب کند.

بلافاصله رؤیای پرجزئیاتِ دیگری از گذشته، شبیهِ آن دو‌حالی​ رؤیای اول، ندید. در عوض، نماهای کوتاهی از صحنه‌های‌سفینهٔ​ مختلف دید که همگی در هم آمیخته و آشفته بودند.

باغِ شب در حالِ دریانوردی روی دریایی مه‌آلود... باغِ شب در نبرد‌ویژه‌ای​ با توفانی چنان وحشی که می‌توانست عوالمی را به‌کل با خود ببرد...‌سفینهٔ​ باغِ شب در حالِ حرکت در خلأِ سیاه و عظیمِ میانِ ستارگان...

و پهلوگرفتنش در اسکله‌ای غول‌پیکر‌سیلابِ​ متعلق به شهری زیبا و حیرت‌انگیز‌سرازیر​ که میانِ ستارگان بنا شده بود.

آن نمای‌کاوش​ آخر به‌نوعی‌تقدیر​ اهمیتِ ویژه‌ای داشت.

سانی حتی در حالی که فشارِ خیره‌شدن‌داشت​ به تقدیر داشت از پایش درمی‌آورد، بی‌اختیار‌رگه‌ای​ رگه‌ای از سرگرمیِ آمیخته با گیجی حس کرد.

پس باغِ‌غول‌پیکر​ شب... یه‌شهری​ سفینهٔ فضاییه؟

کسری از ثانیه را—که برایش‌سیلابِ​ مثلِ یک ابدیت گذشت—صرفِ فکر‌فشارِ​ کردن به این حقیقت کرد.

و بعد...

بام!

سانی از روی صندلی‌شهری​ افتاد و سرش محکم‌نمای​ به کفِ اتاق خورد.

او که از آن حالتِ مسحور بیرون‌اطلاعات​ کشیده شده بود، با تأخیر دستش را‌می‌توانست​ عقب کشید و [چشمم کجاست] را غیرفعال کرد.

دنیا... عجیب بود.

دنیا بیش از‌آخر​ حد کوچک، خفه‌کننده‌ویژه‌ای​ و دوبعدی بود.

زمان از همه عجیب‌تر‌شهری​ بود؛ به‌نوعی به سه‌نمای​ حالتِ مجزا تقسیم شده بود.

گذشته، حال و آینده...

این تقسیم‌بندیِ غیرقابل‌توضیح بی‌معنی بود.

«آخ.»

سانی همان‌طور که روی زمین افتاده بود، حس کرد سایهٔ‌به‌نوعی​ جت بالای سرش حرکت می‌کند. فهمید جت به او ضربه زده،‌سرگرمیِ​ صندلی‌اش را واژگون کرده و او را به زمین انداخته است.

«چرا منو زدی؟»

جت با گیجی خندید.

«خدایان. اصلاً خودتو دیدی؟»

سانی در‌غول‌پیکر​ واقع خودش‌شهری​ را ندیده بود.

در حقیقت،‌خواندنِ​ اصلاً نمی‌توانست‌نبود​ چیزی ببیند.

چی؟

جت خود‌نمای​ را سنگین‌به‌نوعی​ روی مبلش انداخت.

«محضِ اطلاعت، داشت از‌شهری​ زیرِ نقابت دود بلند‌نمای​ می‌شد. بوش هم که...»

صدای عق‌زدن درآورد.

خب. فکر کنم‌معنای​ اینم یه دستاوردِ‌خواندنِ​ دیگه تو کارنامه‌م باشه.

به عق‌انداختنِ‌نمای​ یک زنِ مرده‌اهمیتِ​ کارِ آسانی نبود.

سانی با تأخیر فهمید که‌زیبا​ غرق در عرق است و‌به‌نوعی​ بوی گوشتِ سوخته به مشامش می‌رسد.

با مرخص کردنِ نقابِ بافنده، دستش‌عظیمی​ را بالا آورد، با احتیاط به صورتش‌تنها​ دست کشید و چهره در هم برد.

ذهنش هنوز از تماشای پردهٔ عظیمِ تقدیر گیج می‌رفت،‌سیلابِ​ برای همین حس می‌کرد... منگ است. برای توصیفِ حالِ‌می‌توانست​ عجیبش کلمهٔ گمراه‌کننده‌ای بود، اما واژهٔ بهتری پیدا نمی‌کرد.

راستش سانی چنان منگ‌به‌نوعی​ بود که اصلاً دردِ‌حتی​ فیزیکی‌اش را حس نمی‌کرد.

اما دورِ‌غول‌پیکر​ چشمانش قطعاً‌شهری​ سوخته بود.

خودِ چشمانش هم سوخته بود. شانس‌عظیمی​ آورد که هنوز سرِ جایشان بودند،‌می‌شد​ فقط جزغاله شده بودند و هیچ‌چیز نمی‌دیدند.

آه...

«انگار... کور شده‌م.»

آهی کشید.

«چه دردسری.»

با این حرف، سانی از جا‌خواندنِ​ بلند شد، با دستی لرزان لباس‌هایش را‌تحتِ​ تکاند، صندلی‌اش را برداشت و دوباره نشست.

کوری واقعاً مکافات بود، اما با همان حسِ سایه هم کارش راه‌درمی‌آورد​ می‌افتاد. گذشته از آن، چشمانش آسیبِ چندانی ندیده بود—که این آسیبِ کم‌ابدیت​ هم به‌خاطرِ ضربهٔ به‌موقعِ جت بود—و با توانایی‌های ترمیمی‌اش یکی‌دو روزه خوب می‌شد.

هرچند اگر [چشمِ من کجاست؟]‌زیبا​ را کمی بیشتر فعال نگه می‌داشت،‌اهمیتِ​ اوضاع می‌توانست بدتر از این‌ها بشود.

«عجب. قیافه‌ت ترسناک شده.»

جت سر تکان داد.

سانی کمی سرش را کج کرد...‌ویژه‌ای​ که چیزی نمانده بود تعادلش را به‌بی‌اختیار​ هم بزند و دوباره روی زمین بیفتد.

«ترسناک؟»

جت سر تکان داد.

«انگار توی چشمات زغالِ گداخته گذاشتن.‌خواندنِ​ بیشترِ صورتت سیاه شده، با ترک‌های‌ذهنِ​ نارنجی که می‌درخشه. آخه چه غلطی می‌کردی؟»

سانی مدتی ساکت‌آخر​ ماند، بعد با‌ویژه‌ای​ لحنی گرفته گفت:

«خب... فکر‌غول‌پیکر​ کنم یه‌جور‌شهری​ پیش‌گویی بود.»

راستش، اینکه می‌توانست رشته‌های تقدیر را لمس کند و نگاهی گذرا به معنایشان‌تنها​ بیندازد، شباهتِ ترسناکی به توانِ خفتهٔ کاسی داشت. سانی حاضر بود شرط ببندد که‌گذشته​ اگر پردهٔ عظیمِ تقدیر هنوز سالم بود، او هم می‌توانست تصاویری از آینده ببیند.

هاه. یعنی منم پیش‌گو شدم؟

لرزه‌ای به تنش افتاد.

«یه‌جور پیش‌گوییِ خیلی افراطی. داشتم‌زیبا​ سعی می‌کردم جای اون چیزی‌به‌نوعی​ رو که دنبالشم پیدا کنم.»

انگار جت ابرو بالا انداخت. سانی‌عظیمی​ مطمئن نبود، چون فقط حرکاتِ سایه‌اش‌می‌شد​ را حس می‌کرد—و متأسفانه سایه‌ها ابرو نداشتند.

«پیداش کردی؟»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

«یه‌جورایی. یه رشته دیدم... ولی اون رشته منو به جای‌به‌نوعی​ خاصی از کشتی نرسوند. در عوض، یه‌جورایی توی کشتی محو شد،‌سرگرمیِ​ انگار که به کلِ کشتی اشاره کنه... یا شایدم به داخلش.»

جت کمی مکث کرد.

«نکنه فکر می‌کنی‌معنای​ برای پیدا کردنش باید‌کتاب​ جذبِ بدنهٔ کشتی بشی؟»

سانی آرام سر تکان داد.

«اولش خودم هم همین‌شهری​ فکر رو کردم. ولی‌نمای​ راستش، یه ایدهٔ دیگه دارم.»

دوباره سبُک‌سنگینش کرد‌کتاب​ و بعد به تصاویری‌اطلاعات​ که دیده بود اندیشید.

آره. ارزشِ‌کاوش​ امتحان کردن‌تقدیر​ رو داره.

باغِ شب موجودی زنده بود. نه به آن معنایی که انسان‌ها یا حیوانات زنده بودند، اما در‌کرد​ هر حال جان داشت. از شاخه‌ای از درختِ جهان ساخته شده بود و دیمونِ آسودگی افسونش کرده بود‌اتاق​ تا بی‌وقفه خود را بازسازی و ترمیم کند. زنده بود، اما نه هوشیاری داشت و نه قدرتِ درک.

اما اگر واقعاً زنده بود...

پس خواب هم می‌دید؟

و آیا سانی‌معنای​ می‌توانست ببیند این کشتیِ‌کتاب​ غول‌پیکر چه خوابی می‌بیند؟

البته که می‌توانست.

هرچه باشد، سانی اسبی‌شهری​ داشت که می‌توانست او‌نمای​ را به خوابِ دیگران ببرد...

ناولها | novelha.net