چپتر 2591: لمسِ تقدیر
0تمرکز کردن دشوار بود وقتی آدم بهمعنای واقعی کلمهعوض با... همهچیز، در تمامِ ادوار، همگی در یک آن،عذابِ پارهپاره و در وضعیتی از آشوبِ مطلق روبهرو میشد.
با اینغیرممکن حال، سانیقدرتگرفتن تلاشش را کرد.
او همین حالا هم با تحملِ سیمای مهیبِ تقدیر، بیآنکه به کالبدی تهیآسان از ذهن تبدیل شود، به دستاوردِ شگفتانگیزی رسیده بود. اما حالا باید کارِصرفاً حتی غیرقابلتصورتری میکرد — باید واقعاً تقدیر را در پیچیدگیِ بیپایانش درک میکرد.
البته، این کار غیرممکن بود.
حتی با وجودِ قدرتگرفتن از بافتِ ذهن، سانی اصلاً تواناییِ انجامِ چنین کارینبود را نداشت — راستش، هیچکس نداشت. حتی بافنده، دیمونِ تقدیر، هم نمیتوانست تمامِ رشتههایافکارِ آن را درک کند... هرچند به نظر میرسید خیلی به آن نزدیک شده بود.
سانی بایدغیرممکن برعکسش راقدرتگرفتن انجام میداد.
بهجای تلاش برای درکِ تمامِ تقدیر، باید یاد میگرفت چطورعوض خودش را محدود کند تا تنها کسرِ کوچکی از آنفلجکنندهٔ را ببیند. این دستکم کاری بود که احتمالاً از پسش برمیآمد.
بهنوعی، چیزی که سانی سعی در رسیدن به آن داشت، نقطهٔ مقابلِ کاری بود که در تمامِ این سالها تلاشنظر میکرد انجام دهد. از زمانِ تبدیلشدن به یک خفته، سانی به خودش آموزش میداد که چطور دامنهٔ ذهنش را گسترش دهددستکم — اول برای اینکه دنیا را همزمان از دو زاویهدید ببیند، بعد از هفت زاویه، و در نهایت از هزاران زاویهدید.
کنایهآمیز اینکه، حالا که به لطفِ بافتِدست ذهن بالاخره به آخری دست یافته بود،بهخصوص در عوض باید دامنهٔ ذهنش را محدود میکرد.
پس، این همانوجودِ کاری بود کهاصلاً سانی برایش تلاش کرد.
آسان نبود، بهخصوص چون باید با فشارِ خردکننده و عذابِ فلجکنندهٔ تماشایبرایش پردهٔ عظیمِ تقدیر مقابله میکرد — در آن حالت، صرفاً شکلدادن بهمقابله افکارِ منسجم یک چالش بود، چه رسد به هدایتِ آنها در مسیری دلخواه.
با این حال، این واقعیت که تازه از جهانِ بیداری برگشته بود، در واقع به سانی کمک کرد. پس از تحملِمیرسید سرکوبِ آن جهان برای مدتی طولانی، در پهنهٔ هولناکِ عالمِ رؤیا احساسِ آسودگی و رهایی میکرد. تسلایی که حس میکرد، تااحتمالاً حدودی فشاری را که به او وارد میشد خنثی میکرد و کارِ مقاومت در برابرِ این فشار برایش آشنا به نظر میرسید.
اینهمه تلاش... فقط برایلطفِ اینکه مثل شترمرغ سرمیافته رو بکنم تو خاک...
...حالا اینغیرممکن شترمرغِ لعنتی هربافتِ چی که بود.
آرامآرام و رفتهرفته، سانی حس کرد که دارد در برابرِ گستردگیِ تقدیر کور میشود. سیمای دلهرهآورِ پردهٔ عظیم هنوزعذابِ همانجا بود، دورتادورش، اما انگار سانی دچارِ دیدِ تونلی شده بود. محدودههای ادراکش در ابتدا وسیع بودند، اما بعد تنگتربیداری شدند. سرانجام، توانست دامنهٔ دیدش را تنها به آن رشتههای تقدیری محدود کند که در باغِ شب رسوخ کرده بودند.
اما حتی آن هم خیلی زیاد بود. پس تمرکز کرد و خودش را در برابرِ تعدادِ بیشتری از آنها کورنظر کرد: در برابرِ تقدیرِ میلیونها انسانِ عادی در آن کشتیِ عظیم، تقدیرِ جنگجویانِ بیدارشده، و تقدیرِ موجوداتِ کابوسی که سرنوشتشان بادستکم لمسِ دیوارهٔ زندهٔ بدنهٔ کشتیِ غولپیکر به پایان میرسید... هر چیزی و همهچیزی که بهتازگی بخشی از باغِ شب شده بود.
تازه آن موقعکنایهآمیز بود که سانیآخری توانست آهِ آسودگی بکشد.
هنوز رشتههای تقدیرِ بیشماری اطرافش بودند کهتواناییِ بیشترشان در هم گره خورده و پارهبافنده بودند، اما دستکم تعدادشان دیگر غیرقابلتصور نبود.
از آن مهمتر، سانی حس کرد تا حدی روی افسونِ [چشمم کجاست؟] کنترل پیدا کرده است. پیش از این، همفلجکنندهٔ رشتههای تقدیر را نشانش داده بود و هم دانشِ آنها را به او تحمیل کرده بود. اما حالا میتوانست بدونِبرگشته دانستنشان، آنها را حس کند — میتوانست بخشِ کوچکی از پردهٔ عظیمِ تقدیر را ببیند، بیآنکه در آن غرق شود.
انگار دیواری نامرئی میانِ اوبافتِ و آن دانشِ طاقتفرسا قرار داشت...نداشت یا بهتر است بگوید، یک در.
دری که بهاحتمالِکنایهآمیز زیاد میتوانست بهآخری ارادهٔ خود بازش کند.
فقط بایدغیرممکن راهی برای اینبافتِ کار پیدا میکرد.
سانی مدتی بیحرکت ماند و به فکر فرو رفت. رشتههای تقدیرِ بیشماری اطرافش بودند که درچون تمامِ هستی رخنه کرده و تا بینهایت امتداد داشتند. برخی از آنها کمنور بودند، در حالیهدایتِ که برخی دیگر انگار مانند پرتوهای درخشانِ نورِ ستارگان میدرخشیدند. اما او به دنبالِ درخششی خاص میگشت...
به دنبالِ رشتهٔ تقدیری میگشت که از نورِ نابِ طلاییکاری ساخته شده باشد؛ مانند همان که آنهمه سال پیش، اونظر را به برجِ آبنوس و بازوی قطعشدهٔ بافنده رسانده بود.
خیلی زود، پیدایش کرد.
خیلی سخت نبود، چون رشتهٔ درخشانِ طلایی درست روبهرویش بود. رشتههای دیگری هم شبیهِ آن بودندنمیتوانست — هرچه باشد، رنگِ طلایی حتماً نشاندهندهٔ ارتباط با موجوداتِ ایزدی بود و باغِ شب همیاد یک کشتیِ اسطورهای به شمار میرفت — اما حس میکرد بهطورِ خاصی به این یکی کشش دارد.
«حالا فقط باید این رشته روبالاخره دنبال کنم تا برسم به اون نقطهٔآسان پنهانی که بافنده تبارش رو اونجا گذاشته...»
اما نمیتوانست.
دلیلش این بود که به نظر نمیرسید رشتهٔ طلایی به جای خاصی ختمنبود شود. بهجای اینکه تا منطقهٔ خاصی روی این کشتیِ عظیم امتداد یابد، صرفاًشکلدادن در بدنهاش رخنه کرده بود؛ انگار که به خودِ باغِ شب متصل باشد.
سانی پشتِغیرممکن نقابِ بافندهقدرتگرفتن اخم کرد.
«این دیگه یعنی چی؟»
مدتی تردید کرد و بعدبافتِ کاری کرد که پیش از آننداشت هرگز به انجامش فکر نکرده بود.
بیاختیار دستش را جلو برد...
و رشتهٔغیرممکن تقدیر راقدرتگرفتن در دست گرفت.
سانی نفسِ راحتی کشید، چرا که انگشتانش نه خاکستر شدند و نهبرایش قطع. شگفتانگیزتر از همه اینکه انگشتانش صرفاً از درونِ رشتهٔ نورِ طلایی عبورحالت نکردند... بلکه آن را محکم گرفتند، انگار که شیئی فیزیکی را لمس کنند.
میتوانست خودِ تاروپودِ تقدیرقدرتگرفتن را زیرِ نوکِ انگشتانش کهچنین کمی مورمور میشدند، حس کند.
تازه آن موقع بود که سانی بالاخرهدست ماهیتِ تغییراتی را فهمید که مصرفِ تبارِ بافندهچون در ذهن، بدن و روحش ایجاد کرده بود.
قبلاً فکر میکرد ویژگیهای عجیبِ بافتها برای این بودهاند که او را در جادوی منحصربهفردِ بافنده ماهر کنند: بافتِهرچند خون تواناییِ دیدنِ رشتههای جوهر را به او داده بود، بافتِ استخوان اجازه میداد لمسشان کند، بافتِ گوشت کاری کردهکوچکی بود که با آنها بریده نشود و بافتِ ذهن به او اجازه میداد پیچیدگیهای بیپایانِ بافتهای طلسم را درک کند...
اما در آن لحظه فهمید کهبالاخره همهٔ اینها چیزی جز یک عارضهٔ جانبیآسان نبوده است — صرفاً یک پیشدرآمد بوده.
هدفِ واقعیِغیرممکن این تغییرات...قدرتگرفتن همین بود.
تواناییِ تعامل با رشتههای تقدیر.
«ل—لعنتی...»
با کشیده شدنِ نوکِکنایهآمیز انگشتانِ سانی روی سطحِدست رشتهٔ طلایی، به خود لرزید.
چون از طریقِ لمس،قدرتگرفتن گوشهای از تقدیری را کهچنین درونِ آن نهفته بود دید.
ناگهان ذهنشهزاران به جایلطفِ دیگری رفت.
قبلی
بعدی