چپتر 3030: مرزهای مبهم
0سانی باتباهی کمی سردرگمی بهتلاش بذر خیره ماند.
بذر نزدیکِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ نبود، بلکه درست وسطِ آن قرار داشت. پس نمیتوانست بازماندهایدیگر از زنجیرهٔ کابوسها باشد؛ حتماً در فاصلهٔ زمانیِ بینِ اکنون و روزی که سانی برایآنکه اولین بار به مرزهای عالمِ رؤیا رسیده بود، در خرابههای این تأسیساتِ تحقیقاتی ظاهر شده بود.
«نه، اصلاًمیبلعید دارم بهتلاش چی فکر میکنم؟»
معلوم است که بذر بازماندهای از زنجیرهٔ کابوسها نبود؛ چون هیچ بذرِ کابوسی در جهانِ بیداری وجود نداشت. آنجادوام فقط دروازههای کابوس بودند. اما حالا که دروازههای مجاور گسترش یافته و این تکه از جهانِ بیداری را بهشوند درونِ عالمِ رؤیا کشیده بودند، دیگر اثری از آنها نبود. و در عوض این بذرِ کابوس ظاهر شده بود.
پس کاملاً واضحمیبلعید بود که کابوسِکنند درونش چه محتوایی دارد.
محتوایش همان دورانِ عذابآوری بود که سانیاما پیش از آنکه ترورِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹کشیده همه را بکشد، در اینجا گذرانده بود.
«باورنکردنیه.»
کابوسهای خودِ سانی همگی پیش از جنگِ شومکنند رخ داده بودند—بهجز کابوسِ سومش که اصلاً در خطِسقوطِ زمانیِ تاریخ نمیگنجید. اما همهٔ کابوسها مثلِ هم نبودند.
برخی از چالشگران به دورانِ پس از جنگِ شوم فرستاده میشدند تا در عالمهای فانی کهخدایان تباهی داشت آنها را میبلعید، برای بقا تلاش کنند. عدهای، مثل تامار و دستهاش، حتی بهبیدارشدگان کابوسهایی از عالمهای ایزدی فرستاده میشدند که تا مدتی پس از سقوطِ خدایان دوام آورده بودند.
اما سانی هرگز نشنیده بود بذرِبودند کابوسی دربردارندهٔ داستانی از دورانِ مدرنتکه باشد... داستانی از تاریخِ جهانِ بیداری.
تا الان.
«آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟»
رتبهٔ آن بذر چه بود؟ قرار بود بیدارشدگان به مصافش بروند تا استاد شوند، یا استادهاخدایان به مصافش بروند تا قدیس شوند؟ در هر صورت، عادلانه به نظر نمیرسید... سانی در طولِ زنجیرهٔمصافش کابوسها استاد بود، اما حتی خودش هم گاهی از اینکه جانِ سالم به در برده تعجب میکرد.
و چالشگران قرار بود در نقشِ چه کسانی ظاهر شوند؟ کسییافته قرار بود در کالبدِ ورن، افسرِ ارشدِ امنیتیِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹...درونش و کالبدِ خودِ سانی فرو برود؟ قرار بود نقشِ سربازانش را بگیرند؟
همهچیزِ اینمیبلعید ماجرا بهشدت غلطکنند به نظر میرسید.
کابوسی با زرهپوشهایفانی متحرک، تفنگهای ریلی وتلاش کرگدن، رسماً... عجیبوغریب بود.
اما ازتباهی طرفی، شاید کاملاًتلاش هم منطقی بود.
بذرهای کابوس معمولاً در مکانهایی ظاهر میشدند که اتفاقاتِ وحشتناکی در آنها رخ داده بود، جاهاییاثری که وحشت و اندوهی عظیم در آنها حس شده بود—جاهایی که خون ریخته شده بود. رصدخانهٔ قمریِبکشد ۴۹ تمامِ این ویژگیها را داشت. حتی میشد گفت با نمرهٔ کامل در این آزمون قبول میشد.
با این حال...
سانی به حالِ بیچارهای دل سوزاند که قرار بود اینمثل افتخارِ شوم نصیبش شود تا هر یک از آن اتفاقاتِآورده وحشتناکی را که خودش از سر گذرانده بود، تجربه کند.
سر تکان داد.
«موفق باشی کهفقط از اون جونِبودند سالم به در ببری.»
وجودِ این بذربقا منطقی بود، اما چندمثل سؤال به وجود میآورد.
مهمترینشان این بود... وقتی اینمیبلعید بذر بالغ میشد و بهمثل مرحلهٔ شکوفایی میرسید، چه اتفاقی میافتاد؟
بذرهای کابوس در عالمِ رؤیا متولد میشدند، بالغ میشدند و در نهایت شکوفا میشدند—و با اینخدایان کار دروازهٔ کابوسی به وجود میآوردند که به عالمِ رؤیا اجازه میداد به دنیای دیگری هجومبیدارشدگان ببرد. در پایان، دروازه بخشی از آن دنیا را میبلعید و به عالمِ رؤیا منتقل میکرد.
اما پس از سقوطِ جهانِ بیداری، دیگر دنیایی نمانده بودگسترش تا عالمِ رؤیا آن را ببلعد و جایی هم برای پیدایشِکابوسِ دروازههای کابوس وجود نداشت. پس... چه بر سرِ این بذر میآمد؟
در واقع، پس از آنکه دنیاهای آلودهشده به شکوفاییِدستهاش آنها بلعیده میشدند، چه بر سرِ تمامِ بذرهای کابوسهرگز میآمد؟ آیا وقتی هدفشان را برآورده میکردند، صرفاً ناپدید میشدند؟
از آنجا که مردمِ زمین پیشتر هرگز شاهدِ بلعیدهشدنِ دنیایی به دستِ عالمِ رؤیاکابوسهایی نبودند، تمامِ اینها قلمرویی ناشناخته بود. شاید نوادگانِ دایرون و قدیسهایش میدانستند، اما سانی خبرچطور نداشت. با این حال، تهِ دلش شک داشت که بذرها به همین سادگی ناپدید شوند.
بلکه... شمّش میگفت بذرهابقا همان کاری را میکردند کهتامار تمامِ گلها وقتِ شکفتن میکردند.
گرده پخش میکردند.
در موردِ بذرهای کابوس، گردهای که پخش میکردندتامار احتمالاً تباهی بود. آنها همانجا میماندند تا منبعِ ابدیِآورده تباهی باشند و رفتهرفته دنیایِ اطرافشان را آلوده کنند.
«عالی شد.»
سانی مدتی به بذرِ کابوسِتلاش نوپا خیره ماند و بادستهاش وجودِ کالبدِ مطلقش، احساسِ سرما کرد.
نکتهٔ مثبت این بود که او همهچیز را دربارهٔ اتفاقاتِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ میدانست. پس اگر میخواست،آنها میتوانست دستهای از چالشگران را جمع کند، اطلاعاتِ دقیقی از آنچه در انتظارشان بود به آنها بدهد،اینجا با ترکیبِ دقیقی از خاطرههایی که برای زنده برگشتن نیاز داشتند مسلحشان کند و به درونِ کابوس بیندازدشان.
با وجودِ تمامِ هولناکیاش، احتمالاً شانسِعدهای بیشتری برای فتحِ آن داشتند تا هرمدتی دستهای که چشمبسته واردِ کابوسی عادی میشد.
پس... اگر در آینده بذرهای اینچنینیِ زیادی وجود داشت — بذرهایی که از دلِ وحشتِ رخداده در جهانِ بیداریدوام متولد شده بودند — تحقیق دربارهٔ یک کابوس پیش از به مصاف رفتن با آن، به امکانی کاملاً روشنشوند و فوقالعاده سودمند تبدیل میشد که تعدادِ چالشگرانی را که از آزمونهایشان جانِ سالم به در میبردند افزایش میداد.
«اطلاعاتِ باارزشیـه.»
اما دلیلِ آمدنِفقط سانی به لبهٔبودند دنیا این نبود.
خیره شدن به ویرانههای رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ و مرورِ گذشتهحتی هم هدفش نبود. بنابراین، سانی پس از آنکه مدتی بادربردارندهٔ اخمی غلیظ به بذر نگاه کرد، آهی کشید و رو برگرداند.
به حرکتعالمهای به سمتِتباهی شمال ادامه داد.
دورتر، دورتر و دورتر... تا بسنجدکنند عالمِ رؤیا تا الان چقدر ازکابوسهایی مرکزِ قطبِ جنوب را بلعیده است.
سانی نقطهای را پیدا کرد که در آن با گروهبان گیر و کاروانِ کوچک ودیگر پناهندگانش روبهرو شده بود. از آنجا، از کوهها بالا رفت و به مجتمعِ زیرزمینیِ متروکهایآنکه رسید که او و سربازانش زمانی پاکسازی کرده بودند تا پناهندگان بتوانند در امنیت بخوابند.
با پیشرویِ بیشتر، سانی سرانجام به تونلِ قدیمی رسید؛ همانجا که برای اولین بار با قلبِ تاریکی روبهروهرگز شده بود. با اینکه میدانست قلبِ تاریکی مدتهاست از آنجا رفته، باز هم تصمیم گرفت واردِ تونل نشود. درقدیس عوض، سانی به بزرگراهِ ساحلی پایین رفت و از نقطهای گذشت که جالوت زمانی نزدیک بود جانش را بگیرد.
تا آن موقع، احساسِ ناراحتیِ خفیفی میکرد. هرچه سانی بیشترمثل به سمتِ شمال میرفت، این ناراحتی رفتهرفته فشارِ بیشتری میآورد وهرگز سرانجام شبیهِ حسی آشنا شد... حسِ طرد شدن از سوی دنیا.
وقتی سانی ویرانههای دشتِ ارِبوستلاش را پیدا کرد، این حسدستهاش بالاخره به حالتِ معمولِ خود رسید.
و به این ترتیب، در آن لحظه فهمید که از مرزِ عالم عبور کرده و بهاثری جهانِ بیداری بازگشته است... فقط اینکه او از هیچچیز عبور نکرده بود. در اینجا هیچ مرزیهمه میانِ عوالم وجود نداشت؛ به این معنی که زمین اکنون یکپارچه به عالمِ رؤیا متصل شده بود.
و این همهچیز نبود.
در ساحلِ اقیانوس در غربِمیبلعید دشتِ ارِبوس، سانی چیزی پیدامثل کرد که باعث شد اخم کند.
آنجا، ولوشده در لبهٔ آبهای پرهمهمه، موجودِعدهای کابوسِ مردهای روی زمینِ یخی افتاده بودمدتی و مثلِ تپهای سیاه بر آن سایه میانداخت.
کاسهپشتش شکسته بود و نیزههاییکابوس زمخت از جنسِ سنگِ چخماقگسترش از زخمهای وحشتناکش بیرون زده بودند.
موجودِ کابوسِ مرده...بقا عضوی از قبیلهٔعدهای هزارپای سیاه بود.
در همین حال،فانی نیزههای چخماقی بیشک بهتلاش شبحهای گورتپه تعلق داشتند.
اما هیچ اثری از هیچکدام در آنعدهای اطراف نبود. سانی مدتِ درازی به موجودِ کابوسِسقوطِ مرده خیره ماند؛ چهرهاش درهم و عبوس بود.
«پس تاآنجا این حددروازههای به شمال رسیدن...»
کمی جابهجا شد وتلاش به وسعتِ موّاجِ اقیانوس دردستهاش پشتِ هزارپای سیاه نگاه کرد.
نه تنها مرزِ عالم شکسته بود،بقا بلکه موجوداتِ کابوس هم آزادانه ازدستهاش عالمِ رؤیا به جهانِ بیداری عبور میکردند.
و این...تباهی این نویدبخشِبقا هیچچیزِ خوبی نبود.
«لعنتی.»
آخرالزمان صرفاً نزدیک نمیشد...
همین الانعالمهای هم فراتباهی رسیده بود.