---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2345: بی‌نهایت و پایان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2345: بی‌نهایت و پایان

0

وقتی سانی روی سطحِ پلِ ابسیدین می‌دوید و پیکرش به شبحی تاریک تبدیل‌نمی‌دانست​ می‌شد، کای و کُشنده کمان‌هایشان را کشیدند. لحظه‌ای بعد، تیرهای سیاه از میانِ‌فضا​ دریای ابرها گذشتند و با فرود آمدنشان، گوشتِ رنگ‌پریدهٔ کرمِ برف را سوراخ کردند.

آنجا روی دامنه‌های آتشفشان، هنوز در محدودهٔ قلمروِ خاکستر بودند.‌مفهومِ​ از این رو می‌توانستند تمامِ قدرتشان را به کار بگیرند—هرچند‌چقدر​ قدرتشان آن‌قدر نبود که جانوری نفرین‌شده را به‌شدت زخمی کند.

کرمِ برف چنان عظیم بود که امکان نداشت تیرشان به خطا‌مفهومِ​ برود. در عین حال، بدنش چنان وسعتی داشت که تیرهایشان تفاوتی‌فضا​ با سوزن‌های کوچک نداشت و تقریباً هیچ آسیبی به آن پلید نمی‌رساند.

اما مشکلی نبود، چون سانی نیازی نداشت که آن‌ها به جانورِ نفرین‌شده‌باشد​ آسیب بزنند. در عوض، باید نقشِ متفاوت و بسیار مهمی در پردهٔ‌دربارهٔ​ اولِ نبرد ایفا می‌کردند—به جای کیفیت، این کمیتِ حملاتشان بود که اهمیت داشت.

باید تا جایی که می‌توانستند تیرهای بیشتری‌زیرِ​ در بدنِ کرمِ برف فرو می‌کردند و این‌مفهومِ​ کار را در سریع‌ترین زمانِ ممکن انجام می‌دادند.

دلیلش این بود که تیرهایی که‌زیادی​ شلیک می‌کردند کاملاً خاص بودند—هرچه باشد،‌به‌عنوان​ سانی خودش آن‌ها را ساخته بود.

در چند روزِ گذشته، کرمِ برف را به‌دقت زیرِ نظر‌مطمئن​ گرفته بود. هنوز چیزِ زیادی دربارهٔ جانورِ نفرین‌شده نمی‌دانست، اما‌رشد​ مطمئن بود که از مفهومِ بی‌نهایت به‌عنوان سلاح استفاده می‌کند.

بدنِ رنگ‌پریده‌اش می‌توانست تا ابد رشد کند و هر چقدر فضا را که کرمِ برف می‌خواست ببلعد. می‌توانست ده‌ها‌زیرِ​ کیلومتر طول پیدا کند، یا تنها تا چند صد متر کوچک شود. طبیعتاً، همین موضوع کرمِ برف را تقریباً‌فضا​ نابودناپذیر می‌کرد—هرچه باشد، مهم نبود سانی چقدر از بدنِ غول‌پیکرش را نابود کند، جانور می‌توانست به‌سادگی گوشتِ بیشتری تولید کند...

و بیشتر، و بیشتر، و‌گذشته​ بیشتر، تا زمانی که تمامِ‌چیزِ​ کوه زیرِ گوشتِ رنگ‌پریده‌اش دفن شود.

پس، دو راه برای کشتنِ این جانورِ ایزدیِ عجیب وجود داشت. یک راه نابود کردنِ روحِ پوسیده‌اش‌می‌توانست​ بود، کاری که سانی می‌توانست با تمرکز بر حمله به سایه‌اش انجام دهد. راهِ دیگر این بود‌نابودناپذیر​ که به‌نحوی قدرتش را سرکوب کند... اما البته، سانی مجبور نبود تنها یک استراتژی را انتخاب کند.

به‌راحتی می‌توانست هر دو را‌گرفته​ پیاده کند و تیرها قرار‌مطمئن​ بود راهِ دوم را عملی کنند.

در دو روزِ گذشته مشغولِ ساختنِ تیرهایی برای مهارِ کرمِ برف بود و تعدادِ قابل‌توجهی‌چند​ از آن‌ها را ساخته بود. افسونی که در نوک‌تیرهای کریستالی و دندانه‌دار بافته شده بود،‌سلاح​ بر اساسِ یکی از خاطره‌هایی بود که در گورِ خدا برای رین ساخته بود—[در مواقعِ اضطراری].

هدفِ آن افسون قفل کردنِ چیزی در فضا بود، که قرار بود در صورتِ شکسته شدنِ‌بی‌نهایت​ غیرمنتظرهٔ پردهٔ ابرهای بالای گورِ خدا، جانش را نجات دهد. حالا، سانی دانشِ زیادی دربارهٔ این‌پیدا​ مسائل نداشت، اما کاملاً مطمئن بود که مفهومِ بی‌نهایت ذاتاً به مفهومِ فضا گره خورده است.

دست‌کم در موردِ کرمِ برف این‌طور بود،‌دربارهٔ​ که به‌عنوان موجودی زنده وجود داشت و‌استفاده​ به‌طور بالقوه می‌توانست فضای بی‌نهایتی را اشغال کند.

پس اگر بدنش با تیرهای افسون‌شده‌ای که سانی ساخته بود‌مطمئن​ در فضا میخکوب می‌شد، توانایی‌اش برای رشدِ بی‌نهایت به خطر می‌افتاد؛‌چقدر​ یا سرکوب می‌شد یا دست‌کم در آن اختلالی به وجود می‌آمد.

دست‌کم نقشه‌شان این بود.

کای و کُشنده برای زدنِ جانورِ نفرین‌شدهٔ عظیم نیازی به نشانه‌گیریِ دقیقی نداشتند، اما چالشِ دیگری پیشِ‌به‌عنوان​ رویشان بود. باید تمامِ تیرهای پایان را که سانی به آن‌ها داده بود به‌سرعت شلیک می‌کردند و این‌شود​ کار فشارِ زیادی به بدنشان می‌آورد؛ هر چه باشد، نیروی لازم برای کشیدنِ زهِ کمان‌هایشان واقعاً حیرت‌انگیز بود.

سانی خیلی دوست داشت بماند و از‌دربارهٔ​ این نمایشِ شگفت‌انگیزِ قدرتِ بدنی لذت ببرد، اما‌می‌کند​ خودش هم وظیفه‌ای داشت که باید انجام می‌داد.

نقشِ همراهانش تضعیفِ دشمن‌نظر​ بود، اما وظیفهٔ اصلیِ کشتنِ‌نمی‌دانست​ جانور بر عهدهٔ خودش بود.

...و البته،‌زمانِ​ خودش هم‌انجام​ کشته نمی‌شد.

مبارزه با جانوری نفرین‌شده، آن هم وقتی‌زیرِ​ فقط به یک‌هفتمِ قدرتش دسترسی داشت، فکرِ‌مطمئن​ بدی به نظر می‌رسید. اما در عین حال...

فقط یک جانورِ نفرین‌شده بود.

فقط پلیدی بود که یک‌گرفته​ رتبه از او بالاتر بود.‌مطمئن​ پس چه جای نگرانی بود؟

با فرورفتنِ تیرها در گوشتِ کرمِ برف، پلید تکان خورد. حلقه‌های گوشتِ رنگ‌پریده که‌ساخته​ کوه را در بر گرفته بودند جابه‌جا شدند. سرِ عظیمش از قله بالاتر رفت‌بی‌نهایت​ و آروارهٔ غول‌پیکرش را باز کرد تا نالهٔ بم، وهم‌انگیز و هولناکی سر دهد.

سانی واقعاً نمی‌توانست آن را با کلمات توصیف کند؛ اصلاً شبیه‌زیادی​ صدایی نبود که موجودی زنده بتواند تولید کند. بیشتر شبیه صدای‌می‌توانست​ غرشِ یک نیروی بنیادینِ طبیعت بود و لرزه بر اندامش می‌انداخت.

پیش از آنکه موجِ ویرانگرِ صدا کاملاً به او بخورد و گوشتش را پاره‌پاره کند، سانی به‌می‌توانست​ درونِ سایه‌ها شیرجه زد و در اعماقشان پنهان شد تا نالهٔ کرم از بالای سرش بگذرد. اما‌نابودناپذیر​ حتی در آغوشِ تاریکِ سایه‌ها، حس کرد که جوهرِ وجودش می‌لرزد و چیزی نمانده از هم بپاشد.

خیلی وقت بود... هدفِ‌نظر​ یه حملهٔ صوتی قرار‌دربارهٔ​ نگرفته بودم... فکر کنم...

سایه‌اش با سرعتِ تمام‌انجام​ روی پلِ درخشان سُر‌شلیک​ می‌خورد و پیش می‌رفت.

درست پیش از آنکه به کوهِ برفی برسد،‌نظر​ پیکرهایی بالدار در هاله‌ای از خاکستر از آن‌بی‌نهایت​ بیرون زدند و همچون دسته‌ای ابسیدینی پخش شدند.

آن‌ها سایه‌های زنبورهای بلورینی بودند‌چیزِ​ که او و کُشنده از‌مفهومِ​ پای درآورده بودند؛ تقریباً صد زنبور.

دو تیرِ دیگر در گوشتِ کرمِ‌چیزِ​ برف نشست و باعث شد جانور‌بی‌نهایت​ به خود بپیچد و کمی جمع شود.

سانی از درونِ سایه‌ها قد علم کرد و سایه‌ها نیز با او برخاستند و به پیکری غول‌پیکر تبدیل شدند که‌نظر​ در زرهی از یشمِ سیاه و زیبا محصور بود. غولِ سایه با صد متر قد، اوداچیِ صد متری‌اش را از‌ببلعد​ تاریکی بیرون کشید و به بالا خیره شد؛ به سرِ عظیمِ جانورِ نفرین‌شده که بر فرازِ سرش سایه انداخته بود.

در واقع سانی و پوستهٔ عظیمش در‌زیرِ​ برابرِ کرمِ برف کوچک به نظر می‌رسیدند.‌مطمئن​ آروارهٔ گِردِ جانور می‌توانست او را درسته ببلعد.

با حلقه زدنِ دستهٔ زنبورهای ابسیدین دورِ قلهٔ‌نمی‌دانست​ کوه، سانی اوداچیِ غول‌پیکرش را بالا برد و‌رنگ‌پریده‌اش​ آن را به سمتِ جانورِ نفرین‌شده نشانه رفت.

امروز می‌کشمت، حشره.

انگار کرمِ برف برای‌انجام​ لحظه‌ای به او خیره شد،‌کاملاً​ هرچند چشمی در سر نداشت.

سپس آرواره‌اش به‌چند​ پایین فرود آمد و‌زیرِ​ آسمان را تاریک کرد.

کوه به لرزه درآمد.

ناولها | novelha.net