---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2329: مزیتِ دفاعی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2329: مزیتِ دفاعی

0

سانی در زمانِ متعالی بودنش با هفت قدیس روبه‌رو شده بود و حالا، در مقامِ‌افزایشی​ یک مطلق، باید با دسته‌ای از جانورانِ اعظم می‌جنگید. بدن‌های بلورینِ آن پلیدهایِ به‌طرزِ وهم‌انگیزی زیبا،‌ضعیف​ با نورِ خورشیدِ محبوس در درونشان به‌شکلی کورکننده می‌درخشید و با حرکتشان، سایه‌ها به رقص درمی‌آمدند.

تکه‌های خاکستر در هوا می‌چرخید.

خاکستر...

سانی با حرکت‌آتشفشان​ میانِ سایه‌ها، ناگهان‌هم‌مرز​ به درکِ تازه‌ای رسید.

پیش‌تر متوجه شده بود زنبورهای بلورین ضعیف‌تر‌برف​ به نظر می‌رسند و حالا، ناگهان دلیلش را‌افزایشی​ فهمید. جواب در قوانینِ بازیِ مرگ نهفته بود.

همان‌طور که سیشان گفته بود، موقعیت‌گیری و فتحِ‌قلمرو​ قلمرو نقشِ مهمی در این بازیِ باستانی داشت؛ به‌طریقِ​ این ترتیب، قدرتِ قلمروها از طریقِ قوانین اِعمال می‌شد.

مهره‌ها هنگامِ دفاع از خانه‌های هم‌رنگِ خود مزیت داشتند... و هنگامِ‌نشان​ حمله به خانه‌های رنگِ مخالف، در موضعِ ضعف قرار می‌گرفتند. هرچه خانهٔ‌محیط​ محاصره‌شده بیشتر در محاصرهٔ قلمروِ دشمن قرار می‌گرفت، این ضعف کمتر می‌شد.

بازیِ آریل هم‌آتشفشان​ بر پایهٔ همین‌هم‌مرز​ قوانین بود، پس...

قلعهٔ خاکستر با دو آتشفشان و یک کوهستانِ برفی هم‌مرز بود... در واقع، سه‌هیچ​ کوهستانِ برفی بود؟ مرزهای مورب هم حساب می‌شدند؟ در هر صورت، آنجا کاملاً در‌اثرِ​ محاصرهٔ قلمروِ برف نبود و این یعنی سانی باید از نوعی مزیت برخوردار می‌بود.

با این حال هیچ افزایشی در قدرتش حس نکرده بود،‌مهمی​ که نشان می‌داد مزیتش جای دیگری است؛ دقیق‌تر بگوییم، این‌می‌شد​ پلیدهای قلمروِ برف بودند که بر اثرِ خاکسترِ محیط ضعیف می‌شدند.

دونستنش خوبه.

قطعهٔ دیگری از پازل حل شد‌هم‌مرز​ و با داشتنِ این دانش، می‌توانست‌صورت​ حرکاتِ بعدی‌اش را بهتر برنامه‌ریزی کند.

اما در حالِ حاضر،‌صورت​ سانی باید از حرکتِ دشمن‌یعنی​ جانِ سالم به در می‌برد.

تسلطش بر گامِ سایه که از مدت‌ها پیش با هنرِ نبردش درآمیخته بود،‌داشت​ به او بالاترین حدِ تحرک را در میدانِ نبرد می‌داد. به همین دلیل‌خود​ بود که زنبورهای بلورین با وجودِ برتریِ عددی، نتوانستند بلافاصله بر او غلبه کنند...

متأسفانه سانی هم برای حرکتِ دلخواهش کاملاً آزاد نبود؛ هر چه باشد، قرار بود مانندِ دیواری‌است​ نفوذناپذیر میانِ پلیدها و متحدانش بایستد. بنابراین، نمی‌توانست اجازه دهد جانورانِ اعظم بیش از حد به داخلِ‌بعدی‌اش​ قلعهٔ خاکستر پیشروی کنند و این یعنی باید بیشترِ وقتش را جلوی دستهٔ در حالِ پیشروی می‌گذراند.

این مسئله با واقعیتی دیگر تشدید می‌شد: در نبرد میانِ موجوداتِ کابوسِ اعظم و یک موجودِ مطلق،‌یعنی​ تفاوتِ میانِ ملموس و ناملموس بسیار کمتر از موجوداتِ ضعیف‌تر معنا داشت. به بیانِ دیگر، حملاتِ زنبورهای‌پلیدهای​ بلورین با ارادهٔ جنون‌آمیزشان آمیخته بود و به همین دلیل می‌توانستند او را تا درونِ سایه‌ها تعقیب کنند.

لعنتی!

سایه‌ها دوباره جابه‌جا شدند و با فشارِ پلیدهای درخشان به اطراف رانده شدند؛ سانی مجبور شد چند متر دورتر‌اِعمال​ از جایی که می‌خواست، از آن‌ها بیرون بیاید. چون نمی‌خواست فرصت را از دست بدهد، اوداچیِ خود را به‌محاصره‌شده​ نیزه‌ای بلند تبدیل کرد و آن را به جلو راند تا مفصلِ پای یکی از زنبورهای بلورین را سوراخ کند.

نیزه‌اش را چرخاند، مفصل را به‌کلی نابود کرد و بی‌درنگ به عقب‌می‌داد​ جهید. لحظه‌ای بعد، پلیدِ دیگری در همان نقطه‌ای که او پیش‌تر ایستاده‌ضعیف​ بود حضور یافت و آرواره‌های ترسناکش روی هیچ‌چیز جز خلأ بسته شد.

سانی فرصت را از دست نداد، انتهای نیزه‌اش را بالا آورد و آن را با نیرویی درنده به زیرِ سرِ جانور‌حال​ کوبید. جمجمه‌اش ترک خورد و یکی از آرواره‌هایش خرد شد. سانی در حینِ عقب‌نشینی بالاتنه‌اش را چرخاند، نیزه را به جلو‌قطعهٔ​ راند و چشمِ دشمنِ دیگری را سوراخ کرد، سپس آن را چرخاند تا دو تای دیگر را یک قدم به عقب براند.

زیرِ فشارِ تعدادِ زیادِ دشمنان، سانی پس از آن چهار تای اول، تنها توانست دو‌افزایشی​ زنبورِ بلورینِ دیگر را از پای درآورد. بقیهٔ آن‌ها ضربه خورده بودند و زخم‌های هولناکی‌محیط​ داشتند، اما کاملاً زنده بودند — و تعدادِ بیشتری هم داشتند از شکاف وارد می‌شدند.

اما درست در همان لحظه، تیرِ سیاهی در شکافِ‌نقشِ​ جمجمهٔ پلیدی فرورفت که با انتهای نیزه‌اش به آن‌قوانین​ ضربه زده بود. جانورِ اعظم در دم جان داد.

تیرِ دیگری به زنبورِ بلورینی خورد که به خاطرِ مفصلِ‌نکرده​ نابودشده‌اش کندتر از بقیه حرکت می‌کرد و باعث شد بدنِ عظیمش‌اثرِ​ با شدت منفجر شود و به ابری از خرده‌شیشه تبدیل گردد.

[دشمنی کشته شد.]

کای و کُشنده که پیش از این‌فتحِ​ کارِ چند پلید را تمام کرده بودند،‌ترتیب​ تا جایی که از دستشان برمی‌آمد کمک می‌کردند.

اما تعدادِ‌یعنی​ جانوران بیش از‌می‌بود​ حد زیاد بود.

سانی می‌توانست حس کند که آن‌ها‌هم‌مرز​ روی نمای بیرونیِ قلعهٔ خاکستر می‌خزند و‌آنجا​ به‌زور راهشان را به داخل باز می‌کنند...

پشتیبانیِ دوربردش تا الان توانسته بود زنبورهای بلورین‌نبود​ را از او دور نگه دارد، اما اوضاع‌قدرتش​ داشت به‌سرعت از بد به بدتر تبدیل می‌شد.

دلیلش این بود که گذشته از مانعِ اصلی، دو مُهرِ سایهٔ دیگر نیز داشتند فرومی‌ریختند. پلیدهای بلورین بدن‌هایشان را‌اِعمال​ با نیرویی هولناک به آن‌ها می‌کوبیدند و کلِ قلعه را به لرزه درمی‌آوردند. کُشنده همین حالا هم حواسش را بین‌بیشتر​ ورودیِ اصلی و مُهرِ پایینی تقسیم کرده بود — کای به‌زودی مجبور می‌شد تمامِ تمرکزش را روی مُهرِ بالایی بگذارد.

معلوم نبود آن دو‌برخوردار​ تا کِی می‌توانند جلوی‌افزایشی​ زنبورهای بلورین را بگیرند.

سانی نیزه‌اش را با دست‌های پایینی‌اش گرفت، آن را در یک قوسِ افقیِ عریض حرکت داد تا سرِ‌نوعی​ پلیدی زخمی را قطع کند، و هم‌زمان یکی دیگر را با دست‌های بالایی‌اش چنگ زد. با فرورفتنِ چنگال‌های‌اثرِ​ دستکشِ زرهی‌اش در لاکِ بلورین، عضلاتش را منقبض کرد و با بی‌رحمی جانورِ عظیم را به دو نیم درید.

این کار‌حساب​ برایش گران‌صورت​ تمام شد.

لحظه‌ای نگذشت که چیزی به پشتش کوبیده شد و حس کرد‌این​ دردِ شدیدی در بدنش می‌پیچد. با غرش چرخید، گردنِ زنبورِ بلورینِ‌هنگامِ​ مهاجم را گرفت و بعد سرِ خودش را به سرِ آن کوبید.

سرِ پلید در بارانی‌برخوردار​ از خرده‌شیشه‌ها منفجر شد‌افزایشی​ و بی‌جان در خاکستر افتاد.

[دشمنی کشته شد.]

این وضع‌نهفته​ نمی‌تونه خیلی بیشتر‌گفته​ ادامه پیدا کنه...

چه چیزی‌یعنی​ را از‌برخوردار​ قلم انداخته بود؟

بخشی از ذهنش هنوز داشت تلاش‌هم‌مرز​ می‌کرد از آن احساسِ عجیبِ درک‌صورت​ نکردنِ یک چیز سر در بیاورد.

در همین حین، ضربهٔ‌صورت​ به‌شدت خشنی قلعه را لرزاند‌یعنی​ و مُهرِ بالایی به‌کلی فروریخت.

نورِ رنگ‌پریده‌ای به فضای تاریکِ درونِ قلعه سرازیر شد و‌مهمی​ بعد هجومِ پیکرهای درخشانِ زنبورهای بلورین تاریکی را از هم درید؛‌مهره‌ها​ آن‌ها به داخل ریختند و پخش شدند تا روی سقف بخزند.

کُشنده از یک تکه آوارِ در حالِ سقوط جاخالی داد و با‌می‌داد​ ظرافت کمانش را مرخص کرد. دو شمشیرش را از غلاف بیرون کشید،‌ضعیف​ لحظه‌ای درنگ کرد و یکی از آن‌ها را به سمتِ کای انداخت.

کای آن را به‌راحتی گرفت‌برفی​ و به عقب پرواز کرد‌حساب​ و درست پشتِ سرش معلق ماند.

کای پرسید: «سانی؟ نقشه چیه؟!»

با از دست دادنِ‌سیشان​ آتشِ پوششی‌اش، سانی نیز‌قلمرو​ مجبور به عقب‌نشینی شد.

از سایه‌ها بیرون آمد، پشت‌به‌پشتِ آن‌ها ایستاد، به‌افزایشی​ شکلِ انسانی‌اش برگشت و به دستهٔ جانورانِ اعظمی‌است​ نگاه کرد که از هر طرف محاصره‌شان کرده بودند.

آه... حالا می‌فهمم.

لبانش به‌حساب​ لبخندی شرورانه‌صورت​ کج شد.

«نگران نباش. بسپارش به‌سیشان​ من، رفیق... نقشه‌م اینه‌قلمرو​ که همه‌شونو سلاخی کنم!»

ناولها | novelha.net