---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2824: مهندسیِ عمران • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2824: مهندسیِ عمران

0

درست چند لحظه پیش از آنکه موجِ خون و مهمانِ‌آرام​ ناخوانده در تالارِ رونیِ باغِ شب ظاهر شوند، جت که با‌بی‌هیچ​ نگاهی محتاط به قدیس‌های همکارش چشم دوخته بود، ناگهان لبخند زد.

رو به شبگرد کرد.

«می‌دونی چیه؟ فکر کنم آخرش‌قیافه‌ایه​ خودم این شیفت رو بردارم.‌بعد​ خیلی خسته به نظر می‌رسی.»

شبگرد ابرویی بالا انداخت.

«اوه، واقعاً؟»

جت همان‌شود​ لحظه داشت واردِ‌داشته​ حلقهٔ رونی می‌شد.

لبخندِ بی‌خیالش را‌تیره‌پشتش​ حفظ کرد، اما لرزِ‌نمیاد​ سرمایی از تیره‌پشتش گذشت.

«این چه قیافه‌ایه؟ اصلاً‌داشته​ به نظر نمیاد خوشحال باشی.‌ماند​ بعد از اون‌همه غر زدن...»

دستی به شانه‌اش زد و آرام او را از‌شانه‌اش​ حلقه بیرون راند. شبگرد کمی بی‌میل به نظر می‌رسید،‌برای​ اما دلیلی برای مخالفت نداشت، پس بی‌هیچ حرفی بیرون رفت.

در آن زمان،‌کنترلِ​ شبحِ دو نفر داشت‌اکنون​ در هوا شکل می‌گرفت.

جت به‌عنوانِ کاپیتانِ باغِ شب، همیشه به آن متصل بود. با این حال، این اتصال معمولاً ظریف و‌راند​ مبهم بود و در حاشیهٔ ژرفِ ناخودآگاهش قرار داشت. فقط وقتی واردِ حلقهٔ رونی می‌شد این اتصال به‌کلی‌کاپیتانِ​ باز می‌شد؛ اتصالی که اجازه می‌داد در احساساتِ کشتیِ زنده شریک شود و کنترلِ دقیقی بر آن داشته باشد.

اکنون نیز، ناگهان هم خودش ماند و هم به حضوری پهناور‌پهناور​ بدل شد که در گرمایِ حیات‌بخشِ شعله‌های ایزدی غوطه‌ور بود، و بدنش‌پناه​ به‌نوبهٔ خود به میلیون‌ها موجودِ زنده پناه می‌داد و آن‌ها را می‌پروراند.

انگار زمان‌نمیاد​ برای لحظه‌ای‌باشی​ کند شد.

جت فقط می‌توانست شبحِ مبهمِ موجِ خون‌اکنون​ و مهندسِ عمرانی را که قرار بود بیاورد‌حیات‌بخشِ​ ببیند، که داشتند در عالمِ رؤیا متجلی می‌شدند.

با این حال، باغِ شب ورودشان را بسیار عمیق‌تر حس می‌کرد.‌اون‌همه​ یکی آشنا و مهربان بود. دیگری غریبه بود، با حضوری به‌وسعتِ‌دلیلی​ اقیانوس و سرشار از گرسنگیِ بی‌پایان و سیری‌ناپذیر... و البته، خویشاوندی.

غریبه بویِ ایزدِ‌دقیقی​ دل و جنگلِ‌اکنون​ مقدسش را می‌داد.

لبخندِ جت ماسید.

«مهندسِ عمران، ارواحِ عمه‌ش.»

پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، موجِ خون و مردی که از مرزِ‌شانه‌اش​ عالم عبور داده بود، به‌طورِ کامل روی کفِ تالارِ رونی متجلی شدند. مهندسِ کذایی‌رفت​ بلندقامت و باابهت بود و با دو چشمِ زیبای طلایی به او نگاه می‌کرد.

او کسی‌کنترلِ​ نبود جز شخصِ‌باشد​ مطلق آستریون، رؤیازاد.

تنِ جت یخ کرد.

انتظارِ کمین داشت...‌کنترلِ​ اما انتظارِ این‌باشد​ یکی را نداشت.

وقتی آستریون با کنجکاوی به اطرافِ عرشهٔ باغِ‌خوشحال​ شب نگاه می‌کرد، قدیس‌های دیگر — نیو، ایتر، موجِ‌بیرون​ خون، تایریس، روان، و حتی شبگرد — تعظیم کردند.

«خوش آمدید، سرورم.»

گوشهٔ لبِ جت‌خوشحال​ پرید و نگاهِ‌اون‌همه​ غضب‌آلودی به شبگرد انداخت.

او هم؟ بعد از‌دقیقی​ آن‌همه عذاب و وحشتی‌نیز​ که به‌خاطرِ رؤیازاد کشیده بود؟

...یا اینکه‌سرمایی​ تمامِ این مدت‌قیافه‌ایه​ بردهٔ رؤیازاد بود؟

«نه، امکان نداره.»

خُلقِ جت تنگ شد.

با این حال، در دل به خودش آفرین گفت. بی‌اعتمادی‌اش‌ماند​ به قدیس‌های دیگر موجه از آب درآمده بود — اگر در‌خود​ این زندگی یک چیز هرگز ناامیدش نکرده بود، همان بدگمانی‌اش بود.

سرانجام، نگاهِ آستریون روی جت نشست. جت‌نمیاد​ با خونسردی نگاهش را پاسخ داد و تمامِ‌آرام​ سعی‌اش را کرد تا دست‌پاچه به نظر نرسد.

لبخند زد.

«آه، جتِ دروگرِ روح. چه لقبِ‌اون‌همه​ جذابی. از دیدارت خوشحالم... اوه، ولی‌بیرون​ انگار اصلاً از دیدنم جا نخوردی؟»

جت چند لحظه‌کنترلِ​ ساکت ماند، سپس‌باشد​ به‌زور لبخندِ کمرنگی زد.

«برعکس. کاملاً جا خورده‌ام.»

نگاهی به قدیس‌هایی انداخت که دورتادورِ‌اکنون​ تالارِ رونی پراکنده بودند و محاصره‌اش‌بدل​ کرده بودند، و شانه بالا انداخت.

«انتظار داشتم هر شش نفرشان سعی کنند با حمله‌ای‌شانه‌اش​ غافلگیرانه زمین‌گیرم کنند. حتی در خواب هم نمی‌دیدم که‌برای​ شخصِ سرور آستریون برای مقابله با این متعالیِ ناچیز بیاید.»

آستریون خندید.

«متعالیِ ناچیز؟‌سرمایی​ خواهش می‌کنم، خودت‌قیافه‌ایه​ رو دست‌کم نگیر.»

آستریون با رگه‌ای از‌داشته​ تفریح در چشمانِ طلایی‌اش،‌خودش​ جت را برانداز کرد.

«می‌دونی، من آدمای جورواجوری دیدم. آدمای قدرتمند، آدمای مکار، استادانِ بزرگِ جنگ و امثالِ اونا... حتی‌می‌رسید​ آدمایی که تنها حُسنشون این بود که به‌طرزِ عجیبی خوش‌شانس بودن، که باعث می‌شد از همه‌همیشه​ خطرناک‌تر باشن. و بینِ همهٔ اون آدما، تو همچنان یکی از چشمگیرترین‌ها به حساب میای، خانم جت.»

جت پوزخند زد.

«این چیه، چاپلوسی؟»

آستریون شانه بالا انداخت.

«نه، نه... فقط دارم حقایق رو می‌گم. می‌دونی، هر کسی نقطه‌ضعفی داره. اما از همهٔ نقطه‌ضعف‌ها نمی‌شه به‌راحتی‌برای​ سوءاستفاده کرد. آدمای قدرتمند، آدمای مکار، آدمای خوش‌شانس و انواعِ استادانِ بزرگ؛ مقابله با اونا هیچ مشکلی نداره. راستش‌ظریف​ رو بخوای، قصد نداشتم تو این مرحله شخصاً واردِ عمل بشم، چون سپردنِ کارها به زیردستانم کاملاً کافی بود.»

آستریون آهی کشید.

«اما هر چقدر فکر کردم، راهی ندیدم که اونا بتونن از پسِ جتِ دروگرِ روح بربیان. دست‌کم نه بدونِ‌کمی​ قربانی کردنِ استعدادهایی بیشتر از اون چیزی که مایل به فدا کردنش هستم، یا بدونِ نابود کردنت به‌جای اینکه‌متصل​ تو رو مالِ خودم کنم. واقعاً دستاوردِ بزرگیه... باورم نمی‌شه که همهٔ ما سال‌ها پیش، همچین جواهری رو نادیده گرفتیم.»

نگاهی به‌کنترلِ​ جت انداخت و‌باشد​ لبخندِ درخشانی زد.

«برای همین مجبور شدم خودم بیام‌اون‌همه​ سراغت. راستی، فقط دو متعالی تونستن کاری‌راند​ کنن که شخصاً واردِ عمل بشم. آفرین.»

جت با‌شود​ چهره‌ای درهم او‌داشته​ را برانداز کرد.

«...چه افتخاری.»

آستریون خندید.

«رگه‌ای از طعنه تو صدات‌بعد​ حس می‌کنم، اما راستش، واقعاً‌آرام​ هم افتخاره. باید به خودت ببالی.»

جت چند لحظه‌کنترلِ​ او را برانداز کرد‌اکنون​ و سپس آهی کشید.

«می‌دونی، آدمایی مثلِ من—اونایی که تو حاشیه‌نمیاد​ بزرگ شدن—زیاد از کلمهٔ افتخار خوششون نمیاد.‌شانه‌اش​ در واقع، می‌شه گفت اصلاً نمی‌تونیم تحملش کنیم.»

آستریون ابرویی بالا‌دقیقی​ انداخت و با‌اکنون​ کنجکاوی نگاهش کرد.

«حاشیه؟ متأسفم، اما با‌باشی​ این واژه آشنا نیستم.‌دستی​ مربوط به دنیای شماست؟»

پوزخندی آرام‌شود​ روی لبانِ‌دقیقی​ جت شکفت.

«درسته. تو اهلِ زمین نیستی، برای همین ممکنه ندونی. آره، اصطلاحیه از جهانِ بیداری. حاشیه‌آرام​ جاییه که غیرشهروندها زندگی می‌کردن و فرهنگِ عجیبی داشتن. آدمای حاشیه—دست‌کم اونایی که اون‌قدر زنده‌شبحِ​ می‌مونن تا ازش فرار کنن—به بی‌اعتمادی، بی‌رحمی، بدبینی و سرسختی معروفن. اغلب ویژگی‌های مشترکی هم دارن.»

نفسِ عمیقی کشید و نگاهی به اطرافِ‌نیز​ تالارِ رونی انداخت؛ با سردی فرمانروا و شش‌شعله‌های​ قدیسی را که محاصره‌اش کرده بودند، ارزیابی کرد.

«مثلاً...»

رون‌های حلقه کمی سوسو‌دقیقی​ زدند و تغییرِ نامحسوسی‌نیز​ در سراسرِ تالار پخش شد.

جت لبخندِ تاریکی زد.

«معمولاً بدونِ‌کنترلِ​ نقشهٔ فرار واردِ‌باشد​ هیچ اتاقی نمی‌شن...»

ناولها | novelha.net