---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2373: دیوارهای تله • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2373: دیوارهای تله

0

آن نُه‌تن، آن‌پرداخته​ نُه‌تن... من دربارهٔ‌نبود​ آن نُه‌تن چی می‌دونم؟

آئورو در جوانی سربازِ امپراتوری بود. یوریس بردهٔ امپراتوری بود، اما ادعا می‌کرد گلوی ایزدی‌تاب​ را بریده است... حالا که سانی چیزهای بیشتری می‌دانست، می‌توانست حدس بزند که آن ایزد‌نازل​ به‌احتمالِ زیاد ظرفِ فانیِ ایزدبانوی جنگ بوده است. همان کسی که بر امپراتوری نظارت می‌کرد.

باید همین‌طور باشه، نه؟

در این میان،‌نظر​ آلتیا به مقبرهٔ‌حدودی​ آریل قدم گذاشته بود.

چشمانِ سانی گشاد شد.

صبر کن.

پیشگو چه گفته بود؟

«فقط باید نقطه ضعفِ جانور را پیدا‌نقشه‌شان​ کنی. باید او را به تله بکشانی.‌آورده​ باید تیغه‌ات را در نقطه ضعفش فرو کنی.»

مدتی ساکت ماند.

آلتیا...

آلتیا، جادوگر و فیلسوف، وظیفه داشت‌معنا​ دروغ‌های ایزدان را فاش کند و‌توجه​ حقیقت را به بقیهٔ آن نُه‌تن بیاموزد.

پس به مقبرهٔ آریل رفته و جویندهٔ اول شده بود. او‌دانشِ​ تنها جویندهٔ حقیقتی بود که با موفقیت واردِ مصب شد و‌شدند​ رازهایی را فهمید که آریل، دیمونِ هراس، آنجا پنهان کرده بود.

و در میانِ آن‌بدان​ رازها... حقیقتِ ایزدِ فراموش‌شده‌تسلیم​ و فرزندانش قرار داشت.

کسانی که نقصِ ایزدان بودند.

صبر کن...

آلتیا بهایِ فهمیدنِ رازهای مصب را با تبدیل شدن به منشأ آلودگی پرداخته بود. اما این بدان معنا نبود که پیش از‌شدند​ تسلیم شدن به تباهی، نتوانسته حقیقتِ ایزدِ فراموش‌شده را به بقیهٔ آن نُه‌تن بیاموزد. با توجه به اینکه به نظر می‌رسید دست‌کم‌می‌فهمد​ تا حدودی در نقشه‌شان موفق شده‌اند، او حتماً دانشِ خلأ را تاب آورده و تنها همان یک راز را منتقل کرده بود.

اما عجیب نبود؟

ایزدان واقعاً مرده بودند، اما در جنگ با دیمون‌ها کشته شدند...‌شده‌اند​ نه در جنگ با آن نُه‌تن. همان جنگِ بزرگی که نابودی را‌کشته​ بر تمامِ هستی نازل کرد. پس آن نُه‌تن واقعاً چه دستاوردی داشتند؟

سانی قدمی عقب‌آلودگی​ رفت و لب‌هایش‌معنا​ را گاز گرفت.

صبر کن!

آمدونِ مجسمه‌ساز... پیشگو‌پرداخته​ چه وظیفه‌ای به‌نبود​ او داده بود؟

«تو برای ایزدان تله می‌سازی... تو حقیقتی را که آلتیا می‌فهمد بشارت‌حتماً​ می‌دهی و آن را به کسانی می‌رسانی که باید بشنوند. تا قلب‌هایشان را‌جنگِ​ به سنگِ قبر بدل کنی و دیوارهای تله را از آن سنگ بسازی.»

جواب همین بود، همین!

آلتیا نقطه ضعفِ جانور را‌دست‌کم​ فهمیده بود، اما این آمدون بود‌دانشِ​ که وظیفه داشت تله را بسازد.

با این حال، این تله‌ای بود که باید مرگِ ایزدان را‌توجه​ رقم می‌زد، پس عجیب بود اگر فرض می‌کرد پیشگو منظورش دستگاهی فیزیکی‌تاب​ بوده است. در عوض... این تله‌ای بود ساخته‌شده از قلبِ موجوداتِ زنده.

و قلبِ چه کسی‌اینکه​ قرار بود به سنگِ‌حدودی​ قبری برای ایزدان تبدیل شود؟

«آن را‌منشأ​ به کسانی برسان‌بدان​ که باید بشنوند...»

آمدون قرار بود حقیقتی را‌دست‌کم​ که آلتیا فهمیده بود به چه‌دانشِ​ کسی برساند؟ چه کسی باید می‌شنید؟

چشمانِ سانی به تاریکی درخشید.

خب، کاملاً واضح بود، مگر‌نظر​ نه؟ با در نظر گرفتنِ‌موفق​ اتفاقاتی که بعدش افتاده بود.

او نِتِر بود،‌آلودگی​ شاهزادهٔ جهانِ زیرین.‌معنا​ دیمونِ سرنوشت... دیمونِ انتخاب.

ناگهان مشت‌هایش را‌نظر​ گره کرد و‌حدودی​ در هوا تکان داد.

«ای طلسمِ لعنتی!»

توصیفِ ردایِ جهانِ‌توجه​ زیرین دربارهٔ نِتِر‌می‌رسید​ به‌روشنی چنین می‌گفت:

[...او نخستین کسی نبود که ارتشش را علیه ایزدان رهبری کرد. با این حال، نخستین کسی بود که خونشان را ریخت و به رازِ خونِ خودش پی برد.]

اما این دروغِ محض‌بدان​ بود! خب... شاید هم‌تسلیم​ نبود. ولی کاملاً گمراه‌کننده بود.

روی دیوارهای برجِ آبنوس رون‌هایی به دستِ نِتِر نوشته شده بود؛ برجی که پس از زندانی‌آورده​ شدنِ امید به دستِ ایزدان بنا شده بود. او در این فکر بود که آیا دیمون‌ها‌دستاوردی​ از زادوولد منع شده‌اند چون از تبارِ آن فراموش‌شده بودند، همان که در خلأ خفته بود.

این نشان می‌داد که او‌بدان​ از ارتباطِ میانِ هفت دیمون‌تباهی​ و ایزدِ فراموش‌شده خبر داشت.

با این حال، حتماً‌می‌رسید​ تمامِ حقیقت را نمی‌دانسته.‌موفق​ وگرنه این سؤال را نمی‌پرسید.

بافنده می‌دانست... احتمالاً چون بافنده به خلأ پا گذاشته و ایزدِ فراموش‌شده را شخصاً‌می‌رسید​ دیده بود. آریل هم می‌دانست، چون از هراسِ همه — از جمله هراسِ ایزدان‌واقعاً​ — خبر داشت. اما انتخاب کرد که آن دانش را در مقبره دفن کند.

جایی که‌نتوانسته​ آلتیا آن‌اینکه​ را پیدا کرد.

و بعد...

آمدون آن حقیقت را‌می‌رسید​ به جهانِ زیرین برد‌موفق​ و به نِتِر داد.

و نِتِر انتخابش را کرد.

لعنتی.

این... این‌منشأ​ سرآغازِ جنگِ‌پرداخته​ نابودی بود.

آمدون از آن نُه‌تن در واقع تله‌ای برای‌موفق​ ایزدان ساخته بود. دیوارهای تله قلبِ دیمون‌ها بود و‌عجیب​ او کسی بود که راه را نشانشان داده بود.

سانی با ناباوری خندید.

«چطور جانوری‌نتوانسته​ رو می‌کشی که‌نظر​ از تو قوی‌تره؟»

مثلاً می‌تونستی یه‌آلودگی​ جانورِ مخوفِ دیگه‌معنا​ رو به جونش بندازی.

آن نُه‌تن آن‌قدر قدرتمند نبودند که ایزدان را بکشند، پس‌حتماً​ آخرین هل را به نِتِر دادند؛ همان چیزی که نیاز داشت‌کشته​ تا خواهران و برادرانش را برای شورش علیه آسمان‌ها متحد کند.

این‌گونه بود‌آلودگی​ که دنیا به‌معنا​ پایان رسیده بود.

یا بهتر است‌توجه​ بگوییم، این‌گونه بود که‌دست‌کم​ پایانش آغاز شده بود.

...البته، کارِ آن نُه‌تن فقط‌بدان​ این نبود که دنیا را هل‌نتوانسته​ بدهند تا به درونِ ورطه بغلتد.

هرچه باشد، سانی تنها به کارهای وحشتناک و‌موفق​ راستش را بخواهید، باورنکردنیِ دو نفرشان فکر کرده‌منتقل​ بود. هنوز هفت نفرِ دیگر باقی مانده بودند.

شاعرِ نابینا... احتمالاً پیشِ دیمونِ خیال رفته بود. ناخدای کارکشتهٔ دریا...‌توجه​ رؤیا وظیفهٔ او را فاش نکرده بود، اما سانی به‌راحتی می‌توانست تصور‌تاب​ کند که کارش به دیمونِ آسودگی و باغِ شب ربط داشته است.

یوریس به‌احتمالِ زیاد جاسوسی در دلِ امپراتوری بوده و در نهایت سر‌حتماً​ از ارتشِ دیمون‌ها درآورده بود. آئورو... ظاهراً وظیفهٔ او از همه دلخراش‌تر‌شدند​ بوده، حتی با اینکه سانی هیچ ایده‌ای نداشت وظیفه‌اش چه بوده است.

زنِ روسپی و جنگجوی قدبلند هم‌معنا​ بودند. آن‌ها کاملاً مرموز بودند و‌توجه​ او مطمئن نبود نقششان چه بوده است.

و البته کُشنده...

هنوز آماده‌آلودگی​ نبود به‌بدان​ او فکر کند.

اما چه‌نتوانسته​ کرده بودند؟ هدفِ‌نظر​ نهایی‌شان چه بود؟

سانی نفسِ عمیقی کشید.

یه نقطه ضعف پیدا کن.‌دست‌کم​ یه تله بساز. تیغه‌ت رو‌حتماً​ تو نقطه ضعفِ دشمن فرو کن.

ضعفِ ایزدان وجودِ ایزدِ فراموش‌شده‌معنا​ و در نتیجه دیمون‌ها بود.‌نتوانسته​ خودِ تله جنگِ نابودی بود.

اما تیغهٔ آن نُه‌تن چه‌نظر​ بود؟ چطور می‌خواستند ضربهٔ مهلک‌موفق​ را به ایزدان وارد کنند؟

آیا در جنگِ نابودی صرفاً‌بدان​ از دیمون‌ها حمایت کرده بودند،‌تباهی​ یا توطئه‌شان ابعادِ بیشتری داشت؟

سانی نفسش‌اینکه​ را آرام‌می‌رسید​ بیرون داد.

سپس، مجموعه‌آلودگی​ رون‌های دیگری در‌معنا​ یادش پدیدار شد...

چشمانش لرزید.

ناولها | novelha.net