---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2254: جانِ شعله • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2254: جانِ شعله

0

درگیریِ آن‌ها‌نوعِ​ برق‌آسا، اما‌افسونگر​ خشن بود.

با این حال... کمی هم‌ترمیم​ یک‌طرفه بود و همین سانی‌وجودِ​ را تشنهٔ نبردِ بیشتری گذاشت.

خب، چاره‌ای نبود. هرچقدر هم که دلش می‌خواست پادشاهِ شمشیرها‌عوضی​ را ذره‌ذره در هم بشکند، حالا که به رتبهٔ مطلق‌می‌خوای​ رسیده بود، عدمِ توازنِ قدرتِ میانشان بیش از حد بود.

دلیلش فقط این نبود که سانی تایتانِ مطلق بود و‌درخشیده​ آنویل جانورِ مطلق، یا اینکه سانی سرشتی ایزدی داشت؛ بلکه‌خودِ​ قدرت‌های آنویل هم تضعیف و هم به‌شدت سرکوب شده بود.

سرشتِ او از نوعِ صنعتگر و افسونگر بود و ارتباطِ چندانی با مبارزه‌افسون‌های​ نداشت. زره و شمشیرِ آنویل در طولِ نبرد با افسون‌های قدرتمندِ گوناگونی درخشیده‌خودِ​ بود، اما سانی چنان قدرتمند و سرسخت بود که اثرشان را به‌راحتی پس می‌زد.

تقریباً شبیه به‌به‌کندی​ استراتژیِ خودِ آنویل‌می‌کرد​ در طولِ جنگ بود...

در برابرِ‌وقتی​ قدرتِ کوبنده،‌کرد​ هیچ‌چیز فایده‌ای نداشت.

تازه، شش تجسم از‌شمشیرِ​ سانی آنجا بود، در‌قدرتمندِ​ حالی که آنویل تنها می‌جنگید.

به همین دلیل،‌صنعتگر​ پادشاهِ شمشیرها دیگر حسابی‌مبارزه​ لت‌وپاره به نظر می‌رسید.

بسیاری از رون‌های درخشانِ روی زرهش نابود شده بود و خودِ زره هم پس از تحملِ ضرباتِ‌لب‌پَر​ بی‌شمار، به‌کندی خودش را ترمیم می‌کرد. صورتش خونین بود و موهایش با وجودِ سرمای استخوان‌سوز، از عرق‌داره​ خیس شده بود. حتی شمشیرِ مقدسش هم لب‌پَر شده و تیغه‌اش در چند جا آسیب دیده بود.

با این‌وقتی​ حال، آنویل آشفته‌نگریست​ به نظر نمی‌رسید.

در عوض، وقتی سر بلند‌طولِ​ کرد و به سانی نگریست، لبخندش‌چنان​ به‌طرزِ مورمورکننده‌ای واقعی به نظر می‌رسید.

«...این عوضی‌نوعِ​ به چی‌افسونگر​ داره می‌خنده؟»

آنویل چند لحظه‌به‌کندی​ ساکت ماند، سپس‌می‌کرد​ با صدایی دورگه گفت:

«هرچقدر می‌خوای مسخره‌ام کن،‌کرد​ سرورِ سایه‌ها. اما... نگاه‌مورمورکننده‌ای​ کن... شاهکارم زیبا نیست؟»

با این حرف، سر چرخاند و به دوردست نگاه‌گوناگونی​ کرد؛ جایی که پیکرِ سر به فلک کشیدهٔ ملکه‌شبیه​ پس از تحملِ موجِ کوبندهٔ انفجاری وحشتناک، تلوتلو می‌خورد.

در حالی که چهرهٔ‌افسونگر​ سانی از خشم در‌نداشت​ هم می‌رفت، آنویل افزود:

«یه بارِ‌بی‌شمار​ دیگه غافلگیرم کرد.‌ترمیم​ اون... کامل شده.»

در دوردست، نفیس همچون ستاره‌ای در حالِ سقوط از آسمانِ بی‌خدا فرود آمده‌سرسخت​ بود. تاریکی با سرمایی آرام‌بخش به پیشوازش رفت و کسری از ثانیه بعد،‌تازه​ او با کالبدِ عظیمِ ملکه برخورد کرد و شعله‌هایش در انفجاری وحشتناک شکفتند.

این بار، آن موجودِ غول‌پیکر‌ارتباطِ​ واقعاً تلوتلو خورد. مهم‌تر از آن،‌طولِ​ سوختگی‌های روی گوشتش بی‌درنگ ناپدید نشد.

در آن لحظهٔ کوتاه که کی سونگ تعادلش را از‌وجودِ​ دست داده بود، نفیس به جایی نگاه کرد که سانی در‌دیده​ آن زانو زده و در آستانهٔ کشته‌شدن به دستِ آنویل بود.

پیکرِ درخشانش‌وقتی​ ناگهان روشن‌تر‌کرد​ از پیش درخشید.

«زنده‌ست...»

حسِ آسودگیِ‌نوعِ​ ژرفی وجودش‌افسونگر​ را فرا گرفت.

نفیس می‌ترسید که دیر برسد، اما سرورِ سایه‌ها نیازی به کمکش نداشت. نه‌عرق​ تنها زنده مانده بود، بلکه به دستاوردی مشابهِ او رسیده بود؛ سدی را‌بلند​ که مانع از رسیدنشان به رتبهٔ مطلق می‌شد شکسته و یک فرمانروا شده بود.

فرمانروای نور، فرمانروای سایه‌ها...

با رسیدنِ هر دوی آن‌ها‌طولِ​ به رتبهٔ مطلق برخلاف تمام‌درخشیده​ احتمالات، پیروزی تقریباً قطعی بود.

«ما... بردیم؟»

برای لحظه‌ای به خودش اجازه‌ترمیم​ داد غرق در آن درکِ‌وجودِ​ غافلگیرکننده شود، سپس بی‌رحمانه خفه‌اش کرد.

غرور زهری کشنده بود. درست است که به نظر می‌رسید آنویل و کی سونگ، که به‌خاطرِ توطئهٔ شومشان و جنگ با یکدیگر‌سرورِ​ ضعیف شده بودند، در برابرِ غاصبان در موضعِ ضعفِ شدیدی قرار دارند... اما درست در همین لحظاتِ پایانی که پیروزی آن‌قدر نزدیک‌می‌رفت​ به نظر می‌رسید که می‌شد لمسش کرد، جنگجویانِ بی‌شماری کشته شده بودند؛ کسانی که با توهمِ امنیت فریب خورده و غافل شده بودند.

نفیس قرار‌نداشت​ نبود همان اشتباه‌طولِ​ را تکرار کند.

کمی دورتر، دو ارتشِ بزرگ با درخششِ قلمروی تازه‌تأسیسِ او می‌درخشیدند. تاریکی به جنب‌وجوش افتاد‌گوناگونی​ و سایه‌های بی‌شماری از اعماقش برخاستند و بر سرِ دشمنانشان فرود آمدند... نفیس فکر کرد‌هیچ‌چیز​ چند قامتِ آشنا در میانِ سپاهِ تاریک می‌بیند، اما ذهنش خیلی زود به سمتِ دشمنش برگشت.

ملکه در عرضِ چند لحظه تعادلش را به دست‌موهایش​ آورده بود و بی‌حرکت ایستاد و با بومِ وهم‌آور‌تیغه‌اش​ و خالیِ چهرهٔ بی‌اجزای گولم، او را برانداز کرد.

«...مقامِ مطلق؟»

نفیس به‌جای جواب دادن،‌شمشیرِ​ برکت را بالا برد‌قدرتمندِ​ و ضربه‌ای نابودکننده وارد کرد.

حرفی برای گفتن نداشت.

روحش بارها و بارها نابود و سپس بازسازی شده بود و هسته‌هایی که‌عرق​ فدا کرده بود، حالا دوباره کامل شده بودند. بنابراین، در نهایت، مجبور نبود‌بلند​ از صفتِ [ویرانیِ] برکت استفاده کند — دست‌کم فعلاً. هنوز آن‌قدرها درمانده نشده بود.

اما هنوز‌وقتی​ یک مشکل‌کرد​ وجود داشت...

حتی حالا که برکت به تیغه‌ای مطلق تبدیل شده بود و شعلهٔ روحِ مطلق را هدایت می‌کرد، آسیبی که وارد می‌ساخت‌جنگ​ آن‌قدر چشمگیر نبود که صدمهٔ جدی به گولمِ گوشتیِ عظیم بزند. از این گذشته، ملکه می‌توانست تمامِ آسیب‌ها را به عروسک‌های‌زرهش​ بی‌شمارش منتقل کند و با اینکه آن‌ها به دستِ سپاهِ سایه‌ها در حالِ نابودی بودند، هنوز کاملاً از بین نرفته بودند.

نفیس برای حمله به ملکه به‌چندانی​ روشِ دیگری نیاز داشت... حمله‌ای هیولاوارتر،‌نبرد​ حمله‌ای که به‌جای لحظه‌ای بودن، ادامه‌دار باشد.

نفیس روی زمین فرود آمد و به موجودِ هولناکی که‌وجودِ​ باید نابودش می‌کرد چشم دوخت... از آن زاویه حتی نمی‌توانست‌آسیب​ تمامش را ببیند، چرا که گولمِ گوشتیِ عظیم بی‌نهایت بلند بود.

او مانند ذره‌ای غبار در برابرِ‌لبخندش​ یک کوه بود، پر از عزم‌می‌خنده​ برای به زیر کشیدنِ آن کوه.

نفیس سرش را پایین انداخت و نفسِ عمیقی کشید‌گوناگونی​ — یا بهتر است گفت ادایش را درآورد، چون کالبدِ‌استراتژیِ​ کنونی‌اش نه ریه داشت و نه نیازی به نفس کشیدن.

هنوز در کالبدِ جانِ نور بود.‌چندانی​ قامتِ درخشانش مانند ظرفی بود که برای‌افسون‌های​ مهارِ اقیانوسی از شعله‌های خشمگین تقلا می‌کرد...

و همان‌طور که ملکه خم شد تا آن‌خونین​ ظرف را خرد کند، نفیس با تحقیری سرد‌مقدسش​ سر بلند کرد و شعله را رها ساخت.

اجازه داد سدِّ نازکِ کالبدِ انسان‌نما در‌به‌طرزِ​ درخششِ خالص حل شود و بدین ترتیب،‌ساکت​ کالبدِ متعالیِ واقعی‌اش را به خود گرفت.

توده‌ای غیرقابل‌تصور و غران از شعله‌های سفید از قامتِ در حالِ ناپدید شدنش بیرون زد و‌می‌زد​ برخاست تا به پیشوازِ ملکه برود. شعله‌ها با هدف و اراده حرکت می‌کردند، مانند موجودی زنده،‌دلیل​ و ابرِ خروشانِ آن‌ها در تاریکیِ پهناورِ میدانِ نبردِ درهم‌شکسته مدام تغییرِ شکل می‌داد و می‌رقصید.

تاریکی از‌نوعِ​ ترس به‌افسونگر​ عقب پس نشست.

ظرفِ ملکه بیش از یک کیلومتر بلندی داشت...‌خونین​ و از این رو، تودهٔ شعله‌های سفید برخاست‌مقدسش​ تا بلندی‌اش به بیش از یک کیلومتر برسد.

بر سرِ موجودِ‌بلند​ عظیم فرود آمد‌لبخندش​ و آن را سوزاند.

و سپس‌نداشت​ آن را یکجا‌طولِ​ در بر گرفت.

ناولها | novelha.net