---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2381: پایانِ شکار • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2381: پایانِ شکار

0

سانی و کای در دلِ شب به معبد برگشتند. کُشنده‌جای​ هنوز در حال استراحت بود، پس سانی یکی از تندیسک‌های‌زنده‌زنده​ یشمی را کنارش گذاشت و آن یکی را به کای داد.

اما آخری... آن‌تندیسکِ​ آخری را برای‌دید​ خودش نگه داشت.

معبد کج شده بود و در گدازه غرق می‌شد، بنابراین گذاشتن مجسمه‌ها روی قربانگاه کار دشواری بود. با این حال،‌بدنِ​ کای می‌توانست پرواز کند، پس مشکلِ چندانی ایجاد نکرد. همان‌طور که سومین حلقهٔ خاکستر دورِ هستهٔ روحش شکل می‌گرفت، سانی بار‌زندگی​ دیگر دور شد، نگاهی محتاطانه به مجسمه‌های وهم‌انگیزی که از دریاچهٔ گدازه سر برآورده بودند انداخت و قربانی‌اش را تقدیم کرد.

این قرار بود آخرین حقیقتی باشد که پیش از کشتنِ تایرنتِ برف می‌فهمید. آن‌ها قرار بود چند ساعت‌می‌فهمید​ دیگر معبدِ حقیقت را ترک کنند، و این یعنی حتی اگر پلیدِ دیگری به دستشان کشته می‌شد، او تازه‌پیشکشِ​ بعد از فتحِ قلعهٔ برف می‌توانست پیشکشِ دیگری تقدیم کند — البته اگر آنجا هم شبیه قلعهٔ خاکستر بود.

سانی مطمئن نبود بعد از مرگِ تایرنت چه پیش می‌آید،‌جای​ پس حتی این احتمال وجود داشت که این آخرین حقیقتی‌زنده‌زنده​ باشد که به عنوان پاداش در این بازیِ نفرین‌شده دریافت می‌کند.

نفسِ عمیقی کشید.

تندیسکِ دیوِ برف در گدازه غرق‌عمیقی​ شد و سانی به خودش که آمد،‌است​ دید بار دیگر در جای دیگری است.

اما این‌وهم‌انگیزی​ حقیقت با‌برآورده​ بقیه فرق داشت.

سانی درد می‌کشید.

نفرینی هولناک داشت بدنِ مه‌آلودش را زنده‌زنده می‌خورد و توهماتی شرورانه ذهنِ رازآلودش را‌هولناک​ در خود می‌بلعید. قلبش از هراسی وصف‌ناپذیر پاره‌پاره می‌شد و جانش به‌کلی در هم‌پاره‌پاره​ شکسته بود؛ دستی بی‌رحم اراده و میل به زندگی را از آن بیرون کشیده بود.

نه تسلایی برایش‌دریافت​ مانده بود، نه‌عمیقی​ مهلتی برای آسودگی.

چاره‌ای جز مرگ نداشت.

با این حال، تن به مرگ نمی‌داد. تلوتلو می‌خورد و در محاصرهٔ تاریکی، با قدم‌هایی لرزان روی‌هولناک​ شن‌ها راه می‌رفت. جایی در آن بالا، آسمانِ آبنوسی با نورِ هزاران ستارهٔ نقره‌ای سوسو می‌زد، اما‌شکسته​ درخششِ رنگ‌پریده‌شان برای روشن کردنِ درهٔ سایه‌دار کافی نبود، چه رسد به گرم کردنِ بدنِ له‌وپار و یخ‌زده‌اش.

خون از دهانش جاری بود و از‌جای​ میانِ نیش‌های نقابش بیرون می‌ریخت و با‌هولناک​ نوری طلایی و زیبا می‌درخشید... با نورِ ایزدی.

خونِ درخشان از زخم‌هایی که سراسرِ‌عمیقی​ بدنش را پوشانده بود نیز جاری می‌شد‌است​ و پارچهٔ ردای تاریکش را خیس می‌کرد.

قدم. قدم. یک قدمِ دیگر.

قدم‌هایی که مقدّر شده بود‌کشید​ سانی بردارد داشت تمام می‌شد.‌جای​ تنها چند قدم باقی مانده بود.

«آآآآه...»

ناله‌ای از میانِ لبانش‌می‌کند​ لغزید؛ نقاب صدای ضعیفش‌تندیسکِ​ را در هم ریخته بود.

سپس، صدای دیگری آمد.

صدای خش‌خشِ برگ‌ها زیر پای‌کشید​ یک شکارچی. صدای بال‌هایی باشکوه‌جای​ که آسمانِ شب را می‌شکافتند.

صدای تیری‌کشید​ که تاروپودِ‌دیوِ​ سرنوشت را می‌درید.

پیکان به گردنش‌دریافت​ خورد و به‌عمیقی​ زمین پرتاب شد.

سانی به زانو افتاد، قطراتِ خونِ طلایی‌اش مانند جواهراتی گران‌بها روی شن‌ها می‌درخشیدند. دستی‌پیش​ بالا آورد، چوبِ سیاه و صیقلیِ تیر را — که بی‌شباهت به سطحِ چوبی و‌پلیدِ​ صیقلیِ نقابش نبود — گرفت و تیر را بیرون کشید و در مشتش خرد کرد.

دستِ استوارِ کمانداری که تیر را رها کرده بود، برای آسیب رساندن به موجودی چون‌می‌کشید​ او بسیار ضعیف بود. تیر تنها به این دلیل توانست در گوشتش فرو رود که‌وصف‌ناپذیر​ از قبل زخمی آنجا، روی گردنش، وجود داشت؛ زخمی که یادگارِ دشمنی بسیار هولناک‌تر بود.

تیر اهمیتی نداشت...

اما زهرِ افسانه‌ای که به نوکش مالیده شده بود،‌دیوِ​ اصلاً این‌طور نبود. زهری بود که دیگر نباید در‌نفرینی​ دنیا وجود می‌داشت، و با این حال، اینجا بود.

سرمایی مورمورکننده با سرعتی هولناک‌بودند​ در بدنش پخش شد. سپس به‌آخرین​ روح، ذهن و جانش هجوم آورد.

ناگهان، سانی احساسِ ضعف کرد.

حتی باز نگه داشتنِ‌دیوِ​ چشمانش هم برایش سخت‌است​ بود. بدنِ درهم‌شکسته‌اش لرزید.

سرد، سرد.

سردش بود و تنها بود.

قرار بود تنها و بی‌هیچ شاهدی از دنیا‌آمد​ برود... درست همان‌طور که زندگی کرده بود. هیچ‌کس حتی‌هولناک​ به یاد نمی‌آورد که او اصلاً وجود داشته است.

مرگ در راه بود.

با صدای قدم‌هایی نرم از راه رسید، در قالبِ زنی که بی‌صدا‌جای​ از تاریکی بیرون آمد. زن زرهی تاریک و رنگ‌ورورفته به تن داشت و‌شرورانه​ روبندی که چهرهٔ زیبایش را می‌پوشاند؛ موهای بلند و پرپشتش بافته شده بود.

شبِ پرستاره سایهٔ عمیقی‌برآورده​ رویش می‌انداخت، اما سانی‌تقدیم​ چشمانِ سردش را به‌وضوح می‌دید.

تصویرِ خودش‌می‌کند​ را هم‌عمیقی​ در آن‌ها می‌دید.

پیکری مه‌آلود که در ردایی پاره‌پوره‌دید​ پوشیده شده بود، با نقابی از‌می‌کشید​ چوبِ صیقلیِ سیاه که صورتش را می‌پوشاند.

او بافنده بود، دیمونِ تقدیر.

آن دیمونِ قدرتمند و هولناک...

آن دیمونِ قدرتمند حالا‌عمیقی​ در برابرِ یک شکارچیِ‌آمد​ فانی زانو زده بود.

خنده‌ای خفه از لبانِ دیمون‌آمد​ در رفت که نقاب آن‌فرق​ را عجیب و گنگ کرده بود.

«شما نُه‌تن...‌نفرین‌شده​ آه، چقدر‌می‌کند​ از شما بیزاریم...»

دیمونِ تقدیر یأسِ بی‌پایانِ تقلا‌بودند​ در برابرِ تقدیر را بهتر‌قرار​ از هر کسِ دیگری می‌فهمید.

آن نُه‌تن چیزی جز فانیانی ترحم‌انگیز نبودند، اما در عین حال مقدّر بودند. زندگی‌شان نقطهٔ تلاقیِ تقدیر بود. در چشمِ هر‌می‌خورد​ کسِ دیگری، کوچک و حقیر به نظر می‌رسیدند، نه چیزی بیشتر از حشراتِ موذی... اما برای بافنده که می‌توانست تاروپودِ عظیمِ تقدیر‌برایش​ را ببیند، پیکرشان همچون غول‌هایی سر به فلک می‌کشید، از بالا سایه می‌انداخت و بافنده را با وزنِ خردکننده‌شان در هم می‌فشرد.

زن در سکوت‌تندیسکِ​ از بالا به‌دید​ دیمون نگاه کرد.

دیمون پشتِ نقاب لبخند زد.

«کارِ تو بود، مگر نه؟ آه، چه تلهٔ پلیدی برای‌قرار​ ما گذاشتی. ما از دستِ خواهران و برادرانمان فرار کردیم...‌چند​ اما انگار در نهایت نتوانستیم از دستِ تو فرار کنیم.»

دیمون زن را خوب می‌شناخت. این فانیِ با روحِ خالص، مدت‌ها بود که در تعقیبِ بافنده بود. گاهی به شکلِ جانور می‌آمد.‌توهماتی​ گاهی به شکلِ شکارچی. دیمون او را ندیده بود که مخفیانه در عوالم حرکت می‌کند و نبرد پس از نبرد را تاب می‌آورد‌مهلتی​ تا قوی‌تر شود... اما حس کرده بود که پیکرش در تاروپودِ تقدیر مدام نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و مانندِ ماری به دورش می‌پیچد.

تا جایی که دیگر‌دیوِ​ اصلاً نمی‌توانست تکان بخورد‌است​ و جایی برای رفتن نداشت.

سرانجام، زن به حرف آمد.

دیمون فکر می‌کرد‌دریاچهٔ​ صدایش پیروزمندانه باشد،‌انداخت​ اما فقط خسته بود.

«می‌دانم چه هستی.»

دیمون هم خسته بود.

«اگر می‌دانی ما چه هستیم، پس می‌دانی نابود‌تندیسکِ​ کردنمان چه معنایی دارد. برای کشتنِ یک دیمون‌درد​ باید بهایی پرداخت. آماده‌ای این بها را بپردازی؟»

زن جوابی نداد.

دیمون آهی‌می‌کند​ طولانی و‌عمیقی​ اندوهگین کشید.

«تو هیچ‌چیز نمی‌دانی، فرزند. دخترِ‌آمد​ بیچاره... دیگر خیلی دیر شده‌فرق​ است. لطفاً مرا ببخش، اگر می‌توانی.»

سپس زن شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و‌دیوِ​ در حرکتی روان و سریع، آن را در سینهٔ دیمون‌هولناک​ فرو برد. هیچ تردیدی در ضربه‌اش نبود، و هیچ رحمی.

آن پیکرِ‌وهم‌انگیزی​ مه‌آلود بی‌جان‌برآورده​ به زمین افتاد.

نقابِ سیاه کورکورانه به آسمانِ پرستاره‌تندیسکِ​ خیره ماند، سپس از هم پاشید‌بقیه​ و به توفانی از جرقه تبدیل شد.

شکارچی آهِ عمیقی‌تندیسکِ​ کشید و به‌دید​ آسمان نگاه کرد.

سرانجام، کارش تمام شده بود.

کمی تلوتلو خورد و‌برآورده​ دستی بالا آورد و با‌کرد​ گیجی روبندش را لمس کرد.

لبانش نامحسوس تکان خورد‌عمیقی​ و نجوایی که به‌سختی شنیده‌دید​ می‌شد، از میانشان بیرون آمد.

«...چه کاری؟»

ناولها | novelha.net