چپتر 2682: کُشندگانِ همرزم
0ناوگانِ اشباح در امتدادِ دریاچهٔ کاخ پیشروی میکرد و حجابی چرخان از مه بهرشتههای دنبالش میآمد. در ساحلِ مقابل، سایهها در سکوتی سرد چشمانتظارِ دشمنِ خود بودند؛ بیاعتنا وبرای بیتفاوت به وحشتِ وهمآورِ گسترهٔ پهناوری از درخششِ سبزگون که داشت به سمتشان سرازیر میشد.
پشتِ ناوگانِ اثیری، در پناهِ مه، رودهاییچرخاندنِ از گوشتِ لتوپاره جریان داشت و همچون دریاییعالی در آستانهٔ توفانی مهیب، میخروشید و بالا میآمد.
نبرد بر سرِشبحِ قلبِ شهرِ جاودانسیاه داشت آغاز میشد.
جت به عقب نگاه کرد؛ به شبحِ مورمورکنندهٔ بیدِ سیاه و غولپیکری که بر فرازِ قلعهٔ باشکوه نشسته بود. نمیتوانست آندشمنان را ببیند، اما حضورِ رشتههای بیشماری را حس میکرد که ایزدِ مُرده را به جنگجویانِ خاموشِ ارتشِ سایه پیوند میداد. تادرخششی جایی که فهمیده بود، سانی داشت بهنحوی از بید برای مهارِ سپاهش استفاده میکرد؛ بنابراین، فرماندهِ واقعیِ آنها همان بید بود.
به خودش که آمد، دید بهجای ژنرال، دارد نقشِ یک پیادهنظامِ ساده راحضورِ بازی میکند. بعد از اینهمه سال فرماندهی، کمی عجیب بود، اما حسِ رهاییسانی هم داشت. بالاخره میتوانست به هیچچیز فکر نکند جز چرخاندنِ تیغهاش و سلاخیِ دشمنان.
مثلِ همان روزهای خوبِ گذشته.
چه عالی.
لبخندِ کمرنگی زد و نگاهِ یخزدهاش را به ناوگانیکمی دوخت که داشت نزدیک میشد. با تماشای چهرهٔ دهشتناکِ ناوگان،تیغهاش چشمانِ آبیاش در تاریکیِ جزیرهٔ کاخ درخششی سرد پیدا کرد.
اگه من بودم،سیاه درست همین الانقلعهٔ میبستمشون به تیر.
گویی ذهنِ او را خوانده باشند، ناگهان تیرِ سیاهی در آسمان خط انداخت کهگذشته از جایی روی دیوارهای قلعهٔ تاریک شلیک شده بود. در یک چشمبههمزدن فاصلهٔ تا ناوگانِتاریکیِ اشباح را طی کرد و با درخششِ کورکنندهای از انفجاری عجیب، نورانی و بیصدا شکفت.
نور چندین کشتی رامورمورکنندهٔ بلعید و آنها رافرازِ از صفحهٔ روزگار محو کرد.
یکی دیگه.
جت پوزخند زد.
حتی از آن فاصله هم میتوانست حس کند که ارواح صرفاً شکست نخوردهاند تاگذشته به انبارِ بارِ دلخراشِ هلندی برگردند. آنها واقعاً و تماموکمال نابود شده بودند و برایتاریکیِ همیشه از بین میرفتند؛ درست مثلِ کسانی که پیشتر به دستِ خودش کشته شده بودند.
خوب هم میدانست کماندار کیست.
یکی از آن معدود سایههایی بود که بسیار خودسرتر و هوشیارتر از بقیه به نظرهیچچیز میرسید؛ همان کماندارِ ساکت و ترسناکی که همیشه بویِ مورمورکنندهٔ مرگ احاطهاش کرده بود. جتیخزدهاش همیشه حس میکرد روحِ آن سایه با او قرابت دارد و حالا، به یقین رسیده بود.
آن یکیبیدِ هم کُشندهایغولپیکری همکیشِ خودش بود.
تیرِ اول حکمِ پیشقراول را داشت. بهمحضِ آنکه انفجارِ بیصدایِ جوهر کشتیهای پیشتازخوبِ را بلعید، کلِ سپاهِ سایه به خروش آمد. طولی نکشید که ابرِ تاریکیناوگان از پرتابهها به هوا برخاست و از آسمانِ سیاه بر سرِ ناوگانِ اشباح بارید.
متأسفانه، هیچکدامشان بهاندازهٔ تیرِ کُشنده مرگبار نبود. سپاهِ خاموشِ سرورِ سایهها بیشتر از سایههای موجوداتِاما کابوس تشکیل میشد و هرچند برخی از آنها قادر به حملاتِ دوربرد بودند، اما بیشترِ پلیدهابید فقط در نبردِ تنبهتن مهارت داشتند. بنابراین، سپاهِ سایه در درگیریِ مستقیم بیشترین قدرتنمایی را داشت.
احتمالاً همین هم به نفعشان بود. فهمیدنِ این موضوع سخت نبود که تمامِ این سایهها متعلق به موجوداتی بودند کهسلاخیِ سرورِ سایهها... سانی... کشته بود. قلمروِ او بر پایهٔ کشتار و مرگ بنا شده بود، پس مایهٔ تسلی بود کهتاریکیِ میدید بیشترِ سایههایی که به تسخیرِ خود درآورده، متعلق به موجوداتِ کابوساند. انسانهایی هم میانشان بودند، اما نه چندان زیاد.
با این حال، جت هنوز سرمایی را که با دیدنِ سایهٔ آشنایانِ سابقش در میانِ آن اشباحِ خاموش حس کردهارتشِ بود، به یاد داشت. با آن آدمها صمیمی نبود، اما میشناختشان؛ با اینکه بیشترشان از خاندانهای میراثدار بودند، پیش ازدید این، تعدادِ بیدارشدگانِ قدرتمند آنقدر کم بود که محال بود در طولِ سالها دستکم چند باری مسیرشان به هم نیفتاده باشد.
جت در حالی که میدید ناوگانِ اشباح بمباران را بهدشمنان هیچ میگیرد و بیآنکه ذرهای از سرعتش کم شود بهناوگانی پیشروی ادامه میدهد، با نگاهی پیچیده به سپاهِ سایه چشم دوخت.
راستش... سایهٔ آدمهاشبحِ تنها چیزی نبودسیاه که شناخته بود.
سایههای دیگری هم به چشم میخورد. جالوت آنجا بود... و موجودِ وهمانگیزی هم درمیتوانست پردهٔ برف پنهان شده بود. جت هرگز فرصت نکرده بود ظاهرِ جانورِ زمستان راکمرنگی به چشم ببیند، اما تقریباً مطمئن بود که حالا مُرده و عضوی از ارتشِ سایههاست.
حیف شد. میخواستم خودم بکشمش...
پلیدهای گوناگونی از زنجیرهٔ کابوسها آنجانکند بودند، موجوداتی که حتماً از مقبرهٔروزهای آریل آمده بودند، و خیلیهای دیگر.
که همین پرسشی را پیشبیدِ میکشید: سرورِ سایهها چطور اینباشکوه سایهها را به دست آورده بود؟
او از همان آغاز در هالهای از راز و رمز فرو رفته بود. هیچکس نمیدانست از کجا آمده،چرخاندنِ یا چطور به چنین قدرتی رسیده است. به نظر میرسید نفیس و کاسی به او اعتماد دارند، پس جتناوگان هم به او اعتماد کرده بود. گذشته از این، وقتی نقابش را برمیداشت، آدمِ کاملاً دوستداشتنی و دلچسبی میشد.
چیزی در او بود که به جت آرامش میداد... نوعی آشناپنداری که باعث میشد در حضورش حسِ راحتیِ عجیبی داشته باشد،سایه و در کنارش، رگهای پنهان از دلتنگیِ غیرقابلتوضیح. شاید به این خاطر بود که او هم مثلِ خودش موشِ حاشیهنشین بود،ژنرال یا شاید صرفاً چون با وجودِ قدرتِ بیحدوحصرش در جبههٔ آنها میجنگید و در عین حال شخصیتی خاکی و بیخیال داشت.
هرچند که درمیتوانست اعماقِ وجودش، سانی بیچونوچراچرخاندنِ و تماموکمال دیوانه بود.
با این حال، معمایِ آزاردهندهٔ وجودِ او گهگاه ذهنِ جت را میخورد. اما هر وقت سعی میکرد عمیقتربیشماری به این موضوع فکر کند، افکارش به سمتِ دیگری منحرف میشد — بیشترِ اوقات حتی متوجه نمیشد که ایرادیفرماندهِ در روندِ فکریاش وجود دارد. راستش، همین که فقط گهگاه به گذشتهٔ او فکر میکرد، خودش یک ناهنجاری بود.
اما در دنیایِ طلسمِ کابوس،بعد ناهنجاری کم نبود. انواعواقسامِ سرشتها،عجیب قدرتها و نقصهای عجیبوغریب پیدا میشد.
مثلاً شوهرِ افی... با وجودِ صمیمیتی که با خانوادهشانبود داشت، حتی جت هم نمیتوانست نامش را به یادجنگجویانِ بیاورد. شاید سانی هم به مشکلِ مشابهی دچار بود.
در هر حال، جای شکرش باقی بود که سرورِ سایهها در جبههٔ آنهاست. جت مدتی بودلبخندِ که میخواست او را بهتر بشناسد؛ انگیزهاش کششی غیرقابلتوضیح بود که از یک کنجکاویِ ساده فراتر میرفت،اگه برای همین از فرصتِ شرکت در این سفرِ اکتشافی در کنارِ او با کمالِ میل استقبال کرد.
البته انتظار نداشت کهمورمورکنندهٔ وسطِ یک جهنمِ غرقشده،فرازِ با ارتشی نامیرا روبهرو شود.
خب، نه... راستش اینطور نبود.
در واقع،بیدِ انتظار داشت دقیقاًفرازِ همین اتفاق بیفتد.
جت با دیدنِ اولینهیچچیز رشتههای مِه که به جزیرهٔسلاخیِ کاخ میرسیدند، لبخندی شوم زد.
«فکر کنم وقتشه یکمورمورکنندهٔ بار برای همیشه ثابتفرازِ بشه کدوممون شبحِ وحشتناکتری هستیم.»
با وجودِ تمامِ اینها، بهبعد نظر میرسید سفرِ اکتشافی بهعجیب شهرِ جاودان ارزشش را داشته باشد.