چپتر 3055: دروازههای جهانِ زیرین
0روی دیوارهٔ فرسودهٔ کوهی سر به فلک کشیده که در مهِ سفیدِ روان پنهان شده بود، شکافی تاریک لبریز از تاریکیِ سرد و نفوذناپذیرواقعی به چشم میخورد. ستونهای بلندی از سنگِ سیاه تراشیده شده و آن را قاب گرفته بودند و بالاتر از همه، پیشانیِ مثلثیشکلی با نقشبرجستههاییپیش استادانه تزئین شده بود. زمان لبههایشان را ساییده بود و سانی تنها میتوانست شکلهای نامشخصی از بالهای تاریک را تشخیص دهد که الگویی پیچیده میساختند.
مسیرِ جهانِ زیرین بیشتر شبیه بهبازتابهاست ورودیِ یک معبد بود، نه جادهایدلِ که به اعماقِ جهنم ختم شود.
سانی، نفیس، موردرت و قدیس مدتی جلوی درگاهِ عظیم ایستادند وسرم تماشایش کردند. هیچکدام تکان نخوردند، اما انگار شعلههای سرخی که پشتِمکث نقابِ کلاهخودِ قدیس میسوخت، تاریکتر و متلاطمتر از همیشه شده بود.
پس از مدتی سکوت،جادهای سانی رو به موردرت کردنفیس و با صدایی آرام پرسید:
«تو مدتِ زیادی اینجا تویلحظهای کوههای تهی بودی. اصلاً سعیمیدونی کردی جهانِ زیرین رو بگردی؟»
موردرت آرام سر تکان داد.
«نه. هرچند... باید اعتراف کنم بارها این فکربارها به سرم زد. این ورودیها خیلی وسوسهکنندهن... تویگذشته یک سالِ گذشته، دستکم ششتاشون رو نقشهبرداری کردم.»
لحظهای مکثورودیِ کرد وجادهای بعد افزود:
«اما همونطور که میدونی، تاریکیِ عنصری دشمنِ بازتابهاست. طعنهٔ روزگاره، مگه نه؟ هربازتابهاست چی باشه، بازتابها از دلِ نیستی متولد شدن و کوههای تهی جاییه که همآدم نیستی و هم تاریکیِ واقعی رو در خودش داره. آدم رو به فکر میندازه...»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«به چه فکری؟»
موردرت به تاریکیِ ژرفی کهاعماقِ در دهانهٔ تونل پنهان بودموردرت خیره شد و شانه بالا انداخت.
«کدوم یکی اون یکی رو مهارمکث کرده؟ مه داره جلوی تاریکی رودشمنِ میگیره، یا تاریکی جلوی مه رو؟»
سانی چند بار پلک زد.
پیش از این هرگز با این دید به کوههای تهی نگاه نکرده بود. در ذهنِ او، مهِ سفید و تاریکیِکردم عنصریِ پنهان در اعماقشان — که از خونِ یک موجودِ خلأِ کشتهشده زاده شده بود — صرفاً اینجا حضور داشتند. هرگزخودش از خودش نپرسیده بود چرا هیچکدام از این نیروهای عنصری به بیرون گسترش نمییابند تا جهان را در خود غرق کنند.
حالا که بهمعبد آن فکر میکرد، لرزِختم سردی به جانش افتاد.
سانی باششتاشون چهرهای ناراضی نگاهیلحظهای به موردرت انداخت.
«خب، دستت درد نکنه.عنصری حالا یه چیزِ جدیدروزگاره دارم که توی کابوسهام ببینم.»
موردرت لبخندِ محوی زد.
«خواهش میکنم.»
سانی فقط مبهوت نگاهش کرد.
در آنهمونطور لحظه، نفیس سرانجامدشمنِ به حرف آمد:
«من دارمبگردی به چیزِهرچند دیگهای فکر میکنم.»
نگاهی به مهِمعبد سفیدِ چرخان انداخت، سپسختم رو به غرب چرخید.
«کوههای تهی زمانی به وجود اومدن که یک موجودِ خلأِ قدرتمند در نبرد با ایزدان در سپیدهدمِ زمان سقوط کرد.نیستی مرگش زمین رو در هم شکست و خونش در شکافها جاری شد — تاریکیِ واقعی اینطوری به وجود اومد. با توجهمهار به اندازهٔ کوههای تهی... اون موجود باید بینهایت عظیم بوده باشه. پس نبرد برای نابودیش هم باید بینهایت هولناک بوده باشه.»
چند ثانیه مکثمیدونی کرد و سپسبازتابهاست با لحنی متفکرانه افزود:
«جای تعجب نداره اگر تاروپودِ هستی در اون نبرد آسیب دیده باشه و نیستی از میانِ پارگیهاش جریان پیدا کرده باشه. اما دربعد واقع، ما جای دیگهای رو هم میشناسیم که هستی در اون از هم دریده شده و نیستی آزادانه داره به دنیا نفوذ میکنهبالا — خیلی دورتر، در برهوتِ یخزدهٔ غربِ قلبِ زاغ. پس سؤال اینجاست... چه جور نبردی اونجا رخ داده که چنین نتیجهای به بار آورده؟»
سانی کمیورودیِ سرش راجادهای کج کرد.
او کسی بود که از دومین منبعِ نیستیِ پنهانهمونطور در دوردستهای غرب خبردار شده بود — از طریقِبازتابها رؤیایی در بازیِ آریل. با این حال، جواب را نمیدانست.
برهوتِ یخزده مکانی مرموز بود. هیچکس نمیدانست چرا وجود دارد یا منبعِ سرمای مرگباری که آن را سر پا نگهآدم میداشت چه بود. او تنها دو چیز میدانست — اینکه کاخِ یشم و زنجیرهای از آتشفشانها که یکی از اجزایش ساختهپیش بود، تنها چیزی بودند که جلوی گسترشِ سرمای همهچیزخوار را میگرفتند، و اینکه این برهوت از سپیدهدمِ زمان وجود داشته است.
رایم در نهایت یا جنگلِ باستانیِ ایزدِ دل را از آن سرما نجات داده بود، یا ازدستکم سرما برای نابودیِ جنگل استفاده کرده بود. و اگر اطلاعاتِ سانی درست بود، آن دوران حتی پیشبازتابها از اولین پادشاهیِ انسانی بود که کاناخت بنا کرد؛ جایی که بهمعنای واقعیِ کلمه زادگاهِ تاریخ بود.
«اصلاً نمیدونم.»
موجودِ خلأِ دیگری درکردم غربِ دور به دستِافزود ایزدان کشته شده بود؟
یا، احتمالی بسیار ترسناکتر... کشتهدشمنِ نشده بود، بلکه فقط زیرِ اقیانوسِبازتابها پهناوری از یخ مهروموم شده بود؟
لرزید.
این فکر ترسناک بود، اما دانستنِ اینکه این جهاننفیس هنوز رازهای فراوانی در خود جای داده که سانیکردند فعلاً راهی برای حلکردنشان نداشت، بهطرز عجیبی آرامشبخش بود.
در آن لحظه، قدیسکردم برگشت و در سکوتافزود نگاهی به او انداخت.
سانی سرفهای کرد.
«نه، نه... لفتش نمیدم.هرچند هر وقت بگین آمادهمبارها واردِ اون تونل بشم!»
نگاهی به ورودیِ تاریک انداخت،اعماقِ سپس چهره در هم کشید وقدیس با فرستادنِ لعنتی نگاهش را دزدید.
«هرچند... دفعهٔ قبل که واردِ یه همچین تونلی شدم، اوضاع برام خیلیدشمنِ خوب تموم نشد. خب، قدیس یه چیزی گیرش اومد، ولی راستش از همونخودش تونلِ قطبِ جنوب به بعد، از خودِ ایدهٔ تونل رفتن هم متنفر شدم.»
سانی نگاهیهمونطور به موردرتعنصری انداخت و پرسید:
«خب، چی شد؟ هنوز نظرت عوضاعتراف نشده؟ میدونی که میتونی با ما بیای.خیلی نمیخوای پادشاهیِ باستانیِ دیمونِ سرنوشت رو بگردی؟»
احساسِ کاملاً عجیبی بود؛ اینکه امیدوار بود درشود میانِ همهٔ آدمها، موردرت همراهیشان کند. سانی بیشترایستادند از هر کسی از این موضوع جا خورده بود.
دنیا واقعاًششتاشون داره بهکردم آخر میرسه...
موردرت به ورودیِ تاریکِ تونلدشمنِ نگاه کرد، مدتِ کوتاهی ساکتباشه ماند و سپس سر تکان داد.
«نه. کارهایبگردی دیگهای دارم کهباید باید بهشون برسم.»
سانی باورودیِ شک بهجادهای او نگاه کرد.
«چه کاری؟ تنها کاریکردم که میکنی اینه کهافزود توی کوههای تهی قایم بشی.»
موردرت لحظهایهمونطور مکث کرد، سپسدشمنِ آرام پوزخند زد.
«میدونید که، شما دو تاباید تنها کسانی نیستید که داریدفکر برای کابوسِ پنجم آماده میشید.»
سانی و نفیس هر دو باجهنم تعجب از این حرف نگاهش کردند.مدتی پس از چند لحظه سکوت، نفیس پرسید:
«پس تصمیمششتاشون گرفتی واردِکردم کابوس بشی؟»
موردرت شانه بالا انداخت.
«هنوز تصمیم نگرفتهم. ولی بههرحال باید آماده بشم، مگه نه؟فکر صرفاً برای اینکه وقتی وقتش رسید، توی موقعیتی باشم کهکردم خودم این تصمیم رو بگیرم، نه اینکه برام تصمیم بگیرن.»
نفسِ عمیقیورودیِ کشید و سپساعماقِ آرام بیرون داد.
«بودن توی کوههای تهی... خیلی زود به آدم یاد میده که حتیدشمنِ مطلقها هم در برابرِ هیولاهای واقعی کوچیک و ضعیف هستن. یهجورایی، هنوزواقعی میخوام زنده بمونم. پس خیلی چیزها هست که باید در نظر بگیرم.»
با این حرف، یک قدمدشمنِ به عقب برداشت و ازباشه دهانهٔ تاریکِ تونل رو برگرداند.
«توی سفرتون براتون آرزوی موفقیتباید میکنم. اگه زنده موندید... خب،فکر شاید دوباره همدیگه رو دیدیم.»
سپس موردرت در دیوارِ روانِاعماقِ مهِ سفید ناپدید شد وموردرت بیهیچ ردی از بین رفت.
سانی، نفیس و قدیس جلوی ورودیِمکث جهانِ زیرین تنها ماندند. سانی مدتیدشمنِ ساکت ماند و بعد آهی کشید.
«اون یارو بعد از مردن یه کم قابلتحملترروزگاره شده. کی میدونست مرگ اینقدر روی شخصیتش تأثیرِجاییه مثبت میذاره؟ راستش... باید خیلی وقت پیش میکشتمش...»
با این حرف، بههرچند دیوارِ مهِ سفید خیرهبارها شد و سپس یکه خورد.
مه... داشت نزدیکتر میشد.
موردرت آن را دور نگه داشته بود،بعد اما حالا که رفته بود، هیچچیز مانعطعنهٔ از آن نمیشد که «هیچ» آنها را ببلعد.
چهرهٔ سانی در هم فروریخت.
«ا... اون حرامزاده!»
طبیعتاً گیر افتادن در مهاعماقِ قرار نبود نابودشان کند. اماموردرت از هیچ نظری هم خوشایند نبود.
سانی چرخید، لعنتینقشهبرداری فرستاد و بهمکث سمتِ تونل رفت.
«یالا، بریم. باور کنیدعنصری اصلاً خوشتون نمیاد تویروزگاره اون مه گم بشید!»
نفیس و قدیس نگاهیهرچند به هم انداختند وبارها سپس به دنبالش رفتند.
چند لحظه بعد، در تاریکی ناپدید شدند وشود جزیرهٔ کوچکی که از مه در امان ماندهایستادند بود، بارِ دیگر در تودهٔ روانِ نیستی بلعیده شد.