---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2267: انتخابِ ناخوشایند • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2267: انتخابِ ناخوشایند

0

سانی مدتی طولانی خاموش ماند و‌می‌شناخت​ با حالتی محزون در چهرهٔ رنگ‌پریده و‌البته​ به‌طرزِ وهم‌انگیزی زیبایش به دوردست چشم دوخت.

چشمانش غرقِ تاریکی بود.

پس قضیه از این قراره.

آهی سنگین‌ابعادِ​ از میانِ‌بسیار​ لب‌هایش بیرون خزید.

در کمالِ ناباوری به نیمه‌خدایی تبدیل شده بود؛ موجودی با چنان قدرتِ عظیم و‌پرندهٔ​ هولناکی که تقریباً هیچ‌کسِ دیگری نمی‌توانست به تحملِ وزنِ خردکننده‌اش امید داشته باشد. فاجعه‌ای متحرک‌دلش​ در ابعادِ آخرالزمانی... موجودی که بسیار بیشتر به نیرویی افسانه‌ای شباهت داشت تا انسانی فانی.

از برده‌ای بی‌نام‌شباهت​ به یک پادشاه‌فانی​ تبدیل شده بود...

پادشاهی بی‌نام، اما به‌هر‌حال پادشاه.

با این حال، در عصرِ طلسمِ کابوس‌افسانه‌ای​ حتی آن قدرتِ عظیم هم کافی نبود. صرفاً‌پادشاهی​ مطلق بودن برای رسیدن به هدفش کفایت نمی‌کرد.

یعنی باید قوی‌تر می‌شد... اما برای این کار، باید‌موقع​ دوباره حاملِ طلسمِ کابوس می‌شد. باید دوباره نامِ راستین‌کند​ می‌داشت. باید دوباره با تاروپودِ پهناورِ تقدیر گره می‌خورد... دوباره.

گفتنش راحت‌تر‌افسانه‌ای​ از عمل‌داشت​ کردنش بود.

در حقیقت، سانی تنها یک راه‌البته​ می‌شناخت؛ و تازه همان موقع هم‌تقدیرش​ نمی‌توانست مطمئن باشد که جواب می‌دهد.

البته آن راه این بود که‌نیرویی​ پرندهٔ دزدِ پست را شکار کند‌برده‌ای​ و تقدیرش را از چنگال‌هایش پس بگیرد.

هرچند آن موجودِ نفرت‌انگیز تروری نفرین‌شده بود... و سانی شکِ بدی به دلش افتاده‌پرندهٔ​ بود که حتی در میانِ خدایانِ تاریکِ عالمِ رؤیا هم آن پرندهٔ دزدِ منزجرکننده موجودیتی‌دلش​ بی‌همتاست. وگرنه نمی‌توانست از کینهٔ مشترکِ ایزدان و ساکنانِ خلأ جانِ سالم به در ببرد.

نمی‌توانست چشمِ بافنده را بدزدد، و نمی‌توانست با خزیدن‌پادشاه​ از اعماقِ یک کابوس به سمتِ واقعیت، خودش را‌کافی​ زنده کند؛ اتفاقی که به‌احتمالِ زیاد رخ داده بود.

سانی هنوز حتی یک جانورِ نفرین‌شده را هم از پای درنیاورده بود. اما حتی اگر می‌توانست به‌نفرت‌انگیز​ دلِ بیابانِ کابوس بزند، واردِ مقبرهٔ آریلِ واقعی شود — که با توجه به نسخهٔ آیندهٔ خودش که‌ساکنانِ​ در مصب دیده بود، به‌احتمالِ زیاد همین کار را می‌کرد — و هرطور شده پرندهٔ دزد را بکشد...

سانی مطمئن‌ابعادِ​ نبود اصلاً‌بسیار​ چنین چیزی بخواهد.

گذشته از این، پس گرفتنِ تقدیر و نامِ راستینش چیزی را به‌می‌دهد​ او می‌داد که دیوانه‌وار آرزویش را داشت... اما در عینِ حال، چیزی‌نفرت‌انگیز​ را به او برمی‌گرداند که برای فرار از آن به آب‌وآتش زده بود.

آدم باید مراقبِ آرزوهایش می‌بود.

پس از پس گرفتنِ تقدیرش، عزیزانش دوباره‌پرندهٔ​ او را به یاد می‌آوردند... اما در عینِ‌هرچند​ حال، دوباره به غل‌وزنجیرِ پیوندِ سایه گرفتار می‌شد.

آه، چقدر شاعرانه.

لبخندِ تلخی‌کردنش​ زد و‌تنها​ سر تکان داد.

سانی نمی‌دانست تقدیرش را پس می‌خواهد یا نه. نسبت به تمامِ این ماجرا حسی دوگانه‌طلسمِ​ داشت... به همین دلیل بود که برای بازگشتِ دیریا‌زودش به مقبرهٔ آریل مقدمه‌چینی کرده بود، اما‌می‌شد​ در عینِ حال پافشاری نمی‌کرد و اجازه می‌داد با جریانِ اتفاقات پیش برود و بلاتکلیف بماند.

«خداشدنِ طبیعی» هم هنوز کاملاً منتفی نبود، دقیقاً به دلیلِ ماهیتِ مقبرهٔ آریل. یوریس گفته بود‌موجودِ​ که برای تبدیل شدن به یک «جان» — ظاهراً انسان‌های رتبهٔ مقدس را این‌طور می‌نامیدند —‌کینهٔ​ زمان لازم است، و یک رودِ بزرگِ زمان هم دست‌برقضا در اعماقِ هرمِ سیاه پنهان بود.

در هر صورت، چه سانی به مصافِ پرندهٔ دزد می‌رفت‌انسانی​ تا دوباره حاملِ طلسمِ کابوس شود، چه بدونِ کمکِ طلسم‌طلسمِ​ مسیرِ خداشدن را پیش می‌گرفت، باید خود را تمام‌وکمال آماده می‌کرد.

پیش از آغازِ این‌تنها​ سفرِ نامعلوم، کارهای زیادی بود‌موقع​ که باید به سرانجام می‌رساند.

پس...

می‌توانست این تصمیمِ‌مطمئن​ سرنوشت‌ساز را به‌البته​ بعد موکول کند.

سانی نفسش را بیرون‌بسیار​ داد، نگاهی به یوریس‌شباهت​ انداخت و لبخند زد.

«راستی چرا به ایزدای کوچیک می‌گن‌می‌شناخت​ جان؟ انتظار داشتم این لقب یه‌خورده...‌می‌دهد​ نمی‌دونم، خفن‌تر باشه. مثلاً چیزی مثل فرشته‌ها...»

یوریس ناگهان‌افسانه‌ای​ لرزید و دندان‌هایش‌انسانی​ به هم خورد.

«فرشته‌ها؟ خدای من، پسر.‌جواب​ آخه چرا باید اسم‌دزدِ​ اون موجوداتِ وحشتناک رو بیاری؟»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«خب... همین‌طوری. مگه چیشون این‌قدر وحشتناکه؟‌می‌شناخت​ مگه قرار نیست فرشته‌ها پیام‌آورای ایزدی‌می‌دهد​ یا یه چیزی تو همین مایه‌ها باشن؟»

اسکلتِ باستانی‌افسانه‌ای​ به‌آرامی جمجمه‌اش‌داشت​ را تکان داد.

«چی؟ نه، معلومه که نه... کی اینو بهت گفته؟ فرشته‌ها پیام‌آورِ ایزدان نیستن. فرشته‌ها متعلق به خلأ هستن — اونا یه نوعِ‌دلش​ به‌شدت هولناک از موجوداتِ خلأ محسوب می‌شن. نیازی به گفتن نیست که آدمایی مثل من و تو اصلاً نباید چیزی در موردشون‌اعماقِ​ بدونیم، چه برسه به اینکه بخوایم ببینیمشون. پس این کلمه رو به زبون نیار، پسر. اصلاً بهتره کلاً از ذهنت بیرونش کنی.»

سانی با‌ابعادِ​ حالتی گیج به‌بیشتر​ او خیره شد.

«خیلی خب، باشه. وایسا، نه... پس نفیلیم‌ها‌تازه​ چی؟ مگه اونا بچه‌های... همون موجوداتی که‌پرندهٔ​ گفتی نیستن؟ بچه‌های اون موجودات و ایزدان؟»

یوریس ریز خندید.

«برای کسی که صمیمی‌ترین دوستش یه نفیلیمه، واقعاً دربارهٔ این موجوداتِ پلـ... دوست‌داشتنی هیچی نمی‌دونی، نه؟ خب، آره. اونا در واقع بچه‌های‌دلش​ یه پیوندِ نامقدس بینِ امرِ ایزدی و امرِ کفرآمیز هستن — چیزی که نباید وجود می‌داشت، اما به وجود اومد. البته فکر کنم‌سمتِ​ تا حدودی هم منطقی باشه، با توجه به اینکه خودِ ایزدان هم یه نوعِ به‌شدت هولناک از موجوداتِ خلأ بودن. شاید هولناک‌ترین نوعشون.»

خندید.

«می‌دونی... اینکه آدم دربارهٔ ایزدان کفر بگه و بدونه که اونا خیلی وقته مُردن، حسِ خیلی رهایی‌بخشی داره.‌کند​ ها! در هر صورت، هیچ‌کس واقعاً با اطمینان نمی‌دونه نفیلیم‌ها چطور به وجود اومدن، چطور اصلاً وجودشون ممکن‌موجودیتی​ شد، یا کدوم ایزد پدرشون بوده. اما حتماً کارِ ایزدِ خورشید بوده — آخه کی جز ایزدِ اشتیاق؟»

خنده‌اش رفته‌رفته محو شد و‌انسانی​ پس از مکثی کوتاه، یوریس‌پادشاهی​ با لحنی اندوهگین اضافه کرد:

«نفیلیم‌ها هیچ‌جا جایی نداشتن، برای همین معمولاً تو خودشون بودن. با این حال...‌چنگال‌هایش​ وقتی نِتِر علیه ایزدان شورش کرد، اونا به ارتشِ دیمون‌ها پیوستن و دوشادوشِ ما‌رؤیا​ در برابرِ لشکرِ ایزدی جنگیدن. و یکی پس از دیگری، همراه با ما مُردن.»

تاریکیِ جاخوش‌کرده در حدقه‌های‌بسیار​ جمجمهٔ باستانی، ناگهان عمیق‌تر‌شباهت​ از پیش به نظر رسید.

ناولها | novelha.net