چپتر 2267: انتخابِ ناخوشایند
0سانی مدتی طولانی خاموش ماند ومیشناخت با حالتی محزون در چهرهٔ رنگپریده والبته بهطرزِ وهمانگیزی زیبایش به دوردست چشم دوخت.
چشمانش غرقِ تاریکی بود.
پس قضیه از این قراره.
آهی سنگینابعادِ از میانِبسیار لبهایش بیرون خزید.
در کمالِ ناباوری به نیمهخدایی تبدیل شده بود؛ موجودی با چنان قدرتِ عظیم وپرندهٔ هولناکی که تقریباً هیچکسِ دیگری نمیتوانست به تحملِ وزنِ خردکنندهاش امید داشته باشد. فاجعهای متحرکدلش در ابعادِ آخرالزمانی... موجودی که بسیار بیشتر به نیرویی افسانهای شباهت داشت تا انسانی فانی.
از بردهای بینامشباهت به یک پادشاهفانی تبدیل شده بود...
پادشاهی بینام، اما بههرحال پادشاه.
با این حال، در عصرِ طلسمِ کابوسافسانهای حتی آن قدرتِ عظیم هم کافی نبود. صرفاًپادشاهی مطلق بودن برای رسیدن به هدفش کفایت نمیکرد.
یعنی باید قویتر میشد... اما برای این کار، بایدموقع دوباره حاملِ طلسمِ کابوس میشد. باید دوباره نامِ راستینکند میداشت. باید دوباره با تاروپودِ پهناورِ تقدیر گره میخورد... دوباره.
گفتنش راحتترافسانهای از عملداشت کردنش بود.
در حقیقت، سانی تنها یک راهالبته میشناخت؛ و تازه همان موقع همتقدیرش نمیتوانست مطمئن باشد که جواب میدهد.
البته آن راه این بود کهنیرویی پرندهٔ دزدِ پست را شکار کندبردهای و تقدیرش را از چنگالهایش پس بگیرد.
هرچند آن موجودِ نفرتانگیز تروری نفرینشده بود... و سانی شکِ بدی به دلش افتادهپرندهٔ بود که حتی در میانِ خدایانِ تاریکِ عالمِ رؤیا هم آن پرندهٔ دزدِ منزجرکننده موجودیتیدلش بیهمتاست. وگرنه نمیتوانست از کینهٔ مشترکِ ایزدان و ساکنانِ خلأ جانِ سالم به در ببرد.
نمیتوانست چشمِ بافنده را بدزدد، و نمیتوانست با خزیدنپادشاه از اعماقِ یک کابوس به سمتِ واقعیت، خودش راکافی زنده کند؛ اتفاقی که بهاحتمالِ زیاد رخ داده بود.
سانی هنوز حتی یک جانورِ نفرینشده را هم از پای درنیاورده بود. اما حتی اگر میتوانست بهنفرتانگیز دلِ بیابانِ کابوس بزند، واردِ مقبرهٔ آریلِ واقعی شود — که با توجه به نسخهٔ آیندهٔ خودش کهساکنانِ در مصب دیده بود، بهاحتمالِ زیاد همین کار را میکرد — و هرطور شده پرندهٔ دزد را بکشد...
سانی مطمئنابعادِ نبود اصلاًبسیار چنین چیزی بخواهد.
گذشته از این، پس گرفتنِ تقدیر و نامِ راستینش چیزی را بهمیدهد او میداد که دیوانهوار آرزویش را داشت... اما در عینِ حال، چیزینفرتانگیز را به او برمیگرداند که برای فرار از آن به آبوآتش زده بود.
آدم باید مراقبِ آرزوهایش میبود.
پس از پس گرفتنِ تقدیرش، عزیزانش دوبارهپرندهٔ او را به یاد میآوردند... اما در عینِهرچند حال، دوباره به غلوزنجیرِ پیوندِ سایه گرفتار میشد.
آه، چقدر شاعرانه.
لبخندِ تلخیکردنش زد وتنها سر تکان داد.
سانی نمیدانست تقدیرش را پس میخواهد یا نه. نسبت به تمامِ این ماجرا حسی دوگانهطلسمِ داشت... به همین دلیل بود که برای بازگشتِ دیریازودش به مقبرهٔ آریل مقدمهچینی کرده بود، امامیشد در عینِ حال پافشاری نمیکرد و اجازه میداد با جریانِ اتفاقات پیش برود و بلاتکلیف بماند.
«خداشدنِ طبیعی» هم هنوز کاملاً منتفی نبود، دقیقاً به دلیلِ ماهیتِ مقبرهٔ آریل. یوریس گفته بودموجودِ که برای تبدیل شدن به یک «جان» — ظاهراً انسانهای رتبهٔ مقدس را اینطور مینامیدند —کینهٔ زمان لازم است، و یک رودِ بزرگِ زمان هم دستبرقضا در اعماقِ هرمِ سیاه پنهان بود.
در هر صورت، چه سانی به مصافِ پرندهٔ دزد میرفتانسانی تا دوباره حاملِ طلسمِ کابوس شود، چه بدونِ کمکِ طلسمطلسمِ مسیرِ خداشدن را پیش میگرفت، باید خود را تماموکمال آماده میکرد.
پیش از آغازِ اینتنها سفرِ نامعلوم، کارهای زیادی بودموقع که باید به سرانجام میرساند.
پس...
میتوانست این تصمیمِمطمئن سرنوشتساز را بهالبته بعد موکول کند.
سانی نفسش را بیرونبسیار داد، نگاهی به یوریسشباهت انداخت و لبخند زد.
«راستی چرا به ایزدای کوچیک میگنمیشناخت جان؟ انتظار داشتم این لقب یهخورده...میدهد نمیدونم، خفنتر باشه. مثلاً چیزی مثل فرشتهها...»
یوریس ناگهانافسانهای لرزید و دندانهایشانسانی به هم خورد.
«فرشتهها؟ خدای من، پسر.جواب آخه چرا باید اسمدزدِ اون موجوداتِ وحشتناک رو بیاری؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«خب... همینطوری. مگه چیشون اینقدر وحشتناکه؟میشناخت مگه قرار نیست فرشتهها پیامآورای ایزدیمیدهد یا یه چیزی تو همین مایهها باشن؟»
اسکلتِ باستانیافسانهای بهآرامی جمجمهاشداشت را تکان داد.
«چی؟ نه، معلومه که نه... کی اینو بهت گفته؟ فرشتهها پیامآورِ ایزدان نیستن. فرشتهها متعلق به خلأ هستن — اونا یه نوعِدلش بهشدت هولناک از موجوداتِ خلأ محسوب میشن. نیازی به گفتن نیست که آدمایی مثل من و تو اصلاً نباید چیزی در موردشوناعماقِ بدونیم، چه برسه به اینکه بخوایم ببینیمشون. پس این کلمه رو به زبون نیار، پسر. اصلاً بهتره کلاً از ذهنت بیرونش کنی.»
سانی باابعادِ حالتی گیج بهبیشتر او خیره شد.
«خیلی خب، باشه. وایسا، نه... پس نفیلیمهاتازه چی؟ مگه اونا بچههای... همون موجوداتی کهپرندهٔ گفتی نیستن؟ بچههای اون موجودات و ایزدان؟»
یوریس ریز خندید.
«برای کسی که صمیمیترین دوستش یه نفیلیمه، واقعاً دربارهٔ این موجوداتِ پلـ... دوستداشتنی هیچی نمیدونی، نه؟ خب، آره. اونا در واقع بچههایدلش یه پیوندِ نامقدس بینِ امرِ ایزدی و امرِ کفرآمیز هستن — چیزی که نباید وجود میداشت، اما به وجود اومد. البته فکر کنمسمتِ تا حدودی هم منطقی باشه، با توجه به اینکه خودِ ایزدان هم یه نوعِ بهشدت هولناک از موجوداتِ خلأ بودن. شاید هولناکترین نوعشون.»
خندید.
«میدونی... اینکه آدم دربارهٔ ایزدان کفر بگه و بدونه که اونا خیلی وقته مُردن، حسِ خیلی رهاییبخشی داره.کند ها! در هر صورت، هیچکس واقعاً با اطمینان نمیدونه نفیلیمها چطور به وجود اومدن، چطور اصلاً وجودشون ممکنموجودیتی شد، یا کدوم ایزد پدرشون بوده. اما حتماً کارِ ایزدِ خورشید بوده — آخه کی جز ایزدِ اشتیاق؟»
خندهاش رفتهرفته محو شد وانسانی پس از مکثی کوتاه، یوریسپادشاهی با لحنی اندوهگین اضافه کرد:
«نفیلیمها هیچجا جایی نداشتن، برای همین معمولاً تو خودشون بودن. با این حال...چنگالهایش وقتی نِتِر علیه ایزدان شورش کرد، اونا به ارتشِ دیمونها پیوستن و دوشادوشِ مارؤیا در برابرِ لشکرِ ایزدی جنگیدن. و یکی پس از دیگری، همراه با ما مُردن.»
تاریکیِ جاخوشکرده در حدقههایبسیار جمجمهٔ باستانی، ناگهان عمیقترشباهت از پیش به نظر رسید.