چپتر 2924: تغییرِ دیدگاه
0مارِ عقیقیِ عظیمی در گسترهٔ بیپایانی از آبهای راکد شنا میکرد و تاریکیِ بیکرانی احاطهاشقتلِ کرده بود. این کفنِ سنگین تنها با نورِ سفید و زیبایی میشکافت که از دستِ زنیدست میتابید؛ زنی که میانِ شاخهای مار آرمیده بود و با چهرهای بیتفاوت به روبهرو نگاه میکرد.
درخششِ خالصِ او روی آبِمیآوردند موجدار میافتاد. انگار در مسیرِدیمونِ ستارگانِ در حالِ مرگ سفر میکردند.
سانی حسِ سایهاش را تا دوردستها گسترده بود و همزمان امیدوار بود — و میترسید — کهدیده در جهانِ خاموش و مردهٔ مقبرهٔ آریل چیزی زنده پیدا کند. با این حال، در خلأِ بینورِکابوس اطرافشان هیچ حرکتی به چشم نمیخورد. نه گرمایی بود، نه صدایی... فقط تاریکی، سکوت و سرمایی هولناک.
هر چههمانجا زمان بیشتربازتابِ میگذشت، محتاطتر میشد.
باید همین زودیا اتفاق بیفته.
خطراتِ زیادی در رودِ بزرگ در کمین بود — یا دستکم پیشتر بود. یکی از مرگبارترینِ آنها، توفانهای زمان بود کهپاییندستِ در گسترهٔ وسیعِ رود پرسه میزدند و تکههایی از گذشتهٔ دور را با خود میآوردند. همانجا بود که سانی یک باردرست بازتابِ نِتِر، دیمونِ سرنوشت را دیده بود — و بهسختی از پژواکِ کمجانِ نیتِ قتلِ فاجعهبارش جان به در برده بود.
آبهای پاییندستِ بافت بهشدت گرفتارِ توفانهای زمان بود، پس سانی انتظارهمانجا داشت بهزودی با یکی از آنها روبهرو شود. دستکم در کابوسقتلِ که اینطور شده بود... همانجا بود که آنانکه را از دست دادند.
اما هر چقدر شنا میکرد، هیچدیمونِ نشانی از نزدیکشدنِ توفان نبود. رودِنیتِ بزرگ همچنان راکد و خاموش بود.
انگار توفانهای زمان همهمانجا درست مثلِ جریانِ ابدیِدیمونِ رود فروکش کرده بودند.
نفیس رویگذشتهٔ سرِ مارِخود عقیقی آهی کشید.
«دیگه باید نزدیکِ زنجیرشکن باشیم.»
سانی تغییرِ مسیر دادبازتابِ و گسترهٔ بیپایانِ آبِدیده تاریک را مارپیچوار دور زد.
طولی نکشید که صداییهمانجا شنید؛ صدایی که در سکوتِسرنوشت مرگبارِ مقبرهٔ آریل غریب مینمود...
صدای خشخشِ برگهادور بود که باد ازبار دوردست با خود میآورد.
سانی باد را تا سرچشمهاش دنبالتکههایی کرد و چیزی نگذشت که حس کردبازتابِ سایهٔ زنجیرشکن روی آبِ تاریک آرمیده است.
کشتیِ درهمشکسته بیرمق در تاریکیِ پهناور شناور بود. ردِ سوختگیهای زشت و بریدگیهای وحشتناکی سراسرِ بدنهٔ چوبیاشپاییندستِ را پوشانده بود. عرشه متلاشی و غرق در دوده بود و شیارهای عمیقی روی سطحش به چشمنزدیکشدنِ میخورد. نردهها در خیلی جاها خرد و شکسته بودند و ادواتِ محاصرهٔ عظیمش درهمکوبیده و ویران شده بودند.
چند سوراخِ بزرگ هم روی عرشهبازتابِ دهان باز کرده بود که درونِپژواکِ ویرانِ این کشتیِ باستانی را نشان میداد.
شبیهِ کشتیِ ارواحیدور بود که خدمهاشهمانجا رهایش کرده باشند.
سانی ایستاد. همانطور که بهمیزدند کشتیِ درهمشکسته نگاه میکرد، حسِمیآوردند وهمآورِ آشناپنداری ذهنش را درگیر کرد.
در کابوسهمانجا هم دقیقاً همینطورنِتِر پیدایش کرده بودند.
یادش آمد که آن زمان با خودش گفته بود زنجیرشکن انگار بعد از نبردی طولانی وفاجعهبارش هولناک از اعماقِ جهنم گریخته است. گستردگیِ ویرانی، و ردهایی که موجوداتِ ناشناخته و هراسانگیز روی بدنهٔاما باستانیاش جا گذاشته بودند... همهچیز کافی بود تا آن سانیِ جوان و بیتجربه را به لرزه بیندازد.
کی فکرش را میکردخود که آنقدرها هم ازبازتابِ حقیقت دور نبوده باشد؟
سانی آرام خندید، سرِ عظیمشمیزدند را از آب بیرون آوردمیآوردند و روی عرشهٔ درهمشکستهٔ زنجیرشکن گذاشت.
«بریم.»
این کشتیِ پرنده واقعاً از اعماقِ جهنم گریخته بود... از جهنمِ آریل. نبردی که برایقتلِ رسیدن به آن اعماق پشتسر گذاشته بودند واقعاً طولانی و هولناک بود — خیلی هولناکتر ازدست چیزی که سانیِ جوان میتوانست تصور کند، حتی بعد از جانِ سالم بهدربردن از قطبِ جنوب.
ماجرا فقط این بود که خودِ سانی دربازتابِ آن نبردِ وحشتناک جنگیده و در مسیرِ مقبرهٔ آریل،قتلِ ردّی از ویرانی پشتِ سرش به جا گذاشته بود.
زندگی از این نظر خندهدار بود؛ روزی روزگاریدور حتی نمیتوانست چنین قدرتی را تصور کند و حالا،دیده خودش کسی بود که آن را در دست داشت.
اما خندهدارتر از همه این بود که آندیده قدرتِ عظیم و وحشتناکی که حتی تصورش رابرده هم نمیکرد... برای رسیدن به اهدافش کافی نبود.
بهطرزِ دردناکی کافی نبود.
اوجِ چیزی که سانیِ جوانمیآوردند میتوانست تصور کند، حداقلِ ممکنیدیمونِ بود که خودِ کنونیاش میتوانست بپذیرد.
قبلاً چقدر احمق بودم...
البته، احتمالاً هنوز هم احمق بود. کسی چه میدانست؟بهسختی شاید روزی در آینده، نسخهٔ پیرتر و عاقلترش بهبافت امروز نگاه میکرد و از روی کلافگی سر تکان میداد.
البته اگرخود زنده میماند وبار آینده را میدید.
نفیس پایین روی عرشهٔ زنجیرشکن پرید و تجسمِ دومِ سانی هم به دنبالش رفت. سانی بانیتِ مرخص کردنِ پوستهٔ مارِ عقیقی، به سایهای تبدیل شد و خود را دورِ آن آواتار پیچید.آنانکه با هم از روی عرشهٔ ویران گذشتند و به اطراف نگاه کردند تا میزانِ خسارت را بسنجند.
«میتونست بدتر از این باشه.»
با توجه به اینکه زنجیرشکن در نبردی هواییدیده با انبوهی از پلیدهای اعظم درگیر شده بود،برده همین که کشتی تکهتکه نشده بود خودش معجزه بود.
سانی نگاهی به سوراخِ بزرگ و دندانهدارِ روی عرشه انداخت و چهره درکمجانِ هم کشید. محو و مبهم یادش آمد که شخصاً آن سوراخ را درستشود کرده بود؛ وقتی یکی از بدنهای لهولوردهاش با سرعتی وحشتناک به عرشه برخورد کرد.
نفیس آرام سر تکان داد.
«آره. یادمه توی کابوس هم دقیقاً همین وضع رو داشت.میآوردند کشتی آب نمیگیره و با اینکه خطوطِ رونیاش شکسته، هنوزمکمجانِ میتونه حرکت کنه؛ البته به شرطی که بادبانها رو تعمیر کنیم.»
به دایرهٔ رونیِ پاشنهٔ کشتینِتِر رسید که حالا بیجان بودپژواکِ و لحظهای آن را بررسی کرد.
«آخرش کاسی بود که افسونها رو تعمیرنِتِر کرد و دوباره به پرواز درش آورد.نیتِ این بار کاسی با ما نیست، پس...»
چهرهاش رنگِ حسرت گرفت.
سانی سر تکان داد.
«توی گذشته گیر کردی، نف. یادت باشه، تو دیگه یه استاد نیستی. اون موقع کاسی تنهابرده کسی بود که میتونست زنجیرشکن رو تعمیر کنه، اما حالا... تو قدرتمندترین شکلدهندهای هستی که وجودچقدر داره و منم تنها بافندهٔ دنیام. جفتمون هم مطلق هستیم، پس حتماً یه جوری از پسش برمیاییم.»
دستش راخود روی شانهٔهمانجا او گذاشت.
«ولی اصلاً نیازی هست زنجیرشکن رو تعمیر کنیم؟ ما دو تا میتونیم بابهسختی همون سرعت، و شاید هم سریعتر، سفر کنیم. میتونیم بارِ بیشتری رو تویداشت روحمون حمل کنیم و نابود کردنِ ما هم از نابود کردنِ این کشتی سختتره.»
نفیس به عرشهٔ شکستهٔپرسه کشتیِ پرنده و بعددور به دستِ خودش خیره شد.
«...درسته.»
شاید سانی و نفیس میتوانستند بدون کشتی در امتدادِ رودِ بزرگ سفر کنند، اما داشتنِ آن باز هم راحتتر بود.بافت البته سانی خودش هم میتوانست چنین رفاهی را فراهم کند؛ میتوانست جزیرهٔ کوچکی از جنسِ سایهها پدید بیاورد، عمارتی تاریک رویشمثلِ بسازد و حتی باغی از گلهای سیاه در آن بکارد. یا حتی معبدِ بینام را از اعماقِ تاریکِ روحش احضار کند.
اما زنجیرشکن حسِ خانه را به او میداد. سانی مدتها پیش آن را در جزایرِ زنجیری پیدا کرده بود؛ همانجا با مقلدِ گزنده روبهرو شد و چیزی نماندهشود بود یکی از بازوهایش را بر سرِ آن به باد بدهد. کاسی کشتیِ باستانی را تعمیر کرد و بعدتر، نوکتیس او را بهعنوانِ مهمان به عرشه دعوت کرد.باشیم دسته تعطیلاتی را در این کشتیِ پرنده گذرانده بود و بعدتر هم، سانی و نفیس در جریانِ کابوسِ سوم مدتی با هم در یکی از کابینهایش زندگی کرده بودند.
سانی تمامِ سوراخسنبههای این کشتیِ باستانی راگذشتهٔ میشناخت و حتی حالا که چنین حالوروزِ زاریدیمونِ داشت، باز هم در آن احساسِ راحتی میکرد.
و کمی راحتی... وقتی کسی در حالِسرنوشت پیمودنِ اعماقِ تاریکِ مقبرهٔ آریل بود، کمیفاجعهبارش راحتی هم غنیمتِ بزرگی به حساب میآمد.