---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2825: استراتژیِ خروج • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2825: استراتژیِ خروج

0

مدتی پیش، جت از خودش پرسیده بود که‌می‌کشید​ اگر شش قدیسِ حاضر در باغِ شب علیه‌پیروزی​ او توطئه می‌کردند، می‌توانست جانشان را بگیرد یا نه.

همچنین از خودش پرسیده بود که اگر‌شکست​ تمامِ جمعیتِ این کشتیِ زنده به گروگان گرفته‌ماندن​ می‌شدند یا علیه او می‌شوریدند، چه کار می‌کرد.

جوابِ سؤالِ اول... بله بود، احتمالاً. نمی‌توانست مطمئن باشد، اما تهِ دلش می‌دانست که آن‌ها از نبرد‌آخرین​ با او جان به در نمی‌بردند. سرشتش بیش از حد مرگبار بود و شکافِ توانِ فیزیکی میانِ‌روزی​ او و دیگر قدیس‌ها بسیار عمیق بود؛ از این نظر، بیشتر به یک مطلق شباهت داشت تا متعالی.

گذشته از همهٔ این‌ها... او یک قاتل بود. تعریف یا سنجشِ این ویژگیِ ذاتی‌احتمالی​ دشوار بود، اما کسانی که بویِ مرگبارش را می‌شناختند، به‌راحتی می‌توانستند آدم‌های دارای این‌شده​ ویژگی را از بقیه تشخیص دهند. ناگفته نماند که گروهِ اول به‌مراتب خطرناک‌تر بودند.

منتها کشتنِ شش قدیسِ قدرتمند دردی از کسی دوا نمی‌کرد.‌قبل​ چه موفق می‌شد جانشان را بگیرد و چه نه، بشریت‌خون​ متحملِ خسارتِ سنگینی می‌شد؛ پس این تلاش چه فایده‌ای داشت؟

اما در موردِ سؤالِ دوم، جت واقعاً مطمئن‌تمام​ نبود. با این حال، می‌دانست که اگر کار به‌یکی​ آنجا می‌کشید، یعنی از قبل نبرد را باخته بودند.

با اینکه اگر کوچک‌ترین احتمالی برای پیروزی وجود داشت تا آخرین قطرهٔ‌کوچک‌ترین​ خون برای مردمش می‌جنگید، اما فقط یک احمق در نبردی که با‌نبردی​ شکست تمام شده بود، می‌ماند تا خونش تا قطرهٔ آخر ریخته شود.

زنده ماندن برای نبرد در روزی دیگر هم یکی از گزینه‌ها بود، حتی‌کوچک‌ترین​ اگر بهای آن تسلیم کردنِ باغِ شب و میلیون‌ها روح به دشمن بود.‌شکست​ هرچه باشد، حتی اگر می‌ماند هم نمی‌توانست آن‌ها را از چنگِ آستریون بیرون بکشد.

از این رو، جت در حالی که‌آنجا​ در خفا برای بدترین پیامدِ ممکن آماده‌احتمالی​ می‌شد، به بهترین حالت امید بسته بود.

آماده بود تا‌می‌جنگید​ به‌جای جنگیدن با آن‌شکست​ شش قدیس، فرار کند.

متأسفانه... اصلاً انتظار‌واقعاً​ نداشت که آستریون‌آنجا​ شخصاً به سراغش بیاید.

حضورش در اینجا‌دوم​ اوضاع را پیچیده‌حال​ می‌کرد. خیلی زیاد.

آستریون نگاهی‌موردِ​ به جت‌واقعاً​ انداخت و خندید.

«اوضاع رو‌مردمش​ پیچیده می‌کنه،‌فقط​ مگه نه؟»

چهرهٔ جت در هم رفت.

چند لحظه ساکت‌دوم​ ماند و سپس‌حال​ با لحنی شاکی گفت:

«خوندنِ افکارِ‌موردِ​ خصوصیِ یه خانم‌نبود​ دور از ادبه.»

آستریون فقط شانه بالا انداخت.

«این هم دور از ادبه که تمامِ افکار و احساساتت رو جوری به بیرون ساطع کنی که انگار داری با تمامِ توان‌فقط​ فریاد می‌زنی؛ اون هم دائماً و بی‌وقفه، تا همه بشنون. سروصدا، سروصدا، سروصدا... شما آدم‌ها اون‌قدر پرسروصدا هستین که می‌تونین آدم رو‌هرچه​ دیوونه کنین. کرکننده‌ست. مدتِ زیادی طول کشید تا یاد بگیرم چطور توی این همهمهٔ بی‌پایانِ ارواحِ شما عقلم رو از دست ندم.»

لبخندی دوستانه‌موردِ​ روی لبانش‌واقعاً​ نقش بست.

«پس من رو ببخش که نگاهی به نقشه‌های فرارت انداختم.‌قبل​ البته، اون‌قدر زیرک بودی که جزئیاتِ دقیقِ فرارت رو حتی از‌مردمش​ ذهنِ خودت هم پنهان کنی... اما این نباید خیلی مهم باشه.»

ناگهان آن‌مردمش​ لبخندِ دوستانه تهدیدآمیز‌احمق​ به نظر رسید.

«مگه نه، خانم جت؟»

جت پلک زد؛ به خودش‌نبود​ که آمد، دید به چشمانِ‌قبل​ طلاییِ او خیره مانده است.

صبر کن...

به چی...‌مردمش​ داشت به‌فقط​ چی فکر می‌کرد؟

جت می‌دانست که نقشهٔ فراری کشیده است. با این حال، هرچه سعی کرد به یاد‌پیروزی​ بیاورد که نقشه‌اش چه بود، نتوانست. انگار در ذهنش، آنجا که نقشه‌اش قرار داشت، جای‌آخر​ خالی بود... یا شاید دیواری بلند مانع می‌شد تا به این افکار دسترسی پیدا کند.

سعی کرد ترسش را پنهان‌نبود​ کند و با همان چهرهٔ‌قبل​ عبوس به آستریون نگاه کرد.

«حقهٔ جالبیه. ولی واقعاً فکر می‌کنی‌حال​ می‌تونی منو برخلافِ میلم اینجا نگه‌داری؟‌اینکه​ می‌دونی، منم تو بداهه‌کاری مهارت دارم.»

آستریون خندید.

«می‌دونم. اما‌دوم​ چرا باید‌نبود​ بخوای بری؟»

جت دوباره‌موردِ​ با گیجی‌واقعاً​ پلک زد.

واقعاً. چرا باید می‌خواست برود؟

محو و مبهم به یاد می‌آورد که می‌خواست فرار کند،‌می‌ماند​ اما نمی‌فهمید چرا. هر چه بود، اینجا دژِ او بود.‌بهای​ آدم‌هایش اینجا بودند؛ خانه‌اش هم اینجا بود، و همین‌طور باغِ زیبایش.

انگار هیچ دلیلی برای ترکِ‌حال​ باغِ شب در کار نبود‌باخته​ و هزاران دلیل برای ماندن بود.

آستریون با رضایت آه کشید.

«بفرما. این‌طوری بهتر شد.»

جت مات‌ومبهوت‌مردمش​ به او‌فقط​ نگاه کرد.

نه، صبر‌دوم​ کن. یه‌نبود​ جای کار می‌لنگه.

حس می‌کرد‌موردِ​ چیزی را‌واقعاً​ فراموش کرده است.

اما چه‌موردِ​ بود؟ نمی‌توانست دقیقاً‌نبود​ رویش دست بگذارد.

قدیس‌های دیگر تکان خوردند و آهسته به دایرهٔ رونی‌شده​ نزدیک‌تر شدند. آستریون هم یک قدم جلو آمد و‌گزینه‌ها​ چشمانِ طلایی‌اش نگاهِ جت را در خود نگه داشت.

«حالا، بذار...»

اما پیش از آنکه‌واقعاً​ بتواند جمله‌اش را تمام‌می‌کشید​ کند، اتفاقِ عجیبی افتاد.

پایش به جای اینکه روی کف‌پوشِ چوبی فرود بیاید، انگار در آن‌اینکه​ فرو رفت و باعث شد آستریون تلوتلو بخورد. حالتِ غافلگیری روی صورتش نقش‌نبردی​ بست که لحظه‌ای بعد جای خود را به چهره‌ای درهم‌کشیده از درد داد.

«خانم جت. کشتیِ‌می‌جنگید​ شما... احیاناً قصد‌نبردی​ نداره منو بخوره؟»

آستریون، شبگرد و بقیهٔ قدیس‌ها داشتند آهسته در کف‌پوش‌قبل​ فرو می‌رفتند، انگار به جای چوبِ سفت‌وسخت، شنِ روان‌قطرهٔ​ بود. با دیدنِ این صحنه، جت متفکرانه اخم کرد.

سپس لبخند زد.

«آها! حالا یادم‌دوم​ اومد. همون نقشه‌ای‌حال​ که فی‌البداهه کشیدم.»

آستریون لحظه‌ای‌مردمش​ به او خیره‌احمق​ ماند، سپس غرید.

تکان خورد و کف‌پوشِ چوبیِ اطرافش به شکلِ تراشه‌های چوب خرد شد.‌کوچک‌ترین​ هم‌زمان، شبگرد — که از همه به جت نزدیک‌تر ایستاده بود — مچش‌شکست​ را تکان داد و چاقوی پرتابی‌ای با درخششِ شوم به سمتِ او فرستاد.

چاقوی افسون‌شده به سینهٔ جت خورد...‌حال​ و از بدنش رد شد، انگار‌اینکه​ که از میانِ مه گذشته باشد.

جت نگاهی‌موردِ​ تلخ به‌واقعاً​ او انداخت.

«حرام‌زاده. بعداً‌مردمش​ در موردش‌فقط​ حرف می‌زنیم...»

لحظه‌ای بعد، آستریون نزدیکش ایستاده‌حال​ بود و دستش را دراز‌باخته​ کرده بود تا گردنش را بگیرد.

اما پیش از آنکه بتواند...

جت بی‌هیچ ردی‌دوم​ ناپدید شد، انگار‌حال​ هرگز آنجا نبوده است.

هم‌زمان، بسیار پایین‌تر، روی عرشهٔ اصلیِ باغِ شب ظاهر‌شده​ شد. جت تعادلش را از دست داد، غلت زد‌گزینه‌ها​ و چند متر سُر خورد تا اینکه روی پاهایش پرید.

دورتادورش صدها نفر — شاید هزاران نفر — با‌قبل​ چهره‌هایی شوم به او خیره شده بودند. برخی از آن‌ها‌خون​ آدم‌های عادی بودند، برخی بیدارشده، و خیلی‌هایشان هم استاد بودند.

اما انگار همهٔ‌دوم​ آن‌ها از قبل‌حال​ دربندِ رؤیازاد شده بودند.

زامبی‌ها محاصره‌م کردن...

نه. نکنه خودش زامبی بود؟

حالا که جت از رؤیازاد دور شده بود، انگار‌قبل​ ذهنش از آن جادو رها شده بود. بنابراین، می‌توانست به‌خون​ یاد بیاورد که قصد داشت چه کار کند و چرا.

فرار، هان...

وقتی یک فرمانروای مجنون‌واقعاً​ سایه‌به‌سایه‌اش می‌آمد، گفتنش راحت‌تر‌می‌کشید​ از انجام دادنش بود.

ناولها | novelha.net