چپتر 2596: سنگینیِ تقدیر
0با اینکه بیش از حد رازآلود بهبلکه نظر میرسید که واقعیت داشته باشد، سانیمیکرد میدانست پاسخِ آن سؤال یک بلهٔ قاطع است.
هرچه باشد، ایزدِ خورشید تقدیرِ اربابانِ زنجیر را در هم پیچیده بوددرکِ تا نوکتیس، سولوین، سویراکس و بقیه را جاودانه کند. در این میان،هستی بافنده رشتههای تقدیر را بافته بود تا طلسمِ کابوس را خلق کند.
پس سانی، وارثِچیزیه تبارِ بافنده، هم میتوانستندارم رشتههای تقدیر را ببافد.
...در تئوری.
در عمل، وقتی نخِ نورِ طلایی را لمس کرده بود، چیزی را حس کرده بود.برای در چنگش شبیهِ یک شیءِ فیزیکی بود، اما کاملاً تکاننخوردنی به نظر میرسید. نه اینکهفقط ذاتاً اینطور باشد، بلکه صرفاً به این دلیل که به اندازهٔ خودِ جهان سنگینی میکرد.
برای او، تکان دادنِ آن یک رشتهٔتاروپودِ تقدیر هیچ فرقی با مورچهای نداشت کهبهشدت میخواست با دستوپای نحیفش کوهی را جابهجا کند.
این احتمالاً کاریهچیزیه که فقط یه هستیِندارم ایزدی میتونه انجام بده.
حتی در آن صورت هم نه هر هستیِ ایزدی... و در میانِ آنهمان موجوداتِ بزرگی که میتوانستند رشتههای تقدیر را در هم بپیچند، هیچکدام در نهایتاختلاف نتوانسته بودند از آن فرار کنند، پس میزانِ نفوذشان حتماً محدود بوده است.
حس میکنم این چیزیه کهذاتاً هنوز صلاحیتِ درکش رو ندارم،اندازهٔ چه برسه به انجام دادنش.
اما در آینده...
آینده دیگر وجودچیزیه نداشت، پس هردرکش چیزی ممکن بود.
با رضایت از این نتیجهگیری، دوبارهدریده به این حقیقت فکر کرد که تاروپودِهمان عظیمِ تقدیر پاره و دریده شده بود.
درکِ این موضوع بهشدت عجیب بود که بداند او همان کسی — یا دستکم همان سلاحیتکان — است که یکی از ستونهای بنیادینِ هستی را از اساس تغییر داده است. در میانِ تمامِمیتونه دستاوردهایش، این یکی با اختلاف برجستهترین بود. آنقدر که هیچچیزِ دیگری حتی به پای آن هم نمیرسید.
البته پرندهٔ دزدِ پست سزاوارِ بیشترین اعتبار بود و احتمالاً بعد از آن بافنده. کاسی وبداند سانی هم سهمِ خودشان را ادا کرده بودند و کاری که انجام دادند تقریباً غیرممکن بود...آنقدر اما اصلاً حس نمیکرد که این دستاورد تماماً یا حتی در بخشِ عمدهای متعلق به خودشان باشد.
پس سانی قرارچیزیه نبود بگذارد این موضوعندارم او را مغرور کند.
با این حال، هرچند این سؤال که چه کسیموضوع تاروپودِ تقدیر را از هم شکافته بود همچنان باقی بود،بنیادینِ اما پیامدهای این شکافته شدن کاملاً آشکار به نظر میرسید.
آینده که از همان ابتدا تعیین شده بود و بهسوی پایانیخودِ ازپیشمقدّر جریان داشت — حتی اگر جزئیاتِ نحوهٔ رسیدنِ جهان بهنداشت آن پایان قابلتغییر بود — حالا دیگر نامعلوم و شکلپذیر شده بود.
اگر از ماهیتِ حیرتانگیزِ این تغییرِ بنیادین بگذریم، به نظر میرسید که تغییرِ مثبتی باشد. امابداند در واقع لزوماً اینطور نبود. هرچه باشد، حالا آیندههای ممکنِ بیشماری وجود داشت: برخی از آنهاآنقدر میتوانستند سودمندتر از چیزی باشند که مقدّر شده بود، اما برخی دیگر بیشک بسیار وحشتناکتر بودند.
اصلاً راهی برای فهمیدنش وجود نداشت، چون سانی نمیدانست آیندهٔ اصلی قرار بوده چه شکلی به خود بگیرد و دیگر هیچ راهی همدریده نبود تا بفهمد در نهایت به چه شکلی درخواهد آمد. چه خوب و چه بد، آنها تنها زمانی میفهمیدند آینده چه در چنتههیچچیزِ دارد که با آن روبهرو میشدند — تنها زمانی میفهمیدند مداخلهشان موهبتی بوده یا نفرینی تلخ که دیگر راهی برای تغییرش باقی نمانده بود.
آینده فقط... نامعلوم و آزاد بود و احتمالاتِ بیشماری را در خودبداند جای میداد. پس همهچیز به سانی و همراهانش بستگی داشت تا مطمئنتمامِ شوند آیندهای که در نهایت محقق میشود، بیشتر امیدوارکننده باشد تا عذابآور.
این مسئولیتِاما سنگین کاملاً باذاتاً او جور درمیآمد.
حتی اگر در نهایت شکست میخوردند و جهان در کابوسی که ایزدِ فراموششده میدید بلعیده میشد،بداند دستکم میدانست که خودشان برای رسیدن به پایانی بهتر تلاش کرده و شکست خوردهاند، نه اینکهآنقدر مثل عروسکهای خیمهشببازی هدایت شوند و درحالیکه رشتههای تقدیر دستوپایشان را میکشید، نمایشی پیچیده را اجرا کنند.
«تاروپودِ تقدیر شاید بالاخره خودش رودرکش ترمیم کنه و یه نظمی به وجودممکن بیاره... اما دیگه هرگز مثلِ قبل نمیشه.»
سانی در دل آهی کشیدپاره و رشتهٔ افکارش را بهبهشدت سمتِ رؤیاهایی که دیده بود، چرخاند.
«آسودگی...»
فهمیدنِ این موضوع تکاندهنده بود که دیمونِ آسودگی مسئولِ خلقِ خودِ مفهومِ تغییرِموضوع فصلها بوده و عصرِ یخبندانی را که میرفت کلِ هستی را ببلعد، یاتغییر به وجود آورده یا به پایان رسانده است... یا شاید هم هر دو.
تماشای گذشتهٔ باستانیِ عالمِ دل نیز بهشدت جذاب بود، بهخصوص با توجه به اینکهرضایت سانی در حالِ حاضر داشت برای تسلط بر بقایای سوختهٔ آن میجنگید. جنگلِ سوخته زمانیبداند جنگلِ مقدس بود و کُندهٔ بینهایت بزرگِ وسطِ آن، درختِ جهان بود؛ آواتارِ ایزدِ دل.
ایزدِ دل...
ایزدِ روحها،اما احساسات، حافظه،تکاننخوردنی رشد... و گرسنگی.
آن ایزد مبهمترین و گریزانترین در میانِ ششعظیمِ ایزدِ بزرگ بود، برای همین سانی پیش ازبداند این بهندرت به ردپایی از ایزدِ دل برخورده بود.
آیدره از اربابانِ زنجیر و بیشهٔ آلوده بود، جایی که نهالِ درختِ مقدسی که به زنجیرشکن نیرو میداد،فکر از آنجا آمده بود. درختی بود که یوریس و آزاراکس هزاران سال به آن میخکوب شده بودند وبنیادینِ مانع از آن شده بود که مانندِ بقیهٔ زندانیانِ بیمرگِ بیابانِ کابوس، خودشان را فراموش کنند. جنگلِ سوخته بود.
...روحخوار هم بود — که سانی حالا گماندرکِ میکرد درختِ مقدسی بوده که در پیِ جنگِسلاحی شوم روییده و به تباهی آلوده شده است.
با این حال، جالب بود که درختِ جهان از بسیاری جهات شبیهِ روحخوار بود. هر چه باشد،دادنِ موجوداتِ بسیاری را با عطرِ شیرینِ میوهاش جذب کرده بود و بسیاری از آن موجودات برای همیشهانجام در عالمِ دل ماندند تا به رشدِ درختِ بزرگ و شکلگیریِ جنگلِ مقدس توسطِ فرزندانش کمک کنند.
درست همانطور که سانی، نفیس و کاسی چیزی نماندهپاره بود در گورتپهٔ خاکستری بمانند تا از روحخوار محافظتکسی کنند و یاریاش دهند تا بذرهایش را برای همیشه بپراکند.
رؤیایی که سانی دید، دوگانگیِ عجیبی داشت، برای همین نمیتوانست بگوید که آواتارِ ایزدِ دل موجودی خیرخواه و پرورشدهنده بوده یا موذیپاره و عذابآور. شاید هم هر دو بود — هر چه باشد، ایزدان موجوداتی بودند که مدتها پیش از مفاهیمِ خیر و شربرجستهترین متولد شده بودند و در نتیجه، خارج از چارچوبِ اخلاقیاتِ پیشپاافتاده قرار داشتند. پس، آنها هم هر دو بودند و هم هیچکدام.
با این حال، انگار درختِ جهان و جنگلِ مقدسموضوع پس از پشت سر گذاشتنِ عصرِ یخبندانِ طولانی وستونهای هولناک... با کمکِ دیمونِ آسودگی، سرانجام به تعادل رسیده بودند.
اما دراما نهایت چیزی جزذاتاً سوختن نصیبشان نشد.
ناگهان، سانی توصیفِ دو خاطره را که مدتها پیش به دست آورده بود، به یاد آورد:بداند [خاطرهٔ یخ] و [خاطرهٔ آتش]. آنها تعویذهایی بودند که مقاومتش را بهترتیب در برابرِ سرما وآنقدر گرما افزایش میدادند، چیزهایی که پس از تبعید شدن از طلسمِ کابوس از دستشان داده بود.
توصیفِ اولی اینگونه بود:
[...حتی وقتی خورشید بازگشت، باز هم میلرزیدند و زمستانِ بیپایان را به یاد میآوردند.]
در حالی کهاما توصیفِ دومی بهذاتاً فاجعهٔ متفاوتی اشاره داشت:
[...و سپس، چیزی نماند جز شعلههای آتش.]
توصیفها عجیب و تکهتکه بودند، مانندِ دو قطعه از یکبهشدت تصویرِ بزرگتر. سانی حتی فکر کرده بود که اگر بتواند کلِاساس مجموعهٔ تعویذهای مقاومت را پیدا کند، میتواند تمامِ ماجرا را بفهمد.
حالا گمان میکرد که این داستان، قصهٔ ساکنانِ جنگلِ مقدس را روایتجهان میکند؛ انسانهای نخستین و موجوداتی که در عالمِ دل سکونت داشتند ودستوپای احتمالاً همانهایی بودند که گورتپههای حاشیهٔ شمالیِ ساحلِ فراموششده را ساخته بودند.
ایزدِ حافظه از بین رفتهفکر بود و این مردم نیزدریده مدتها پیش نابود شده بودند.
حالا تنها چیزی کههنوز آنها را به یادبرسه میآورد، طلسمِ کابوس بود.
«چقدر برازندهست...»
قبلی
بعدی