چپتر 2430: درسهای خاله آیکو
0«عصر بخیر، خانمگرگها آیکو... اوه؟ اینراستش پسرکوچولوی کنارتون کیه؟»
«این؟ اوه، ایشونبهش متعالی لینگ هستن.جنگ گرگی، سلام کن.»
«سلام آقا!»
«مـ... متعالی...میشناسین لینگ؟ وارثِشما قدیس آتنا؟»
«آره. چطور مگه؟»
«امـ... اما...اینجا چرا بامیگین شماست، خانم آیکو؟»
«خب، چرا نباشه؟پروردهٔ من خالهٔ موردعلاقهشم.شرق مگه نه، لینگ لینگ؟»
«درسته! خاله آیکو بهترینه!»
«...»
«خب، راجع به قراردادی که ماهِ پیش صحبت کردیم. اگهشرق درست یادم باشه، قیمتی که روش اصرار داشتین یه مقداردستم بالا بود. یه چیزی درموردِ نداشتنِ اعتبارِ کافیِ من میگفتین؟»
«چی؟ نه، نه... اهاها، حتماً یه خطای اداریروزا بوده. این کارمندای لعنتی همیشه اشتباه میکنن! مشخصاً پیشنهادیبرمیاد که همون اول دادین کاملاً منصفانه بود، بانو آیکو!»
«بود، مگه نه؟»
«قطعاً! پس... همینگرگها الان قرارداد روراستش از نو بنویسیم؟»
این یکی خوب پیش رفت.
«امیدوارم ناراحت نشین. این پسرِ بامزهشرق بچهٔ دوستِ صمیمیمه... من بهندرت میام حصار،میشم برای همین اصرار کرد دنبالم راه بیفته.»
«خاله منو آورده اردوی آموزشی!»
«...»
«ببخشید؟ حالتون خوبه؟»
«این... این قدیس لینگه.»
«اوه، پسمیشناسین این شیطونشما رو میشناسین!»
«پس... دوستِ صمیمیِ شما...»
«افی؟ آه، ببخشید. فکر کنم شما اینجا بهش میگینپیشکارِ قدیس آتنا. یا جانورِ جنگ بود؟ پروردهٔ گرگها؟ پیشکارِمامان شرق؟ راستش، این روزا اینقدر لقب داره که گیج میشم.»
«مامان بهترینه!»
«بـ... ببخشید. چه کاری ازافی دستم برمیاد، بانوی من؟ اوه،میگین و برای شما، قدیس لینگِ عالیمقام؟»
«راستش، شنیدم که باشگاهِ شما خیلی سطحبالاست و فقطلقب به آدمای خوشنام اجازهٔ عضویت میده. جایگاهِ من اینجا تویعالیمقام حصار خیلی قابلتوجه نیست، برای همین نمیخوام مزاحمتی ایجاد کنم...»
«نه، نه! این چه حرفیه میزنین، بانو... آیکو بود، درسته؟ خواهش میکنم. اجازهاینقدر میدین تا کارای اداری رو انجام میدم، از شما و همراهِ جوانتون پذیراییباشگاهِ کنم؟ عضویتِ ویژه چطوره؟ نه، دارم چی میگم! عضویتِ فوقویژه براتون ثبت میشه.»
«خیلی ممنونم. اوه،پروردهٔ ولی فکر نمیکردمشرق عضوِ فوقویژه داشته باشین؟»
«الان دیگه داریم!»
«چقدر عالی. چیه، گرگی؟»
«خاله، از آقا بپرس بستنی دارنجنگ یا نه. لینگ لینگ فکر میکنه... کهاینقدر اگه بستنی بخوره خیلی حالش جا میاد...»
این یکیجنگ از قبلی همپیشکارِ بهتر پیش رفت.
«خوش اومدین!میشناسین چطور میتونمشما کمکتون کنم؟»
«روز بخیر. این دوستِپیشکارِ کوچولوی من مدام اصراراینقدر میکرد که بستنی میخواد.»
«خب، قطعاً جای درستیمیگین اومدین. حالا، میخواین بستنیِگرگها مخصوصِ ما رو بخرین؟»
«میخوام مغازهٔ بستنیفروشیتون رو بخرم.»
«...ببخشید؟»
«خاله آیکو!پروردهٔ من طعمِپیشکارِ پستهای میخوام!»
«فهمیدم. پس یه مغازهٔ بستنیفروشیجانورِ و یه قیف بستنیِ پستهایشرق لطفاً. میتونم نقدی حساب کنم؟»
این یکیجنگ هم فوقالعادهگرگها پیش رفت!
مدتی بعد، آیکو و لینگِ کوچک روی نیمکتی در پارکی کوچک لم دادهپروردهٔ بودند و از خوردنِ دو قیف بستنی لذت میبردند. خورشید در اوجِ آسماندستم میدرخشید و هر دو در گرمایش غرق شده بودند؛ خسته و عمیقاً راضی.
لینگِ کوچک بستنیِ پستهایاش راشرق لیسید، آهی از سرِ رضایتداره کشید و به آیکو نگاه کرد.
«خاله، میتونم یه سؤال بپرسم؟»
آیکو شانهای بالا انداخت.
«البته، بپرس.»
پسرک لحظهایپروردهٔ کلماتش راپیشکارِ سبکسنگین کرد.
«این بهترین اردوی آموزشیِ عمرم بود، خاله! ولی...گرگها واقعاً آموزشی بود؟ پدربزرگ جولیوس معمولاً بهم درسگیج و مشق و امتحان میده. آموزش یعنی اون!»
آیکو لبخندِ کمرنگی زد.
«آموزنده بود؟ معلومه که بود! گوش کن، تولهگرگ... مامان و بابات، و همینطور پدربزرگ جولیوس، میتونن خیلیراستش چیزا رو توی خونه بهت یاد بدن. اما یه درسایی هست که فقط بیرون از خونه میشه یادفقط گرفت. امروز قرار بود یکی از همین درسا رو یاد بگیری. میتونی بهم بگی اون درس چی بود؟»
لینگِ کوچک با تمرکز صورتش را در هم کشید وداره به یاد آورد که کجاها رفته بودند، با چه کسانیشنیدم حرف زده بودند و آن گفتگوها چطور پیش رفته بود.
سرانجام، با لحنی مردد گفت:
«اینکه همه...جنگ مامان روگرگها دوست دارن؟»
آیکو نیشخند زد.
«دقیقاً! درسی که امروز قرارشرق بود یاد بگیری... اینه کهداره داشتنِ دوست مهمتر از داشتنِ پوله.»
لینگِ کوچکاینجا متفکرانه بهمیگین دوردست خیره شد.
«اوووه...»
آیکو سر تکان داد.
«چون اگه دوستایگرگها درستی داشته باشی، میتونیروزا خیلی بیشتر پول دربیاری!»
پسرک نگاهِ مشکوکی به او انداخت. آیکو گازی بهپیشکارِ بستنیاش زد، از بافتِ نرم و طعمِ غنیاش لذتمامان برد، بعد آن را قورت داد و ابرویی بالا انداخت.
«چیه؟»
لینگِ کوچک لحظهای دیگر بهافی او خیره ماند، بعد آهیمیگین کشید و نگاهش را دزدید.
«هیچی. فقط اینکه...گرگها خاله، فکر نمیکنم واقعاًروزا به دردِ معلمی بخوری.»
آیکو بااینجا حرص بهمیگین او نگاه کرد.
«چی؟ چرا؟»
پسرک دوباره آه کشید.
«شاید باید ازگرگها پدربزرگ جولیوس بخوام بهروزا تو هم درس بده...»
آیکو پوزخندِ تمسخرآمیزی زد.
«کی میخواد به کی درس بده؟ بذار بهت بگم، تولهگرگ... من همسنِ تو که بودم،کاری بهترین معلمهای خصوصی رو توی پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی داشتم. خب، قبل از اینکه خانوادهممیده ورشکست بشن. پول مهمه؛ اول از همه باید پول داشته باشی تا بتونی آموزش ببینی!»
سرش را تکانصمیمیِ داد و بهفکر اطراف نگاه کرد.
محلهای که در آن بودند به ساحلِ دریاچه نزدیک بود، برای همین از قبل از جنگ آنجا را خوب میشناخت. آنجا بهخیلی یک ایستگاهِ کشتیِ مسافربری و همچنین یکی از خیابانهای اصلی نزدیک بود؛ رفتوآمدِ پیاده در اینجا عالی بود و این موقعیت دسترسیِ آسانیمیدم به چند مکانِ دیدنیِ محبوب فراهم میکرد. مهمتر از آن، قرار بود یکی از ترامواهای رونی درست بیرونِ این پارکِ کوچک ساخته شود.
به همین دلیل بود که آیکو بستنیفروشیِ نبشِ خیابان را خریده بود. نهاینقدر تنها قرار بود درآمدِ خوبی بیاورد، بلکه داشتنِ یک خانهٔ امنِ مخفی درباشگاهِ اینجا برای اعضای خاندانِ سایه که در حصار فعالیت میکردند، بسیار به کار میآمد.
البته... از وقتی آیکو شهر را ترک کرده بود، این محلهداره کمتر از قبل چشمنواز بود. مثلاً قبلاً هرگز اینجا دیوارنویسی ندیده بود،خیلی اما حالا چندتایی از آنها دیوارهای ساختمانهای اطراف را زشت کرده بودند.
لینگِ کوچک هم داشتشما به یکی از همیناینجا آثارِ هنریِ مشکوک خیره میشد.
«خاله آیکو... اوناگرگها چه حروفیان؟ خالهراستش طلسم ترجمهشون نمیکنه.»
آیکو چند بار پلک زد.
«چی...»
آخه داشتمیشناسین در موردشما چی حرف میزد؟
«اولاً، طلسمِ کابوس خالهت نیست. خیلی باستانیه، پساینقدر در بهترین حالت مادربزرگته. یا پدربزرگ؟ به هربرمیاد حال، لطفاً منو با طلسم توی یه دسته نذار.»
اخم کرد.
«ثانیاً، راه نیفت در و دیوار رو بخون. اونا معمولاًلقب حرفای بدیان! اگه وقتی پیشِ منی یه حرفِ بد یاد بگیری،شنیدم چه بلایی سرِ من میاد؟ ای وایِ من. مامانت منو میکشه.»
لینگِ کوچک چند بارشما پلک زد و با چشمانیبهش گشاد به او نگاه کرد.
«خاله آیکو... حرفای بد چین؟»
آیکو خشکش زد.
«ها؟»
پسرک در حالی که بستنیِ درفکر حالِ آبشدنش را محکم چسبیده بود،جنگ با هیجان به جلو خم شد.
«حرفای بد. اونا چین؟»
آیکو سرفهای کرد.
«چی، یعنی تاپروردهٔ حالا یه حرفِشرق بد هم نشنیدی؟»
لینگِ کوچکمیشناسین با انرژیشما سر تکان داد.
«نه! اما! حالا که میدونم وجود دارن،روزا خیلی دلم میخواد یاد بگیرم! پدربزرگ جولیوس میگهدستم یادگیری یه رسالتِ والاست! تو بهم یاد میدی؟!»
آیکو آبِ دهانش را قورتجانورِ داد و با وجودِ گرمایشرق روز، ناگهان احساسِ سرما کرد.
«تو... بستنیت رو بخور قبلپیشکارِ از اینکه آب بشه، تولهگرگ.لقب اصلاً فراموش کن چی گفتم.»
«ای وای، نه...»
افی قطعاً...پروردهٔ قطعاً اوپیشکارِ را میکشت.