---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2430: درس‌های خاله آیکو • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2430: درس‌های خاله آیکو

0

«عصر بخیر، خانم‌خوبه​ آیکو... اوه؟ این‌می‌شناسین​ پسرکوچولوی کنارتون کیه؟»

«این؟ اوه، ایشون‌افی​ متعالی لینگ هستن.‌اینجا​ گرگی، سلام کن.»

«سلام آقا!»

«مـ... متعالی...‌شما​ لینگ؟ وارثِ‌فکر​ قدیس آتنا؟»

«آره. چطور مگه؟»

«امـ... اما...‌شما​ چرا با‌فکر​ شماست، خانم آیکو؟»

«خب، چرا نباشه؟‌گرگ‌ها​ من خالهٔ موردعلاقه‌شم.‌راستش​ مگه نه، لینگ لینگ؟»

«درسته! خاله آیکو بهترینه!»

«...»

«خب، راجع به قراردادی که ماهِ پیش صحبت کردیم. اگه‌جنگ​ درست یادم باشه، قیمتی که روش اصرار داشتین یه مقدار‌گیج​ بالا بود. یه چیزی درموردِ نداشتنِ اعتبارِ کافیِ من می‌گفتین؟»

«چی؟ نه، نه... اهاها، حتماً یه خطای اداری‌این‌قدر​ بوده. این کارمندای لعنتی همیشه اشتباه می‌کنن! مشخصاً پیشنهادی‌بانوی​ که همون اول دادین کاملاً منصفانه بود، بانو آیکو!»

«بود، مگه نه؟»

«قطعاً! پس... همین‌خوبه​ الان قرارداد رو‌می‌شناسین​ از نو بنویسیم؟»

این یکی خوب پیش رفت.

«امیدوارم ناراحت نشین. این پسرِ بامزه‌راستش​ بچهٔ دوستِ صمیمیمه... من به‌ندرت میام حصار،‌مامان​ برای همین اصرار کرد دنبالم راه بیفته.»

«خاله منو آورده اردوی آموزشی!»

«...»

«ببخشید؟ حالتون خوبه؟»

«این... این قدیس لینگه.»

«اوه، پس‌شما​ این شیطون‌فکر​ رو می‌شناسین!»

«پس... دوستِ صمیمیِ شما...»

«افی؟ آه، ببخشید. فکر کنم شما اینجا بهش می‌گین‌جانورِ​ قدیس آتنا. یا جانورِ جنگ بود؟ پروردهٔ گرگ‌ها؟ پیشکارِ‌لقب​ شرق؟ راستش، این روزا این‌قدر لقب داره که گیج می‌شم.»

«مامان بهترینه!»

«بـ... ببخشید. چه کاری از‌کنم​ دستم برمیاد، بانوی من؟ اوه،‌جنگ​ و برای شما، قدیس لینگِ عالی‌مقام؟»

«راستش، شنیدم که باشگاهِ شما خیلی سطح‌بالاست و فقط‌افی​ به آدمای خوش‌نام اجازهٔ عضویت می‌ده. جایگاهِ من اینجا توی‌پیشکارِ​ حصار خیلی قابل‌توجه نیست، برای همین نمی‌خوام مزاحمتی ایجاد کنم...»

«نه، نه! این چه حرفیه می‌زنین، بانو... آیکو بود، درسته؟ خواهش می‌کنم. اجازه‌پیشکارِ​ می‌دین تا کارای اداری رو انجام می‌دم، از شما و همراهِ جوانتون پذیرایی‌بانوی​ کنم؟ عضویتِ ویژه چطوره؟ نه، دارم چی می‌گم! عضویتِ فوق‌ویژه براتون ثبت می‌شه.»

«خیلی ممنونم. اوه،‌گرگ‌ها​ ولی فکر نمی‌کردم‌راستش​ عضوِ فوق‌ویژه داشته باشین؟»

«الان دیگه داریم!»

«چقدر عالی. چیه، گرگی؟»

«خاله، از آقا بپرس بستنی دارن‌اینجا​ یا نه. لینگ لینگ فکر می‌کنه... که‌پیشکارِ​ اگه بستنی بخوره خیلی حالش جا میاد...»

این یکی‌پروردهٔ​ از قبلی هم‌شرق​ بهتر پیش رفت.

«خوش اومدین!‌شما​ چطور می‌تونم‌فکر​ کمکتون کنم؟»

«روز بخیر. این دوستِ‌لینگه​ کوچولوی من مدام اصرار‌شما​ می‌کرد که بستنی می‌خواد.»

«خب، قطعاً جای درستی‌فکر​ اومدین. حالا، می‌خواین بستنیِ‌می‌گین​ مخصوصِ ما رو بخرین؟»

«می‌خوام مغازهٔ بستنی‌فروشیتون رو بخرم.»

«...ببخشید؟»

«خاله آیکو!‌حالتون​ من طعمِ‌لینگه​ پسته‌ای می‌خوام!»

«فهمیدم. پس یه مغازهٔ بستنی‌فروشی‌کنم​ و یه قیف بستنیِ پسته‌ای‌جنگ​ لطفاً. می‌تونم نقدی حساب کنم؟»

این یکی‌پروردهٔ​ هم فوق‌العاده‌پیشکارِ​ پیش رفت!

مدتی بعد، آیکو و لینگِ کوچک روی نیمکتی در پارکی کوچک لم داده‌پیشکارِ​ بودند و از خوردنِ دو قیف بستنی لذت می‌بردند. خورشید در اوجِ آسمان‌بانوی​ می‌درخشید و هر دو در گرمایش غرق شده بودند؛ خسته و عمیقاً راضی.

لینگِ کوچک بستنیِ پسته‌ای‌اش را‌شیطون​ لیسید، آهی از سرِ رضایت‌فکر​ کشید و به آیکو نگاه کرد.

«خاله، می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»

آیکو شانه‌ای بالا انداخت.

«البته، بپرس.»

پسرک لحظه‌ای‌حالتون​ کلماتش را‌لینگه​ سبک‌سنگین کرد.

«این بهترین اردوی آموزشیِ عمرم بود، خاله! ولی...‌می‌گین​ واقعاً آموزشی بود؟ پدربزرگ جولیوس معمولاً بهم درس‌روزا​ و مشق و امتحان می‌ده. آموزش یعنی اون!»

آیکو لبخندِ کمرنگی زد.

«آموزنده بود؟ معلومه که بود! گوش کن، توله‌گرگ... مامان و بابات، و همین‌طور پدربزرگ جولیوس، می‌تونن خیلی‌این‌قدر​ چیزا رو توی خونه بهت یاد بدن. اما یه درسایی هست که فقط بیرون از خونه می‌شه یاد‌خوش‌نام​ گرفت. امروز قرار بود یکی از همین درسا رو یاد بگیری. می‌تونی بهم بگی اون درس چی بود؟»

لینگِ کوچک با تمرکز صورتش را در هم کشید و‌فکر​ به یاد آورد که کجاها رفته بودند، با چه کسانی‌شرق​ حرف زده بودند و آن گفتگوها چطور پیش رفته بود.

سرانجام، با لحنی مردد گفت:

«اینکه همه...‌پروردهٔ​ مامان رو‌پیشکارِ​ دوست دارن؟»

آیکو نیشخند زد.

«دقیقاً! درسی که امروز قرار‌شیطون​ بود یاد بگیری... اینه که‌فکر​ داشتنِ دوست مهم‌تر از داشتنِ پوله.»

لینگِ کوچک‌شما​ متفکرانه به‌فکر​ دوردست خیره شد.

«اوووه...»

آیکو سر تکان داد.

«چون اگه دوستای‌خوبه​ درستی داشته باشی، می‌تونی‌صمیمیِ​ خیلی بیشتر پول دربیاری!»

پسرک نگاهِ مشکوکی به او انداخت. آیکو گازی به‌جانورِ​ بستنی‌اش زد، از بافتِ نرم و طعمِ غنی‌اش لذت‌لقب​ برد، بعد آن را قورت داد و ابرویی بالا انداخت.

«چیه؟»

لینگِ کوچک لحظه‌ای دیگر به‌کنم​ او خیره ماند، بعد آهی‌جنگ​ کشید و نگاهش را دزدید.

«هیچی. فقط اینکه...‌خوبه​ خاله، فکر نمی‌کنم واقعاً‌صمیمیِ​ به دردِ معلمی بخوری.»

آیکو با‌شما​ حرص به‌فکر​ او نگاه کرد.

«چی؟ چرا؟»

پسرک دوباره آه کشید.

«شاید باید از‌خوبه​ پدربزرگ جولیوس بخوام به‌صمیمیِ​ تو هم درس بده...»

آیکو پوزخندِ تمسخرآمیزی زد.

«کی می‌خواد به کی درس بده؟ بذار بهت بگم، توله‌گرگ... من هم‌سنِ تو که بودم،‌دستم​ بهترین معلم‌های خصوصی رو توی پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی داشتم. خب، قبل از اینکه خانواده‌م‌جایگاهِ​ ورشکست بشن. پول مهمه؛ اول از همه باید پول داشته باشی تا بتونی آموزش ببینی!»

سرش را تکان‌افی​ داد و به‌اینجا​ اطراف نگاه کرد.

محله‌ای که در آن بودند به ساحلِ دریاچه نزدیک بود، برای همین از قبل از جنگ آنجا را خوب می‌شناخت. آنجا به‌روزا​ یک ایستگاهِ کشتیِ مسافربری و همچنین یکی از خیابان‌های اصلی نزدیک بود؛ رفت‌وآمدِ پیاده در اینجا عالی بود و این موقعیت دسترسیِ آسانی‌جایگاهِ​ به چند مکانِ دیدنیِ محبوب فراهم می‌کرد. مهم‌تر از آن، قرار بود یکی از ترامواهای رونی درست بیرونِ این پارکِ کوچک ساخته شود.

به همین دلیل بود که آیکو بستنی‌فروشیِ نبشِ خیابان را خریده بود. نه‌پیشکارِ​ تنها قرار بود درآمدِ خوبی بیاورد، بلکه داشتنِ یک خانهٔ امنِ مخفی در‌بانوی​ اینجا برای اعضای خاندانِ سایه که در حصار فعالیت می‌کردند، بسیار به کار می‌آمد.

البته... از وقتی آیکو شهر را ترک کرده بود، این محله‌گیج​ کمتر از قبل چشم‌نواز بود. مثلاً قبلاً هرگز اینجا دیوارنویسی ندیده بود،‌سطح‌بالاست​ اما حالا چندتایی از آن‌ها دیوارهای ساختمان‌های اطراف را زشت کرده بودند.

لینگِ کوچک هم داشت‌فکر​ به یکی از همین‌می‌گین​ آثارِ هنریِ مشکوک خیره می‌شد.

«خاله آیکو... اونا‌خوبه​ چه حروفی‌ان؟ خاله‌می‌شناسین​ طلسم ترجمه‌شون نمی‌کنه.»

آیکو چند بار پلک زد.

«چی...»

آخه داشت‌شما​ در مورد‌فکر​ چی حرف می‌زد؟

«اولاً، طلسمِ کابوس خاله‌ت نیست. خیلی باستانیه، پس‌شما​ در بهترین حالت مادربزرگته. یا پدربزرگ؟ به هر‌جنگ​ حال، لطفاً منو با طلسم توی یه دسته نذار.»

اخم کرد.

«ثانیاً، راه نیفت در و دیوار رو بخون. اونا معمولاً‌داره​ حرفای بدی‌ان! اگه وقتی پیشِ منی یه حرفِ بد یاد بگیری،‌باشگاهِ​ چه بلایی سرِ من میاد؟ ای وایِ من. مامانت منو می‌کشه.»

لینگِ کوچک چند بار‌فکر​ پلک زد و با چشمانی‌جانورِ​ گشاد به او نگاه کرد.

«خاله آیکو... حرفای بد چین؟»

آیکو خشکش زد.

«ها؟»

پسرک در حالی که بستنیِ در‌اینجا​ حالِ آب‌شدنش را محکم چسبیده بود،‌گرگ‌ها​ با هیجان به جلو خم شد.

«حرفای بد. اونا چین؟»

آیکو سرفه‌ای کرد.

«چی، یعنی تا‌گرگ‌ها​ حالا یه حرفِ‌راستش​ بد هم نشنیدی؟»

لینگِ کوچک‌شما​ با انرژی‌فکر​ سر تکان داد.

«نه! اما! حالا که می‌دونم وجود دارن،‌صمیمیِ​ خیلی دلم می‌خواد یاد بگیرم! پدربزرگ جولیوس می‌گه‌جانورِ​ یادگیری یه رسالتِ والاست! تو بهم یاد می‌دی؟!»

آیکو آبِ دهانش را قورت‌کنم​ داد و با وجودِ گرمای‌جنگ​ روز، ناگهان احساسِ سرما کرد.

«تو... بستنیت رو بخور قبل‌شرق​ از اینکه آب بشه، توله‌گرگ.‌داره​ اصلاً فراموش کن چی گفتم.»

«ای وای، نه...»

افی قطعاً...‌حالتون​ قطعاً او‌لینگه​ را می‌کشت.

ناولها | novelha.net