---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2572: پیوندخورده با سایه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2572: پیوندخورده با سایه

0

ساختنِ خاطره‌ای پیوندخورده با سایه‌کشف​ برای خودش، هم سخت‌تر از‌می‌توانستند​ ساختِ برکت بود و هم آسان‌تر.

سخت‌تر بود چون این بار، سانی قرار نبود از طلسم‌خلق​ کمکی بگیرد — دلیلش این بود که او حاملِ طلسم‌تجسم‌هایش​ نبود و در نتیجه، از مزایای تحملِ نفرینِ آن بهره‌ای نمی‌برد.

با این حال، او داشت خاطره را به‌جای شخصِ دیگری برای خودش می‌ساخت، پس نیازی نبود برای رسیدن به‌فقط​ نتیجهٔ دلخواه حقه‌های پیچیده سوار کند. هنگامِ ساختِ برکت، سانی مجبور شده بود فرایندِ ساخت را بین جهانِ واقعی و‌فنی​ رؤیای نف تقسیم کند؛ اما این بار می‌توانست به‌سادگی واردِ دریای روحش شود و بافتِ خاطره‌اش را همان‌جا خلق کند.

به‌علاوه، این مزیت را هم‌آرامِ​ داشت که پیش‌تر یک بار چنین‌آماده‌شدن​ کارِ بزرگی را انجام داده بود.

یکی از تجسم‌هایش در کوره همراه با سایهٔ آنویل کار می‌کرد، در‌پیوند​ حالی که دو تجسمِ دیگر نشستند، چهارزانو زدند و چشمانشان را بستند.‌روح​ انگار داشتند مراقبه می‌کردند، اما در واقع، در دریای روحش مشغولِ کار بودند.

آنجا، در پهنهٔ خاموشِ روحِ بی‌نورش، الگویی عظیم و درک‌ناپذیر از رشته‌های‌مزیت​ جوهرِ سایه بافتند. هفت هستهٔ سایهٔ تاریکش همچون خورشیدهایی سیاه بالای سرشان‌آنویل​ می‌سوختند و پهنهٔ آرامِ آبِ راکد را در نبودِ روشنایی غرق می‌کردند.

سانی هنگامِ آماده‌شدن برای ساختِ این خاطره، چیزِ جالبی کشف کرده بود. فهمید برای تعدادِ یادگارهایی که می‌توانستند‌عدد​ به روحِ یک شخص پیوند بخورند، محدودیتی وجود دارد. برای بیشترِ انسان‌ها این عدد فقط یک بود؛ بالاخره بیشترِ‌آن‌ها​ آدم‌ها تنها یک روح داشتند و آن روح نمی‌توانست لنگرِ بیش از یک بافت را در خود جای دهد.

اما برای افرادی مثلِ نفیس و سانی،‌راکد​ این محدودیت دست‌ودل‌بازانه‌تر بود... شاید چون آن‌ها‌کشف​ از نظرِ فنی آدم به حساب نمی‌آمدند.

پس سانی این امتیازِ نادر را داشت که‌تعدادِ​ هم ردایِ یشمی و هم خاطره‌ای را که‌دارد​ امروز قصدِ ساختنش را داشت، به خودش پیوند بزند.

با این وجود، مطمئن نبود که روحش گنجایشِ‌خاطره‌اش​ سومی را هم داشته باشد. از این رو، باید‌انجام​ تمامِ توانش را روی ساختِ بی‌نقصِ همین یکی می‌گذاشت.

در کلیسای جامعِ ویرانِ شهرِ تاریک، او آویز را از حلقه‌های زنجیری ساخت که امید با آن به بند کشیده شده بود. این‌روح​ بار، کارِ چندانی با آهنگری و ذوب‌کردن نداشت؛ حتی اگر هم می‌خواست، مطمئن نبود که بتواند آن هفت حلقهٔ آهنی را ذوب کند.‌یشمی​ صرفاً جدا کردنشان از زنجیر به‌خودیِ‌خود کارِ طاقت‌فرسایی بود و برای موفقیت در آن تمامِ قدرت و زیرکی‌اش را به کار گرفته بود.

اما خوشبختانه نیازی نداشت شکلِ حلقه‌ها را تغییر دهد یا برای ساختِ آلیاژ ذوبشان کند. بالاخره که سلاح‌یادگارهایی​ نمی‌ساخت؛ داشت آویزی می‌ساخت. پس بخشِ عمدهٔ کار این بود که تکه‌استخوانِ مارِ روحِ نخستین و سایه‌های یخ‌زده‌بیش​ را تا حدِ غباری نرم بکوبد، با خونش مخلوط کند و سپس حلقه‌های زنجیر را با آن بپوشاند.

«شرمنده. فکر‌آماده‌شدن​ نکنم امروز از‌کشف​ کارمون راضی باشی.»

سایهٔ پادشاهِ شمشیرها البته‌دریای​ جوابی نداد و در‌خاطره‌اش​ سکوت به او کمک می‌کرد.

در حالی که حلقه‌های آهنی را با مخلوطِ سایه‌های یخ‌زده، استخوان و خونش می‌پوشاندند، سانی اراده‌اش را در‌عدد​ فلزِ سرد جاری کرد و از آن خواست تا نیتِ او و جوهرِ مرگِ نهفته در مایعِ سیاه‌شاید​ را جذب کند. آهنگریِ واقعی جایی در جریان بود که هیچ‌کس نمی‌توانست ببیند؛ اراده‌اش چکش بود و جهان، سندان.

هر برخورد بسیار مهیب‌تر و ویرانگرتر‌آبِ​ از هر ضربهٔ فیزیکیِ ممکنی بود‌چیزِ​ و تاروپودِ هستی را به لرزه درمی‌آورد.

در پهنهٔ تاریکِ دریای روحش، بافتی عظیم پیرامونِ هفت خورشیدِ تاریک در حالِ شکل‌گیری‌محدودیتی​ بود. حالا که سانی بافتِ گوشت را داشت، رشته‌های جوهر دیگر انگشتانش را نمی‌بریدند؛ از‌خود​ این رو، هر یک از تجسم‌هایش در خلقِ الگوهای پیچیده سریع‌تر و کارآمدتر عمل می‌کرد.

ذهنش وسیع و ظاهراً بی‌کران شده بود و می‌توانست کلِ طرحِ بافت‌مزیت​ و تمامِ پیچیدگیِ بی‌نهایتش را در خود جای دهد... با این حال،‌آنویل​ سانی همچنان تحتِ فشار بود و قطره‌های عرق از چهره‌های متعددش پایین می‌غلتید.

کار کن، کار کن...

طرحی که فقط در تصورش بود، حالا داشت به واقعیت می‌پیوست. امیدوار بود دوام بیاورد،‌کرده​ اما می‌دانست که ممکن است فرو بریزد؛ همین حالا هم چند اتصال زیرِ وزنِ عظیمِ این‌آدم‌ها​ بافتِ بزرگ از هم باز شده بود و مجبور شد الگو را در لحظه تغییر دهد.

بافتِ ذهن هم در این زمینه به کمکش می‌آمد تا سریع‌تر فکر کند و راه‌حل‌های احتمالیِ بیشتری را‌انسان‌ها​ در نظر بگیرد. با این حال، مشکلاتی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شد صرفاً با سریع فکر کردن حل نمی‌شدند؛‌شاید​ او بیشتر از کمیت، به خلاقیت، دانش و بینش نیاز داشت و بافتِ ذهن تأثیری روی این موارد نمی‌گذاشت.

با این حال، هنوز‌دریای​ در حلِ هیچ‌یک از‌خاطره‌اش​ مشکلاتِ پیش‌آمده شکست نخورده بود.

زمان به‌کندی می‌گذشت و با‌کرده​ گذشتِ آن، فقط بارِ روی‌شخص​ دوشش سنگین‌تر می‌شد. احساسِ خستگی می‌کرد.

سیلاب‌های جوهرِ سایه از قلمروش به روحش و سپس از روحش به درونِ بافت سرازیر می‌شد. تقابلِ میانِ اراده‌اش‌می‌توانستند​ با فلزِ سردِ حلقه‌ها و همچنین با خودِ جهان، بی‌وقفه ادامه داشت. بافتی که آسمانِ تاریکِ دریای روحش را‌خود​ در بر گرفته بود، همچنان رشد می‌کرد و گسترش می‌یافت و خیلی زود تمامِ فضای بالای سرش را پر کرد.

یک ساعت‌آماده‌شدن​ گذشت، بعد‌جالبی​ یک روز.

و بعد، چند روزِ دیگر.

...در روزِ هفتم،‌جالبی​ زمین‌لرزهٔ کوچکی ساحلِ‌فهمید​ فراموش‌شده را لرزاند.

آیکو که با گزارشی در دست در‌راکد​ تالارِ تاج‌وتختِ قلعهٔ تاریک ایستاده بود، تلوتلو‌کشف​ خورد و پایش را روی زمین کوبید.

«هی، آروم‌آماده‌شدن​ بگیر! چته،‌جالبی​ سوءهاضمه گرفتی؟»

اما لرزش‌ها‌به‌سادگی​ ادامه یافت و‌روحش​ فقط شدیدتر شد.

با اخم در هوا شناور شد و به سمتِ پنجره‌شخص​ پرواز کرد. با نگاه به شهرِ تاریک در آن پایین،‌بالاخره​ آیکو فهمید که تقصیرِ میمیک نیست؛ کلِ شهر داشت می‌لرزید.

نگاهش به‌بالای​ کلیسای جامعِ‌می‌سوختند​ مخروبه چرخید.

در میدانی تاریک، اعضای خاندانِ سایه که آنجا تمرین می‌کردند، به‌سختی تلاش می‌کردند سرپا بمانند. جون هم‌بیشترِ​ همراهِ بقیه تلوتلو خورد، سپس با چهره‌ای مضطرب به مربیِ کم‌حرفشان نگاه کرد. عجیب اینکه قدیس کاملاً‌نفیس​ آرام به نظر می‌رسید و چنان راحت تعادلش را حفظ می‌کرد که انگار در زمین ریشه دوانده است.

او داشت به سمتِ ساختمانی بلند، باشکوه‌بافتِ​ و مخروبه نگاه می‌کرد که در دوردست‌چنین​ بر فرازِ خیابان‌های اطراف سر برافراشته بود.

در سکوتِ عظیمِ کلیسای جامعِ مخروبه، سایهٔ پادشاهِ شمشیرها یک قدم‌پیوند​ عقب رفت و سرش را کج کرد و به هفت حلقهٔ‌تنها​ سیاه که کنارِ هم روی سندانِ گداخته افتاده بودند خیره شد.

در سوی دیگرِ سندان، سانی‌آرامِ​ با خستگی لبخندی زد و عرقش‌آماده‌شدن​ را با دستی لرزان پاک کرد.

تموم شد.

موفق شده بود.

رون‌ها در‌چیزِ​ هوای مقابلش‌کشف​ سوسو زدند.

روی آن‌ها نوشته شده بود...

خاطره: نفرین.

ناولها | novelha.net