---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2640: نقشهٔ نبرد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2640: نقشهٔ نبرد

0

سازه‌ای که در قلبِ شهرِ جاودان قرار داشت، شبیه به کاخی یکپارچه و سر به فلک کشیده بود؛ با‌شانه​ مناره‌هایی تیز که تاریکیِ شکافِ زیرِ آب را می‌شکافتند. با این حال، این مناره‌ها نورِ زیبای نقره‌ای از خود‌چیه​ ساطع نمی‌کردند — در عوض، سیاه و بی‌جان بودند و کاخ را شبیه به توده‌ای دندانه‌دار از تاریکی نشان می‌دادند.

چند سازه در شهرِ جاودان بیش از بقیه به چشم می‌خوردند: اسکله، فانوسِ دریایی، برجِ ساعت...‌اینه​ اما کاخ از همه بزرگ‌تر بود؛ در سراسرِ یک جزیره گسترده شده بود و درست زیرِ‌می‌کنه​ بلندترین نقطهٔ گنبدِ نامرئی که شهر را از وزنِ خردکنندهٔ آب در امان نگه می‌داشت، قرار داشت.

جت به مناره‌های تاریکی که‌دیگه​ در دوردست قد علم کرده بودند‌لبخندِ​ نگاه کرد و شانه بالا انداخت.

«حاضرم شرط ببندم که مهم‌ترین چیزِ‌دنبالشم​ این شهر اونجا پنهان شده. هلندی‌دومی​ هم احتمالاً داره به همون سمت می‌ره.»

لحظه‌ای مکث کرد.

«خب، نقشه چیه؟»

سانی کمی فکر کرد.

«خب، حالا که باغِ شب داره تعمیر می‌شه، دو تا هدفِ اصلی برامون مونده. منبعِ تبارِ ایزدبانوی توفان رو‌نشونهٔ​ به دست بیاریم و چیزی رو که دنبالشم پیدا کنیم. اولی توی فانوسِ دریاییه، اما دومی... کاخ احتمالِ خوبیه. ساختمونی‌می‌کنه​ هم هست که شبیه زرادخونه‌ست، در کنارِ چند تا نشونهٔ جالبِ دیگه. مشکل اینه که توی جهت‌های مختلفی قرار دارن.»

لبخندِ تلخی زد.

«مشکلِ دیگه اینه که این شهر پر از لشکرِ عظیمی از اعظم‌های نامیراست — در واقع، خودِ شهره که اونا رو نامیرا می‌کنه. تو‌عظیمی​ حالتِ ایده‌آل، باید کلِ این مکان رو فتح کنیم، اما فعلاً هدفِ واقع‌بینانه‌ای به نظر نمی‌رسه. مگه اینکه راهی پیدا کنیم تا جادویی که شهر‌می‌رسه​ رو جاودان کرده نابود کنیم. البته، به نظر می‌رسه همون جادو داره جلوی دریای توفان رو می‌گیره تا شهر رو پودر نکنه، پس اینم هست.»

سانی سرش را تکان داد.

«باید بریم سراغِ فانوسِ دریایی و کاخ. اگه تو این‌توی​ مسیر فرصتی برای فتحِ شهر پیش اومد، اون موقع بهش‌جالبِ​ فکر می‌کنیم. هرچند اینا اهدافِ بلندمدتن. اما در موردِ الان...»

جت به او‌بلندترین​ نگاه کرد و‌نامرئی​ با لحنی آرام پرسید:

«زنده موندن؟»

سر تکان داد.

«آره. الان نامیراهای خیلی بیشتری نسبت به اونایی‌کنیم​ که باهاشون درگیر شدیم دارن به سمتمون میان.‌هست​ و وقتی برسن، شاید نتونیم همه‌شون رو شکست بدیم.»

جت لبخند زد.

«نمی‌تونیم بذاریم توی این جزیره گیرمون بندازن، درسته؟ اگه چند‌زرادخونه‌ست​ تا گله اینجا سرمون خراب بشن، حتی شبح‌های سایه‌ت هم نمی‌تونن‌تلخی​ در برابرِ حمله‌شون دوام بیارن. زیرِ بهمنی از گوشت دفن می‌شیم.»

برای سانی سخت بود که اعتراف کند، اما حق با جت بود. با وجودِ برتریِ عددیِ زیادشان، تلفاتِ سنگینی‌خودِ​ داده بودند... بدونِ آن، حتی سپاهِ سایه هم برای پیروزی به مشکل می‌خورد. بدتر از آن، حتی اگر موجِ‌نابود​ دومِ نامیراها را دفع می‌کردند، موجِ سوم و چهارمی هم در کار بود که هر کدام از قبلی خردکننده‌تر می‌شد.

سایه‌ها واقعاً نابود نمی‌شدند، اما اگر سانی مراقب نبود، همهٔ آن‌ها یکی‌دومی​ پس از دیگری از بین می‌رفتند و او می‌ماند و شهری پر‌جهت‌های​ از موجوداتِ کابوسِ اعظمِ نابودنشدنی که باید به‌تنهایی با آن‌ها روبه‌رو می‌شد.

«پس، چه پیشنهادی داری؟»

خودش هم ملاحظاتی داشت،‌دریاییه​ اما استفاده نکردن از جت‌هست​ و تجربهٔ غنی‌اش احمقانه بود.

جت چند لحظه‌نشونهٔ​ درنگ کرد و بعد‌اینه​ با لحنی آرام گفت:

«اگه نمی‌تونیم اجازه بدیم ما رو گیر بندازن... باید‌اولی​ حمله کنیم. به جزیره‌های مجاور پیشروی کنیم، خطِ درگیری‌کنارِ​ رو طولانی‌تر کنیم و بذاریم برتریِ عددی‌مون خودی نشون بده.»

سانی لبخند زد.

«منم همین فکر رو می‌کردم. باید بریم به اون سه تا‌کنارِ​ جزیره‌ای که با پل به اینجا وصلن، موقعیت‌هایی پیدا کنیم که‌مشکلِ​ راحت بشه مستحکمشون کرد و موجِ دومِ نامیراها رو دفع کنیم.»

ساکت شد‌کنارِ​ و لحظه‌ای‌جالبِ​ چشمانش را بست.

«از اونجا به بعد کار سخت می‌شه، چون به حلقهٔ درونیِ شهر نزدیک می‌شیم. اون سه تا جزیره‌کنارِ​ به جزیره‌های خیلی بیشتری وصلن، اونم از جهت‌های مختلف — پس در حالی که داریم حمله‌های روبه‌رو رو دفع‌اونا​ می‌کنیم، از پهلو هم بهمون حمله می‌شه. البته پیش‌بینیِ دقیقش سخته، چون هنوز دربارهٔ شهرِ جاودان اطلاعاتِ کافی نداریم.»

جت سر تکان داد.

«پیشروی، فتحِ منطقه، ایجادِ مواضعِ مستحکم... و تکرارِ همین روند. اما‌کنارِ​ فانوس‌دریایی هم مثلِ اسکله‌ست — هر دو تو حاشیهٔ شهرن — در‌لشکرِ​ حالی که کاخ دقیقاً همون وسط ایستاده. اول می‌خوایم سراغِ کدوم بریم؟»

سانی چهره در هم کشید.

رسیدن به فانوس‌دریایی راحت‌تر بود، چون می‌توانستند خیلی ساده از روی محیطِ بیرونیِ‌احتمالِ​ شهرِ جاودان حرکت کنند و به آنجا برسند. اما کاخ... اگر هلندی واقعاً‌دارن​ داشت راهی به سمتش باز می‌کرد، باید پیش از ارتشِ اشباح به آنجا می‌رسیدند.

مدتی ساکت‌درست​ ماند و‌نقطهٔ​ بعد پرسید:

«فکر می‌کنی باغِ شب‌دریاییه​ چقدر باید تو اسکله‌ساختمونی​ بمونه تا تعمیر بشه؟»

جت تردید کرد.

«مطمئن نیستم. ولی هر لحظه می‌تونیم بادبان بکشیم‌کنیم​ — یا برای فرار، یا برای دور زدنِ‌هست​ شهر و پیاده شدن تو یه نقطهٔ دیگه.»

سانی در سکوت به فکر فرو رفت و حس‌خردکنندهٔ​ کرد دردِ نقصش دارد هر لحظه شدیدتر می‌شود. هر‌کرد​ چه باشد، هنوز به سؤالِ جت جواب نداده بود.

سرانجام گفت:

«پس بیا‌کنارِ​ هم‌زمان بریم سراغِ‌دیگه​ فانوس‌دریایی و کاخ.»

با چهره‌ای گرفته‌دست​ به مناره‌های دوردستِ‌دنبالشم​ کاخ نگاه کرد.

«سپاهِ سایه حمله‌ای رو به اعماقِ شهرِ جاودان شروع می‌کنه و آروم‌آروم‌می‌داشت​ راهش رو به سمتِ جزیرهٔ مرکزی باز می‌کنه. در همین حین، باغِ شب‌مهم‌ترین​ در امتدادِ لبه‌های گنبد حرکت می‌کنه و ما رو مستقیم می‌بره به فانوس‌دریایی.»

سانی با عزمی‌توی​ راسخ و چهره‌ای درهم‌خوبیه​ به جت نگاه کرد.

«اگه همه‌چی خوب پیش بره — یا بهتر بگم، اگه کاری کنیم‌تلخی​ که خوب پیش بره — دومین حمله رو به سمتِ کاخ شروع‌حالتِ​ می‌کنیم، این بار از طرفِ فانوس‌دریایی. اون‌وقت می‌بینیم کی زودتر بهش می‌رسه.»

جت آهی کشید.

«برنامهٔ خوبیه.‌درست​ فقط یه‌نقطهٔ​ سؤال دارم...»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«چی؟»

جت پوزخند زد.

«مطمئنی که نمی‌خوایم‌بلندترین​ فقط از این‌نامرئی​ خراب‌شده بزنیم به چاک؟»

سانی مدتی‌اولی​ با ناباوری به‌دومی​ او خیره ماند.

«معلومه که می‌خوایم. فکر می‌کنی جنگیدن با پلیدهای‌جهت‌های​ نامیرا کفِ دریا همون چیزیه که می‌خوام روزام‌اعظم‌های​ رو باهاش بگذرونم؟ مگه نگفتم از آب متنفرم؟»

چهره در هم کشید.

«اما واقعیت همیشه بر وفقِ مرادِ ما‌شهر​ نیست. پس... بیا یه جنگ علیه این‌دوردست​ شهرِ نفرین‌شده راه بندازیم و فتحش کنیم.»

جت لبخندِ بی‌حالی زد.

«بیا همین‌کنارِ​ کار رو بکنیم.‌دیگه​ آهان، راستی... آره.»

زد روی شانهٔ سانی.

«من واقعاً فکر می‌کنم‌نقطهٔ​ که تهِ دلت، دقیقاً‌وزنِ​ می‌خوای روزات رو همین‌جوری بگذرونی.»

سانی با تمسخر پوفی کرد.

کور خونده.‌کنارِ​ من اون‌قدرها‌جالبِ​ هم عمق ندارم...

ناولها | novelha.net