چپتر 2379: راهِ برگشتی نیست
0سانی هرگزاهریمن هیچ جوابیتایرنت پیدا نکرده بود.
رازِ دیوِ برف حلنشده باقی ماند و شکراستش داشت که هرگز بفهمد آن موجود چه بودهکرد و با او و همراهانش چه کرده است.
شاید روزی دوباره در اعماقِ تاریکِ عالمِ سایه با هم روبهرو میشدند.دستکم اما از آنجا که سانی حتی نمیدانست آن دیوِ وهمانگیز چه شکلیلعنتی بوده — یا اصلاً شکلی داشته است یا نه — یکدیگر را نمیشناختند.
بنابراین، تنها میتوانست با اینبرگشتند حقیقت که آن پلیدِ مرموزشیبدار مرده بود، خودش را تسلی دهد.
سانی و کای با دلسردی به معبدِ حقیقت برگشتند. کُشنده همچنان بالای ستونِ شیبدار بهکوفته دیوار تکیه داده بود و انگار خواب بود... سانی پیش از این هرگز ندیده بوددستِ سایهای بخوابد، پس حتماً از اتفاقاتِ آن دو روزِ گمشده حسابی از پا درآمده بود.
میتوانست او را به تاریکیِ پرورندهٔ روحش برگرداند، اما این یعنیوصل تا زمانی که زخمهایش کاملاً بهبود نمییافت، نمیتوانست دوباره احضارش کند.پدید و این تجملی بود که در آن لحظه از پسش برنمیآمد.
هرچه باشد، به احتمالِ زیاد تا صبح سه پیکرِ برفیِ دیگر معبدِ حقیقت راپیکر محاصره میکردند. حالا تنها پنجتا از آنها روی صفحه باقی مانده بود: دو جانور،وصل دو اهریمن و خودِ تایرنت. بنابراین، احتمالاً دستکم یکی از آن سه پیکر اهریمن بود.
سانی چشمانش را بست؛معبدِ ناگهان متوجه شد بدنشبالای چقدر کوفته و لتوپاره است.
یک دستشاهریمن را گمتایرنت کرده بود، لعنتی...
خب، راستش دیگر گمش نکردهلتوپاره بود. دستش را پیدا کردهفقط بود، فقط به بدنش وصل نبود.
«...کمی خندهداره.»
سانی دندانقروچهای کرد و ردایِ یشمی و دستِ جایگزینی را که از سایههاداده پدید آورده بود، مرخص کرد. سپس دستِ قطعشده را روی بُریدهٔ لهوپارهاش فشارتاریکیِ داد و زیرلب ناسزا گفت؛ تمامِ تمرکزش را روی مهارِ جریانِ خونش گذاشته بود.
کای بااهریمن حالتی عجیبتایرنت نگاهش کرد.
«داری چهکار میکنی؟»
سانی نگاهی بهآنها او انداخت ومانده لبخندِ شومی زد.
«دارم سعیکای میکنم یهمعبدِ دستِ تازه دربیارم.»
در حقیقت، حتی برخی از قدیسها هم میتوانستند اعضای قطعشدهٔ بدنشان را دوباره رشد دهند — فقطدستش زمانِ زیادی میبرد. مطلقها از این هم سرسختتر بودند، اما سانی طبیعتاً شناختِ زیادی از اینکه چقدرآورده طول میکشد تا یک فرمانروا عضوی را دوباره رشد دهد، نداشت... بهسادگی هیچ دادهای در این باره نبود.
او به لطفِ بافتِ خون بسیار سریعتر از بیشترِ افرادفقط بهبود مییافت، اما با این حال، پیوند زدنِ دستِ قطعشده زمانِسایهها بسیار کمتری نسبت به پرورشِ یک دستِ کاملاً جدید تلف میکرد.
بهعلاوه... به دستهایش وابسته بود.صفحه آنها چیزهای زیادی را باتایرنت او از سر گذرانده بودند.
«میدونی، برای آشپزی بهمعبدِ هر دو دستم نیازبالای دارم. همینطور برای... کارهای دیگه...»
تلاشش برایاهریمن عوض کردنِتایرنت حالوهوا بینتیجه ماند.
پس از آن،چقدر سانی و کایدستش تا مدتی حرفی نزدند.
هر دو دلسرد بودند. شاید از نبرد جان به در برده بودند، اما بهپیکر خاطرِ مهارت یا تلاششان نبود. حتی به خاطرِ شانس هم نبود... هیچ توضیحی برایوصل اینکه چرا هنوز زنده بودند وجود نداشت، و این یعنی فقط تصادفی زنده مانده بودند.
سرانجام، کای آهی کشید.
«نمیدونم چرا تعجب کردم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«منظورت چیه؟»
کای کمی مکثدلسردی کرد و بعدکُشنده لبخندِ محوی زد.
«فکر کنم به خاطرِ تو و نفیسه. شما دوتا عادت دارین غیرممکن رو عادی جلوهکوفته بدین. شما فراتر از منطق قدرتمندین و طرزِ فکرِ جفتتون هم فراتر از منطقه. برایدستِ همین، بعضی وقتها راحت میشه فراموش کرد که کارهایی که میکنین منطقی نیستن. اصلاً عادی نیستن.»
سر تکان داد.
«شکست دادنِ یه ایزد عادی نیست. در واقع، حتی تلاش برای جنگیدن با یه ایزد کاملاً غیرمنطقیه — مخصوصاً یه ایزدِ باستانی، بدخواه و فاسدشده. با اینفقط حال، از وقتی واردِ این عالمِ عجیب شدیم، داریم همین کار رو میکنیم، مگه نه؟ تازه فقط این نیست، ما حتی تونستیم چند تا از این ایزدانِجریانِ سقوطکرده رو بکشیم. تو انگار خیلی راحت باهاش کنار اومدی، برای همین یه جایی به خودم اومدم و دیدم فکر میکنم اوضاع باید همینطوری باشه. اما سانی...»
کای چند لحظهدلسردی ساکت ماند، بعد باهمچنان اخمی کمرنگ نگاهش کرد.
«اینطوری نیست. هرچقدر هم که قوی باشیم، این موجودات هنوز نفرینشده هستن. اونا ایزدانِچقدر سابقن... اونا واقعاً موجوداتِ توی افسانهها هستن. از اون افسانههای وحشتناک و مورمورکننده. پس نبایدیشمی وقتی همچین اتفاقی افتاد تعجب میکردم. راستش، معجزهست که همچین چیزی زودتر اتفاق نیفتاده بود.»
سانی اخمبدنش کرد؛ کاملاً نمیدانستلتوپاره چه جوابی بدهد.
«میخوای بگی من بیاحتیاطم؟»
کای سر تکان داد.
«نه... نه دقیقاً. بیاحتیاط بودن یعنی بین امنیت و خطر حقِ انتخابمتوجه داشته باشی، و ما واقعاً حقِ انتخابی نداشتیم، مگه نه؟ اینطور نیستکمی که اگه اینجا توی این مکانِ نفرینشده یه جا مینشستیم، نفرینشدگان سراغمون نمیاومدن.»
آهی کشید.
«چیزی که میخوام بگم اینه که، شاید، روبهرو شدن با اون دیوِ برف یه شانسِ بزرگ بود. بهمون یادآوری کرد که موجوداتی مثلدستش اون خیلی از سطحِ ما بالاترن... اونقدر که حتی نمیتونیم درکشون کنیم، چه برسه به اینکه حریفشون بشیم. خب، حداقل بعضیهاشون رو. هر دشمنیداد که باهاش روبهرو میشیم میتونه آخرین دشمنمون باشه. و میدونی چیه؟ ما تونستیم این یادآوری رو بدون اینکه بمیریم دریافت کنیم. این چیزِ خوبیه.»
سانی مدتی او رامعبدِ برانداز کرد و بعدبالای آهسته سر تکان داد.
کای حق داشت. سانی در رویارویی با موجوداتِ کابوسِ اعظم خوب عمل کردهبدنش بود، برای همین فکر میکرد حالا که یک مطلق است، جنگیدن با نفرینشدگان تفاوتِکرد چندانی نخواهد داشت. اما در واقع، تکتکِ آنها حریفانی بودند که نمیتوانست دستکم بگیرد.
در واقع، شانس آورده بود که با هیچکدام از پلیدهای اعظمِ واقعاً خطرناک روبهرو نشده بود، احتمالاً به ایندستِ دلیل که بیشترِ آنهایی که کشته بود از جنگلهای گورِ خدا میآمدند. در عالمِ رؤیا، آنها نسبتاً جوانتر بودند وگذاشته به اندازهٔ آن وحشتهای عظیمی که از زمانِ جنگِ شوم در گسترههای هولناکِ آن پرسه میزدند، شوم و خبیث نبودند.
و تا جایی که بهصفحه بدخواهی مربوط میشد، موجوداتِ کابوسِ نفرینشدهاحتمالاً در سطحِ کاملاً متفاوتی قرار داشتند.
کای آهی کشید.
«این رواهریمن هم فهمیدم... کهاحتمالاً تو حق داشتی.»
سانی بابدنش پرسشی خاموشکوفته نگاهش کرد.
کای لحظهای ساکتآنها ماند و بعدمانده با لحنی جدی گفت:
«قبل از اینکه همهٔ اینا شروع بشه، بهم گفتی که دو تا مطلق نمیتونن از بشریت محافظت کنن، و اینکه مقدس شدن تنها راه برای تو و نفیسه. شما دو تازمانی به نظرم اونقدر قدرتمند و دستنیافتنی میاومدین... که من این حرفت رو اونقدرها جدی نگرفتم. اما الان میبینم که حق با تو بود. نفرینشدگان همین الانش اینقدر ترسناکن، و حتی نمیخوامتایرنت تصور کنم موجوداتِ کابوسِ نامقدس چه کارایی میتونن بکنن. مطمئن نیستم که اصلاً بتونم تصور کنم. پس واقعاً فقط یه راه وجود داره — رو به جلو. چه بخوایم چه نخوایم.»
سانی کمی بهخودِ او خیره ماند؛دستکم حالتِ چهرهاش ناخوانا بود.
یه یادآوری، هان؟
سپس، چهره درآنها هم کشید و باجانور صدای بلندی ناسزا گفت.
کای جا خورد.
«اوه... ببخشید. زیادی تند رفتم؟»
سانی دندان بهچقدر هم سایید ودستش سر تکان داد.
«نه، فقط... فکرآنها کنم عصبهام دارن دوبارهجانور به هم وصل میشن...»
ناگهان میتوانستکای دوباره بازوی قطعشدهاشبرگشتند را حس کند...
و با اینکه پیوندِتایرنت دوباره با آن حسِ فوقالعادهایچشمانش داشت، دردش هم وحشتناک بود.