---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2765: کسی برای اعتماد نیست • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2765: کسی برای اعتماد نیست

0

آستریون رفته بود.

با این حال، حتی حالا که رفته بود، حضورش در برجِ‌دور​ عاج حس می‌شد — نه آن نوع حضورِ متافیزیکی که بیدارشدگانِ‌طولی​ قدرتمند داشتند، بلکه صرفاً اثری که سنگینیِ وجودش روی جهان گذاشته بود.

سانی به نفیس‌بالاتر​ نگاه کرد و‌لت‌وپاره​ چند لحظه ساکت ماند.

«نف...»

نفیس نفسِ عمیقی کشید.

«می‌دونم.»

نفیس آهی کشید‌بالاتر​ و نگاهِ خونسردی‌لت‌وپاره​ به او انداخت.

«فعلاً فقط می‌تونیم به مسائلِ فوری برسیم. قدم‌به‌قدم، سانی... به ترتیبِ‌حسِ​ اولویت. اول باید بحران‌هایی رو که رؤیازاد به پا کرده حل‌کنارِ​ کنیم. از افی خبر بگیریم. با جت و کای هم تماس بگیریم.»

لحظه‌ای ساکت شد.

«کاسی رو بیار اینجا.»

نفیس به او نگاه‌کشیده​ کرد و با لحنی‌بدنِ​ سرد و دور گفت:

«...اگه مشکلی نداری.»

سانی لبخندِ محوی به او‌وحشتناکِ​ زد، سپس سر تکان داد‌خالی​ و در سایه‌ها حل شد.

طولی نکشید که به دروازهٔ رود رسید. با وجودِ نگرانی‌هایش، نبرد تا آن موقع‌مشکلی​ تمام شده بود؛ بقایای چیزی که شبیهِ یک هیولایِ اعظمِ غول‌پیکر بود در پایینِ سد‌نبرد​ افتاده بود و اندام‌های مورمورکننده‌اش تا جان‌پناه‌های سد در صدها متر بالاتر کشیده شده بود.

از وضعِ لت‌وپاره و وحشتناکِ آن بدنِ‌وحشتناکِ​ غول‌آسا پیدا بود که افی باید آن‌باشد​ را با دستِ خالی تکه‌تکه کرده باشد.

سانی در پناهِ‌بالای​ سایه‌ها لب‌هایش را‌اما​ روی هم فشرد.

واقعاً که؟ پس‌وضعِ​ اون نیزه رو‌بدنِ​ برای چی بهش دادم؟

زنجیرشکن در آسمانِ بالای سد به چشم می‌خورد، اما‌لحنی​ انگار خودِ افی از کشتی پیاده شده بود. سانی‌سپس​ حسِ سایه‌اش را به بیرون فرستاد تا دنبالش بگردد.

معلوم شد همان نزدیکی‌کشیده​ است؛ دست‌به‌سینه کنارِ مسئولِ نیروگاهِ‌غول‌آسا​ برق‌آبیِ دروازهٔ رود ایستاده بود.

بث داشت‌آسمانِ​ با فریاد‌چشم​ دستور می‌داد.

«توربین‌ها رو چک کنین! مطمئن بشین که آب واردِ محفظهٔ ژنراتور نمی‌شه!‌باشد​ و به حقِ ایزدانِ مُرده، یکی بره کوئنتین رو بیاره! باید قبل‌بالای​ از اینکه کلِ این سدِ لعنتی فرو بریزه، ترک‌ها رو ترمیم کنه!»

پوفی از سرِ خشم‌تماس​ کشید، نگاهی به افی انداخت‌لحنی​ و با لحنی کلافه گفت:

«قدیس آتنا... واقعاً از کمکِ به‌موقعِ شما ممنونم، ولی که نمی‌خواین اون چیز رو همون‌جا ول کنین، مگه‌واقعاً​ نه؟ کانالِ خروجی رو بسته! پس، می‌شه دوباره تغییرشکل بدین و لاشه رو بکشین ببرین؟ فقط چندصد متر‌بیرون​ هم ببرینش کافیه. نه، بهتر از اون، تیکه‌تیکه‌ش کنین تا بیدارشدگانِ من بتونن با نیروی خودشون جابه‌جاش کنن...»

جمع‌آوری و پردازشِ لاشهٔ یک موجودِ اعظم کابوسی لجستیکی بود، مگر آنکه یکی دو قدیس دمِ دست‌معلوم​ باشند؛ بنابراین سانی دلیلِ آن لحنِ مضطرب را می‌فهمید. با این حال، بث قرار بود ناامید شود‌بشین​ — جای دیگری به افی نیاز داشتند، برای همین سانی نمی‌توانست بگذارد او وقتش را اینجا تلف کند.

سانی به سایه تبدیل شد و بارِ دیگر خود را به شکلِ انسان درآورد — اما این بار،‌نیزه​ به جای تجلیِ یک تجسمِ واقعی، صرفاً از ظهورِ سایه استفاده کرد. در این حین، فرمِ صورت و‌دنبالش​ ظاهرش را تغییر داد و حضورش را درونِ خودش مهار کرد تا ذره‌ای از آن به بیرون درز نکند.

طبیعی درآوردنِ رنگِ پوست کمی دشوار بود، اما به‌خوبی از پسش‌دور​ برآمد. در نهایت، مردی که هیچ شباهتی به سانی نداشت از سایه‌ها‌نکشید​ بیرون آمد، به سمتِ افی رفت و مؤدبانه به او تعظیم کرد.

«قدیس آتنا. پیامی از‌کشیده​ شعلهٔ جاودان آورده‌ام. حضورتان‌بدنِ​ فوراً در حصار لازم است.»

افی با اخمی‌بالای​ حاکی از گیجی‌اما​ به او نگاه کرد.

«کی...»

سپس چشمانش کمی گشاد شد.

چند لحظه ساکت‌بالاتر​ ماند و بعد‌لت‌وپاره​ با لحنی محتاطانه پرسید:

«گفتی فوراً؟»

سانی سر تکان داد.

«موضوع بسیار‌بگیریم​ مهم است.‌تماس​ باید بی‌درنگ برگردید.»

افی نگاهِ طولانی‌ای‌بالاتر​ به او انداخت، بعد‌وحشتناکِ​ رو برگرداند و غرید:

«همه برگردین‌آسمانِ​ تو کشتی!‌چشم​ داریم برمی‌گردیم حصار!»

بث با‌کشیده​ چهره‌ای جاخورده به‌وحشتناکِ​ او خیره شد.

«برمی‌گردیم؟ پس کی‌کای​ قراره از شرِ اون‌بیار​ چیزِ زشت خلاص بشه؟!»

سانی نگاهی به او انداخت و به روزهایی که در قطبِ جنوب‌خالی​ با هم گذرانده بودند فکر کرد. این‌طور نبود که دلتنگِ زنجیرهٔ کابوس‌ها‌زنجیرشکن​ شده باشد، اما اینکه برایش کاملاً غریبه بود، حسرت به دلش می‌گذاشت.

ببخشید، بث...

«عذر می‌خواهم، رئیس بتانی. به‌زودی کسی فرستاده می‌شود تا در‌خالی​ جابه‌جایی و پردازشِ لاشه کمک کند. در این فاصله، لطفاً به‌دادم​ متخصصِ عروج‌یافته‌تان دستور دهید ارزشِ احتمالیِ موادِ قابل‌استخراج را ارزیابی کند.»

با این حرف، به‌دنبالِ افی راهیِ زنجیرشکن شد. خیلی زود، کشتیِ پرنده‌گفت​ در آسمان اوج گرفت و با شتاب به‌سوی حصار بازگشت... به نظر‌دروازهٔ​ می‌رسید آتش‌بانان حسابی سرِ حال‌اند و دارند پیروزیِ برق‌آسایشان را جشن می‌گیرند.

هیچ‌کدامشان خبر نداشتند که در این غیبتِ کوتاه، دنیا از اساس تغییر‌خالی​ کرده است. اینکه قلمروِ انسان که با این حرارت از آن دفاع‌زنجیرشکن​ می‌کردند، زیرِ تهدیدی عظیم قرار داشت و در آستانهٔ نابودیِ کامل بود.

سانی به بی‌خبری‌شان غبطه می‌خورد.

در عین حال، داشت بی‌صدا چهره‌هایشان را بررسی می‌کرد. این‌خالی​ افراد را از زمانِ ساحلِ فراموش‌شده می‌شناخت و در تمامِ‌بهش​ دنیا هیچ‌کس فداکارتر از آن‌ها نسبت به نفیس وجود نداشت.

اما، با این حال...

روزی در همین نزدیکی،‌کشیده​ چند نفر از آن‌ها‌بدنِ​ قربانیِ قدرت‌های آستریون می‌شدند؟

تصورش دشوار بود، اما داشت آرام‌آرام با این حقیقت کنار می‌آمد‌حسِ​ که در این واقعیتِ تلخِ جدید، به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد.‌کنارِ​ رؤیازاد بیش از حد قدرتمند بود و قدرت‌هایش بیش از حد موذیانه...

شاید از بین بردنِ اعتمادی که‌بدنِ​ مردم به یکدیگر داشتند، قدمِ اولِ‌باشد​ نقشهٔ هولناکش برای تضعیفِ قلمروِ انسان بود.

«آخه چه اتفاقی افتاده، سانی؟»

صدای افی‌متر​ یکنواخت بود، اما‌وضعِ​ به‌وضوح اضطراب داشت.

جای تعجب هم نداشت؛ هرچه باشد خانواده‌اش در حصار زندگی‌پیاده​ می‌کردند. اینکه شنیده بود به‌خاطرِ اتفاقی در آنجا فوراً به‌است​ حضورش نیاز است، حتماً او را به هم ریخته بود.

راستی... باید محافظتِ بیشتری برای لینگِ کوچولو بذاریم.‌پیدا​ با توجه به اینکه آستریون چقدر به رؤیازادها‌واقعاً​ علاقه نشون می‌ده، معلوم نیست قراره چه کار کنه.

سانی آهی کشید.

«چه اتفاقی افتاده؟‌بالاتر​ خب... توی برجِ‌لت‌وپاره​ عاج یه مهمون داشتیم.»

هرچه بیشتر حرف‌بالای​ می‌زد، چهرهٔ افی‌اما​ بیشتر در هم می‌رفت.

خیلی زود، سطحِ‌وضعِ​ درخشانِ دریاچهٔ آینه‌بدنِ​ در افق پدیدار شد.

تقریباً در همان زمان، تجسمِ‌لحظه‌ای​ دیگری از سانی از طریقِ یک‌دور​ دروازهٔ رؤیای درخشان به حصار رسید.

آن یکی، پیکرِ‌بالاتر​ بی‌هوش و خونینِ کاسی‌وحشتناکِ​ را در آغوش داشت.

ناولها | novelha.net