چپتر 3133: فصل 3133
0چند روزِ دیگر هم به همین منوال گذشت. فضایِ اردوگاهِ لشکرِ فولادجانوری هر لحظه متشنجتر میشد. انگار ابرهای سیاهی بر فرازِ آن سایه میانداخت.اوج با مصرفشدنِ آذوقههای قدیمی و نرسیدنِ آذوقههای جدید، وضعیتِ تدارکات وخیمتر میشد.
شایعاتی به گوش میرسید که شبحِ دوشیزهٔ جنگ همچنان به کاروانهای کوچکِ تدارکاتی حمله میکند، اما افی راهی نداشتزیادی تا بفهمد آیا جت واقعاً به عملیاتِ خرابکارانهاش ادامه میدهد یا سربازان صرفاً از روی ترس افسانهبافی میکنند. آزاراکسآنطور پیوسته در حالِ آمادهسازی برای حملهای دیگر به قلعهٔ سنگی بود؛ حملهای که قصد داشت کار را یکسره کند.
او نیز از کمبودِ تدارکات ناراضی بود و با حسکردنِ افتِافتاده شدیدِ روحیهٔ سربازان، میدانست که بهترین راه برای تغییرِ اوضاع وحتی حفظِ اعتبارِ ترسناکش این است که هرچه زودتر به محاصره پایان دهد.
میسون تا الان دیگر باید نفسهای آخرش را میکشید... اگر آزاراکس واقعاً حمله میکرد، قلعهٔ سنگی بهاحتمالِ زیاداوج بهسرعت سقوط میکرد. افی درهمشکسته از درد و غرق در خونِ خودش، درحالیکه در گِلولایِ جلوی چادرِ شاهِنبود شاهان به زنجیر کشیده شده بود، حس میکرد که لشکرِ فولاد مثلِ جانوری گرسنه به تکاپو افتاده است.
حالا که سربازان میدانستند بهزودی طعمِ پیروزی را میچشند، روحیهٔ درهمشکستهشانمثلِ دوباره اوج گرفت. حتی اگر چیزِ زیادی برای غارت در شهرِدرهمشکستهشان سوخته باقی نمانده بود، صِرفِ ترککردنِ این مکانِ نفرینشده پاداشی مبارک بود.
با این حال... مقدّر نبود آنافتاده حملهٔ سرنوشتسازِ آخر رخ دهد. دستکممیچشند نه آنطور که آزاراکس تصور میکرد.
زیرا تا آزاراکس آماده شود که جنگجویانش را یکگرسنه بارِ دیگر به نبرد ببرد، جادوگران سرانجام فهمیدند درمانیدرهمشکستهشان که برای مهارِ طاعونِ خودشان ساخته بودند، اثری ندارد.
در آن زمان بود که افی دید اردوگاهِ لشکرِ فولاد واقعاً به وحشت افتاده است. شاید در هر زمانِ دیگری،حتی جنگجویانِ لشکرِ فاتح میتوانستند ترسِ جانکاهِ طاعون را تاب بیاورند. اما حالا، پس از ماهها محاصرهٔ تلخ، تحملِ تلفاتِ بیشمار،دستکم نابودیِ کاملِ هستهٔ زبدهٔ کلِ ارتش در چند هفتهٔ پیش، گرسنگی، و شایعاتِ شبحی وهمانگیز که در امپراتوری پرسه میزد...
حتی آن سربازانی که به طاعون مبتلا نشدهزنجیر بودند — که اکثریت را تشکیل میدادند —حالا بیاختیار زیرِ بارِ ترس و اضطراب خفه میشدند.
افی با تماشایِ دستوپا زدنشان خندید.افتاده خب، دستکم سعی کرد بخندد، امامیچشند بعد از شدتِ سرفههای خلطدار خم شد.
حقتونه، حرومزادهها... همینجا بمیرید، زیرِ دیوارهای شهریمثلِ که میخواستید نابودش کنید. بذارید استخونهاتون سرزمینیبهزودی رو که به بیابون تبدیل کردید، تغذیه کنه...
طبیعتاً، شاید نفرتش نابجا بود. هرچه باشد، این سربازان آدمهایی عادی بودند. شک داشت وقتی آزاراکسِدرهمشکستهشان قدرتمند دستورِ احضارشان به لشکرِ فولاد را داده بود، میتوانستند نه بگویند... در واقع، بسیاری ازپاداشی آنها، و شاید حتی بیشترشان، اهلِ سرزمینهایی بودند که شاهِ شاهان در گذشته فتح کرده بود.
مغلوب شده بودند و چارهای نداشتند جز اینکهزنجیر چرخدندههایی در ماشینِ سیریناپذیرِ امپراتوریِ جنگطلب باشند. حقحالا انتخاب تجملی نبود که به مغلوبشدگان داده شود.
اما اینجا گذشتهٔ باستانی بود. اخلاقیات در اینجا متفاوت و بسیار بدویتر بود... بنابراین، افی اهمیتیگرفت به زندگیِ سختِ این مردم نمیداد. آنها لشکرِ فاتحی بودند که برای غارت و سوزاندنِ شهریمقدّر آرام آمده بودند، پس تا جایی که به او مربوط میشد، همگی میتوانستند به جهنم بروند.
او فقط امیدوارشاهان بود که آنهاشده زودتر از خودش بمیرند.
اما این... ممکنکشیده بود کاملاً غیرممکنجانوری از آب درآید.
هرچه باشد، آزاراکس و سردارانِ باقیمانده قرار نبود اجازه دهند لشکرِمثلِ فولاد در وحشت فرو برود. اگر سربازان از طاعون وحشت داشتند،درهمشکستهشان فقط لازم بود به آنها یادآوری شود که پادشاهشان بسیار ترسناکتر است.
برقراریِ دوبارهٔ انضباط برای آزاراکس زمانِ زیادی نبرد. پس از یک دور مجازاتهای بیرحمانهدوباره و اعدامهای علنی، و همچنین یک سخنرانیِ ترسناک و بهموقع، نظم برقرار شد — یاپاداشی دستکم ظاهری از آن. در واقع، غرشِ خشمگینِ یک مطلق از طاعونی رازآلود ترسناکتر بود.
و چرا که نه؟ اگر آزاراکسشده میخواست، میتوانست تکتکِ سربازانِ ارتشش راحالا بسیار سریعتر از هر طاعونی نابود کند.
با این حال، پس از اینکه به سربازانش یادآوری کردحالا به چه کسی خدمت میکنند، ترسشان چارهای نداشت جز اینکه بهچیزِ خشم تبدیل شود، و آن خشم باید سرِ کسی خالی میشد.
بنابراین، در حالی که آزاراکس مشغولِ گفتگو با جادوگرانش بود تا بفهمد چراگرسنه طاعونی که خودش ساخته بود ناگهان دارد سربازانِ خودش را میکشد، سربازانِ عادیِحتی لشکرِ فولاد هدفی عالی پیدا کردند تا ترس و خشمشان را سرش خالی کنند...
طبیعتاً، آن هدف افی بود.
همان جادوگری کهشاهان طاعون را بهشده اردوگاهشان آورده بود.
در آن لحظه، هیچکس مدرکی نداشت که نشان دهد این واقعاً کارِ او بوده است. با ایندوباره حال، یک جمعیتِ خشمگین برای اینکه کسی را هدفِ خود قرار دهد، نیازی به مدرک نداشت... ازحال طعنهٔ روزگار، جنگجویانِ لشکرِ فولاد در جستجوی کورکورانهشان برای یافتنِ یک سپرِ بلا، تصادفاً به حقیقت رسیده بودند.
افی با دیدنِ جمعیتِ بزرگی که حلقهٔ گِلی را محاصره کرده بودند، بهآرامی تکان خورد؛ همان حلقهای که در این چند... هر چقدر که گذشتهگرفت بود، به خانهاش تبدیل شده بود. سربازان با نفرتی مرگبار به او خیره شده بودند، با صداهایی تهدیدآمیز چیزی زمزمه میکردند و دستهایشان روی قبضهٔآماده شمشیرهایشان بود. آنها بیرون از بردی که زنجیرش اجازهٔ حرکت میداد ایستاده بودند... فعلاً. اما میتوانست ببیند که امروز، برای تکهتکه کردنِ او جدی هستند.
پیش از این وقتی سربازان سعی میکردند به او حمله کنند، هرگزمیچشند تعدادشان اینقدر زیاد نبود. معمولاً مشتی از آنها میآمدند... نهایتاً دوازده نفر.نمانده همان هم نهایتِ چیزی بود که در وضعیتِ ضعیفشدهاش میتوانست از پسش بربیاید.
اما حالا، صدها نفر از آنها آنجامثلِ بودند. و چهرههایشان بسیار تاریکتر و پربهزودی از کینهای بسیار بزرگتر از قبل بود.
افی نفسِ عمیقی کشید.
اوه... انگار تو دردسر افتادم.