چپتر 2437: انکار
0نفیس پس از رسیدن به رتبهٔ مطلق بسیار قدرتمندتر شده بود. باخدا این حال، این قدرتِ تازهیافته ظرایفی داشت — تمامِ آن بهراحتی به دستمتعالیاش نیامده بود و نمیشد همهاش را در هر موقعیتی آزادانه به کار برد.
برای مثال، توانِ سرشتِ مطلقش را در نظر بگیرید. سانی این توان را به دست آورده بود کهشدن اشباحِ خفته در درونش را احضار کند و اینگونه به ارتشی متحرک تبدیل شود... ارتشی از سایههای نابودناپذیرهمگی که با هر موجودِ زندهای که میکشت بزرگتر میشد؛ چیزی که او را به وجودی واقعاً رعبآور تبدیل میکرد.
نفیس هم توانِ بینهایت قدرتمندی به دست آورده بود. با این حال، توانِ مطلقش هیچدور کمکی به قدرتمندتر شدنِ خودِ او نمیکرد — در عوض، زیردستانِ قلمروش را قدرت میبخشید وزیادی به او اجازه میداد از راهِ دور با شعلههایش آنها را شفا دهد و تقویت کند.
به همین دلیل واقعاً بدشانسی بود که مجبور شد بهتنهایی باخدا دیوِ نفرینشده روبهرو شود... نه اینکه آدمهای زیادی آن بیرون باشندگذرگاههایی که بتوانند در نبرد با یک پلیدِ نفرینشده به او کمک کنند.
...اما البته، اوبین هرگز تنها نبود —سایه دستکم نه در واقعیت.
هر چه باشد،سایه قلمروش تمامِ بشریتزندان را در بر میگرفت.
همهٔ انسانهای عادی بخشی از آن نبودند، اما بیشترشان بودند. در این میان، در بین بیدارشدگان، تنها افرادِ خاندانِدهد سایه یا تبعیدشدگان به دژِ زندان در گورِ خدا به قلمروش تعلق نداشتند — بقیهٔ آنها به نفیس گرهکنند خورده بودند؛ یا به واسطهٔ اشتیاقِ خودشان، یا با لنگر شدن به گذرگاههایی که دستنشاندگانِ متعالیاش در کنترل داشتند.
یا شاید اینبیدارشدگان او بود که بهتبعیدشدگان آنها گره خورده بود.
همیشه میتوانست همهٔ آنها را حس کند. شعلههای تمنایشان مانند ستارگانِ بیشماری بود که در ورطهای از تاریکیِ بیکران میدرخشیدند و همگیشدن با رشتههایی از نورِ ستاره به روحِ او متصل بودند. برخی ستارگان دور و سرد بودند، آنقدر کوچک که گویی اصلاً وجود نداشتندمتصل — بقیه مانند تودههای عظیمِ آتش بودند و چنان روشن میسوختند که درخشششان کورکننده بود و شورشان ورطه را غرق در گرما میکرد.
ستارگانِ قلمروش آنقدر زیاد بودند که نفیس نمیتوانست تکتکشان را درک کند، اما غرق شدن در عظمتِ جمعیِ آنها بیش ازمتعالیاش حد آسان بود. گاهی اوقات، به سختی به یاد میآورد که هویتِ خودش کجا تمام میشود و وسعتِ آنها از کجابرخی آغاز میگردد... در آن لحظات، همان چیزهایی که به حفظِ انسانیتش کمک کرده بودند، باعث میشدند حسِ خویشتن را نیز نگه دارد.
نامِ راستینش... پیوندهای ارزشمندی کهخودِ با آدمهای دیگر برقرار کردهقدرت بود... محبتی که در دل داشت.
و از همهبیدارشدگان مهمتر، تمنای پرشورِسایه خودش... اشتیاقِ خودش.
هدفش.
واقعاً عجیب بود — پیش از این، نفیس از اینکه انسانیتش را از دست بدهد واهمهخودشان داشت. اما حالا، از تجربهٔ بیش از حدِ انسانیت واهمه داشت... شاید تجربهٔ تمامِ آن. از اینکهتاریکیِ کاملاً در بیکرانگیِ قلمروش حل شود و به جای یک انسان، به یک نیروی عنصری تبدیل گردد.
شاید ایزدانهیچ هم چنینشدنِ احساسی داشتند.
شاید ایزدبین بودن بهافرادِ همین معنا بود...
یک خداشدنِ واقعی.
اگر چنین بود،سایه نفیس نمیخواست هیچ میانهایگورِ با آن داشته باشد.
یک عنصر مانند نیرویشدنِ طبیعت قدرتمند بود، اما جهتقلمروش نداشت. باور نداشت. اراده نداشت.
چیزی را که برایافرادِ رسیدن به خواستهاش لازمدژِ بود، در خود نداشت.
به سمتِ دیوِ نفرینشده قدمافرادِ برداشت، ارادهاش را با خواستهاش درآمیختگورِ و از آن زرهی نفوذناپذیر ساخت.
«من تنها نیستم. اما این موجود... اینگورِ موجود تنهاست و تنها هم میمیره، باواسطهٔ شمشیرم از پا درمیاد و تو شعلههام میسوزه.»
هر روز، ستارگانِکمکی تازهای در گسترهٔنمیکرد پرستارهٔ قلمروش روشن میشدند.
و هر روز،بیدارشدگان شماری از آنهاسایه برای همیشه خاموش میشدند.
نفیس فقدانِ این ستارگان را محو و گذرا حس میکرد. تعدادشان آنقدر زیاد بودنداشتند که نمیتوانست برای خاموشیِ تکتکِ این شعلهها سوگواری کند، اما همیشه آگاه بود که دنیایهمیشه بیرحمِ طلسمِ کابوس دارد چند سرنوشت را در هم میشکند و به خاکستر تبدیل میکند.
چه بسیار امیدها وتبعیدشدگان رؤیاهایی که محکوم بودندخدا برای همیشه ناکام بمانند.
او دردِ مرگشانکمکی را با تمامِنمیکرد وجود حس میکرد.
دیوِ نفرینشده به خود جنبید و به جلو یورش برد؛ اندامهای درازش آننداشتند کوهِ مضحک از گوشتِ خاکستری را با سرعتی خیرهکننده روی آوار میکشیدند. نفیس آنشاید درد را گرفت، به درونِ ارادهاش تزریق کرد و از آن شمشیری سازشناپذیر ساخت.
حس کرد ارادهٔ خودِبیدارشدگان دیوِ نفرینشده دارد دنیایتبعیدشدگان اطرافشان را تغییر میدهد...
و در تلاشسایه است تا خودِ نفیسگورِ را هم دگرگون کند.
تا آن موقع، دیگر میدانستخودِ این ایزدِ سقوطکرده چیست وقدرت چه قدرتی در دست دارد.
از قبل سرنخهایی داشت که کنارِ هم بگذارد. دیوِ نفرینشده از گودالهای گورِ خدا آمده بود،خورده جایی که هزاران سال از خورشیدِ نابودگر پنهان شده بود. در حرفهایی که موجود به اومانند زده بود هم اشارههایی به چشم میخورد؛ یادِ خورشیدی ملایم، یادِ بالداشتن... و اندامهای سوخته و اسکلتمانندش...
اما نفیسمیان نیازی نداشت حدسافرادِ بزند دشمنش چیست.
چون یکی از درخشانترین ستارگانِ قلمروش کاسی بود، و با اینکهبقیهٔ آن دو از هم دور بودند، دوستش همچنان کنارش بود وکنترل چیزهایی را میدید که هیچ انسانِ دیگری قادر به دیدنش نبود.
دیوِ نفرینشدههیچ را میشد...شدنِ «انکار» نامید.
او قدرتِ طرد،بیدارشدگان انصراف و نفیسایه را در دست داشت.
هر چیزی را که انکار میکرد چارهایسایه جز نیستشدن نداشت، و هر چیزی رانداشتند که نمیپذیرفت محکوم بود از هستی پاک شود.
ارادهٔ بدخیمش هولناک بود؛ بهدژِ وسعتِ یک اقیانوس، و در بدخواهیِبقیهٔ موذیانهاش به شکلی خفهکننده استوار بود.
جای تعجب نداشت که موردرت با دیدنِ این موجودِقلمروش دلهرهآور پا به فرار گذاشته بود. اتفاقاً، معجزه بودشفا که سایهٔ سانی توانسته بود «انکار» را به خواب ببرد.
...وقتی آن تودهٔ گوشتِ خاکستری و اندامهای زغالی به سمتش هجوم آورد، نفیس شعلههایش را به درونِ «برکت» فرستاد. شمشیری که پیشترگذرگاههایی دربندِ سایه بود، شعلهها را متمرکز کرد و به پرتوِ نابودگری از نورِ سفیدِ خالص بدل ساخت؛ نوری که در یک آنمتصل فاصلهٔ میانِ او و آن پلیدِ غولپیکر را درید و میرفت تا آن کوهِ کریه از گوشت را به دو نیم کند.
اما در عوض... پرتوِ نورافرادِ بهسادگی خاموش شد؛ اقتدارِ کفرآمیزِ ایزدِگورِ سقوطکرده آن را نفی کرده بود.
نفیس اخم کرد.
کسی در برابرِ حملهاش مقاومت نکرده بود، ضربهاش دفع هم نشده بود. بلکه بهسادگیراهِ انکار شده بود... پیش از آنکه فرصتی برای آسیبزدن پیدا کند باطل شده بود؛روبهرو انگار آن دیوِ شوم خودِ مفهومِ آسیبدیدن از شعلههای نفیس را دروغ شمرده بود.
و از آنجا که دیوِخاندانِ نفرینشده چنین حکمی داده بود،گورِ این به حقیقت بدل شد.
دستش برایمیان کسری ازبیدارشدگان ثانیه سست شد.
«آخه چطور باید ایزدیتبعیدشدگان رو بکشم که تواناییِ منتعلق برای کشتنش رو انکار میکنه؟»
دیوِ نفرینشده یککمکی ایزد بود... ایزدینمیکرد سقوطکرده و فاسدشده.
و آنبین ایزد بهافرادِ نفیس باوری نداشت.
...خوشبختانه، نفیسمیان به خودشبیدارشدگان باور داشت.