چپتر 2860: پشت تخت پادشاهی
0در جایی دوردست،مثلِ کاسی در راهروهایپخش برجِ عاج قدم میزد.
حالا که نفیس و سانی نبودند، پاگودای بزرگ خالی بهمیان نظر میرسید. بیشترِ آتشبانان هم رفته بودند؛ اعزام شده بودندمیشد تا آتشهای بیشماری را که داشت بشریت را میبلعید خاموش کنند.
دستکم رین اینجا بود... هرچند این زنِ جوان بیشترِ وقتش را بههمهچیز مراقبه میگذراند و سخت در تلاش بود تا عروجش را رقم بزند. بنابراین،کرده کاسی اغلب حس میکرد تنها کسی است که در جزیرهٔ عاج باقی مانده.
تنها کسیهیچ که دریورش دنیا باقی مانده.
البته، تنها جسمش بود که در این جزیرهٔ پرنده باقی مانده بود.هیچ در این میان، ذهنش تمامِ دنیا را در بر میگرفت و درنمایندهٔ حواسِ افرادِ بیشماری در سراسرِ قلمروِ انسان شریک میشد. شاهدِ حالشان بود.
همچنین در هر لحظه داشت با دهها نفر ارتباط برقرار میکرد.ذهنش هر چه باشد، بشریت در چنگالِ بحرانی جهانی گرفتار بود وحالشان از اینکه از هر سو محاصره شده بود، به خود میلرزید.
شمارِ روزافزونِ دروازههای کابوس و امواجِ پلیدهایی که از آنها بیرون میریختند، همچنان داشتند جهانِ بیداریهیچ را میبلعیدند. در عالمِ رؤیا، دستههای موجوداتِ کابوس که از بوی ارواحِ انسانی دیوانه شده بودند، درشمار حاشیهٔ قلمروِ انسان پرسه میزدند. طاعونِ آستریون مثلِ آتشِ افسارگسیخته پخش میشد و آرامآرام همهچیز را میبلعید.
و بدتر از همه، پادشاهِ هیچ از شمالهولناکتر به قلمروِ انسان یورش برده بود و تهدیدیپادشاهیِ به مراتب هولناکتر از رؤیازاد ایجاد کرده بود.
کاسی تنها یک قدیس بود، اما در این لحظه، نمایندهٔ تختِ پادشاهیِهیچ شعلهٔ جاودان به شمار میرفت. او جانشینِ فرمانروای بشریت بود و ازنمایندهٔ این رو، وظیفه داشت قلمروِ انسان را از میانِ این مصیبتها عبور دهد...
یا دستکم تلاشش را بکند.
کارهای بسیار زیادی برای انجام دادن داشت، هماهنگیهای بیشماریافسارگسیخته باید انجام میداد و چیزهای فراوانی بود که بایدیورش میدید، درک میکرد و به تناسبِ آنها واکنش نشان میداد.
رگباری از صداهاشمال در سرِ کاسی میپیچیدمراتب که همگی راهنمایی میخواستند.
طاقتفرسا بود، اما او با نظم و روشمندی به تکتکشانهمه پاسخ میداد، اطلاعاتِ لازم را فراهم میکرد، تصمیماتِ بیشماری میگرفت وکرده دستور میداد. از دلِ اقیانوسِ خروشانِ هرجومرج، ظاهری از نظم میآفرید.
[لشکرکشی تمام شده است، فرمانده. باید اردوگاهِ خطِ مقدمِ هیئتِ اعزامی را رها کنید و نیروهایتانسراسرِ را عقب بکشید. به سمتِ غرب عقبنشینی کنید، سپس با تمامِ سرعت به سوی کوههای سیاهجهانی در شمال پیش بروید تا پادگانهای محلی را تقویت کنید. سرعت از هر چیزی مهمتر است...]
[در آیندهٔ قابلپیشبینی هیچ نیروی کمکی در دسترس نخواهد بود. باید منعِ عبورومرورِ سفتوسختی برقرار کنیدهیچ و شهر را به حالتِ حکومتِ نظامی درآورید، مناطقِ حاشیهای را تخلیه کنید و تمامِ نیروهاجاودان را برای محافظت از هستهٔ شهر انتقال دهید. اطمینان حاصل کنید که بخشنامههای ویژه موبهمو رعایت میشوند...]
[این ماه هیچ محمولهٔ آذوقهای در کار نخواهد بود و شاید ماهِ آینده هم همینطور باشد. تنها امیدِ شما برای جلوگیری ازفرمانروای قحطیِ دستهجمعی این است که غذا را جیرهبندی کنید و همزمان گروههای شکاری بفرستید تا موجوداتِ کابوس را بکشند و سلاخی کنند.واکنش از بودجهٔ اضطراری استفاده کنید تا پاداشِ بیدارشدگانِ مستقل را برای اهدای موادِ بهدستآمده دو برابر کنید، به شرطِ آنکه خوراکی باشند...]
[تمامِ مهندسانِ بیدارشده را بیدرنگ به شمال منتقل کنید. استحکاماتِ فعلی برای آنچهشمال در پیش است بههیچوجه کافی نیست، پس باید در عرضِ چند روز خطِ دفاعیِشعلهٔ مستحکمی بسازیم — حداکثر دو هفته. از میانِ کهنهکارانِ لشکرکشیِ جنوب متخصص استخدام کنید...]
[باید عجله کنی، کای. میتوانی دژ را فدا کنی، دریاچهٔ اشکذهنش را هم میتوانی فدا کنی — اما مردم در اولویتاند. تا زمانیهمچنین که مردم زنده بمانند، هرچه ویران شود را میتوانیم از نو بسازیم.]
موردرت پیشتر دوزخِ شیشهای را گرفته بود. گورِ خدا عملاً از دست رفته بود. او قصد نداشت به قلبِ زاغتهدیدی حمله کند — دستکم نه هنوز — چون دفاعِ شهر بیش از حد نیرومند بود. هرکس که بر کاخِ یشمعبور فرمان میراند، میتوانست آتشفشانها را بیدار کند و هر کسی را که میخواست از شمال به شهر حمله کند، خاکستر کند.
با این حال، تمامِ مناطقِ دیگرِ هممرز با کوههای تهی محکوم به سقوطاما بودند. جت پیشتر پناهگاه را تخلیه کرده بود، اما باید از دریاچهٔ اشک دفاعدهد میشد تا شهروندانش بتوانند به قلبِ زاغ و دیگر شهرهای قلمروِ پیشینِ سرود بگریزند.
همزمان، در شرق، تمامِ دژهای شمالِ کوههای سیاه باید رها میشدند — صرفاً چون بهاندازهٔ کافی قابلدفاع نبودند و زمانیایجاد برای ایجادِ خطِ دفاعیِ مستحکم در هیچ منطقهای از آنجا وجود نداشت. بنابراین، کاسی باید برای توقفِ پیشرویِ موردرت درکارهای کوههای سیاه تدابیری میاندیشید، و به همین دلیل بود که تمامِ نیروهای در دسترس را بسیج میکرد و به شمال میفرستاد.
...و در تمامِ این مدت، آستریوندنیا همچنان به گسترشِ طاعونش ادامه میداد ومیگرفت حالا حتی قدیسها را هم دربند میکرد.
نفیس، سانی... باید عجله کنید.
کاسی چهره در هم کشید و شقیقههایشمراتب را مالید؛ از آشوبِ دیوانهوارِ حواس ونمایندهٔ دیدگاههایی که تجربه میکرد، گیج شده بود.
ذهنِ متعالیِ او بسیار نیرومندتر از ذهنِ هر انسانِ عادی بود. نه، در واقع، او حتیتهدیدی در میانِ قدیسها هم بینظیر بود... اما همچنان انسانی فانی بیش نبود. اینطور به خود فشارفرمانروای آوردن طاقتفرسا بود، و با این حال، پیش از این هم به حدِ توانش رسیده بود.
گاهی حس میکرد ذهنشباقی زیرِ بارِ اینهمه یاد خردپرنده میشود. اما هرگز چنین نشد.
دستکم تاحاشیهٔ الان خردمیزدند نشده بود.
کاسی همانطور کهشمال به راهش ادامه میداد،مراتب پیامهای ذهنیِ بیشماری میفرستاد.
[سیصد کیلومتر به سمتِ غرب عقبنشینیپخش کنید و اردوگاهِ تازهای بسازید. نیروهای خاندانِشمال سپرِ گلسرخ آنجا به سربازانتان ملحق میشوند.]
[بله، آتشبانان اطلاعات را دریافت کردهاند. دستهایالبته از پیش برای مهارِ دروازهٔ در حالِ ظهورافرادِ به راه افتاده است. بهموقع به آنجا میرسند.]
[محصولات را بسوزانید. از دست دادنِ آخرین برداشتآتشِ یک شکست خواهد بود، اما اگر این گیاهان ازشمال کنترلِ ما خارج شوند، خسارتش بسیار وحشتناکتر خواهد بود.]
[اجازه دارید غیرنظامیانشمال را مسلح کنید.تهدیدی مسئولیتش با من.]
[این ارادهٔ شعلهٔ جاودان است.افسارگسیخته بانو نفیس هر زمان کههمه لازم بداند واردِ عمل میشود.]
کاسی تلوتلو خورد.
تمامِ این دیدگاهها باعث میشد آگاه ماندن از بدنِافسارگسیخته خودش دشوار شود. چشمِ نداشتهاش با دردی مبهم نبضیورش میزد و بدونِ رقصندهٔ خاموش روی کمربندش احساسِ ناراحتی میکرد.
اما، با این حال...
پیروز میشویم،
کاسی با تمامِ وجودباقی به این باور داشت.جسمش مجبور بود باور داشته باشد.
فقط مطمئن نبود برایمیزدند رسیدن به این پیروزیآتشِ چه چیزهایی باید فدا میشد...