---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3149: پیشرفت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3149: پیشرفت

0

چند روز بعد،‌آخرالزمان​ سانی با چهره‌ای متفکر‌اومدنش​ به دوردست خیره ماند.

مدتِ درازی‌حروم‌زاده​ ساکت ماند و‌روزهای​ بعد آهی کشید.

«اوضاع... چندان تعریفی نداره.»

کمی مکث‌نظرت​ کرد و بعد‌زیر​ سر تکان داد.

«یه زمانی بشریت هر روز سرزمین‌های جدیدی رو فتح می‌کرد. وقتی نفیس تازه به تخت نشسته بود، اون‌قدر انرژی و شور و شوق‌انگار​ بود... یکی پس از دیگری پیروز می‌شدیم. اون روزها دیگه گذشت. دنیا باید بدونِ هیچ هشداری روی سرمون خراب می‌شد. اون‌قدر درگیرِ آماده‌رؤیازادِ​ شدن برای آخرالزمان بودیم که کسی متوجهِ اومدنش نشد. یه روز خیلی راحت به دور و برمون نگاه کردیم و دیدیم وسطِ آخرالزمانیم.»

سانی تلخند زد.

«این روزها دیگه سرزمینِ جدیدی فتح نمی‌کنیم. راستش، انگار حتی نمی‌تونیم همونایی رو‌ناسزا​ هم که فتح کرده بودیم نگه داریم. فعلاً یه عقب‌نشینیِ کنترل‌شده‌ست... اما قلمروِ‌کابوس​ انسان داره هر روز ذره‌ذره آب می‌ره. و می‌دونی چی واقعاً روی اعصابمه؟»

لبخندش تحقیرآمیز شد.

«اینکه به خاطرِ اون رؤیازادِ حروم‌زاده، بیشترِ مردم حتی روزهای خوب رو‌برمون​ هم درست به یاد نمیارن. قلمروِ اشتیاق داره از بین می‌ره و‌حتی​ روزهای اوجش تقریباً از یادِ همه پاک شده. به نظرت خیلی بی‌انصافی نیست؟»

سانی زیر لب ناسزا گفت.

«و اصلاً حرفِ جهانِ بیداری رو برام پیش نکش. اونجا کلاً یه خراب‌آباده — دروازه‌های کابوس همه‌جا‌جهانِ​ باز می‌شن، تیکه‌هایی ازش رو عالمِ رؤیا می‌بلعه، و دسته‌های پلیدها هر سه ربع رو محاصره کردن.‌می‌بلعه​ اشباحِ گورتپه‌ها، هزارپاهای سیاه، و هر نوع وحشتِ دیگه‌ای که فکرش رو بکنی... ایزدان، واقعاً ازشون متنفرم.»

آرام نفس کشید.

«خب، حداقل الان به لطفِ افی، کای، جت، سیشان، مورگان و شبگرد اوضاع داره بهتر می‌شه. آمریکای جنوبی تخلیه شده و مناطقِ ساحلی تو‌حتی​ نوبتِ بعدی‌ان. آنانکه و شهرهای دریای توفان تو یکی دو سالِ گذشته واقعاً برامون حکمِ طنابِ نجات رو داشتن، و حالا که افی و‌بیشترِ​ باغِ روحش آماده‌ن تا واردِ میدون بشن... فکر کنم برای یه بار هم که شده بتونیم از آخرالزمان جلو بیفتیم. حداقل برای یه مدتِ کوتاه.»

به عقب‌حروم‌زاده​ تکیه داد و‌روزهای​ سر تکان داد.

«کی می‌دونه؟ شاید تا وقتی من ایزد بشم، دنیا هنوز یه تیکه باقی مونده باشه. که واقعاً‌جهانِ​ امیدوارم همین‌طور باشه. آخه خیلی بدشانسیه که درست هم‌زمان با فروپاشیِ کلِ هستی، آدم ایزد بشه. دیگه کسی‌دسته‌های​ نمی‌مونه که براش قیافه بگیرم... اصلاً اگه نتونی مقامِ ایزدی رو به رخِ بقیه بکشی، چه فایده‌ای داره؟»

در جواب‌نظرت​ سکوتی طولانی‌نیست​ حاکم شد.

سپس آهی‌برای​ سنگین آن‌بودیم​ را شکست.

«مگه تا حالا‌بیشترِ​ ایزد نبودن باعث‌خوب​ شده قیافه نگیری؟»

سانی ابرویی بالا‌اوجش​ انداخت و بعد‌همه​ با دلخوری اخم کرد.

در همین‌نظرت​ حال صدا‌نیست​ اضافه کرد:

«و محضِ رضای ایزدان، چرا داری تو اتاقِ من با‌راحت​ خودت حرف می‌زنی؟ ببین، یه سپاه از سایه‌های مرده توی روحت‌نمی‌کنیم​ هست. نمی‌تونی برای وراجی کردن از یکیشون—هر کدومشون که شد!—استفاده کنی؟!»

البته سانی داخلِ اتاقِ رِوِل بود. آنجا مثلِ همیشه به‌هم‌ریخته بود، اما حداقل نورکُشِ بزرگ و مخوف وضعِ‌نظرت​ ظاهریِ بهتری نسبت به حالتِ گوشه‌گیرِ همیشگی‌اش داشت—البته اگر پوشیده بودن در عرق، چرک و خون پیشرفت محسوب می‌شد.‌باز​ رِوِل تازه از میدانِ نبرد برگشته بود و هنوز نتوانسته بود آن هیبتِ ترسناکش را از خود دور کند.

نه، دارم‌بین​ چی می‌گم؟‌تقریباً​ معلومه که پیشرفته!

هر چیزی نسبت‌بی‌انصافی​ به ظاهرِ شلختهٔ همیشگی‌اش‌گفت​ پیشرفت به حساب می‌آمد.

سانی دیگر مجبور نبود از ظاهرِ غیرحرفه‌ایِ‌اومدنش​ کسی که قرار بود برترین زیردستش باشد...‌کردیم​ یعنی همان ارشدِ محترمِ خاندانِ سایه‌اش... خجالت بکشد.

با گیجی‌حروم‌زاده​ به رِوِل‌مردم​ خیره شد.

«البته که‌بین​ می‌تونم. اما اون‌طوری‌یادِ​ چه لطفی داره؟»

رِوِل ناله‌ای کرد‌بی‌انصافی​ و نگاهی کلافه‌ناسزا​ به او انداخت.

«اصلاً چرا توی اتاقِ‌بودیم​ من قایم شدی؟ باز‌نشد​ آیکو رو عصبانی کردی؟»

سانی سرفه‌ای کرد.

«معلومه که نه.‌اوجش​ چرا باید عصبانیش‌همه​ کنم؟ نمی‌دونم منظورت چیه.»

انگار قانع نشده بود.

«پس برای چی اینجایی؟»

سانی گلویش را صاف کرد.

«راستی، یادته اون دفعه گفتم آیکو رو به‌عنوان دستیارم استخدام‌بی‌انصافی​ کردم، بعد چند سال غیبم زد و اونو تو غیابِ‌پیش​ سرمایهٔ اصلیِ کار، مسئولِ یه کسب‌وکارِ در حالِ فروپاشی گذاشتم؟»

رِوِل آرام سر تکان داد.

سانی چند لحظه‌آخرالزمان​ با لبخندی مبهم‌متوجهِ​ به او خیره ماند.

«خب، من دارم برای چند سال‌خوب​ می‌رم! و تو رو مسئولِ خاندانِ‌اوجش​ سایه می‌ذارم! تبریک می‌گم، فکر کنم!»

لبخندش بی‌نقص و معصومانه بود.

«برای همین اینجام. تا‌نیست​ خبرا رو بدم—و تبریک بگم—اونم‌حرفِ​ شخصاً. آها، یه سؤالم داشتم...»

رِوِل با حالتی‌آخرالزمان​ عجیب به اطرافِ‌متوجهِ​ اتاقش نگاه کرد.

آن چه حسی بود؟

سانی نتوانست دقیقاً تشخیصش دهد،‌یادِ​ اما به نظرش رسید به‌طرز‌بی‌انصافی​ عجیبی شبیه به... اندوه است.

این دیگه چه‌بی‌انصافی​ صیغه‌ایه؟ من که تازه‌گفت​ بهش ترفیع دادم! یه‌جورایی...

چرا مردم این‌قدر ناسپاس بودند؟

رِوِل آهی کشید.

«نمی‌تونم بگم انتظارشو نداشتم.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«اوه، داشتی؟‌برای​ خب، این‌بودیم​ کارو راحت می‌کنه.»

رِوِل سر تکان داد.

«تو که قصدت برای به مصاف رفتن با کابوس رو پنهان نکرده بودی. آدمای ما فقط با کمکِ دروازهٔ رؤیای تو می‌تونن واردِ‌کلاً​ ساحلِ فراموش‌شده بشن. سفر به جهانِ زیرین هم مسیرِ امن و قابل‌اعتمادی برای وصل کردنِ ما به بقیهٔ عالمِ رؤیا از زیرِ کوه‌های‌دیگه‌ای​ تهی ایجاد نکرد. پس... وقتی بری، ما یا اینجا گیر می‌افتیم یا مجبور می‌شیم عقب‌نشینی کنیم. مدتی می‌شد که منتظرِ این مکالمه بودم.»

چند لحظه ساکت‌بی‌انصافی​ ماند، بعد به‌ناسزا​ سانی چشم‌غره رفت.

«فقط انتظار نداشتم این اتفاق توی اقامتگاهِ خصوصیم‌نشد​ بیفته، اونم بلافاصله بعد از اینکه از نبرد‌وسطِ​ با یکی از اون سرورانِ گورتپهٔ لعنتی برگشتم.»

اخمِ رِوِل غلیظ‌تر شد.

«و حالا که حرفِ‌تقریباً​ اقامتگاهِ خصوصیم شد—لعنتی، اصلاً‌شده​ می‌دونی 'خصوصی' یعنی چی؟!»

سانی از‌نظرت​ این سؤال‌نیست​ جا خورد.

«منو چی‌برای​ فرض کردی؟‌بودیم​ معلومه که می‌دونم!»

پوزخندِ تمسخرآمیزی زد.

«یعنی اینکه به‌جای باز‌تقریباً​ کردنِ در، باید از‌شده​ طریقِ سایه‌ها وارد بشم!»

کتابی که دمِ دستِ رِوِل بود‌ناسزا​ به سمتِ سرش پرتاب شد و سانی‌پیش​ با ظرافت آن را در هوا گرفت.

کتاب را چرخاند تا‌بودیم​ به جلدش نگاه کند‌نشد​ و چند بار پلک زد.

«چی؟ قسمتِ دوم هم داره؟‌روزهای​ ولی چطور... چطور همه‌ش تصادفی‌اشتیاق​ این‌همه مرد رو اغوا می‌کنه...»

رِوِل غرید:

«حواستو جمع‌نظرت​ کن! به‌هرحال،‌نیست​ یه سؤالی داشتی؟!»

سانی نگاهش را از کتاب گرفت،‌متوجهِ​ آن را کنار گذاشت و پنهانی‌برمون​ دستش را با پیراهنش پاک کرد.

«آها، آره.»

به جلو خم‌اوجش​ شد و با‌همه​ لحنی دوستانه پرسید:

«بگو ببینم...‌نظرت​ نظرت راجع به‌زیر​ حیوونِ خونگی چیه؟»

بعد به‌برای​ عقب تکیه داد‌کسی​ و آهی کشید.

«ببین، من یه مار دارم. یه حیوونِ‌درست​ کوچولوی دوست‌داشتنیه—حدوداً یه کیلومتر طولشه، دست‌آموزه، عاشقِ‌یادِ​ آدم‌خوردنه... امم، گفتم آدم‌خوردن؟ منظورم آدماست، عاشقِ آدماست!»

لحظه‌ای مکث کرد.

«به‌هرحال، امیدوار بودم تا وقتی‌زیر​ نیستم بتونی ازش مراقبت کنی،‌جهانِ​ فقط برای یه مدتِ کوتاه...»

ناولها | novelha.net