---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3139: باغِ روح • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3139: باغِ روح

0

واقعیتِ ماجرا برای افی چندان ناآشنا نبود، چون به طرزِ کارِ خاطرهٔ مطلقش،‌دروازه‌ها​ گردنبندِ جانورِ سیاه، شباهت داشت؛ هرچند در مقیاسی بسیار عظیم‌تر. فضای درونِ گردنبند‌زمانِ​ مصنوعی بود، اما باغِ روح کاملاً واقعی بود... فقط درونِ روحِ او قرار داشت.

این برای‌زاغ​ افی چه‌محاصرهٔ​ معنایی داشت؟

در آینده می‌توانست‌قلبِ​ به یک ملتِ کامل‌ربعِ​ درونِ خودش پناه بدهد.

«یعنی این منو...‌حالتِ​ مثلاً تبدیل می‌کنه‌چند​ به یه دژِ بزرگ؟»

حصار بود، قلبِ زاغ،‌مستقرشان​ باغِ شب، پایتختِ محاصرهٔ‌می‌زدند​ ربعِ شمالی... و افی؟

«البته تعریف از‌پایتختِ​ خود نباشه، تجهیزاتِ‌شمالی​ برجسته‌ای هم دارم...»

خنده‌اش را فرو‌قلبِ​ خورد، چون می‌دانست‌محاصرهٔ​ دردِ وحشتناکی خواهد داشت.

فراتر از همهٔ این‌ها، اقامت در باغِ روحش بسیار امن‌تر‌سپس​ از زندگی در هر جای دیگری از عالمِ رؤیا بود،‌ارتشِ​ چون پای هیچ موجودِ کابوسِ معمولی‌ای به آنجا باز نمی‌شد.

«خب که چی؟ یه روز از‌مردم​ یه یارویی می‌پرسن کجایی هستی، اونم‌میاد​ می‌گه — اوه، من اهلِ افی‌ام!»

حالتِ چهره‌اش عجیب شد.

افی چند لحظه ساکت ماند،‌پایتختِ​ سپس سرش را تکان داد و‌خود​ حبه‌انگوری آبدار را در دهانش انداخت.

از سوی دیگر، می‌توانست یک ارتشِ کامل را،‌ساکت​ درست مثلِ لشکرِ فولاد، درونِ خودش حمل کند‌دهانش​ و در یک چشم‌به‌هم‌زدن هر جایی مستقرشان کند.

آن‌وقت مردم فریاد می‌زدند:

«اونجا، تو افق!‌پایتختِ​ افی داره میاد،‌شمالی​ دروازه‌ها رو ببندین!»

چهره در هم کشید.

به هر‌افی‌ام​ حال، این‌ها‌چهره‌اش​ مالِ آینده بود.

در حالِ حاضر، حقیقتِ باغِ روح هدفِ بسیار روشن‌تری را برآورده می‌کرد. در زمانِ محاصره عملاً نوعی تقلب محسوب می‌شد‌حاضر​ که هم جمعیتِ قلعهٔ سنگی و هم مدافعانش را با منبعِ بی‌پایانی از آب و غذا تأمین می‌کرد. حتی خانوادهٔ سلطنتی‌حتی​ که در طولِ محاصرهٔ طولانی طعمِ رفاه را از یاد برده بودند، بارِ دیگر از فراوانی لذت می‌بردند؛ مردم نیز همین‌طور.

راستش را بخواهید، نقشهٔ افی از همان اول بر این اساس بود که بیشتر از لشکرِ فولاد دوام بیاورند. فقط در ابتدا‌همهٔ​ انتظارِ رقابتِ تلخی بر سرِ استقامت را داشت که در آن هر دو طرف از تشنگی و گرسنگی رنج ببرند. قرار بود‌هستی​ مدافعان در آن رقابت پیروز شوند چون برتریِ حیاتیِ مهمی داشتند: سیشان از خاندانِ سرود، وارثِ ایزدبانوی جانوران، در جبههٔ آن‌ها بود.

اما در نهایت مشخص شد که بازماندگانِ شهرِ سقوط‌کرده به جای یک‌نباشه​ برتری، دو برتریِ حیاتی دارند. آن‌ها افی و باغِ روحش را هم‌همهٔ​ داشتند که تمامِ مشکلاتِ باقی‌مانده‌شان را حل می‌کرد، به جز یکی: خودِ جنگیدن.

اما حتی در آن حالت هم، یک سربازِ گرسنه قابل‌قیاس با‌سرش​ سربازی نبود که با شکمِ پُر می‌جنگید. پس برتری‌شان در طولِ‌مثلِ​ نبرد بر سرِ دیوارهای قلعهٔ سنگی نیز خود را نشان می‌داد.

قوی‌ترین نخبگانِ لشکرِ فولاد از بین رفته بودند و خودِ آزاراکس هم بر اثرِ طاعون ضعیف شده بود. افزون‌حالِ​ بر این، با کاهشِ روزبه‌روزِ شمارِ جنگجویانش و سقوطِ اعتماد به شاهِ شاهان، قلمروِ او نیز رو به ضعف‌بی‌پایانی​ می‌رفت. حتی امپراتوریِ بزرگِ فولاد در پشتِ سرش نیز درگیرِ ناآرامی بود و اقتدارش بر آن رفته‌رفته سست می‌شد.

اگر آزاراکس غرورِ کمتری داشت، از پای دیوارهای شهر عقب‌نشینی می‌کرد، به امپراتوری‌اش برمی‌گشت و پایه‌های حکومتش‌می‌دانست​ را محکم می‌کرد. آن‌وقت می‌توانست چند سالِ بعد با نیروهای تازه‌نفس برگردد و کارِ نیمه‌تمامش را تمام‌موجودِ​ کند. در واقع، بیشترِ ژنرال‌های باقی‌مانده‌اش که خانواده و دلبستگی‌هایی در وطن داشتند، دقیقاً همین را می‌خواستند.

اما آزاراکس مظهرِ یک مطلق بود؛ چنان مصمم و سرسخت که خودِ جهان چاره‌ای نداشت جز اینکه به اراده‌اش گردن نهد. و در این میان،‌این‌ها​ مستبدی تمام‌عیار بود و از این رو غرورش هیچ حد و مرزی نداشت. حاضر نبود شکست را بپذیرد، یا حتی پس‌رفتی موقتی را تاب بیاورد که‌افی‌ام​ ممکن بود شکست تلقی شود... پس، لشکرِ فولاد در محاصره‌ای خونین گرفتار ماند. با این حال، افی حسی داشت که این وضع دیگر زیاد طول نمی‌کشد.

به‌زودی یکی از طرفین به نقطهٔ فروپاشی می‌رسید. این احتمال‌سپس​ وجود داشت که شاهِ بنّا و مردمش باشند... اما اگر‌ارتشِ​ افی مجبور بود شرط ببندد، روی شکستِ لشکرِ فولاد شرط می‌بست.

البته در حال حاضر‌مستقرشان​ برایش اهمیتی نداشت، چون در‌اونجا​ مرخصیِ استعلاجی به سر می‌برد.

شاید از هفته‌ها شکنجه، بارِ بی‌رحمانهٔ طاعون و ضربه خوردن از یک مطلقِ خشمگین جان به در برده‌دردِ​ بود. اما این‌طور نبود که به‌طور معجزه‌آسایی تمامِ قدرتش را به دست آورده باشد. بدنش هنوز داغون بود و‌آنجا​ حتی با وجودِ باغِ شکوفایی که در روحش می‌شکفت، به‌کندی بهبود می‌یافت. آسیب‌های وارده بیش از حد شدید بود.

بنابراین، تنها کاری که از دستش برمی‌آمد‌ربعِ​ این بود که روی تختی نرم استراحت‌برجسته‌ای​ کند و از میوه‌های خوشمزه لذت ببرد.

میوه‌ها خوشمزه بودند...

«ولی یه‌جورایی‌چشم‌به‌هم‌زدن​ دلم برای‌مستقرشان​ گوشت تنگ شده.»

وقتی از کابوس بیرون می‌آمد، باید فکری به‌تعریف​ حالِ آوردنِ چند حیوان به داخلِ روحش می‌کرد. عجیب‌می‌دانست​ به نظر می‌رسید؟ احتمالاً، ولی برای افی مهم نبود.

«یه کم‌حصار​ ماهی هم‌زاغ​ بد نیست.»

راستی، آیا همین الان هم در باغِ روحش ماهی پیدا می‌شد؟ آن‌قدرها آنجا را نگشته بود،‌دهانش​ برای همین مطمئن نبود. انگار قبلاً زنبورها و جانورانِ کوچکِ دیگری را آنجا دیده بود و‌فریاد​ فکر می‌کرد صدای پرندگان را هم شنیده است. از کجا آمده بودند؟ افی هیچ ایده‌ای نداشت.

شاید به‌عنوانِ بخشی از قلمروِ‌آن‌وقت​ زندگی آمده بودند، یا دست‌کم‌افق​ از آن زاده شده بودند.

«مگه زمین‌زاغ​ عالمِ ایزدبانوی‌محاصرهٔ​ جنگ نیست؟»

کمی گیج شده بود.

همان‌طور که افی از خوردنِ انگوری دیگر لذت می‌برد، درِ اتاقِ جادارش باز شد‌حبه‌انگوری​ و کای قدم به داخل گذاشت و بوی دوده و خاکستر را با خود‌جایی​ آورد. چهره‌اش عبوس و سرد بود، اما با دیدنِ افی، لبخندی به آن روشنی بخشید.

«همین الانش هم‌جایی​ بهتر به نظر‌مردم​ می‌رسی. حالت چطوره؟»

کمی بعد از آمدنِ کای، مورگان هم سر‌تعریف​ زد. سیشان یک دست پاسور آورد. جت هم پیدایش‌می‌دانست​ شد، انگار که بوی میوه او را کشانده باشد.

خب، وقتی این همه زنِ‌پایتختِ​ زیبا در یک جا جمع می‌شدند،‌خود​ شبگرد هم حتماً سروکله‌اش پیدا می‌شد.

جلسهٔ استراحتِ افی در‌چهره‌اش​ رختخواب، یه‌جورهایی به شورای جنگ‌ماند​ تبدیل شده بود. آهی کشید.

«خب... بدم نیست.»

تا همین چند وقت پیش، فضای خفه‌کنندهٔ اضطراب و انتظاری شوم‌تجهیزاتِ​ بر جلساتشان سایه انداخته بود. حالا، فضا تقریباً... سبک به نظر‌همهٔ​ می‌رسید. حتی ریزخنده‌ها و گهگاه صدای قهقهه هم به گوش می‌رسید.

افی با تماشای‌قلبِ​ دوستانش دوباره آهی کشید‌ربعِ​ و انگورِ دیگری خورد.

«خب، تأثیرِ غذا همینه دیگه.»

دنیا با شکمِ‌جایی​ پر جای روشن‌تری‌مردم​ به نظر می‌رسید...

چند روز بعد، شورای جنگِ متفاوتی در آن سوی شهرِ ویران، در اردوگاهِ‌دارم​ لشکرِ فولاد برگزار شد. فقط این یکی با صدای خنده همراه نبود —‌امن‌تر​ در عوض، دلگیر و متشنج بود، پر از حقایقِ ناگفته و کینه‌ای جوشان.

مقدّر بود آن‌قلبِ​ جلسه نتیجهٔ محاصرهٔ‌محاصرهٔ​ طولانی را رقم بزند.

ناولها | novelha.net